ترجمه نهج البلاغه (حسين بن شرف الدين اردبيلي)
خطبه ها
خطبه 001-آغاز آفرينش آسمان و...
خطبه 002-پس از بازگشت از صفين
خطبه 003-شقشقيه
خطبه 004-اندرز به مردم
خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا
خطبه 006-آماده نبرد
خطبه 007-نكوهش دشمنان
خطبه 008-درباره زبير و بيعت او
خطبه 009-درباره پيمان شكنان
خطبه 010-حزب شيطان
خطبه 011-خطاب به محمد حنفيه
خطبه 012-پس از پيروزى بر اصحاب جمل
خطبه 013-سرزنش مردم بصره
خطبه 014-در نكوهش مردم بصره
خطبه 015-در برگرداندن بيت المال
خطبه 016-به هنگام بيعت در مدينه
خطبه 017-داوران ناشايست
خطبه 018-نكوهش اختلاف عالمان
خطبه 019-به اشعث بن قيس
خطبه 020-در منع از غفلت
خطبه 021-در توجه به قيامت
خطبه 022-در نكوهش بيعت شكنان
خطبه 023-در باب بينوايان
خطبه 024-برانگيختن مردم به پيكار
خطبه 025-رنجش از ياران سست
خطبه 026-اعراب پيش از بعثت
خطبه 027-در فضيلت جهاد
خطبه 028-اندرز و هشدار
خطبه 029-در نكوهش اهل كوفه
خطبه 030-درباره قتل عثمان
خطبه 031-دستورى به ابن عباس
خطبه 032-روزگار و مردمان
خطبه 033-در راه جنگ اهل بصره
خطبه 034-پيكار با مردم شام
خطبه 035-بعد از حكميت
خطبه 036-در بيم دادن نهروانيان
خطبه 037-ذكر فضائل خود
خطبه 038-معنى شبهه
خطبه 039-نكوهش ياران
خطبه 040-در پاسخ شعار خوارج
خطبه 041-وفادارى و نهى از منكر
خطبه 042-پرهيز از هوسرانى
خطبه 043-علت درنگ در جنگ
خطبه 044-سرزنش مصقله پسر هبيره
خطبه 045-گذرگاه دنيا
خطبه 046-در راه شام
خطبه 047-درباره كوفه
خطبه 048-هنگام لشكركشى به شام
خطبه 049-صفات خداوندى
خطبه 050-در بيان فتنه
خطبه 051-ياران معاويه و غلبه بر فرات
خطبه 052-در نكوهش دنيا
خطبه 053-در مساله بيعت
خطبه 054-درباره تاخير جنگ
خطبه 055-در وصف اصحاب رسول
خطبه 056-به ياران خود
خطبه 057-با خوارج
خطبه 058-درباره خوارج
خطبه 059-خبر دادن از پايان كار خوارج
خطبه 060-در باب خوارج
خطبه 061-هشدار به كشته شدن
خطبه 062-نكوهش دنيا
خطبه 063-تشويق به عمل صالح
خطبه 064-در علم الهى
خطبه 065-در آداب جنگ
خطبه 066-در معنى انصار
خطبه 067-شهادت محمد بن ابى بكر
خطبه 068-سرزنش ياران
خطبه 069-پس از ضربت خوردن
خطبه 070-در نكوهش مردم عراق
خطبه 071-درود بر پيامبر
خطبه 072-درباره مروان
خطبه 073-هنگام بيعت شورا با عثمان
خطبه 074-پاسخ به اتهامى ناروا
خطبه 075-اندرز
خطبه 076-نكوهش رفتار بنى اميه
خطبه 077-نيايش
خطبه 078-پاسخ اخترشناس
خطبه 079-نكوهش زنان
خطبه 080-وارستگى و پارسائى
خطبه 081-در نكوهش دنيا
خطبه 082-خطبه غراء
خطبه 083-درباره عمرو بن عاص
خطبه 084-در توحيد و موعظه
خطبه 085-صفات پرهيزكارى
خطبه 086-موعظه ياران
خطبه 087-در بيان هلاكت مردم
خطبه 088-مردم پيش از بعثت
خطبه 089-در بيان صفات خداوندى
خطبه 090-خطبه اشباح
خطبه 091-پس از كشته شدن عثمان
خطبه 092-خبر از فتنه
خطبه 093-در فضل رسول اكرم
خطبه 094-وصف پيامبر
خطبه 095-وصف خدا و رسول
خطبه 096-در باب اصحابش
خطبه 097-در ستم بنى اميه
خطبه 098-در گريز از دنيا
خطبه 099-درباره پيامبر و خاندان او
خطبه 100-خبر از حوادث ناگوار
خطبه 101-در زمينه سختيها
خطبه 102-در تشويق به زهد
خطبه 103-پيامبر و فضيلت خويش
خطبه 104-صفات پيامبر
خطبه 105-وصف پيامبر و بيان دلاورى
خطبه 106-در يكى از ايام صفين
خطبه 108-توانايى خداوند
خطبه 109-اندرز به ياران
خطبه 110-در نكوهش دنيا
خطبه 111-درباره ملك الموت
خطبه 112-در نكوهش دنيا
خطبه 113-در اندرز به مردم
خطبه 114-در طلب باران
خطبه 115-در اندرز به ياران
خطبه 116-موعظه ياران
خطبه 117-ستودن ياران خود
خطبه 118-تحريض مردم به جهاد
خطبه 119-بيان فضيلتهاى خود
خطبه 120-درحكميت
خطبه 121-خطاب به خوارج
خطبه 122-هنگام نبرد صفين
خطبه 123-در سرزنش اصحاب خود
خطبه 124-تعليم ياران در كار جنگ
خطبه 125-در رابطه با خوارج
خطبه 126-درباره تقسيم بيت المال
خطبه 127-در خطاب به خوارج
خطبه 128-فتنه هاى بصره
خطبه 129-درباره پيمانه ها
خطبه 130-سخنى با ابوذر
خطبه 131-فلسفه قبول حكومت
خطبه 132-در پارسايى در دنيا
خطبه 133-ذكر عظمت پروردگار
خطبه 134-راهنمائى عمر در جنگ
خطبه 135-نكوهش مغيره
خطبه 136-در مسئله بيعت
خطبه 137-درباره طلحه و زبير
خطبه 138-اشارت به حوادث بزرگ
خطبه 139-به هنگام شورى
خطبه 140-در نهى از غيبت مردم
خطبه 141-درباره نهى از غيبت
خطبه 142-درباره نيكى به نااهل
خطبه 143-در طلب باران
خطبه 144-فضيلت خاندان پيامبر
خطبه 145-در فناى دنيا
خطبه 146-راهنمائى عمر
خطبه 147-در هدف از بعثت
خطبه 148-درباره اهل بصره
خطبه 149-پيش از وفاتش
خطبه 150-اشارت به حوادث بزرگ
خطبه 151-فتنه هاى آينده
خطبه 152-ستايش خدا
خطبه 153-در فضائل اهل بيت
خطبه 154-در آفرينش خفاش
خطبه 155-خطاب به مردم بصره
خطبه 156-سفارش به پرهيزكارى
خطبه 157-پيامبر و قرآن
خطبه 158-خوشرفتارى خود با مردم
خطبه 159-در بيان عظمت پروردگار
خطبه 160-در بيان صفات پيامبر
خطبه 161-چرا خلافت را از او گرفتند؟
خطبه 162-در توحيد الهى
خطبه 163-اندرز او به عثمان
خطبه 164-آفرينش طاووس
خطبه 165-تحريض به الفت با يكديگر
خطبه 166-در ابتداى حكومتش
خطبه 167-پس از بيعت با حضرت
خطبه 168-هنگام حركت به بصره
خطبه 169-چون به بصره نزديك شد
خطبه 170-در آغاز نبرد صفين فرمود
خطبه 171-درباره خلافت خود
خطبه 172-شايسته خلافت
خطبه 173-درباره طلحه
خطبه 174-موعظه ياران
خطبه 175-پند گرفتن از سخن خدا
خطبه 176-درباره حكمين
خطبه 177-در صفات خداوند
خطبه 178-پاسخ به ذعلب يمانى
خطبه 179-در نكوهش يارانش
خطبه 180-پيوستگان به خوارج
خطبه 181-توحيد الهى
خطبه 182-آفريدگار توانا
خطبه 183-خطاب به برج بن مسهر
خطبه 184-به همام درباره پرهيزكاران
خطبه 185-در وصف منافقان
خطبه 186-در ستايش خدا و پيامبر
خطبه 187-بعثت پيامبر و تحقير دنيا
خطبه 188-در ذكر فضائل خويش
خطبه 189-سفارش به تقوا
خطبه 190-در سفارش به ياران خود
خطبه 191-درباره معاويه
خطبه 192-پيمودن راه راست
خطبه 193-هنگام به خاكسپارى فاطمه
خطبه 194-پرداختن به آخرت
خطبه 195-اندرز به ياران
خطبه 196-خطاب به طلحه و زبير
خطبه 197-منع از دشنام شاميان
خطبه 198-بازداشتن امام حسن از ...
خطبه 199-درباره حكميت
خطبه 200-در خانه علاء حارثى
خطبه 201-در باب حديثهاى مجعول
خطبه 202-در قدرت خداوند
خطبه 203-در نكوهش اصحاب
خطبه 204-آفريدگار بى همتا
خطبه 205-در وصف پيامبر و عالمان
خطبه 206-نيايش
خطبه 207-خطبه اى در صفين
خطبه 208-گله از قريش
خطبه 209-عبور از كشته شدگان جمل
خطبه 210-در وصف سالكان
خطبه 212-تلاوت الهيكم التكاثر
خطبه 213-تلاوت رجال لا تلهيهم...
خطبه 214-تلاوت يا ايها الانسان...
خطبه 215-پارسائى على
خطبه 216-نيايش به خدا
خطبه 217-نكوهش دنيا
خطبه 218-دعائى از آن حضرت
خطبه 219-درباره يكى از حاكمان
خطبه 220-در توصيف بيعت مردم
خطبه 221-درباره تقوا
خطبه 222-خطبه اى در ذوقار
خطبه 223-با عبدالله بن زمعه
خطبه 224-در باب زيانهاى زبان
خطبه 225-چرا مردم مختلفند؟
خطبه 226-غسل و كفن كردن رسول خدا
خطبه 227-در ستايش پيامبر
خطبه 228-در توحيد
خطبه 229-در بيان پيشامدها
خطبه 230-در سفارش به تقوا
خطبه 231-ايمان
خطبه 232-سفارش به ترس از خدا
خطبه 233-در حمد خدا و لزوم تقوا
خطبه 234-خطبه قاصعه
خطبه 236-در حوادث بعد از هجرت
خطبه 237-در كار خير شتاب كنيد
خطبه 238-درباره حكمين
نامه ها
نامه 001-به مردم كوفه
نامه 002-قدردانى از اهل كوفه
نامه 003-به شريح قاضى
نامه 004-به يكى از فرماندهانش
نامه 005-به اشعث بن قيس
نامه 006-به معاويه
نامه 007-به معاويه
نامه 008-به جرير بن عبدالله البجلى
نامه 009-به معاويه
نامه 010-به معاويه
نامه 011-به گروهى از سپاهيان
نامه 012-به معقل بن قيس الرياحى
نامه 013-به دو نفر از اميران لشگر
نامه 014-به سپاهيانش
نامه 015-راز و نياز با خدا
نامه 016-به يارانش وقت جنگ
نامه 017-در پاسخ نامه معاويه
نامه 018-به عبدالله بن عباس
نامه 019-به يكى از فرماندهان
نامه 020-به زياد بن ابيه
نامه 021-باز هم به زياد بن ابيه
نامه 022-به ابن عباس
نامه 023-پس از آنكه ضربت خورد
نامه 024-وصيت درباره دارايى خود
نامه 025-به مامور جمع آورى ماليات
نامه 026-به يكى از ماموران زكات
نامه 027-به محمد بن ابوبكر
نامه 028-در پاسخ معاويه
نامه 029-به مردم بصره
نامه 030-به معاويه
نامه 031-به حضرت مجتبى
نامه 032-به معاويه
نامه 033-به قثم بن عباس
نامه 034-به محمد بن ابى بكر
نامه 035-به عبدالله بن عباس
نامه 036-به عقيل
نامه 037-به معاويه
نامه 038-به مردم مصر
نامه 039-به عمروعاص
نامه 040-به يكى از كارگزاران خود
نامه 041-به يكى از كارگزارانش
نامه 042-به عمر بن ابى سلمه
نامه 043-به مصقله بن هبيره
نامه 044-به زياد بن ابيه
نامه 045-به عثمان بن حنيف
نامه 046-به يكى از فرماندهان خود
نامه 047-وصيت به حسن و حسين
نامه 048-به معاويه
نامه 049-به معاويه
نامه 050-به اميران سپاه خود
نامه 051-به ماموران ماليات
نامه 052-به فرمانداران شهرها
نامه 053-به مالك اشتر نخعى
نامه 054-به طلحه و زبير
نامه 055-به معاويه
نامه 056-به شريح بن هانى
نامه 057-به مردم كوفه
نامه 058-درباره جنگ صفين
نامه 059-به اسود بن قطبه
نامه 060-به فرماندارانى كه ارتش ...
نامه 061-به كميل بن زياد
نامه 062-به مردم مصر
نامه 063-به ابوموسى اشعرى
نامه 064-به معاويه
نامه 065-به معاويه
نامه 066-به عبدالله بن عباس
نامه 067-به قثم بن عباس
نامه 068-به سلمان فارسى
نامه 069-به حارث همدانى
نامه 070-به سهل بن حنيف
نامه 071-به منذر بن الجارود
نامه 072-به عبدالله بن عباس
نامه 073-به معاويه
نامه 074-پيمان ميان ربيعه و يمن
نامه 075-به معاويه
نامه 076-به عبدالله بن عباس
نامه 077-به عبدالله بن عباس
نامه 078-به ابوموسى اشعرى
نامه 079-به سرداران سپاه
حكمت ها
حکمت 001
حکمت 002
حکمت 003
حکمت 004
حکمت 005
حکمت 006
حکمت 007
حکمت 008
حکمت 009
حکمت 010
حکمت 011
حکمت 012
حکمت 013
حکمت 014
حکمت 015
حکمت 016
حکمت 017
حکمت 018
حکمت 019
حکمت 020
حکمت 021
حکمت 022
حکمت 023
حکمت 024
حکمت 025
حکمت 026
حکمت 027
حکمت 028
حکمت 029
حکمت 030
حکمت 031
حکمت 032
حکمت 033
حکمت 034
حکمت 035
حکمت 036
حکمت 037
حکمت 038
حکمت 039
حکمت 040
حکمت 041
حکمت 042
حکمت 043
حکمت 044
حکمت 045
حکمت 046
حکمت 047
حکمت 048
حکمت 049
حکمت 050
حکمت 051
حکمت 052
حکمت 053
حکمت 054
حکمت 055
حکمت 056
حکمت 057
حکمت 058
حکمت 060
حکمت 061
حکمت 062
حکمت 063
حکمت 064
حکمت 065
حکمت 066
حکمت 067
حکمت 068
حکمت 069
حکمت 070
حکمت 071
حکمت 072
حکمت 073
حکمت 074
حکمت 075
حکمت 076
حکمت 077
حکمت 078
حکمت 079
حکمت 080
حکمت 081
حکمت 082
حکمت 083
حکمت 084
حکمت 085
حکمت 086
حکمت 087
حکمت 088
حکمت 089
حکمت 090
حکمت 091
حکمت 092
حکمت 093
حکمت 094
حکمت 095
حکمت 096
حکمت 097
حکمت 098
حکمت 099
حکمت 100
حکمت 101
حکمت 102
حکمت 103
حکمت 104
حکمت 105
حکمت 106
حکمت 107
حکمت 108
حکمت 109
حکمت 110
حکمت 111
حکمت 112
حکمت 113
حکمت 114
حکمت 115
حکمت 116
حکمت 117
حکمت 118
حکمت 119
حکمت 120
حکمت 121
حکمت 122
حکمت 123
حکمت 124
حکمت 125
حکمت 126
حکمت 127
حکمت 128
حکمت 129
حکمت 130
حکمت 131
حکمت 132
حکمت 133
حکمت 134
حکمت 135
حکمت 136
حکمت 137
حکمت 138
حکمت 139
حکمت 140
حکمت 141
حکمت 142
حکمت 143
حکمت 144
حکمت 145
حکمت 146
حکمت 147
حکمت 148
حکمت 149
حکمت 150
حکمت 151
حکمت 152
حکمت 153
حکمت 154
حکمت 155
حکمت 156
حکمت 157
حکمت 158
حکمت 159
حکمت 160
حکمت 161
حکمت 162
حکمت 163
حکمت 164
حکمت 165
حکمت 166
حکمت 167
حکمت 168
حکمت 169
حکمت 170
حکمت 171
حکمت 172
حکمت 173
حکمت 174
حکمت 175
حکمت 176
حکمت 177
حکمت 178
حکمت 179
حکمت 181
حکمت 182
حکمت 183
حکمت 184
حکمت 185
حکمت 186
حکمت 187
حکمت 188
حکمت 189
حکمت 190
حکمت 191
حکمت 192
حکمت 193
حکمت 194
حکمت 195
حکمت 196
حکمت 197
حکمت 198
حکمت 199
حکمت 200
حکمت 201
حکمت 202
حکمت 203
حکمت 204
حکمت 205
حکمت 206
حکمت 207
حکمت 208
حکمت 209
حکمت 210
حکمت 211
حکمت 212
حکمت 213
حکمت 214
حکمت 215
حکمت 216
حکمت 217
حکمت 218
حکمت 219
حکمت 220
حکمت 221
حکمت 222
حکمت 223
حکمت 224
حکمت 225
حکمت 226
حکمت 227
حکمت 228
حکمت 229
حکمت 230
حکمت 231
حکمت 232
حکمت 233
حکمت 234
حکمت 235
حکمت 236
حکمت 237
حکمت 238
حکمت 239
حکمت 240
حکمت 241
حکمت 242
حکمت 243
حکمت 244
حکمت 245
حکمت 246
حکمت 247
حکمت 248
حکمت 249
حکمت 250
حکمت 251
حکمت 252
حکمت 253
حکمت 254
حکمت 255
حکمت 256
حکمت 257
حکمت 258
حکمت 259
حکمت 260
حکمت 261
حکمت 262
حکمت 263
حکمت 264
حکمت 265
حکمت 266
حکمت 267
حکمت 268
حکمت 269
حکمت 270
حکمت 271
حکمت 272
حکمت 273
حکمت 274
حکمت 275
حکمت 276
حکمت 277
حکمت 278
حکمت 279
حکمت 280
حکمت 281
حکمت 282
حکمت 283
حکمت 284
حکمت 285
حکمت 286
حکمت 287
حکمت 288
حکمت 290
حکمت 291
حکمت 292
حکمت 293
حکمت 294
حکمت 295
حکمت 296
حکمت 297
حکمت 298
حکمت 299
حکمت 300
حکمت 301
حکمت 302
حکمت 303
حکمت 304
حکمت 305
حکمت 306
حکمت 307
حکمت 308
حکمت 309
حکمت 310
حکمت 311
حکمت 312
حکمت 313
حکمت 314
حکمت 315
حکمت 316
حکمت 317
حکمت 318
حکمت 319
حکمت 320
حکمت 321
حکمت 322
حکمت 323
حکمت 324
حکمت 325
حکمت 328
حکمت 329
حکمت 330
حکمت 331
حکمت 332
حکمت 333
حکمت 334
حکمت 335
حکمت 336
حکمت 337
حکمت 338
حکمت 339
حکمت 340
حکمت 341
حکمت 342
حکمت 343
حکمت 344
حکمت 345
حکمت 346
حکمت 347
حکمت 348
حکمت 349
حکمت 350
حکمت 351
حکمت 352
حکمت 353
حکمت 354
حکمت 355
حکمت 356
حکمت 357
حکمت 358
حکمت 359
حکمت 360
حکمت 361
حکمت 362
حکمت 363
حکمت 364
حکمت 365
حکمت 366
حکمت 367
حکمت 368
حکمت 369
حکمت 370
حکمت 371
حکمت 372
حکمت 373
حکمت 374
حکمت 375
حکمت 376
حکمت 377
حکمت 379
حکمت 380
حکمت 381
حکمت 382
حکمت 383
حکمت 384
حکمت 387
حکمت 388
حکمت 389
حکمت 390
حکمت 393
حکمت 395
حکمت 396
حکمت 397
حکمت 398
حکمت 399
حکمت 400
حکمت 401
حکمت 402
حکمت 403
حکمت 404
حکمت 405
حکمت 406
حکمت 407
حکمت 408
حکمت 409
حکمت 410
حکمت 411
حکمت 412
حکمت 413
حکمت 414
حکمت 415
حکمت 416
حکمت 417
حکمت 418
حکمت 419
حکمت 420
حکمت 421
حکمت 422
حکمت 423
حکمت 424
حکمت 425
حکمت 426
حکمت 427
حکمت 429
حکمت 430
حکمت 431
حکمت 432
حکمت 433
حکمت 434
حکمت 435
حکمت 437
حکمت 438
حکمت 439
حکمت 440
حکمت 441
حکمت 442
حکمت 443
حکمت 445
حکمت 446
حکمت 447
حکمت 448
حکمت 450
حکمت 451
حکمت 452
حکمت 453
حکمت 454
حکمت 455
حکمت 456
حکمت 457
حکمت 458
حکمت 459
حکمت 460
حکمت 461
حکمت 462
حکمت 463
حکمت 464
حکمت 466
حکمت 467
حکمت 468
حکمت 469
حکمت 470
حکمت 471
كلمات غريب
کلمه غريب 001
کلمه غريب 002
کلمه غريب 003
کلمه غريب 004
کلمه غريب 005
کلمه غريب 006
کلمه غريب 007
کلمه غريب 008
کلمه غريب 009

ترجمه نهج البلاغه (حسين بن شرف الدين اردبيلي)

خطبه ها

خطبه 001-آغاز آفرينش آسمان و...

پس از اين معنى خطبه است آن حضرت را كه ياد مى كند در آن آغاز آفريدن آسمان و زمين و آفريدن آدم عليهاالسلام سپاس بى حد مر خداى را است كه نمى رسند به ثناى او جميع گويندگان بجهت احاطه عقل الصفات كمال او نمى توانند شمرد نعمتهاى او در استماره كنندگان جهت آنكه نعمت او غير متناهى است و نمى گذارند حق نعمت او را جد و جهد كنندگان چه توفيق اداى هر نعمت نعمت ديگر است آن خداى كه در نمى يابند او را همتهاى بلند پرواز و نمى رسند بذات او فكرى و فطنتهاى غوطه خورنده آن خدائى كه نيست هر صفت او را حدى معين و نيست هر مطلق صفت او را نعتى موجود و نه وقتى شمرده شده و نه نهايت كشيده شده كه بان منتهى گردد بجهت عدم انعكاك و جوده صفت از ذات آفريد جميع مخلوقات را ...

فانى خود و پراكنده كرد بادها را كه واسطه منافع عالم است برحمت ...

خود و ميخ زد به كوههاى نامتحرك نشود عرصه زمين خود را ابتداى دين شناختن او سبحانه و تمامى شناخت او گرويدن و تصديق بوجوده است و تمامى گرديدن تصديق به او يكتا شناختن اوست و تمامى يكتا دانستن او خالص گردانيدن عمل است از زياد و شرك براى او و تمامى اخلاص براى او سلب صفات است از او حال هر صفت شاهد است بانكه آن را عين ذات او دانستن بواسطه آنكه حال هر صفت شاهد است بانكه هر صفتى غير ذاتست كه متصف به آن و حال مرد است كه موصوف است به آن صفت شاهد است بانكه آن غير صفت است پس هر كه وصف كرد او سبحانه را كه منزه است از عيوب پس بتحقيق كه قرينى پيدا كرد براى او چه صفت غير ذات است و هر كه قرين پيدا كرد براى او پس به تحقيق ذوئى پيدا كرد او را هر كه ذوئى پيدا كرد پس به تحقيق مجزا كرد او را چه مزدى جزو مركب است و هر مركب ذى جزء و هر كه مجزا كرد او را پس بتحقيق جاهل شد به او زيرا كه هر ذى جزء ممكن است جهت احتياج او بجز ديگر پس ندانست كه او واجب الوجود است و هر كه ندانست وجوب وجود دادرس به تحقيق اشارت كرد بسوى او و هر كه اشارت كرد به او به تحقيق حدى و نهايتى پيدا نمود هر كه يقين نهايتى نمود براى او پس به تحقيق او را در شمار آورد و هر كه گفت در كجاست پس بتحقيق گردنيد او را ضر ورتى و محلى و هر كه او بر فوق چيست پس بتحقيق كه خالى گذاشت هستى از او نه از جانب حدوث و نوپيدا شدن موجوديست نه از نيستى با هر چيزى است نه پيوستگى بلكه بعلم و مغاير هر چيزيست نه به مفارقت و جدائى كننده است نه بمعنى حركتها كه از لوازم جسم است و آلت بيناست در وقتى كه هيچ چيز نبود كه نظر كرده شود به آن از آفريدن يكتاست با لذات در زمانى كه هيچ چيز را كه به او ساكن شود تا انس گيرد به آن و نه كه وحشت پيدا كند مر نيافتن آن را آفريد مخلوقات را ابتدا كرد به ايجاد ابتدا كردن بى فكرى كه جولان داده باشد آن را در آفريدن و بى تجربه كه فايد گرفته باشد از ان و بى حركتى كه احداث نموده باشد آن را و بى اهتمام نفسى كه مضطرب بوده باشد در آن چه اين همه از احوال ممكناتست كه آن حواله نموده چيزها را مروقهاى آن را و بهم پيوسته ميان اشياى مختلف گوناگون چون عناصر اربعه و فرو برده و مركوز ساخته و لازم ساخته طبايع را در اشخاص چون تعجب ضحك و به شجاعت و جبن ...

در حالتى كه دانا بود به آنها به علم ازلى پيش از آفريدن احاطه كننده بود به اقطار و نهايات ان به علم لم يزل شناسا بود به آن چيزها كه پيوسته به آنها و به نواحى و جوانب آنها چون نفس نسبت به بدن پس آفريد او سبحانه گشادن قضاها را و شكافتن اطراف و گشادگيهاى جاى خالى كه هواست پس ردان ساخت ...

ابرا كه بازگرداننده يكديگر بود موجهاى آن بر هم نشسته انبوهى آن برداشت ابرا بر پشت باد جهنده و باد جنباننده محكم كننده و يعنى باد با قوت و سخت پس امر كرد آن باد را به بازگردانيدن ابر بر بالاى او و مسلط گردانيد بادبانها محكم بستن از آب و مقرون ساخت آن را بنهايت آن آب كه احاطه كرده به آن هوا از زيران باد گشاده شده و آب از بالاى آن ريخته شده و ايستاده پس از آن آفريد سبحانه باد را كه مضبوط ساخت جاى وزيدن آن را و دايم گردانيد اقامت نمودن آن باد براى حركت دادن آب محل روان گردانيدن آن و درو گرداند مبدء نشو آن را پس امر كرد باد را به زدن و حركت دادن آب بر هم خورده از غايت غلبكى و برانگيختن موج درياها را پس جنبانيدن آن باد آب را همچون جنبانيدن ظرف شير و آب و سخت روان شد با آب مثل روان شدن آن در جاى خالى رد مى كند آن باد اول آب را بر اخر آن و ساكن آن را بر حركت كننده آن تا كه بلند برآمد معظم آن آب و انداخت كف را آب برهم نشسته آن پس بلند گردانيد حق تعالى آن كف را در هواى گشاده و فضاى فراخ پس راس ت كرد از آن بخار آب هفت آسمان را گردانيد زيرين آسمانها را موجى ممنوع از سقوط آن بر زمين و زبرين آنها را گردانيد سقف نگاه داشته شده از آنكه شياطين اخبار غيب ملائكه را بشنوند و طاق بلند برافراشته بى ستون كه برپاى دارد آن را و بى مسمارى كه بهم پيوند و آن را پس از آن آراسته گردانيد با رايش ستارگان و روشنى كوكبهاى جهنده و سوراخ كننده هوا و روان كرد در آن آسمانها چراغ نورافشاننده و ماه نوردهنده را در فلك گردنده و سقف سيركننده و لوح جنبنده پس از آن گشود آنچه ميان آسمانهاى بلند است پس پر ساخت آن را به انواع مختلفه از ملائكه و فرشتگان خود از آنها دايم ساجدانند كه ركوع مى كنند و بعضى ركوع كنندگان كه پشت راست نمى كنند و بعض صفت زدگانند كه از صف زايل نمى شوند و بعضى تسبيح كنندگانند كه ملالت نمى يابند از آن مانع عبادت ايشان نمى شود خواب چشمها و نه سهو عقلها و نه سستى بدنها و نه بى خبرى فراموشى و بعضى ديگر از آنها امينان خدايند بر وحى او و زبانهاى صدقند بر سولان او و تردد كنندگان به حكم او و فرمان او و بعضى ديگر نگهبانند مر بندگان او را و بعضى دربانانند مر درهاى بهشتهاى او را و بعضى از آنها ثابت است در زمينهاى زيرين قدمهاى ايشان و بيرون رفته از آسمان برين گردنهاشان و و خارج شده و بدر رفته از اطراف زمين اعضا و جوانب ايشان و موافق و مانند قائمه ها را عرشى است دوشهاى ايشان پيش افتاده است در زير عرش ديدهاى ايشان از جهت ترس خدا پيچيده شده اند در زير عرش به بالهاى خود زده شده است ميانشان و ميان آنانكه فروتر ايشانند پردهاى عزت الهى و سترهاى قدرت پادشاهى كه به جهت اين آنها را نمى بينند توهم مى كنند پروردگار خود را بصورت درآوردن و اجرا نمى كنند بر پروردگار خود صفتهاى مخلوقات را و حد و نهايت پيدا نمى كنند او را به مكانها و نه اشارت مى كنند به جانب او با مثال و اشباء اشباء جدا و سبحانه منزه است از اين بعضى ديگر از اين خطبه در صفت آفريدن آدم عليه السلام است پس از آن جمع نمود حق سبحانه از زمين درشت و نرم و زمين خوش گياه و زمين شوره زار و يابنده پاره خاك را ميخت آن خاك را باب رحمت تا پاكيزه شد و مخلوط ساخت او را به ترى تا كه چسبان گشت پس آفريد از آن شكلى كه خداوند طرفها بود و بندها و عضوها و گشادها خشك ساخت آن را تا چنگ در زد و چسبيده شد بهم تا گل خشك شد براى وقتى شمرده شده و مدت دانسته شده پس از آن دميد در آن صورت از روح خود پس متمثل شد آن صورت به آدمى كه خداوند ذهنهايت كه جولان مى دهد و متحرك مى سازد آن را در مطالب و خداوند عضوها كه خدمت مى خواهد از آنها دالاتى كه مى گرداند آن را در كارها و شناختى كه فرق مى كند به آن ميان حق و راه باطل و ميان چشيدنيها و بوئيدنيها و رنگها و جنسها كه از هم فرق مى كند آميخته شده به اصل ماده رنگهاى گوناگون چون خون و استخوان و چيزهاى با هم الفت گرفته شده چون استخوان و دندان و بضه ها كه دورند از هم و معاند چون حرارت و برودت و به آميخته ها از هم جدا از گرمى و سردى و ترى و خشكى و پريشانى و شادى و طلب ادا نمود حق سبحانه از فرشتگان امانت خود را كه نزد ايشان داشت دو صيلت معهوده خود را كه بجانب ايشان گذاشت در ايفتاد كردن به سجده كردن مر آدم را و فروتنى ايشان براى تعظيم و تكريم او پس گفت سبحانه كه سجده كنيد آدم را پس سجده كردند آدم را مگر شيطان و قبيله هاى او از جن پيدا شد كه تابع او بودند آنها را كبر و غيرت جاهليت و غلبه كردن بر ايشان بى سعادتى و بر برگ دانستن خود را به مخلوق شدن از آتش و و خوار شمردن آفريده شده گل خشك يعنى آدم پس داد او را بارى تعالى مهلت دادن براى سزاوار شدن آدم مر خشم خدا را و براى تمام ساختن آزمايش بنى آدم و براى راست ساخت و عده مهلت پس گفت بدرستى كه تو از مهلت داده شدگانى تا روز و وقت معلوم...

پس ساكن گردانيد حق سبحانه آدم را در سرائى كه خوش ساخت در آن زيستن او را و ايمن ساخت در آن مقام او را كه ...

او را از ابليس و دشمنى او پس فريب داد او را دشمن او به جهت حسد بردن بر او بسكون او در سراى با اقامت كه جنت است و رفيق شدن با نيكوكاران كه اهل بهشت بودند پس بفروخت يقين را به شك خود در نصيحت ابليس و قصد جزم را به ضعف و سستى خود و بدل گرفت فرح و سرور بترس و عزت و ارجمندى به پشمانى پس از آن بگسترانيد خداى تعالى براى او در توبه او و آورد پيش او سخن رحمت خود را يعنى دعائيكه بوسيله آن قبول توبه او كرده وعده داد او را بازگشت به بهشت خود پس فرو فرستاد او را به سراى محنت و بحانه زائيده شدن فرزندان آن
و برگزيد او سبحانه از فرزندان او پيغمبران را فرا گرفت بر انزال وحى خود عهد و پيمان ايشان را و بر رسانيدن پيغام امانت ايشان را وقتى كه تغيير دادند بيشتر خلايق او پيمان خدا را كه بسوى ايشان بود پس حابل شدند حق او ...

و فرا گرفتند شريكان را با او و حيله كردند ايشان را اديوان راهزن از شناخت او و بريدند ايشان را از پرستش او پس برانگيخت حق تعالى در ميان ايشان فرستادگان خود را و پياپى فرستاد بجانب ايشان پيغمبران خود را تا طلب ادا كنند ...

از مخلوق شدن به آن در روز الست و بياد دهند ايشان را نعمت او را كه فراموش كرده بودند و محبت تمام كنند بر ايشان برسانيدن رسالت و برانگيزانيد براى ايشان و فنيه هاى عقلها و بنمايند ايشان را علامات قدرت الهى را از سقفيست كه در بالاى سر ايشان برافراشت و فراشى كه در زير ايشان نهاده شده و معيشتهايى كه زنده نمى دارد ايشان را و اجلهاى مقدر كه خالى مى سازد ايشان را و بيماريها پر مى داند ايشان را و از حوادث كه پياپى بيايد بر ايشان و خالى نگذاشت خداى سبحانه آفريدگان خود را از پيغمبرى فرستاده شده با كتابى فرو فرستاده شده با بزهانى لازم كه امام زمان است يا علامتى استوار كه معجزات رسول ان را قاصر نمى ساخت كسى عدد ايشان را نسبت به امتان و نه بسيارى تكذيب كنندگان مر ايشان را از رسولى پيش فرستاده نام نهاد براى خود آن كسى كه پس از او بود يعنى هر سابقى لاحق را بر خود تعيين مى كرد يا لا حقى كه تعريف مى كرد او را بر اين اسلوب شتافته قرنهايش و گذشته شده روزگارها و از پيش رفتند پدران و از پس آمدند پسران تا كه برانگيخت حق تعالى محمد را درود فرستاد خدا بر او و آل او براى روان كردن وعده خود و تمام كردن نبوت خود كه فرا گرفته شده بر پيغمبران عهده و پيمان او معروف بود ميان پيغمبران علامات ظهور او با كرامت بود محل ولادت او و اهل زمين در آن روز خداوندان ملتهاى متفرقه بودند و هواهاى پراكنده و طريقه هائى در غايت پراكندگى در ميان تشبيه كننده خدا به مخلوقات او مانند نصارى يا عدول كننده اسم او چون لات از الله و عزى از عزير يا اشاره كننده به غيرى چون دهريه پس هدايت نمود ايشان را از گمراهى و رسانيد ايشان را به منزلت آن حضرت از نادانى پس از آن برگزيد حق سبحانه براى محمد صلوات فرستاد خدا بر او بر آل او مقام قرب خود را و پسنديد براى او آن چيزى كه نزد او است از مراتب و اكرام نمود او را از سراى فانى دنيا و بگردانيد رغبت او را از پيوستن به مكان محنت پس قبض نمود او را بسوى قرب خود كه بزرگوار بود و واپس گذاشت در ميدان شما آنچه گذاشته اند پيغمبران در ميان ايشان خود زيرا كه پيغمبران ترك نكرده اند امتان خود را و گذاشته شده و بى راه روشن و بى نشانه ثابت گذاشت پيغمبر ما در پس خود كتاب پروردگار خود را كه روشن كننده بود حلال او را و حرام او را و فضيلتهاى او را كه سند وبالتست و فريضه هاى او را و ناسخ او را و منسوخ او را و رخصتهاى او را چون خوردن مردار در وقت جوع و گرسنگى و عزيمتهاى او را و خاص او را و عام او را و عبرتهاى او را و مثلهاى او را و لفظ مطلق او را و محدود او را و استوار او را و متشابه او را به غير كه تفسير كننده بود مجملهاى آن را و روشن كننده بود مشكلات آن را ميان چيزى كه فرا گرفته شده بود عهد دانستن او چون علم بود به وحدانيت خدا و تجويز كرده شده بر بندگان در جاهل بودند از آن چون حم و آلم و ميان آن چيزى كه ثبت نموده در آن كتاب فرض آن دانسته شدم در حديث پيغمبر به نسخ نمودن آن و ميان واجب فرا گرفتن آن رخصت داده شده است در قرآن ترك آن و ميان واجبى براى وقت آن و زايل در استقبال خود يعنى سال ديگر چون حج و جد است از هم ميان موضع و حرمت آن از گناه كبيره كه بيم كرده است بر آن از آتش سوزان با گناه صغيره كه آماده كرده براى آن آمرزيدن او را و ميان چيزى كه مقبولست در مرتبه ادناى خود و تجويز شده در درجه نهايت آن مانند خواندن سوره بزرگ و كوچك در نماز بعضى ديگر از اين خطبه است و فرض كرده بر شما حج خانه خود را كه گردانيده آن را قبله از براى خلقان وارد مى شوند مردمان را بخانه و مثل وارد شدن حيوانات و سخت مشتاقند بسوى آن مانند شدت شوق كبوتران به آب وقت تشنگى گردانيدن خانه را و سبحانه نشانه براى فروتنى ايشان مر بزرگى خود را و تصديق كردن ايشان مر بزرگوارى او را و برگزيد از خلقان و شنوندگان را كه اجابت نمودند بجانب او را و خواندن او را و تصديق نمونه كلمه او را كه امر او بود به آن و ايستادن مطيعان بجاى ايستادن پيغمبران و مانند شدند بفرشتگان او كه طواف كنندگانند بر گرد عرش او جمع مى كنند حاجيان سودها را پس مايه ايمان در موضع تجارت پرستش او و مى شتابند نزد حج كردن بمكان وعده آمرزش او گردانيد آن خانه را حق تو از براى دين اسلام نشانه و براى پناه برندگان بدان موضع حرمى و واجب گردانيد حج را و لازم ساخت حق را و نوشت بر شما تا بدن به نزديك آن پس گفت او سبحانه و مر خداى را است بر مردمان حج خانه كعبه هر كه توانائى دارد بسوى آن خانه از جهت راه كه زاد و راحله است و مونه عيال هر كه نگردد به فريضه حج پس بدرستى كه خدا بى نياز است از جهانيان

خطبه 002-پس از بازگشت از صفين

و از خطبه حضرت است بر او سلام كه فرمود پس از بازگشتن از حرب صفتين ستايش مى كنم خدا را براى تمام كردن مر نعمت او را و براى گردن نهادن مر بزرگوارى او را و به جهت بازايستادن از معصيت او و يارى مى خواهم از او به جهت احتياج بسوى برآوردن كار او بدرستى كه گمراه نمى شود هر كه را راست نمود او را و نجات نمى يابد كسى كه دشمنى نمايد او را محتاج نمى شود كسى كه كفايت كرد كار او را پس بدرستى كه او سبحانه راجح ترين چيزيست كه سنجيده شود به عقل و فاضلترين آنچه محزون گردد در نفوس قدسيه و گواهى مى دهم كه نيست خدائى كه مستحق عبادت باشد به جرا و سبحانه گواهى كه آزموده باشد با پاكيزگى او و عارى از شبهه كه اعتقاد كرده باشد خالص آن متمسك مى شويم به آن شهادت هميشه مادام كه باقى گذاشته ما را در دنيا و ذخيره مى سازيم آن را براى ...

آنچه رسيد بما پس بدرستى كه آن شهادت عقيده ايمان است و گشاينده نيكو ملك منان و محل خشنودى خداى بخشنده و محل دور گردن شيطان و گواهى مى دهيم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده اوست و فرستاده او فرستاد وى را به دينى شهرت يافته شده و نشانه نقل كرد شده و كتابى نوشته شده و نور بالا رونده درخشنده و روشنى تابنده درخشان و امرى شكافنده از جهت زايل شبه هاى باطله و براى حجت آوردن بر مردمان به معجزات ظاهره و براى رساندن به آيات بيم كننده و ترسانيدن مر عقوبات را و مردمان افتاده اند در فتنه هايى كه بريده شده در آن ريسمان دين اسلام و متحرك شده از جايش ستونهاى يقين و مختلف شده اصل دين اسلام و متفرق گشته كار دين و تنگ شده محل بيرون رفتنشان از آن فتنه ها و كور شده بر ايشان مصدر هدايت پس او راست بينام است و كورى عام است نافرمانى كرده اند رحمن را و يارى كرده اند شيطان را و فروگذاشته اند ايمان را پس ويران شده ستونهاى دين و ناشناخته شده علامات آن و ناپديده شده راههاى آن و زايل گشته معظم راههاى او آن فرمان بردند شيطان را پس دررفتند در راههاى او و وارد شدند بر مواضع آب تيره آن بامداد ايشان روان شد نشانها و علمهاى او و راست ايستاده علم او در ميان فتنه ها كه پايمال كرده آنها را به سر سمهاى خود مانند شتر و لگدكوب كرد ايشان را به سمهاى خود مانند گ او در است بايستاد ...

بر طرفهاى مقدم سمهاى خود مانند اسبان پس ايشان در آن فتنه سرگردان متحيران نادانان در فتنه افتادگان در بهترين سرا كه زمين شام است و بدترين همسايه ها كه اصحاب معاويه اند خواب ايشان بيداريست و سرمه ايشان اشكها به زمينى كه داناى آن لجام كرده شده است مراد خوارى آن حضرت است و نادان آن اكرام شده يعنى معاويه و بعضى از اين خطبه قصد مى كند آن پيغمبر را صلوات الله عليه و عليهم و آل امر ايشان موضع سر خدايند و پناه امر اويند و موضع نهادن علم او و مرجع حكمتهاى او و مخزنهاى كتابهاى او و كوههاى دين او كه او را از تزلزل نگاه مى دارند به ايشان راست كرده لجى پشت پيغمبر خود را كه ضعيف بود اول دين اسلام و برده است لرزيدن گوشت يارهاى پهلو و شانه او بعضى ديگر از اين خطبه در صفت منافقين است اصحاب معاويه كاشته اند خوارج تخم نافرمانى را و آب دادند او را به فريب و غفلت و درويده اند هلاكت دنيا و آخرت را قياس كرده نمى شود به آل محمد صلوات خدا بر او و آل او از اين امت هيچكس و برابر كرده نمى شود به ايشان كسى كه جارى كرده شده نعمتهاى ايشان بر او هميشه ايشان اصل دينند و ستون يقين اند بسوى ايشان بازمى گردند غلوكنندگان و به ايشان ملحق مى گرداند واپس افتادگان و مر ايشان را است خاصهاى حق امامت كه علوم است و در ميان ايشان داير است وصيت پيغمبر و ميراث گرفتن او و گويا كه نزديك شده كه راجع شود حق خلافت با اهل آن ...

شود امامت به محل نقلش

خطبه 003-شقشقيه

بدانيد به خدا سوگند به تحقيق كه پوشيد خلافت را پسر ابوقحافه مانند پيراهن و بدرستى كه او مى دانست كه محل من از خلافت همچو محل قطب بيت قطب از سنگ آسيا به زير مى آيد از من سيل علوم و حكم بلند نمى شود بسوى من جنس پرنده پس فرو گذاشتم نزد آن خلافت.. صبر و درنورديدم از آن تهيگاه را و درايستادم به فكر كردن و جولان دادن فكر ميان آنكه حمله آرم بدست بزيده يا نبودن معاون يا صبر كنم بر ظلمتى كه گوركن است كه بنهايت چيزى مى رسد در آن يعنى با التماس در امر خلافت بزرگ سال و پير مى شود در آن خورد سال و رنج مى كشد در آن مومن به جهت شدت محنت تا مى رسد به پروردگار خود پس ديدم كه صبر كردن بر اين شدت ظلمت التماس لا يقتر است بنظام اسلام پس صبر كردم و در حالتى كه در چشم من خاك و خاشاك و در گلوى من استخوان گرفته مراد شدت غصه و تلخى صبر است مى ديدم ميراث خود در اعارت يافته تا آنكه گذشت اول كه ابوبكر به راه خود پس فرو گذاشت خلافت را به پسر خطاب بعد از خود پس از آن مثل زد اميرالمومنين بگفتار اعشى كه در مفاخرت عامر گفت چه دور است روز من كه بر پشت ناقه ام در سختى سفر و روز حيان كه برادر جابر است پس اين عجب وقتى كه ابوبكر فسخ نمود عقد خلافت را هنگامى كه عقد كرد خلافت را براى ديگرى پس از مردن او هر آينه سخت شد گرفتند و هر يكى نصف خلافت را يا جانب هر دو پستان خلافت را پس گردانيد ابوبكر خلافت را در طبيعت درشت كه عمر است غليظ مى شود جراحتى كه از او حاصل مى شد و درشت مى شود مس كردن او و بسيار مى شود ...

او در مسائل دينيه و عذر گفتن او از سردرآمدن پس خداوند آن طبيعت با غلظت و خشونت چون سوار ناقه سر كشند اگر بكشد مهاران ناقه را به بالا تا از تندى بازايستد بشكافد، بينى او را و مجروح سازد و اگر فرو گذارد آن را بيفتد در موضع هلاكت پس مبتلا شدند مردمان سوگند به خدا در رفتن به غير طريق و مختلف شدند در رفتن عرض راه تار است پس صبر كردم بر درازى روزگار و سختى اندوه بسيار
تا درگذشت عمر به راه خود و مرد و گردانيد وقت مردن خلافت را در ميان جمعى در مرتبه فضل و خلافت كه گمان برد من يكى از ايشانم پس اى خداوند بفرياد من رس و اين مشورت را نظر كن كه چگونه عارض شد شك مردمان در رتبه من با اول ايشان بمرتبه كه گشتم پيوسته شده با مثال ...

وليكن من نزديك شدم به زمين در پريدن و طيران كردن در وقتى كه طيران كردند پس منحرف شد از من مردى از ايشان از جهت حقد و حسد مراد سعد وقاص ميل نمود به مرد ديگر به جهت دامادى با چيزى زشت و بغايت زشت كه آن حسد و عداوت او بود با من تا آنكه برخاست سوم قوم يعنى عثمان كه ياد كننده بود هر دو زير ...

خود را كه ميان موضع سرگين او و ميان علت او مانند شتران در وقت سيرى و برخاستند با او فرزندان پدر او يعنى بنى اميه و مى خوردند به جميع من مال خدا را مانند خوردن شتر ...

دهان علف بهارى را تا آنكه تاب باز دارد بر او ريسمان تاب داده او يعنى منتقض شد بر او تدبيرامور بكشتن شتاب نمود كردار ناپسنديده او بسر درآورد كثرت اكل و شرب او مراد اشراف در بيت المال پس نترسانيد مرا بعد از كشته شده عثمان مگر روآوردن مردمان به جانب من به ازدحام و درشتى مانند يال گفتار پياپى وارد مى شدند بر من از هر طرفى و ناحيه تا به مرتبه كه انبوهى ايشان براى تبعيت پايمال كرده شدند حس و حسين و شكافته شد روى من نزد كشيدن ايشان در حالتى كه مجتمع بودند گرداگرد من مانند گله گوسفند پس چون برخاستم به امر خلافت شكستند گروهى عهد و تبعيت را چون خوارج و درگذشتند جماعتى ديگر از راه حق و فاسق شدند طايفه ديگر چون عايشه و طلم گويا ايشان نشنوده بودند سخن خداى سبحانه را كه مى گويد اين سراى آخرت گردائيديم آنرا براى آنان كه نمى خواهند سركشى را در زمين و نه تباه كارى را و سرانجام نيكو مر متقيان را است آرى به خدا سوگند كه شنوده بودند و در گوش گرفته بودند و حفظ كرده بودند وليكن ايشان آراسته شده دنيا و زينت داده در چشمهاى ايشان و تعجب آورد ايشان را از زيب و زينت دنيا آگاه باش سوگند به خدا كه شكافته است دانه را و آفريده است آدمى را كه اگر نمى بود حاضر شدن حاضران براى تبعيت قائم شدن حجت بر من بسبب وجود يارى دهندگان و آن عهدى كه فرا گرفت خدا بر عالمان كه قرار ندهند با يكديگر و راضى نشوند بر سيرى ستمكار و نه گرسنگى ستم رسيده هر آينه مى انداختم ريسمان خلافت را بر كوهان آن و هر آينه آب مى دادم آخر خلافت را بجام اول آن و هر آينه يافته ايد شما دنياى خود را كه بر آن مى نازيد نزد من بى رغبت تر از جيفه بز راديان گفتند كه در اين اثنا برخاست بسوى او مردمى از اهل شهرهاى عراق نزد رسيدن آن حضرت به اين موضع از خطبه خود پس داد به او نامه نوشته پس روى آورده به آن و نظر مى كرد در آن پس چون فارغ شدند از خواندن آن پس گفت مر آن را عبدالله بن عباس اى اميرالمومنين اگر جارى مى شد گفتار تو از آنجا كه گذشته بود بسيار نيكو بود پس گفت چه دور است اى پسر عباس اين آن گفتار مانند كشش شتر بود كه در وقت سستى از دهن او بيرون آمد بعد از آن قرار گرفت عبدالله بن عباس سوگند به خدا كه اندوهگين بگشته ام بر سختى هرگز مانند اندوهگين شدن من بر اين كلام كه نبود اميرالمومنين عليه السلام كه برساند از آن سخن تا آنجا كه اراده كرده بود گفت در اين خطبه كه ...

اراده نمود كه هرگاه سختگيرى نمايد سوار بر دابه اش دركشيدن مهار او و آن نزاع كند با او و باز كنند سر خود را پاره كند بينى او را از كشيدن و اگر فرو گذارد از براى او چيزى از مهار با دشوارى و سركشى آن بيندازد او را ...

كه اشتق النافه در وقتيكه راكب سر ناقه را به مهار پس به بالا كرد سر او و لفظ شفق نيز به معنى اشق است ذكر كرده است اين را ابن سكيت در كتاب اصلاح المنطق كه تصنيف اوست و چرا گفت اشنفق لها و نگفت اشنقها زيرا كه گردانيده است آن را در مقابل گفتار خود كه اسلس لها تا هر دو مناسب هم باشند پس گويا كه آن حضرت فرمود كه اگر بردارد ركب سر ناقه را به مهار به اين معنى كه نگاهدارد مهار را بر بالاى آن و در حديث واقع شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه خواند بر مردمان در حالتى كه او سوار بود بر شترى كه بازكشيده بود مهار آن را و آن شتر نشخوار مى كرد آنچه بيرون آورده بود از خلق خود و از جمله آنچه گواهى دهنده است آنكه اشنق بمعنى شنق است گفتار عدى بن زيد عبادى يعنى به دندان ناقه ها كه نزد ما درنگ نكنند و قرار نگيرند در دستهاى ما و سر باز كشيدن آنها بسوى گردنها باشد

خطبه 004-اندرز به مردم

و از خطبه آن حضرت كه به طلحه و زبير خطاب مى كند كه سبب ما هدايت مايند به اسلام در تاريكى كفر و سوار شديد بر كوهان بلند يقين و بواسطه ما بيرون آمديد از تيرگى كفر گر انبار گوشى كه فهم نكرد صاحب آن بگوش نگهدارنده و شنونده چگونه مراعات كند آواز نرم را كه خواندنست كسى كه گر ساخته او را آواز عظيم ثابت وهله سكينه باد دلى كه جدا نشد از آن طپيدن از ترس خدا هميشه بودم كه انتظار مى كشدم بشما عاقبتهاى خيانت را و بفراست درنمى يافتيم شما بر نيت فريفته شدگان پوشانيد مرا از شما پرده دين من و حلم و وقار من و بينا گردانيد مرا بر حال شما راستى اخلاص من و آيئنه ولى من راست ايستادم براى شما بر طريق حق و در جاده هاى گمراه كننده در محلى كه مجتمع شده بود در ظلمت ...

و هيچ راه نمائى نداشته و چاه مى كنديد و بيرون نمى آورديد آن را از آن چاه ...

امروز به نطق درآوردم براى شما حيوانات بسته زبان ...

خداوند كلام ...

غايبت انديشه مردى كه تخلف كرد از من يعنى عقل از او زايل شده شك نكردم در حق از آن وقت كه نموده شده ام بحق نيافت موسى خوفى را بر نفس خود كه سختر بوده باشد از خوف غلبگى جهال و از دولتهاى گمراهان امروز ايستاده ايم ما و شما بر راه حق حق و راه باطل اعتماد داشته باشد به آب تشنه نماند

خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا

از سخنان آن حضرت: وقتى كه قبض كرده شد روح رسول خدا صلى الله عليه و آله و خطاب كردند به او عباس و ابوسفيان كه پسر حربست در اينكه بيعت كنند با او به خلافت اى مردمان بشكافيد موجهاى فتنه ها را كه فتنه و آشوب است به كشتيهاى رستگارى كه ...

منحرف شويد از راه مخالفت بسوى منزل سلامت و بنهيد تا جهان تكبر و سركشى را رستگار شده هر كه پرواز نمود به بال اعوان و انصار يا گردن نهاد بگوشه عزلت رفت پس راحت يافت مطالب دنيا آب گنديده و مهمتر است كه گلو گرفته است بخوردن آن خورنده و چيننده ميوه در غير وقت رسيدن آن مانند كسيست كه زراعت كننده باشد در غير زمين خود پس اگر بگويم گويند حريصست بر پادشاهى و اگر خاموش مى شوم مى گويند ترسيد از مرگ و مقاتله چه دور است و چه دور جزع من از مرگ پس از تعاقب شديد بسيار به خدا كه پسر ابوطالب انس گيرنده تر است به مرگ از انس گرفتن طفل به پستان مادر خود بلكه من پيچيده شده ام بر علم مخزون خود كه شما آن را نمى دايند اگر ظاهر سازم آن را هر آينه بلرزيد مانند لرزيدن ريسمان در چاه دور و دراز مراد ...

خصلت است

خطبه 006-آماده نبرد

از كلام آن حضرتست بر او باد سلام الله در وقتى كه اشاره كرده بر او تا كه نرود در پى طلحه و زبير كه نقص بيعت كرده بودند و مهيا نسازد براى ايشان مقاتله را به خدا سوگند كه نمى باشم من همچون گفتار كه بخوابد بر درازى مدت حيله صياد تا برسد به او طلب كننده او فريب دهد او را چشم درانده ان وليكن من مى زنم به توفيق خدا به موافقت كسى كه ...

و به يارى شونده فرمان بردار گناه كار شك آرنده را هميشه تا اينكه بيايد بمن روز اجل من پس به خدا سوگند كه هميشه دفع شده ام از حق خود و مرا از آن منع كرده اند و تنها ايستاده ام هر كار خود از آن زمان قبض نموده خدا روح پيغمبر خود را تا روز مردمان اين روزگار پس امروز چگونه محاربه بكنم با مخالفان

خطبه 007-نكوهش دشمنان

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام الله كه فرموده در مذمت مخالفان فرا گرفته اند مخالفان شيطان را از براى كار خود چيزى را كه بر او اعتماد كنند شريكان در مخالفت ...

در سينهاى ايشان و نرم در رفته و بتدريح ترقى نموده در دامنهاى ايشان ...

مى بيند چشمهاى ايشان ...

پس سوار مى گرداند ايشان را بر لغزيدن اقدام و بعد از ...

گمراهى ايشان اى ايان قول فاسد را ...

كردن كسى كه شريك ساخته باشد شيطان او را در تسلط خود و گويا باشد باشد باطل بر زبان او

خطبه 008-درباره زبير و بيعت او

و از سخن آن حضرت است بر او باد سلام كه اراده مى فرمايد به آن زبير را در حالتى كه اقتضاء مى كرد آن را و آن وقت نقض بيعت آن بود و دعوى مى كند زبير كه بيعت كرد بدست خود و بيعت نكرده دل او پس به تحقيق كه بيعت خود اقرار كرده شرعا و دعوى كرد ...

داشتن آن را پس بايد كه ...

شود به آن نصيحت دعوى را و اگر نياورد پس بايد كه ...

بيعتى كه بيرون رود از آن

خطبه 009-درباره پيمان شكنان

و از سخن حضرتست به امثال طلحه و زبير كه به محاربه تهديد نمودند و بعد گريختند و به تحقيق كه مانند رعد ميغرند و مثل برق درهم دامن مى جبند و با اين دو كار مال ايشان ...

تا كه واقع گردانيم و روان نمى گردانيم سيل را تا باران بارانيم ...

خطبه 010-حزب شيطان

و از خطبه آن حضرتست در مذمت اهل جمل بدانيد كه بدرستى كه شيطان جمع كرده گروه خود را و كشيده است سواران خود و پيادگان خود را و بدرستى كه با منست بينائى من در ادراك حق نپوشانيده ام بر نفس خود را به صورت با نقل و پوشانده نشده بر من لباس بصورت باطل سوگند ...

و همه را در آن غرق هلاكت سازم باز نگردند از آن ...

آنها كه آمده اند و باز نيايند بسوى آن آنها كه رميدند

خطبه 011-خطاب به محمد حنفيه

و از سخن آن حضرتست بر او باد سلام الله كه فرموده مر پسر خود را محمد بن حنفيه هنگاميكه داد او را علم در روز جنگ جمل زايل مى شوند كوهها و تو زايل مشو ثابت قدم باش بنه دندان بر بالاى دندان خود در تحمل مشقت بعاريه بر خدا كاسه سر خود را يعنى توكل كن ميخ ساز در زمين قدم خود را يعنى ثابت كن قدم خود را در جنگ بينداز چشم خود را بر نهايت گروه دشمن و بپوشان چشم خود را كه گشودن آن منطقه ترس است و بدان كه نصرت و فتح از نزد خداى سبحانه است

خطبه 012-پس از پيروزى بر اصحاب جمل

و از سخن آن حضرتست بر او باد سلام الله هنگامى كه نصرت داد خدا او را ياران جمل در بصره و گفتند او را بعضى از ياران او كه دوست داشتم كه برادر من فلان حاضر نبود با ما در اين حرب ناميديد كه نصرت داده است تو را خدا در اين جنگ بر دشمنان تو پس گفت آنكه ميل و محبت بر او بايست گفت آرى گفت پس به تحقيق كه حاضر است با ما به حضور همت چه همت دوستان اثر تمام دارد ...

با ما در اين لشگرگاه ما گروه ...

آن ما كه در پشتهاى پدران اند و رحمهاى مادران يعنى در قوه حضورند زود باشد كه ...

روزگار بلند خون كه ...

ايشان ايمان

خطبه 013-سرزنش مردم بصره

و از كلام آن حضرت در نكوهش بصره و اهل بصره بوديد شما لشگر زن مرا و عايشه است و تابعان چاروا كه شتر عايشه بود آواز كرد آن شتر پس اجابت كرديد آن از او پى كرده شد آتش پس گرفتيد خونهاى شما حقير و زبونست و پيمان شما مخالفت است و پيش شما نفاق است و ات شما شوره است اقامت كننده در ميان اشخاص شما در گرو است بگناه خود و لازم معصيت و رحلت كننده از شما دريافته است رحمت و بخشايش را از پروردگار خود گويا من نظر مى كنم به مسجد شما همچون سينه كشتى در دريا به تحقيق كه فرو فرستاد خدا بر بصره كه شهر شماست خداى را از بالاى آن و از زير آن و غرق گردانيد كسى را كه در ميان آن شهر بود و در روايتى ديگر واقع شده كه سوگند به خدا هر آنيه غرق ...

اين شهر شما تا اينكه گويا من نظر مى كنم بسوى مسجد بصره كه همچو سينه كشتى است بر روى آب دريا يا شترمرغ بر سينه ...

و روايت كرده مى شود مانند سينه مرغ در ميان دريا و ...

خطبه 014-در نكوهش مردم بصره

و از سخن آن حضرتست بر او سلام كه واقع شده در مثل همين موضع مذمين شما نزديكست به آب دريا دور است از آسمان چه در نشيب واقع شده است ...

زيركيهاى شما پس شما نشانه ايد از براى تيراندازنده و طعمه خورش براى هر خورنده و شكاريد براى هر صيدكننده

خطبه 015-در برگرداندن بيت المال

و از سخن آن حضرت است بر او باد سلام در چيزى كه رد فرموده بر مسلمانان ...

به خدا سوگند كه اگر بيابم آن مال را ما اى كه ترويج كرده باشند به آن زنان را و مهر داده و مالك شده باشند به آن هر آينه رد كنم ...

پس بدرستى كه در عدل وسعت است در شرع و هر كه تنگ آيد بر او عدالت پس دستم بر او تنگتر است چه ستمكار

خطبه 016-به هنگام بيعت در مدينه

و از خطبه آن حضرتست كه فرموده بر او سلام هنگاميكه بيعت نمودند با او مردمان در شهر مدينه عهد و پيمان من بصحت آنچه مى گويم در گرو است و من به آن گفتار ضامنم كه هركه ظاهر شد براى او عبرتهاى روزگار از آنچه در پيش آن گذشته از عقوبات منع كرده او را پرهيزگارى از انداختن خود را بى انديشه در محرمات آگاه باشيد و به تحقيق بليه شما كه اختلاف اهو است عود نموده و بازگشته بر مثال و هيئت آن روزى كه برانگيخت حق تعالى پيغمبر خود را سوگند بخدا كه برانگيخت پيغمبر خود را به راستى ...

شويد آميختى و هر آينه بيخته شويد بيختنى و به تحقيق كه بر هم زده شويد در آن روزگار مانند بر هم زدن ...

تا بازگردد پسترين شما بر بلندترين شما و بلندترين شما بر پسترين شما يعنى زير و باد شويد و البته پيشى گيرند پيش افتاده گان كه بودند بازمانده و هر آينه باز پس مانند پيش گيرندگانى كه بودند پيش افتاده و به خدا سوگند كه پنهاند نداشته ...

حق را و دروغ نگفتم هيچ دروغى و هر آينه كه خبر داده شده ام به اين مقام به زبان پيغمبر و به اين روز آگاه باشيد كه به تحقيق كه گناهان اسبانيند سركش كه سوار كرده باشد بر آن خداوند آن و بركنده شده باشد لجامهاى آن ...

خود را در آتش بدانيد به تحقيق كه پرهيزگارى مانند شترانيند كه مركبهاى رام باشند كه سوار كرده شده باشد ...

به دستهايشان مهارشان پس وارد سازند سواران خود را به بهشت تقوى راهيست راست و ...

اگر هر آينه بسيار شده است باطل ...

در قديم الزمان كرده است و اگر كم شده است حق بسا كه بسيار شود و اميد هست و بسا كه پشت كرده است ...

پس روى آورد و بعضى ديگر از اين خطبه است اينكه مشغول باشد يا هور بهشت و دوزخ در پس اوست سعى كننده و شتاب كننده ...

كه كاهلست در آن اميدوار است و تقصير كننده در دوزخ است جانب يمين كه طرف افراطست و جانب چپ محل گمراهى و راه ميانه كه از افراط و تفريط خاليست انجاده درست و بر مقتضاى انست باقى مانده كتاب كه قرآنست و بر آن طريقه خبرهاى پيغمبرى و از دست مخرج و بسوى اوست بازگشت عاقبت خلقان هلاك شد در ضلالت كسى كه دعوى به غير حق كرد و نوميد شد از رحمت كسى كه اقرار كرد در راه حق كسى كه ظاهر رو كرد خود را براى حق هلاك شد نزد جاهلان مردمان كه به او آزار رسانديند و كافيست مرد از روى نادانى آنكه نه شناسد قدر خود را و زياده از رتبه خود طلبد مانند معاويه هلاك نمى شود بر راه پرهيزگارى اصل راسخ و تشنگى نمى برد بر پرهيزگارى زراعت هيچ كرده پس پنهان شويد در خانه هاى خود و به صلاح آوريد آنچه ميان خودتانست و توبه و بازگشت به خدا از پس شماست و بايد ستايش نكند هيچ ستايش كننده مگر پروردگار خود را و ملامت نكند هيچ ملامت كننده مگر نفس خود را گفته ...

پاكيزه گرداند خدا روح او را كه من مى گويم بدرستى كه اين كلام حضرتست از مواضع وقوع حسن و د ر غايت نيكوئى آن چيزيست كه نمى رسد به آن مواضع تحسين نمودن حسن سخن طوريست كه از ستايش خارج است و بدرستى كه بهره تعجب فصيحا از آن بيشتر است از بهره خودپسندى به آن و در اوست با وجود اين حال كه وصف كرديم زياديتها از صنعت فصاحت كه قائم نمى شود به اداى آن فصاحت هيچ زبانى و مطلع نمى شود به عمق آن بلاغت هيچ آدمى و نمى شناسد آنچه من گفتم او را به جز كسى كه گام زده باشد در اين صناعت كه بلاغتست براستى و بغور آن رسيده و روان شده در طريق فصاحت و درنمى يابند آن را بجز دانايان

خطبه 017-داوران ناشايست

و از سخن آن حضرتست بر او باد سلام در وصف كسى كه متصدى شود و پيش آيد براى حكم كردن ميان مردمان و نباشد مر اين حكم كردن را از اهل آن بدرستى كه دشمن ترين خلقان بسوى خداى تعالى دو مردند يكى مرديست كه بازگذاشته باشد خدا او را با نفس خودش پس او درگذرنده است از ميان راه كه حق است ميان دل او رسانيده شده است سخن بدعت و خواندن به گمراهى پس او مرد فتنه است مر كسى كه در فتنه و بلا افتد بواسطه او گمراهست او از راه كسى كه بوده است قبل از و به صفت امامت گمراه كننده است كسى كه اقتدا كرده زندگانى او و پس از وفات او بردارنده است بار گناهان غير خود را در گرواست بكار تباه خود و مرد دوم مرديست كه كرده نادانى را شتابنده است در ميان جاهلان امت سعى كننده است در ظلمهاى فتنه گور دل است به آنچه در عقد صلح است از اسباب مصلحت به تحقيق كه نام نهاده اند او را اشخاص مردمان و نيست دانا به علوم شريعت بامداد كرد پس بسيار خواست از جمع آوردن آنچه اندكى از آن بهتر است از آنچه بسيار است از مسائل باطله تا آنكه چون سيراب شد از آب متعفن گنديده و پر شد از مسائل بى فايده ناپسنديده نشست ميان مردمان حكم كننده ضمان شونده براى خلاص گردانيدن آ نچه پوشيده است بر غير خود پس اگر فرود آيد به او يكى از كارهاى مشكل كه بر او پوشيده شده باشد حكم آن آماده سازد براى حل آن سخن بسيار بى فايده از فكر خود پس از آن جزم شود به آن و حكم كند پس وى در پوشيدگى شبهه هاى مبهم درماند از بافتن عنكبوتست و نمى داند كه به صواب حكم كرده يا خطا كرده اگر صواب حكم كرده ترسد كه باشد خطا كرده و اگر خطا كرده اميد دارد كه باشد صواب گفته نادانيست بسيار خبط كننده در نادانيها رونده در ظلمات جهل بديده ضعيف سوار بر شترانى كه نمى بينند نگزيده بر دانش به دندان برنده يعنى دندان بر هيچ علم ننهاده مى افكند روايتها را بى وقوفانه مانند افكندن باد گياه خشكى را نيست توانا به خدا سوگند ببار ...

وارد شده بر او از مسائل بحساب نمى گيرد علم را در چيزى از آنچه انكار دارد او را و نمى بيند از آنكه از پس آنچه رسيده است از آن مذهبى و راهى باشد مر غير آن را و اگر پوشيده باشد بر او كارى بپوشاند آن كار را از مردمان به جهت آنچه مى داند از نادانى نفس خود مى خواهد كه جهل او ظاهر گردد فرياد مى كند از جور حكم او خونهاى بناحق ريخته و مى اندازد از دست ميراثها بسوى خدا شكايت مى كنم از گروهى كه زيست مى كنند در حالتى ك ه جاهلانند و مى ميرند در حالتى كه گمراهانند نيست در ميانشان كالائى كه كاسه تر باشد از كتاب خدا چون خوانده شود چنانچه حق خواندن است و نيست هيچ متاعى از روى فروختن و نه گرانتر از روى بها از كلام خود هرگاه تغيير داده شود از موضع خود بر مشتهيات ...

آنچه نيكوست در شرع و ...

و نه نيكوتر از آنچه ناشايست از مناهى

خطبه 018-نكوهش اختلاف عالمان

و از سخن آن حضرتست در اختلاف دانايان در فتاوى و آرد مى گرد بر يكى از ايشان قضيه مشكله در حكمى از احكام پس حكم مى كند در آن مساء به راى خود پس وارد مى شود همسان قضيه بعينه و شخصه بر غير آن پس حكم مى كند در آن آن حاكم دوم به خلاف گفتار آن حاكم اول پس جمع مى شوند حكم كنندگان به آن احكام مختلفه نزد امام خودشان كه طلب قضا كرده از ايشان و ايشان او ...

پس نسبت مى دهند بصواب همه آن انديشه هاى مخالف آن اصحاب و حال اينكه خداى ايشان يكيست و كتابشان يكيست و پيغمبر ايشان يكيست اما پس امر فرموده است خداى سبحانه به اختلاف در مشكه پس فرمان برده اند او را يا نهى كرده ايشان را پس از آن نافرمانى كرده اند او را يا فرو فرستاد حقيقت دينى ناقص پس يارى خواسته به ايشان بر اتمام آن يا بوده اند شريكان مر خداى را در آن گفتاريش مر ايشان اينكه بگويند مقالات مختلفه را و بر خداست كه راضى شود به آن مقال يا فرو فرستاد حق سبحانه دينى تمام پس تقصير كرده است رسول صلوات فرستاد خدا بر او و آل او از رسانيدن همه آن و اداى او بر وجه تمام و خداى سبحانه مى فرمايد در كتاب خود كه تقصير نكرده ايم در كتاب خود هيچ چيز و در آن كتابست روشن كردن ه ر چيز و ياد فرموده كه اين كتاب تصديق كننده است بعضى از آن بر بعضى را يعنى همه آيات او موافق هم اند و بدرستى كه هيچ اختلاف در آن نيست پس گفته است خدا كه اگر بود اين كتاب از نزد غير خدا هر آينه يافتندى در آن اختلاف بسيار و بدرستى كه قرآن ظاهر آن به غايت نيكوست و باطن آن به پايان فانى نمى شود سخنانى عجيب آن و بغايت نمى انجامد اشياى غريبه آن و زايل نمى شود شبهات ظلمانى مگر بانوار قرآنى

خطبه 019-به اشعث بن قيس

و از سخن آن حضرت است بر او سلام كه گفته است آن را به اشعث بن قيس عليه العنته و آن بزرگوار بر منبر كوفه خطبه مى فرمود پس گذشت در بعضى از سخنان او چيزى اعتراض كرد بر او اشعث پس گفت يا اميرالمومنين اين كلمه بر تو ضرر است نه آنچه براى تو نفع است پس آن حضرت فرود آورد بسوى او چشم خود را و بعد از آن گفت چه دانا گردانيد به آنچه بر من مضر است از آنچه مرا نفع است لعنت خدا و لعنت همه لعنت كنندگان تو جولاه ناقص عقلى پسر جولاه كم خرد منافق بن منافق به خدا سوگند هر آينه اسير كردند ترا اهل كفر يكبار و اهل اسلام بار ديگر يعنى به جهت بى خودى و بار بدام دشمن افتادى پس نجات نداند ترا از دست اهل كفر و نفاق مال تو و نه بزرگى تو جهت حماقت و ...

تو و بدرستى كه مردى كه راه نمائى گر بر گروه خود شمشير بران را وراند بسوى ايشان هلاك را هر آينه سزاوار باشد كه دشمن دارد او را نزديكتر از خويشان و ايمن نباشد و دورتر ...

گفت سيدرضى الدين راضى باد خدا از او كه مى خواهد آن حضرت كه آنكه اشعث در كفر اسيد شد يكبار و در اسلام يكبار و اما گفتار آن حضرت كه راه نمائى ...

بر گروه خود شمشير را پس اراده نموده است به آن حكايتى كه بود مر اشع ث را با خالد بن وليد در يمامه فريب داده به شهر قوم خود را و مكر كرد بايشان و فتنه انداخت ميان قوم تا آنكه درافتاد به ايشان خالد پس بودند گروه او كه مى نماميدند سپس او را عرف انصارى ...

و اين اسميت مر ...

كننده است نزد ايشان

خطبه 020-در منع از غفلت

و از خطبه آن حضرتست بر او سلام بر بيان مخاويف پس از مرگ پس بدرستى كه شما اى اهل عصيان اگر ببينيد آنچه معاينه مى بيند كسى كه مردار شما هر آينه بجزع درآئيد و زارى نمائيد و بشنويد و فرمانبريد وليكن پنهان كرده شده است از شما آنچه معاينه دين اند گذشتگان و نزديكيت افكنده شدن حجاب ...

كه نموده مى شويد و بينا مى گرديد اگر ببينيد بنظر عبرت و شنواينده شويد اگر بشنويد كتاب خدا را و راه راست نموده شويد اگر ...

مى گويم مر شما را هر آينه به تحقيق به آواز بلند پند داد شما را عبرتهاى روزگار و بازداشته شديد به آنچه و را.. زجر كرده شده و پيغام نمى رساند از ...

بعد از رسولان آسمان يعنى از فرشتگان مگر ...

بشر از آدميان

خطبه 021-در توجه به قيامت

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام در تهديد عاصيان از نواهى پس بدرستى كه غايت يعنى بهشت و دوزخ در پيش شماست و بدرستى كه در عقب شماست قيامت مى راند شما را سبك شويد تا لاحق شود كه انتظار كشيده شده بلاحق شدن پيشينيان ...

گفته است رضى الدين ره بدرستى كه اين سخن اگر سنجيده شود پس از سخن خداى تعالى و كلام رسول او كه درود فرستاد خدا بر او و آل او به هر كلامى ديگر از كلامها هر آينه ميل كنندن و غالب شود بر او از روى سبقت و فضيلت پس اما گفتار او عليه السلام كه سبك شويد تا برسد پس شنوده نمى شود سختى كه كمتر از او بشد از روى شنوده شده و نه بيشتر از آن وجه فايده و چه بعيد ساخته است عمق اين مقوله را از كلمه رفيعه و چه آغشته گردانيده آب قليل صافى از حكمت لطيفه به تحقيق كه تنبيه كرده ايم در كتاب خود كه خصايص است بر بزرگى قدر آن كلمه و بر بزرگوارى و شرف و رتبه عالى و جوهر آن

خطبه 022-در نكوهش بيعت شكنان

و از خطبه آن حضرتست عليه السلام در ابطال قول آنانكه دعوى خون عثمان بر او مى كردند بدايند كه شيطان برانگيخت كرده گروه خود را و بكشيد جماعت مردمان خود را تا بازگرداند ستم را بجايهاى خود و راجع سازد باطل را بسوى اصل خود و بخدا سوگند كه انكار نكرده اند بر من فعل ...

است و نگردانيده اند من و ميانشان عدل را و بستم كشت مى دهند و بدرستى كه ايشان هر آينه طلب مى كنند حقى را كه خود ترك كرده اند خونى كه خود ريخته اند آن را پس اگر مى بودم من شريك ايشان در آن خون پس بدرستى كه مر ايشان را است از آن خون نصيب ايشان.. كه مباشرند آن خوان را بدون من پس نيبت عقوبت بازخواست آن مگر نزد ايشان و بدرستى كه بزرگترين ايشان بر نعمتهاى ايشانست شير مى خواهند از مادرى كه از شير بازگرفته ايشان را و زنده مى كنند بدعتى را كه مى رايند شده است آن اى نوميدى كسى كه خواننده است مردمان را بجنگ و بسوى چه چيز اجابت كرده شده و بدرستى كه من خوشنودم به حجت خدا بر ايشان و علم خدا درشان به جميع ...

پس اگر ابا كنند از متابعت من كه راه حق است بدهم ايشان را تيزى شمشير بران را و كافيست آن شمشير شفا دهنده ...

حق را و باطل و يارى دهنده براى حق و از امور عجيبه است فرستادن ايشان بسوى من آنكه بيرون آتى براى نيزه زدن و آنكه صبر كن از براى شمشير كشيدن ...

شدند مادران ايشان به تحقيق كه بودم من در قتال در حالتى كه تهديد گرده نسازم به محاربه و ترسانيده نشده ام از مقالته و بدرستى كه من هر آينه بريقينم از پروردگار خويش و بى شبهه ام از دين استوار خويش

خطبه 023-در باب بينوايان

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام اما بعد از حمد خدا پس بدرستى كه امر خدا نازل مى شود از آسمان جود او سبحانه به زمين قابل جود مانند قطره هاى باران بسوى هر نفسى بانچه قسمت يافته براى آن از افزونى و كمى پس هرگاه بيند يكى از شما مر برادر خود را زيادتى و افزونى در اهل يا مال يا نفس پس بايد كه نباشد آن كثرت مال براى او فتنه پس بدرستى كه مرد مسلمان مادام كه نبايد كه نيايد بر سر ناكسى كه ظاهر شود آن.. از آن پس برهم نهد از آن چيز هنگامى كه ياد كرده شود ...

فيروزى يابنده قمار بازنده كه انتظار كشد اول ...

و رفع كند و آن برون غر امت را و همچنين مرد مسلمان كه برى باشد از بى ديانتى انتظار مى كشد از خداى تعالى يكى از ين دو حالت خوب را يا خواننده خدا را يعنى ملك الموت را به رخمه پس آن چه نزد خداست بهتر است ...

و يار و ربى خدا را پس آن هنگام آن خداوند اهل و منال مى شود حالتى كه با او دست دين و حسب و علم و ادب او بدرستى كه مال و فرزندان كشت زار دنياست و عمل و كردار شايسته كشت زار آخرت و گاه هست كه جمع مى كند اين دو ...

پس بترسيد از خدا به آنچه حذر فرموده شما را از ذات او يعنى عذاب او و بترسيد از او ترسيدنى كه ن باشد اظهار عذر كار كنيد در غير ريا يعنى نمودن به مردمان و شنوانيدن به ايشان پس بدرستى كه هر كه بكند براى غير خدا واگذارد او را خدا بسوى هر كه كار كرده براى او مى طلبيم از خدا منزلهاى شهيدان را و زندگانى نيكبخت آن را رفاقت پيغمبر آن را و بعضى ديگر از اين خطبه است كه اى مردمان بدرستى كه بى ناز نمى شود مرد و اگر چه باشد خداوند مال از عشيره و قبيله خود و از دفع كردن ايشان مكر و هر را از و به دستهاى خودشان و زبانهاشان و ...

بزرگترين مردمانند از روى احتياط از پس او و جمع كننده ترين مردمانند پريشانى او را و مهربان تر ايشان بر او نزد بلاى فرود آينده اگر فرود نيايد به او و زبان راستى يعنى ذكر جيمل را كه گردانيده خدا براى مرد در مردمان بهتر است مر او از مال كه ميراث داده باشد آن را به غير خود بعضى ديگر از آن خطبه است كه بايد ميل نكند يكى از شما از خويش ...

بيند كه به او رسيده درويشى از آنكه بندد فقر او را بمال زائد بر معيشت خود كه افزون نمى گرداند او را گر امساك كند و كم نمى سازد.. اگر هلاك كند او را يعنى تفقه كند آن را در راه خدا و هر كه نگهدارد دست خود را از خويشان خود و ايشان را ممنوع سازد پس تنگ گرفته مى شويد از جانب ...

يكدست و فراهم كرده مى شود از جانب ايشان دستهاى بسيار و كسى كه نرم باشد جانب او يعنى مهربان باشد با قارب خود طلب دوام مى كند از جانب ...

سيدرضى مى فرمايد كه چه نيكوست اين معنى كه اراده فرموده بگفتار خود كه دمن ...

تا آخر كلام و كسى كه نگه دارند دستش را از عشيره خود تا تمام كلام پس بدرستى كه قمسك دستش و نيكوئيش از عيشره اش جز اين نيست اگر امساك كرده فايده يكدست را پس هنگامى كه محتاج شود بسوى يارى ايشان و بيچاره شود به مدد كردن ايشان بنشينند از يارى نمودن او و گران شوند از اجابت خواندن و پس منع كرده شود از مددى گارى دستهاى بسيار و از برخاستن قدمهاى بى شمار براى اعانت

خطبه 024-برانگيختن مردم به پيكار

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام سوگند به زندگانى من كه نيست بر من از مقاتله كردن كسانى كه مخالفت مى كنند از حق پس درمى آيند در راه ضلالت هيچ مدينه كردن و سستى نمودن در راه دين پس بترسيد از خداى بندگان خدا و بگريزيد به سوى رحمت خدا از غضب خدا و برويد در آن راهى كه روشن ساخته براى شما و قيام نمائيد به آنچه باز بسته به شما پس على بن ابيطالب ضامن است بر رستگارى شما در آخرت اگر داده نشويد فيروزى در دنيا

خطبه 025-رنجش از ياران سست

و از خطبه آن حضرتست كه فرموده بر او باد سلام در وقتى كه به تواتر رسيد بر آن حضرت خبرها بغالب شدن اصحاب معاويه بر شهرها و آمدند بر آن حضرت دو عامل او كه حاكم بودند بر يمن و آن هر دو عبدالله بن عباس بود و سعيد بن نمران هنگامى كه غالب شده بود بر آنها بسر بن ابى ارطاه پس برخاست و بسوى منبر رفت تنگدل بسبب گران جنبيدن اصحاب او و متقاعد شدن از كارزار و مخالفت نمودن بايشان مر او را در تدبير و صواب پس گفت نيست اين بلده مكر كوفه در حالتى كه مى گيريم آن را و رها مى كنيم يغى همين كوفه و محل تصرف نيست اگر نباشى مگر ساز لشگر من پس زشت گر دانا نزد خدايش مثال آورده گفتار شاعر سوگند مى خورم به زندگانى پدر تو اى عمرو كه بدرستى كه من واقع شده ام بر چرك و چربى اندك پس گفت آن حضرت ثناى خدا بر او خبر داده شدم به بسر كه ديده ور شده و رسيده به ديار يمن و بدرستى كه من بخدا سوگند هر آينه گمان مى برم اين گروه را كه زود باشد كه دولت داده شوند از قبل شما يعنى دولت شما به آنها رسد به سبب اتفاق ايشان بر باطل خود و متفرق شدن شما از حق خود و و بسبب نافرمانى شما امام خود را در امر حق و فرمانبردارى ايشان پيشواى خود را در كار باطل و بگزاردن ايشان امانت و عهد را بصاحب خود و وفا كردن به آن و خيانت كردن شما امانت را شكستن و به صلاح آوردن شهرهاى خود را و بفساد شما در بلاد و نافرمانى پس اگر گردانم ايمن يكى از شما را بر قدح چويى مى ترسم كه هر آينه ببرد و دسته آن را بار خدايا بدرستى كه من تنگدل شده ام از ايشان و ملول شده اند ايشان از من و سير شده ام از ايشان و سير شده از ...

من ايشان را بهتر از ايشان و عوض كن ايشان مرا به كسى كه با شرارت باشد بار خدايا بگداز به ترس و عذاب دلهاى ايشان را همچنان كه ...

عذاب آگاه باشيد به خدا سوگند كه دوست دارم آنكه مرا باشد بعوض شما هزار سوار از فرزندان فراس بن غنم و متمثل شد و به اين شعر كه آنجا اگر بخوانى و آواز دهى آيند بسوى تو از ايشان سوارانى مانند ابرهاى تابستان با سرعت ...

پس فرود آمد بر او سلام از منبر گفته است سيدرضى الدين پاكيزه بگرداند خدا روح او را كه ارميه جمع رمى است با عبرت و استيلا و آن ابر است و لفظ لحيم در اين موضع وقت تابستانست و چرا تخصيص كرد شاعر ابر تابستان را به ياد كردن به جهت آنكه آن ...

است از روى شتاب رفتن و سريعتر از روى سبكى زيرا كه نيست آب باران در آن و جز اين نيست كه مى باشد ابر گران رفتار از جهت پروى آن به آب و ابر پر آب يمن باشد در بيشتر اوقات مگر در زمانهاى زمستان جز اين نيست كه اراده كرده است شاعر وصف كردن ايشان را به تندى و شتاب ...

در حينى كه خوانده شود و به فرياد رسيدن ايشان وقتى كه فرياد خواسته شوند از شر دشمن و دليل بر اين كه مراد شاعر اينست گفته اوست در بيان شدت حال مردمان در زمان حال

خطبه 026-اعراب پيش از بعثت

و از خطبه كه مر آن حضرت راست بر او باد سلام بدرستى كه خداى برانگيخت محمد بن عبدالله را صلوات خدا بر او و آل او در حالتى كه بيم كننده بود براى جهانيان و امينان بود بر وحى الهى و شما در آن حال اى گروه عرب بر بدترين كيشى بويد كه بت پرستيد و در بدترين سرا كه زمين حجاز است ميان سنگهاى درشت و مارهاى كه منزجر نمى شدند از آواز و مى آشاميديد آب تيره را و مى خورديد طعام غليظ را و مى رفتيد خونهاى يكديگر را و مى بريديد از خويشان خودبتان در ميان شما نصب كرده شده بودند براى پرستش و گناهان به شما بسته شده بود بعضى از خطبه اينست پس نظر كردم در تدبير امر خود بعد از رحلت ...

نبود مرا يارى دهنده مگر اهل بيت من بس بخل ورزيدم بايشان از مرگ در معركه جهاد و بپوشانيدم به ايشان ديده خود را بر خاشاكى كه ديده آزار مى داد و آشاميدم زهرا ...

و صبر كردم بر فراگرفتن اندوه و خشم فرو خوردن و بر چيزى كه تلخ تر بود از چشيدن علقم كه ميوه درختى است كه در نهايت تلخى و بيعت نكرد عمرو عاص با شرط با معاويه كه بدهد معاويه بر بيعت كردن او بهائى كه آن حكومت مصر بود كه به او بدهد پس فيروز مباد دست بيعت كننده و رسوا با عهد و پيمان مشترك كه معاويه است پس فراگيريد از براى جنگ آلات و سلاح جنگ را و مهيا سازيد ساز و يراق آن را پس به تحقيق كه برافروخته شد آتش چوب و بلند شد زبانه او و به شعار خود گيريد شكيبائى را پس بدرستى كه آن استوارتر است براى نصرت گرفتن

خطبه 027-در فضيلت جهاد

و از خطبه آن حضرتست در تعريف شجاعت اما پس حمد و صلوه پس بدرستى كه كارزار كردن در يست از درهاى بهشت گشوده است آن را خدا براى دوستان خاصه خود و جهاد پوشش پرهيزگاريست وزره خداست كه استوار است و سپر محكم پروردگار كه مستحكم است پس هر كس ترك كرد آن را به جهت رغبت گردانيدن از و بپوشاند او را خدا جامه خوارى و شامل شود او را بلا و گرفتارى و خوار گردانيده شود به حقارت و مذلت و بى اعتبارى و زده شود بر دل او رفتن عقل و بى خردى و گردانيده شود حق از و بضايع كردن جهاد و به عنف داده شود مذلت و انواع خوارى و منع كرده شود از عدالت و بدرستى كه من خواندم شما را بكارزار گردن با اين گروه در شب و روز و پنهان و آشكار و گفتم مر شما را غزا كنيد با ايشان پيش از آنكه غزا كنند با شما پس سوگند به خدا غزا كرده نشدند هيچ قومى هرگز در بيخ خانه ايشان مگر اينكه ذليل و خوار شدند پس بار گذاريد ...

بر شما غارتها بسبب غلبه اعدا و ملك كرده شد بر شما وطنها و آن را از شما گرفتند پس اين يعنى معاويه برادر غايد است كه بر شما شبهخون آورده به تحقيق كه آورده شده بود بر شما لشگر ...

آورده بود حسان بن حسان بگريزا و زايل گردانيده بود سواران شما را از مواضع كه نگاه مى دارند سلاح داران آن را و به تحقيق.. رسيد بمن كه مردى از آن قبيله كه داخل شده بود بر زن مسلمان و ديگرى كه ذميه بود پس برمى كند طخال و دست به رنجهاى آن نزا و گردن بندهاى او را و گوشواره هاى او را باز نمى ايستاده است آن زن از ...

فرياد كردن مكرر با ...

و بخواندن خويشان خود را پس بازگشته اند پس از غارت در حين انصراف با غنيمت نرسيد به هيچ مرد از ايشان جراحتى و ريخته نشده او را خونى پس اگر مرد مسلمان بميرد از پس اين ظلم از روى غم و اندوه نباشد به مردن ملامت كرده شده بلكه هست آن مرد نزد من سزاوار به مردن پس اى قوم تعجب كنيد به تعجبى تمام به خدا سوگند كه مى ميراند دل را و مى كشد اندوه و الم را از انفاق نكروه بر كار باطل خود و ...

از حق خود پس زشتى باد شما را و اندوه و حزن باد شما را هنگامى كه گشتيد هدف تير انداخته شده از خضم غارت مى كنند بر شما و غارت نمى كنيد شما و غزا كرده ...

و غزا مى كنيد و نافرمانى كرده مى شود خدا و شما خشنود مى شويد پس هرگاه امر كردم شما را برفتن بسوى ايشان در روزهاى گرم گفتيد اين سختى گرماست مهلت ده ما را تا سبك شود از ما گرما و هنگامى كه فرمودم شما را برفتن شما را بسوى دشمنان در زمستان گفتند اين شدت سرماست بگذار تا برطرف شود از ما سرما همه اين عذرها جهت گريختن است از گرما و سرما پس هرگاه بوديد شما كه از سرما و گرما مى گريختيد پس شما قسم به خدا از شمشير اعدا گريزان تريد اى جماعت مانند به مردن بحسب ظاهر و منشيد مردان به حقيقت ...

پريشان طفلانست و عقلهاى عروسان كه پرورده شده حجله هااند هر آينه دوست داشتم من نمى ديدم و نمى شناختم شما را شناختنى كه به خدا سوگند كه كشيده شده است بند امت و پشيمانى و در عقب درآورده ...

لعنت خدا شما را اى اصحاب ...

و زرداب و پر ساختند سينه مرا بخشم و غضب و جرعه داديد مرا جرعه هاى الم و اندوه نفسى پس از نفسى و فاسد ساختند بر من تدبيرا و فكر مرا بسبب نافرمانى و فرو گذاشت تا آنكه گفتند قريش در عينيت بدرستى كه پسر ابوطالب مردى دلير است وليكن دانشى نيست او را بجنگ كردن در معركه جهاد خدا نگه دارد باد پدران شما را آيا هيچ يك از ايشان مر حرب را از روى علاج و مقدم آنرا است در آن حزب از روى ايستادن از من در مقاتله از علاج كردن مكار ...

ايستاده بودم بيست سال و اكنون من افزون گشته ام بر سر شصت سال ولكين هيچ رائى و تدبيرى نيست مر كسى را كه اطاعت او را نپذيرند

خطبه 028-اندرز و هشدار

و از خطبه آن حضرت بر او باد سلام اما پس از حمد و صلوات پس بدرستيكه دنيا پشت كرده است و اعلام كرده بتغيرات خود ...

و بفراق و بدرستيكه آخرت رو آورده و مشرف شده است به ظهور بدانيد كه امروز كه مدت عمر است وقت گداختن بدنست به رياضت ...

فردا سبقت گرفتن ...

و پيش بردن ...

بهشتست و منتهاى كار اهل دنيا آتش ...

نيست توبه كننده از گناهان خود پيش از رسيدن ...

آيا نيست هيچ كاركننده براى نفس خودش از روز سختى او كه قيامتيست آگاه باشيد كه شما هستيد در روزگار اميدوارى كه از پس آن مرگ است پس هر كه بكند در روزهاى اميدوارى پيش از رسيدن مرگ او سود دهد عمل او و ضرر نرساند او را اجل او و هر كه تقصير كند در روزهاى امل خود پيش از حاضر شدن اجل او پس بتحقيق زيان رساند عمل او و ضرر رساند او را اجل او آگاه باشيد پس كار كنيد در زمان رغبت كردن همچنانكه كار ميكنيد در زمان ترس آگاه باشيد و بدانيد كه من نديدم نعمتى را همچون بهشت كه خواب كند جوينده آن و نه محنتى مانند آتش كه نجبد گريزنده آن بدانيد بتحقيق كه كسى كه سود نرساند او را راستى زيان رساند او را ناراستى و هر كه براه راست نيارد او را هدايت بكشد او را گمراهى بچاه هلاكت آگاه باشيد كه شما را امر كرده شده ايد به رفتن به آخرت و راه نموده شده ايد بر توشه برداشتن و بدرستيكه ترسناكترين چيزى كه ميترسم بر شما پيروى از روى نفس اماره است و درازى اميد بدنيا توشه برداريد در دنيا از دنيا آنچه توانيد نگاه داشتن به آن نفسهاى خود را فردا سيدرضى الدين ره ميفرمايد كه اگر باشد كلامى كه بگيرد گردنهاى گردنكشان را و بكشاند بجانب بى رغبتى در دنيا و مضطر سازد بسوى عمل آخرت هرآينه باشد اين كلامه و آگاهيست اين كلام قطع كننده مرا روزهاى آويزان بدامن سالكان آرزوها و برافروزن است آتش زنه هاى پند گرفتن و باز ايستادن ايشان از گناه و از عجبتر كلام آن حضرت كه گفته اوست و آن اليوم تا آخر پس بدرستيكه درين كلام با وجود بزرگوارى لفظ و بزرگى مرتبه مرتبه معنى و تمثيل راست و تشبيه واقع موافق عقل و سرى عجيب و امرى غريب و معنى لطيف و آن گفتار اوست و السبقه تا آخر پس مخالفت فرموده ميان اين هر دو لفظ بلاغت و ثار لجهيه اختلاف معنى هر دو و نگفته همچنانكه گفته و السبقه الجنه زيرا كه پيشى گرفتن نميباشد مگر بامرى محبوب و مطلوب و غرضى كه مطلوب باشد و اين صفت بهشت است و نيست اين معنى موجود در آتش پناه ميگيريم به خدا از آن پس جاي ز نباشد كه گويد السبقه النار بلكه گفته است و الغايه النار زيرا غايت منتهى ميشود بسوى آن كسيكه شاد نميگرداند منتهى شدن بسوى آن و هر كه شاد ميسازد داوران نهايت پس صلاحيت دارد كه آن لفظ مبهم تعبير كرده به آن از اين هر دو با هم امر پس آن لفظ در اين موضع همچون لفظ مصير است و مال كه فرموده است حقسبحانه كه بگو برخوردار شويد از دنيا پس بدرستيكه بازگشت شما به آتش دوزخ است و جايز نيست در اين معنى اينكه گفته شود كه فان سبقتكم الى النار پس تامل كن در اين گفتار پس باطن آن عجيب است و نه دور است و همچنين است بيشتر كلام آنحضرت و در روايت ديگرى واقع شده و السبقه الجنه بضم السين و سبقه در نزد عرب نام چيزيست كه گردانيده شده باشد براى سبقت گيرنده كه سبقت گيرنده كه سبقت گرفته باشد از مال و متاع و اين هر دو معنى يعنى سبقه و سبقه نزديكند بهم زيرا كه سبقت نميباشد جزا دادن بركردن امرى كه نكوهيده باشد. و جز اين نيست كه ميباشد پاداش دادن بر كردن امرى كه پسنديده باشد

خطبه 029-در نكوهش اهل كوفه

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام در مذمت اصحاب خود در ترك قتال اى مردمانى كه مجتمع است ابدان ايشان و متنفر ...

آرزوها و انديشه هاى ايشان كلام شما ميسازد سنگهاى سخت را كه بغايت سخت باشد و كردار شما كه فرار است بطمع مياندازد در شما دشمنانرا ميگوئيد در مجلسهاى خود چنين يعنى لافها از مردانگى ميزنيد پس چون مى آيد وقت كارزار ميگوئيد كه دور شو اى حرب از ما و البته دور شو ارجمند دعوت نشد آنكه خواهد ...

و آسايش نيافت دل آنكس كه كشيد رنج شما را عذرهاى شما عذرهاى باطلند كه سبب گمراهيهاى شماست همچو دفع الوقت ...

كه درازكننده وعده خود باشد باز نميدارد دستم را كسى كه عاجز است و دريافته نميشود حق مگر بجهد و كوشش بسيار كدام سرا پس از سراى شما كه اسلام است مانع ميشويد و با كدام امام پس از من مقاتله خواهيد كرد فريب داده به خدا آنكس است كه فريب داديد او را و كسيكه فايز بشود بشما فايز ميشود به سهمى كه نوميدتر باشد از سهمهاى قمار و كسيكه تير اندازد بشما پس بتحقيق كه تير انداخته تير شكسته فاق بى پيكان قسم به خدا كه كرد ديدم بمرتبه كه باور ندارم گفتار شما را و طمع نداريم در يارى دادن شما و نه ترسانم و بيم نكنم دشمن ر ا باعانت شما چيست حال شما چيست دواى شما چيست علاج شما گروه معاويه مردانند مانند شما ميگويند گفتارهاى بى اعتقاد و غفلت ميورزد ...

بدون اجتناب از نافرمانى و طمع تفضيل داريد بدون استحقاق

خطبه 030-درباره قتل عثمان

و از سخن آن حضرت است بر او باد سلام در كشته شدن عثمان و اظهار ...

از آن اگر امر كرده ام بكشتن عثمان بوده ام كشنده او يا اگر نهى كردم از آن كشتن هرآينه بوده ام يارى دهنده او الا آنست كه كسى كه يارى او را كه از دشمن توانائى ندارد كه گويد فرو گذاشت او را كسى كه من بهتر از ويم و كسى كه فروگذاشت او را در دست دشمن استطاعت ندارد كه گويد يارى داد او را كسى كه او بهتر است از من و من جمع كننده ام براى شما كار عثمان را سرخود كرد امور عظيم را پس بد كردان استقلال را و بى صبرى كرديد شما پس بد كرديد نا شكيبائيرا و مر خدا را حكمى است واقع در حق شهاكننده كارگو در حق مردم ناشكيبا

خطبه 031-دستورى به ابن عباس

و از سخن آنحضرتست بر او باد سلام گفت او را مر عبدالله بن عباس را هنگاميكه فرستاد او را بسوى زبير تا بازگرداند او را بسوى فرمانبردارى آنحضرت پيش از جنگ جمل ملاقات مكن با طلحه با طلحه پس بدرستيكه اگر تو ملاقات باو پس يابى او را همچون كاد عاصى در حالتيكه پيچيده و كج كرده شاخ خود را سوار شده برد ...

بى آرام مراد تهور اوست و ميگويد اين رام است وليكن ملاقات كن با زبير پس بدرستيكه او.. است از روى طبيعت پس مگو ...

مر تو را پسر خال تو چه والده زبير دختر عبدالمطلب است شناختى تو حقيقت مرا در حجاز و ناشناختى كردى به آن در عراق پس چه چيز بگردانيد ترا ز آنچه ظاهر شد از تو در بيعه من گفت سيد پاكيزه كرد ...

خدا روح او را كه اميرالمومنين اول كسى بود كه شنيده شد از او اين كلمه يعنى فما عدا مما بدا فما عدا مما بدا

خطبه 032-روزگار و مردمان

(و از حضرت است در شكايت از اصحاب خود) اى مردمان بدرستيكه ما بامداد كرده ايم در روزگار بغايت ستيزنده ستمكار و در زمان سخت جفاكار كه شمرده ميشود در آن نيكوكار بدكار و زياده ميكند ستمكار در آن سركشى و افتخار را فايده ميگيريم به آنچه دانسته ايم مراد اصحابست و نمى پرسيم از آنچه ندانسته ايم و نميترسيم از كارهاى بزرگ خطرناك تا كه فرود آيد انكار بما پس مردمان بر چهار صنفند بعضى از آن اصناف كسى است كه باز نميدارد او را فتنه و پناهى در زمين بجز ذلت و خوارى نفس او و كندى تيزى ...

يعنى عاجز است ...

و طلب دنيا كمى مال و توانگرى او و بعضى از ايشان كسيست كه كشيده است سيف خود را از نيام و آشكاركننده پنهانى خود را قصاص كشنده است سوار و پياده خود بتحقيق كه نصب كرده نفس خود را از براى شرارت دنيا ساخته دين خود را براى متاع دنيا ما براى ...

كه بكشد ايشانرا ما از براى ...

كه برايد و هرآينه بد تجارتيست ايكه به بينى دنيا را از براى نفس خود بها و از آنچه ...

نزد خدا از نعيم آن سرا عوضى و بعضى ديگر از ايشان كسى است كه طلب ميكند دنيا را بكردار آخرت و نمى طلبد آخرت را بكردار دنيا بتحقيق كه پست كرد تن خود را خشوع و تواضع و ن زديك نهاد گام خود را و برچيد امن جامه خود را و چالاك شد براى طاعت ديبا راست نفس خود را براى امانت و ديانت و فرا گرفت راه خدا را بر پا وسيله بسوى معصيت در بعضى از ايشان كسى است كه نشانده باشد از طلب پادشاهى حقارت نفس او و ...

سبب او مراه قلت لشگر و مال است پس كوتاه ساخته ...

قدر را و بر حالى ...

نموده پس آراسته خود را قناعت و مزين شده ملباس اهل زهد و طاعت و اينست از اهل زهد نزد خواص در محل و نه در محل روز و باقى ماندند مردانى كه فرو خوابيده ديده هاى ايشانرا ياد كردن محل بازگشت به آخرت و ريخت اشكهاى ايشانرا خوف و ترس روز برانگيخته شدن از قبر پس ايشان ميان ...

اند از اهل دنيا و ترسنده دليل و مقهور و خاموش شونده و ممنوع از كلام و خواننده مردمان بحق فريادكننده و رنجور و دردناك بتحقيق كه افكنده است ايشانرا بكنج خمن پرهيزكارى از خوف دشمنان و كرد درآمده ايشانرا خوارى پس ايشان افتاده اند در درياى شور دهنهاى ايشان خاموشست از غير حق و دلهاشان ريش است.. شدت خوف او سبحانه بتحقيق كه پند داده اند مردمانرا آنانكه ملول شده و رانده شده تا خوار گشته اند و كشته شده اند بتيغ ظالمان تا آنكه گم شده اند در عدد پس بايد كه باشد دنيا خوارتر در چشمهاى شما از دردى برگ سلم بآن پوستها ميكنند و از ريزهاى.. بز كه از مقراض مى افتد و پند گيريد بآنانكه پيش پيش از شما بودند پيش از آنكه گيرند بشما پس از شما پيدا شد و بگذاريد دنيار را مذموم و نكوهيده در نظر اهل دانش پس بتحقيق كه دنيا واگذاشته است كسى را كه بود حريصتر به آن از شما گفته است سيدرضى الدين ره و اين خطبه بسا كه نسبت داده است بمعاويه كسى كه هيچ دانشى نبوده او را بر احوال كلام و اين خطبه از كلام اميرمومنان است صلوات الله عليه كه اينست هيچ شكى در آن و كجاست ...

از خاك و مرتبه آب شيرين از آب ملخ و بتحقيق كه دلالت كرد بر صحت اين سخن راهنماى لغايت حاذق و نقد كرده آنرا و فراهم آورده نقد كننده بيناست در علوم عمرو بن بحر جاحظ پس بتحقيق كه عمر يد كرده اين خطبه را در كتاب خود كه مشمى است به بيان و تكبيين و ياد كرده كسى را كه نسبت داده اين خطبه را بمعاويه پس از آن تكلم كدره از.. اين خطبه بكلام طويل در معنى اين خطبه مجمل آن كلام آنست كه گفته اين كلام بكلام اميرمومنان على (ع) مشابه تر و بمذهب و روش آنحضرت در صنف ساختن مردمان و در خبر دادن از آنچه ايشان بر آن بودند از مغلوبيت و مدلت واز پرهيزدن از اعداو ترسيدن لايقتر است و گفته و كى يافتيم معاويه را در حالى از عالهب كه رفته باشد در گفتار خود براى زاهدان و روشهاى عابدان

خطبه 033-در راه جنگ اهل بصره

و از خطبه آنحضرت است نزد ...

كردن او براى مقاتله اهل بصره گفت عبدالله بن عباس كه داخل شدم بر اميرمومنان بموضع ذى قار نزديك بصره و آنحضرت ميدوخت نعلين خود را پس گفت مرا چيست قيمت اين نعلين پس گفتم هيچ قيمتى ندارد گفت به خدا سوگند كه اين نعل دوستدارتر است بسوى من از امارت و حكومت من در ميان شما مگر آنكه اقامت نمايم حقى را يا دفع كنم يا ...

پس آنحضرت بيرون آمد از آنموضع پس خطبه خواند براى مردمان پس گفت بدرستيكه خداى سبحانه برانگيخت محمد (ص) را صلوات فرستاد خدا بر او و بر آل او و نبود هيچيك از عرب كه بخواند كتاب را و نه كه دعوى كند پيغمبر را پس راند حضرت رسالت مردمانرا تا كه جاى داد ايشانرا در منزل و.. خودشان درسايند ايشانرا بمجل رستگارى ايشان پس راست شد نيزه هاى دولت ايشان و آرام گرفت سنگ هموار نفوس ايشان از دشمن بدانيد به خدا سوگند كه بودم در ميان مردمانى كه راندگان لشگر خصم بودند تا آنكه پشت ميدادند جميع لشگريان و عاجز نشده ام و بد دل نگشتم بلكه ثابت قدم بودم و بدرستيكه ابن سير من قبال اهل بصره مثل آن حالت سابق است پس البته ميشكافم باطل را تا بيرون آيد حق چنانچه شكم جانور را پاره كنند براى اداى ق يمتى چيست مرا با قريش به خداى سوگند بتحقيق مقاتله با ايشان در حالتى كه كافر بودند و حال مقاتله ميكنم با ايشان در حينى كه در فتنه افتاده اند و بدرستيكه من مصاحب ايشان ديروز در مقاتله همچنانكه من مصاحب ايشانم امروز در محاربه

خطبه 034-پيكار با مردم شام

(و از خطبه آن حضرت است كه فرمود در طلب خروج مردمان به قتال اهل شام) پريشانى و اندوه باد بر شما بتحقيق كه ملول از ملامت كردن شما را آنگه راضى شديد بزندگانى دنيا از آخر عوضى و بخوارى و مذلت كه بدل از عزت و بزرگوارى باشد و خلف آن هرگاه خواندم شما را بمحاربه دشمنان شما گرديد چشمهاى شما كه گوئيا شما از شدت مرگ در گرداب سخت افتاده ايد و از غفلت و مدهوشى فرو رفته ايد در بيهوشى مرگ نسبت داده ميشويد بر شما خطاب كردن با من پس متحير و سرگردان ميشويد در گفتار و گوئيا دلهاى شما مجنونست و ديوانه پس شما عقل نداريد نيستيد براى من معتمد و امين در جميع مدت شبها و نيستيد شما ركنى كه ميل نموده شود به شما و نيستيد يارى دهندگان كه محتاج شوند بشما نيستيد شما مگر مانند شترانى كه گم شده باشد را عيان ايشان پس هرگاه جمع كرده شوند از كنارى پراكنده شوند ديگر هرآينه سوگند ببقاى خدا كه بذر ...

آتش حربيد شما در كيد و مكرمى افتيد و مگر در حرب نميكشيد و نقصان پذير ميشود جوانب شما يعنى شهرها شما را ميگيرند خشم نميگيريد از بيغيرتى خواب كرده نميشود از شما ايمنى دشمنان و شما در غفلت مغلوب شدند به خدا سوگند فرو گذارندگان حرب با دشمنا ن و سوگند به خدا كه من گمان ميبرم بشما آنكه اگر سخت شود جنگ و گرم گردد معركه مرگ جدا شويد اى پسر ابوطالب همچون جدا شدن سر بدن به خداى مردى كه متمكن سازد و قدرت دهد دشمن خود را از نفس خود يعنى ادرا بر خودت مستولى ...

او را و بشكند استخوان او را و قطع كند پوست او را هرآينه بزگ تا توانى از دردفع اعدا سست باشد آنچه فراهم آورده بر او جوانب سينه او يعنى دل او تو پس باش مثل اين عاجز اگر خواهى كه متصف باشى باين صفات پس من به خدا سوگند كه نزد اين جاهل دينيست بشمشير آب (منسوبست بقريه مشرف) كه بردارد از او كاسه سرد باه شود ساعدها و قدمها و ميكند خدا بعد از اين حال آنچه ميخواهد از مصلحت بندگان اى مردم بدرستيكه مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى پس اما حق شما بر من پس آن نصيحت كردن امنيست مرا شما را و تمام گردانيدن غنيمت شما را بر شما و تعليم دادن شما را احكام تا نادان نمايند و ادب آموختن شما را به آداب مرضيه تا عالم شويد اما حق من بر شما پس وفا كرد نسبت به بيعت و فرا گرفتن نصيحت در حضور و غيبت و اجابت كردن هنگاميكه ميخوانم شما را و فرمانبردارى در زمانى ميفرمايم شما را

خطبه 035-بعد از حكميت

و از خطبه كه مر او راست بعد از حاكم ساختن مردمان عمروعاص و ابوموسى اشعرى را در اختلاف خلافت سپاس مر خدايرا و اگر چه آورده باشد زمانه كار بزرگيرا كه گران كننده دعا جز سازنده دليران باشد و گواهى ميدهم اينكه هيچ معبودى نيست بسزا مگر معبود بحق نيست با او خدائى غير از او و اينكه محمد (ص) بنده اوست و فرستاده او صلوات و هاد خدا بر و آل او اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه فرمان نبردن نصيحت كننده مهربان داناى تجربه كننده پيدا ميكند حسرت را و از پى درمى آورد ندامت را و بتحقيق بودم فرمودم شما را در اين حكومت عمروعاص و ابوموسى بامر خود و بيختم ز براى شما و صافى كردم آنچه در گنجينه ضمير من بود اگر ميبود كه فرمان برده ميشد مر قصير بن امرى پى سر باز زد بر من همچون سر بازرگان خلاف كننده گان جفاكار و شكنندگان عهدها كه عصيان نمايندگان اند تا آنكه بشك افتاد پند دهنده پند دهندگان نصيحت كردن و خود بخل ورزيدن آتش زنه به بيرون دادن آتش پس بودم من در نصيحت شما و شما در عدم قبول نصيحت همچنانكه گفت برادر هوا زن كه وريد است فرمودم شما را مر خود منعرج اللوا گه حذر كنيد از دشمنان خود پس ندانستيد فايده نصيحت را و صدق گفتار من مگر در وقت چاشت روز ديگر كه دشمنان كه بر شما تاختند و شما را هلاك كردند

خطبه 036-در بيم دادن نهروانيان

و از خطبه آن حضرت است در ترسانيدن اهل نهروان پس من ترساننده ام شما را از آنكه در صباح در آئيد افتاده و جان داده در ميان اين جوى و در زمينهاى هموار اين گودال گشاده در حالتيكه هيچ حجتى نباشد شما را از پروردگار خود بر خروج شما بر امام خود و نه برهانى روش با شما بتحقيق كه سرگشته ساخت شما را اين سراى ناپايدار و واقع گردانيد شما را در دام اين مقدار دنى و مرتبه پست و بتحقيق.. بومد كه نهى كردم شما را از اين حكومت كه حكم حكمين است و حيله سنت پس ابا كرديد بر من همچون ابا كردن مخالفان و شكنندگان عهد تا آنكه گردانيدم انديشه خود را مايل بهوا و از روى شما و شما طايفه هستيد سبكسر سفيهان شوريده عقل و نياوردم بشما حادثه عظيم و سختى را و خوارى لازم شما باد و نخواستم بشما خيرى.. خواستم از ضرر اهل شر

خطبه 037-ذكر فضائل خود

و از سخن حضرت است كه جارى شده در موضع خطبه بعد از واقعه نهروان پس برخاستم بامر خدا و رسول در معركه جهاد هنگاميكه بد دل شوند و ديده ور گشتم وقتيكه سر فرو برد در ...

و گذشتم بنور الهى هنگامى كه ايستادند سر حيران و بودم من پست تر و نرم تر از روى آواز و بلندترين ايشان از روى گرفتن پس پرواز كردم بدوال فضايل و بتنهاى قيام نمودم بيرون كرد در فضيلت ما مجابه مانند كوه كه نجنباند آنرا بادهاى شكننده و زايل نگرداند او را بادهاى سخت جهنده نبود مر هيچيك را در شان من مذمت كردن.. نه هيچ گوينده را در حق من جاى غيبت بگفتا خوار و بيمقدار نزد من عزيز بود تا آنحه ميگرفتم حق او را از متكبر ستمگار و مسلط با قوت نزد من ضعيف بود تا آنكه ميگرفتم حق ضعيف را از او با پروردگار راضى و خشنوديم از خداى حكم او را و گردن بناديم مر خدايرا فرمود، او را آيا گمان ميبرند مرا كه دروغ ميگويم برسول الله (ص) و سوگند به خدا كه من اول كسى ام كه تصيق نمود او را پس نباشم من اول كسى كه تكذيب و افترا گردد بر او پس كردم در كار خود پس ناگاه فرمان بردن من پيغمبر ...

كوفه بود بر بيعت من ...

پيمان در گردن من بود از براى غير من

خطبه 038-معنى شبهه

(و از خطبه آن حضرتست در وجه تسميه شبهه) و بدرستى كه نام نهاده شد شبهه بشبهه زيرا كه شبهه شبيه است بحق بحسب صورت نه معنى پس اقا دوستان خدا پس روشنائى ايشان در آن شبهه يقينست و راه تمامى ايشان قصد راه راستست در ظلمات شبهات و ما دشمنان خدا پس خواندن ايشان در آن شبهه گمراهيست و دليل ايشان كوريست از ديدن حق پس رستگارى از مرگ كسى كه ترسيد از آن و داده نشد بقا آنكه دوست داشت آنرا بلكه مال هر دو

خطبه 039-نكوهش ياران

(و از خطبه آن حضرتست در مذمت اصحاب در تكاهل بحرب) مبتلا شدم به كسى كه فرمان نمى برد امر مرا در قتال چون فرمايم او را و اجابت نميكند مرا در جدال چون ميخوانم او را بدر مياد شما را چه اهمال ميورزيد و چه انتظار ميكشيدى بيارى دادن شما دين پروردگار خود را آيا نيست شما را دينى كه جمع كند شما را از اين اختلاف روا نيست غيرتى كه بخشم آرد شما را ايستاده ام در ميان شما فرياد خواهنده و ميخوانم شما را بفرياد رسى در قتل اعدا پس مسمتع نميشويد براى من گفتار مرا و نه اطاعت ميكنيد براى من فرمان مرا تا آنكه پيدا ميشود كارهاى دشوار از عاقبتهاى بدى پس دريافته نميشود باعانت شما كينه جوئى و رسيده نميشود بيار شما مطلوبى خواندم شما را بيارى دادن برادران شما در حرب اعدا پس او از او گردانيد در حنجره تجهه دلتنگى شما چون آواز كردن شترى كه درد ناف داشته باشد و گرانى نموديد كارزار چون نگرانى پشت آمد بسوى من از جانب شما لشگر چند مضطرب در قول و راى سست گوئيا كه رانده ميشوند بزجر بسوى مرگ در حالت كه نظر ميكنند بشدايد مرگ فرموده كه متذائب بمعنى مضطرب و متزلزل است ماخوذ از گفتار عرب كه متذائب ستد باد يعنى مضطرب شد وزيدن آن و از اينج است كه نام نهاده شده است گرگ بذئب بحبه مضطرب بود

خطبه 040-در پاسخ شعار خوارج

و از سخن آن حضرت است در شان خارجيان وقتى كه شنيد گفتار ايشانرا كه هيچ حكمى نيست مگر مر خدا فرمود كه سخن حقيقت كه اراده نموده شده بآن امر باطل آرى بدرستيكه هيچ حكمى نيست مگر مر خدايرا وليكن اين گروه ميگويند كه نيست هيچ امارتى و حكومتى در ميان بندگان و حال آنكه ناچار است.. از امير نيكوكار يابد كار كه عمل كند در در زمان امارت امير نيكوى مومن پرهيزگار و برخوردارى نمايد به بلذات دنيا در زمان كافر نابكار و برساند خدا در امارت امير مردمانرا بمنتهاى زمان و جمع كرده شده بودند غنيمت و كارزار كرده شود بواسطه او با دشمنان و ايمن شود بسبب او راههها و فرا گرفته بحكم او از براى عاجر ناتوان از توانائى با شوكت تا آسوده شود نيكوكار و راجت يافته شود از شر بدكار و در روايتى ديگر وقتى كه شنيد حاكم گردانيدن خارجيان كه لا حكم الا الله فرمود حكم خدايرا انتظار ميكشم در باب شما و فرمود اما امارت نيكو پس عمل ميكند در آن پرهيزگار اما امارت بد پس برخوردارى مييابد در آن بدگارتبه روزگار تا آنكه بريده شود مدت او و دريابد او را مرگ او

خطبه 041-وفادارى و نهى از منكر

و از خطبه آن حضرتست در مدح ...

دار و ذم غدار بدرستيكه بعهد كردن همزاد راستى و درستيست و هيچ نميدانم سپرى كه نگاه دارنده تر باشد از وفا و غدر نميكند كسى كه داند چگونه است بازگشت به خدا و بتحقيق كه داخل شده ايم در زمانى كه فرا گرفته اند بيشتر اهل آنزمان بيوفائى را زيركى خود نسبت داده اند جماعت غدار اهل جهالت و نادانى در آنروزگار به نيكوئى حيلت و مكر چيست اين جماعت غدار را دور گرداند و خدايشانرا مى بيند مرد كثير التحول وافر التقلب در استنباط وجوه مصالح ظاهر حيله را مراد نفس نفيس خودش او نزد آن حيله مانعيست از امر خدا و نهى او پس ميگذارد آنحيله را در ديدن بچشم پس از قدرت او بر آن تجيه خوف خدا و غنيمت ميشمرد مجال حيله را كسى كه از گناه او را هيچ نيست در دين چون عمروعاص

خطبه 042-پرهيز از هوسرانى

و از خطبه آنحضرتست در تيفر مرزمان از پيروى الله و طول اهل دنيا اى مردمان كه بدرستى ترسنده ترين چيزى كه ميترسم بر شما دو چيز است پيروى از روى باطل و درازى اميد در امور دنيا پس اما پيروى هوا پس باز ميدارد بنده را از راه حق و اما درازى اميد پس فراموش ميكرد از آخرت را و بدانيد بدرستى كه دنيا بتحقيق كه رو گردانيده است در حاليكه شتابنده است پس باقى نماند از دنيا مگر بقيه همچو بقيه آب در ظرف كه ريخته باشد آن را ريزند آن بدانيد كه آخرت بتحقيق و آورده است و مرهم يكى را از دنيا و آخرت پسرانت كه مايلند به آن پس بوده باشيد از پسران آخرت و نباشيد از پسران دنيا پس بدرستيكه هر فرزندى زود باشد كه ملحق شود بمادرش روز قيامت و بدرستى كه امروز روز كار است و روز حساب نيست و فردا حسابست و نيست روز كار

خطبه 043-علت درنگ در جنگ

و از كلام اوست كه فرموده در وقتى كه اشارت كردند بسوى او اصحاب او به مهيا شدن براى حرب اهل شام پس از فرستادن جرير بن عبدالله تجلى را بسوى معاويه بدرستيكه مهيا شدن من براى حرب اهل شام و حال آنكه جرير نزد ايشان است در بستن شام است و باز گردانيدن اهل آن از قبول طاعت و بيعت اگر اراده كرده باشند بيعت را وليكن بتحقيق كه يقين وقت كرده ام براى جرير دشتى راه نمى ايستد بعد از آن مر آنكه فريب خورده باشد از مگر معاويه يا نافرمان به آنچه به آن مامور شده و فكر يا ...

با تانى و آهستگى پس بنرمى و آهستگى كار كنيد و مشتابيد و مكرده نمى شمارم مر شما را ساختن اسباب حرب و بتحقيق زده ام يعنى اين كار را و چشم از او گردانيده ام پشت آنرا و شكم آنرا و بهمه جوانب آن وارسيده ام پس نديدم از براى خود مكر كارزار يا كافر شدن و نافرمانى خدا بدرستيكه بود بر امت محمد والى و عالمى يعنى عثمان كه بديد او رد كارهاى بيموقع را و موجود ساخت براى مردمان محل گفت را پس ...

انكار كردند و بر او سرزنش نمودند پس تفسير دادند ...

خطبه 044-سرزنش مصقله پسر هبيره

و از سخن آن حضرت است وقتى كه گريخت مصقله بن هبيره شيبانى بسوى معاويه و منشاء آن اين بود كه خريده بود اسيران بنى ناجيه را از عامل اميرمومنان (ع) و آزاد كرده بود ايشانرا پس چون مطالبه آنحضرت از وى غدر كرد به آن و گريخت بسوى شام پس فرمود اميرالمومنين (ع) كه دور كرد ...

خدا مصقله را از رحمت خود كردكار بزرگان و خواجگان و گريخت گريختن بندگان پس گويا نگردانيد مدح گوينده خود را تا اينكه ساكب ساخت تصديق نكرد وصف كننده خود را تا كه خاموش گردانيد او را بآن كار و اگر اقامت مينمود و نميگريخت هرآينه ميگرفتيم آنچه مقدور بود و انتظار ميكشيديم بمال او و افزونى او يعنى ...


خطبه 045-گذرگاه دنيا

و از خطبه حضرت است در اظهار شكرگزارى و ...

مردمان از اين جهان و ترغيب ...

سپاس مر خداى را در حالتى كه نوميد نميشوند از رحمت او بندگان و خالى نيستد از نعمت او و نااميد نميشد از آمرزش او و ننگ نداشته هيچكش از پرستش او.. آن خداى كه زايل نميشود از او هيچ رحمتى و ناياب نميشود مرا او را نعمتى پس شكر اين نعمتها واجب باشد و دنيا سراشيبيست كه تقدير شده است از براى آن فنا دان براى اهل ...

رفتن با صد عنا و دنيا شير نيست در مذاق و سبز است و خرم در نظر اهل آفاق بتحقيق كه دنيا شتابانيده شده است مر جوينده آنرا و بسرعت رونده است و آميخته شده است محبت آن بدل نظر كننده آن پس رحلت كنيد از نيكوترين آنچه نزد شماست از توشه كه اعمال صالحه است و مطلبيد در آن بالاتر از آن چه كفاف باشد و طلب مكنيد از آن بيشتر از آنچه وارسد بمعيشت

خطبه 046-در راه شام

و از كلام اوست صلوات خدا بر او نزد قصد او رفتن بجانب شام بار خدايا بدرستيكه من پناه ميگيرم بتو از مشقت سفر و از غم و اندوه بازگشت پر خطر كه بعد از رجوع بحضر واقع شود و از بدى نگاه كردن در نفس و اهل و مال و عيال و فرزند بارخدايا توئى همراه در سفر و توئى قائم مقام در محافظت اهل در خضر و جمع نميكند مصاحبت و خلافترا غير تو زيرا كه كسى را كه خليفه ساخته باشند او را بعد از خود نميباشد همراه گرفته شده و كسى كه مصاحب گرفته باشند نميباشد خليفه در حضر گفته است سيدرضى الدين پاكيزه گرداناد خدا روح او را كه اول اين كلام روايت كرده شده است از فرستاده خدا صلوات فرستاد خدا بر او و آل او و بتحقيق كه اميرالمومنين در عقب اين كلام درآورده است ببليغ ترين كلام و تمام گردانيده است او را به نيكوترين تمام از گفتار خود كه و لا يجمعها تا آخر آن

خطبه 047-درباره كوفه

و از كلام آن عالى مقام است در ياد كردن كوفه و خراب شدن آن از دست ظلمه گوئيا من مى گويم بتو اى كوفه و مشاهده حال آينده تو ميكنم كه كشيده ميشوى همچون كشيدن چرم عكاضى موضعيت مكه ماليده شوى اى كوفه بفرود آمدن حادثه ها و سوار كرده شوى بزلزلها او بدرستيكه من ميدانم آنكه اراده نميكند بتو هيچ گردنكش ستمگارى بجز آنكه مبتلا سازد او را خدا ببلائى مشغول سازنده آن و بيندازد او را بدست كشنده كه او را مقتول سازد

خطبه 048-هنگام لشكركشى به شام

(و از كلام آن بزرگوار است در نزد رفتن آن حضرت بسوى شام) سپاس بيقياس مر خداى راست در هر وقتى كه درآمد شب و روى بتاريكى نهاد و شكر بيحد مر خداى راست در هر محلى كه پديد آمد ستاره و پنهان شد و ستايش مر خدايرا كه ناياب نيست نعمت دادن او و برابر كرده نيست عطا كردن او چه هيچ شكر در مقابل افضال او افتد اما پس از حمد ...

پيش رو لشگرى خود را و امر كردم ايشانرا بملازم بودن و تجاوز نكردن از اين كنار آب فرات تا كه بيايد بشما فرمان من و بتحقيق ديدم و دانستم كه از خود قطع كنم و بدهم اين آب را بگروهى اندك از شما و آنها اهل مداين بودند در حالتى كه مقيم شوند در كنارهاى فرات پس برپا كنم ايشانرا با شما و متوجه سازم همه از بجانب دشمن شما و بگردانم ايشانرا از مددهاى توانائى شما گفته است سيدرضى الدين پاكيزه كرداناد خدا روح او را خواسته است آنحضرت بلفظ ملطاط اينجا آن جهتى را كه امر فرموده بود ايشانرا بلازم شدن و در نگذشتن از آن و آن كنار فرات بود و گفته ميشود اين لفظ ملطاط نيز مر كناره دريا را واصل ملطاط آنچيزيست كه هموار است از زمين و خواسته است نطفه آب فرات را و آن از جمله عبارت غريبه است و الفاظ عجيبه است

خطبه 049-صفات خداوندى

(و از خطبه حضرت است) ستايش و سپاس مر خداى را است كه عالم است باطن امور پنهانى و ب ...

غوران وارسيده و دلالت كرده بر وجوده آثار ظاهره و منصوعات آشكارا ممتنع و محال است رويت او بدلائل باهره بر چشم بينا پس نه چشم كسى كه نديده باشد او را و نه دل كسى كه اثبات وجود اوكرد محيط تواند شد بكنه او پيشى گرفته است در علو و بلندى كه هيچ چيز در علو مرتبه بلندتر نيست و قريبست آن آن ذات در نزديكى پس هيچ چيز نيست نزديكتر از او بمكنونات پس نه بلنداى و دور ميگرداند او را از چيزى از مخلوقات او زيرا كه علو او مكانى نيست و نه نزديكى او مساوى ايشانست در مكانى كه با او باشد زيرا كه قرب او حتى نيست ديده نگردانيد عقلها را بر نهايت صفت خود و ممنوع نساخت عقلها را از آنچه واجبست از شناخت او پس او كسيست كه گواهى ميدهد براى او نشانهاى وجود ممكنات بر اعتراف كردن دل صاحب انكار بوجود او چه باندك تامل عارف ميشوند بوجود او بلند است از آنچه ميگويند تشبيه كنندگان ممكن و انكاركنندگان وجود او بلندى بزرگ از اين گفتار

خطبه 050-در بيان فتنه

و از خطبه حضرت است در بيان شبهات كه باعث انحراف مردمانست از طريق حق جز اين نيست كه ابتداى واقع شدن فتنه هاى مضله هواهاى شيطانيست كه پيروى ميشود و حكمهائيست ...

كه از خود پيدا كرده مخالفت مي ...

كرد ميشود كتاب خدا و حاكم ميگردانند بر آن مردان مردانى را بر غير دين خدا و براى فاسد ...

را گذاشته واگر باطل خالص ميبود ازآميزش حق پنهان نمى ماند باطل بر طالبان حق و اگر حق خالص ميبود از آميختگى باطل بريده ميشد از آن زيانهاى ستيزه نمايندگان چه اگر مقدمات صواب باشد ناچار ملتحيه حق است ولكين فرا گرفته ميشود از اينكه حق است پاره و از اينكه باطلست قبضه پس آميخته ميشود بيكديگر پس اينجا يعنى نزد امتزاج حق بباطل مستولى ميشود شيطانبر دوستان خود و نجات يابند از خطر اين شبهه آنانكه پيشى گرفته است براى ايشان از جانب خدا حالتى نيكو

خطبه 051-ياران معاويه و غلبه بر فرات

و از سخن آن عاليمقام است در وقتى كه غالب شدند اصحاب معاويه بر اصحاب آنحضرت بر محل وارد شدن بر آب فرات در موضع صفين و منع كردند اصحاب حضرت را از آب بتحقيق كه در ميخواهند از شما طعام كارزار را پس قرار دهيد خود را بر خوارى و بر باز پس انداختن منزلت و مرتبه شجاعت يا سيراب سازيد شمشيرها را از خونهاى اعدا تا سيراب شويد از آب رحمت خدا پس مرگ در زندگى شماست در حالتى كه ...

و مغلوب دشمن شويد و زندگى در مرگ شماست او وقتيكه غالب شويد بر ايشان بدانيد كه معاويه كشيده است بحرب جمعى ...

و پوشانيده است بر ايشان نيكويى كه حق است تا كه گردانيده اند ...

نشانه هاى تير مرگ

خطبه 052-در نكوهش دنيا

بتحقيق كه گذشت اختيار كرده شده و آن بروايتى و ياد كنيم آنرا اينجا بروايتى ديگر جهت مغايرت همه دو روايت بدانيد كه دنيا بتحقيق كه رو آورده بانتها و انقطاع و اعلام كرده مردمانرا بزوال و ...

ما شناسا شده شناساى چه حطام آن باندك مدتى مبتدل ميشود ...

پشت كرده از روى سرعت پس دنيا ميراند ...

فنا ساكنان خود را و ميراند بمرگ همسايگان خود را و بتحقيق كه تلخ گشت از دنيا آنچه بود شيرين و تيره شد آنرا آنچه بود صافى پس باقى نماند از آن بجز بقيه همچون بقيه آب در مطهره يا مقدار يك آشاميدن همچون آشاميدن همچون آشاميدنى كه كه بمقله اخذ كنند در وقت تنگى آب اگر ...

بقيه را تشنه نشاند تشنگى را از كمى پى عزيمت ثابت گردانيد اى بندگان خدا برحلت كردن از اين سرا كه مقدر شده بر اهل آن زوال و انتقال و بايد غالب نشود شما را در آن آرزو دور و داز دور و دراز نكشد بر شما غايت و حيات پس به خدا سوگند كه اگر ناله كنيد در طاعت همچون ناله شتران حيران كه گم كرده باشد بچه از ...

خدا را بنوحه حزين مثل نواحه كبوتران و آواز بلند گردانيد بتضرع و زارى همچو زاهدان نصارى كه منقطع اند از مشيتها دنيا و بيرون كشيد بسوى محبت مالها و فرزندان جهته خو استن نزديكى بسوى خداوند در بلند شدن درجه و مرتبه نزد خدا يا آمرزيدن گناهى كه شمرده باشد آنرا نامهاى او و نگاه داشته آنرا فرشتگان او هرآينه باشد اين همه اندك و آنچه اميدوارم براى شما از ثواب او و ميترسم بر شما از عذاب او و به خدا سوگند كه اگر گداخته شود دلهاى شما گداختنى و روان شود آب چشمهاى شما از جهته رغبت بثواب او و ترس از عذاب او به خونها پس از آن عمر داده شويد در دنيا مادام كه دنيا باقيست جزا نباشد عملهاى شما را در اين مدت و اگر چه باقى نگذارد ...

از سعى و طاقت خود برابرى بنعمتهاى او نخواهد كرد كه بزرگند و بهدايت او شما را بايمان و بعضى ديگر از اين خطبه در ياد كردن روز عيد قربانست و وصف كردن گوسفندان قربانى و از تمام گوسفند قربانى است درازى گوش آن يعنى عدم قطع آن و سالم بودن چشم آن از قلع و قمع پس هر گاه ...

باشد گوش و چشم بسلامت باشد آنقربانى و تمام و كمال باشد و اگر چه باشد آن گوسفند شاخ شكسته كه بكشد پاى خود را بسبب لنگى بسوى رفتن بموضع عبادت كه ...

است

خطبه 053-در مساله بيعت

و از كلام آن حضرتست (ع) در اصحاب صفين پس كوفتند يكديگر را بر من همچون كوفتن شتران تشنه يكديگر در روز وارد شدن ايشان به آب در حالتى كه واگذاشته باشد با ايشانرا و بركنده شده باشد ريسمانهاى تا آنكه گمان بردم كه ايشان كشنده منند يا اينكه بعضى از ايشان كشنده بعضى ديگرند و من بتحقيق منقلب ساختم اين امر را كه كارزار باشد و شكم و پشت آنرا تا آنكه تفكر در اين امر باز داشت مرا از خواب كردن پس نيافتم خود را كه وسعت داشته باشد بمن امرى بجز كارزار با اهل شام يا انكار كردن به آنچه آورده است آنرا محمد از نزد خدا صلوات خدا بر او باد و بر آل او پس باشد علاج جنگ كردن و كوشش نمودن در آن آسانتر بر من از علاج كردن و درمان نمودن عذاب و مرگها و سختيهاى دنيا آسانتر است بر من از مرگها و سختيهاى آخرت

خطبه 054-درباره تاخير جنگ

(و از كلام حضرت (ع) است كه فرموده) در حالتيكه دير شمردند اصحاب او دستورى دادن او ايشان را كه در كارزار نمودن بموضع صفين اما گفتار شما كه آيا همه اينها از تعلل و كاهلى بجهت مكروه داشتن مرگست پس سوگند به خدا كه هيچ باك ندارم كه داخل شوم بسوى مرگ يا بيرون آمد مرگ بسوى من و اما گفتار شما تا خير كارزار به جهت شك منست در قتال اهل شام پس به خدا سوگند كه دفع نكردم حرب را يكروز مگر در حالتى كه طمع داشتم كه لا حق شوند بمن گروهى پس راه راست يابند باقتدا كردن بمن و بنگرند ببصر ضعيف بسوى دشمنى راه من چه اين حال بهتر است بسوى من از آنكه بكشم آنگروه را بر ضلالت و گمراهى خودشان و اگر چه ...

قوم كه باز ميگردند بگناهان خود در جهان

خطبه 055-در وصف اصحاب رسول

و از كلام حضرت است در ميان رسوخ صحابه حضرت رسول در مقاتله و بتحقيق كه بوديم ما با رسول خدا صلوات خدا بر او و آل او ميكشتيم پدران كافر خود را و پسران خود را و برادران خود را و عموهاى خود را و دائيان خود را زياده نميساخت ما را از كشتن بجر گرويدن به خدا و گردن نهادن بحكم او و گذشتن بر راه راست و صبر كردن بر سوزش درد و محنت و جهد كردن در محاربه دشمن و بتحقيق كه بود مردى از ما و مردى ديگر از دشمن ما حمله مى آوردند بر يكديگر حمله آوردن دو نر با قوت ميربودند نفسهاى يكديگر را تا ظاهر شود كه كدامين ازين دو ميچشانند بهمراه و همسر خود جام مرگ را پس يكبار نوبت كردش ما را بود از دشمن ما و يكبار دشمن ما را بود از ما پس چون ديد حق سبحانه راستى ما را در مطلوب فرود بر دشمن ما رو گردانيدن و خواريرا و فرود آورد بر ما نصرت را تا آنكه قرار گرفت دين اسلام در حالتى كه افكنده بود پيش ك ...

ردن را بسينه خود چون شتر آرام گيرنده در مكانهاى خود كه دلهاى اهل ايمانست و سوگند بعمر خود كه اگر ميبوديم در آنزمان كه مى آمديم آنچه شما آمديد به آن برپاى نميشد از براى هيچ ستونى و سبز نميشد براى ايمان هيچ شاخ درختى و سوگند به خدا هرآي نه ...

كه از اينحالت ...

خون را بعوض شير خالص و در مى آورد..


خطبه 056-به ياران خود

و از كلام حضرت است در باب اهل كوفه بدانيد كه زود باشد كه غالب شود بر شما پس از من مردى گشاده گلوى برآمده شكم كه خورد آنچه يابد و جويد آنچه نيابد مراد معاويه است پس بكشيد او را و هرگز نكشيد او را بدانيد كه زود باشد كه امر كند شما را به دشنام دادن شما مرا و بيزار شدن شما از من پس اما دشنام دادن پس دشنام دشنام دهيد مرا پس بدرستكيه آن بست مرا پاكيزگيست و مر شما را رستگار از ضرر و اما بيزارى پس بيزار ...

شويد از من پس بدرستيكه من مولود شماام بر فطرت اسلام و پيشى گرفته ام بايمان و هجرت با حضرت رسالت

خطبه 057-با خوارج

و از كلام آن حضرت كه سخن كرد با خارجيان وقتى كه به تحكيم راضى شدند برساناد بشما باد سخت كه سنگ ريزه اندازد و باقى مماناد از شما مصلح كارساز آيا پس از گرويدن من به خدا و غزا كردن من در خدمت رسول خدا صلوات دهاد خدا بر او و بر آل او گواهى ميدهم بر نفس خود بكافر شدن از دين حق بتحقيق كه گمراه باشم اين هنگاميكه بر كفر خود گواهى دهم و نباشم از راه يافتگان پس بازگرديد از بدترين جاى بازگشت بسوى حق و رجوع كنيد بحق بر اثر.. خود يعنى از كفر خود براه حق باز گرديد بدانيد كه زود باشد كه برسيد بعد از من بخوارى فراوان و بشمشير بران و بچيزى برگزيده كه فرا گيرند و از آن ستمگاران در ميان شما طريقه را كه عمل كنيد بدان گفته است سيدرضى الدين پاكيزه گرداناد خدا روح او را پس گفتار آنحضرت كه او بقى منكم آبر روايت كرده اند براى مهلمه و باى موحده ماخوذ از گفتار عرب كه برجل ...

مر كسى را كه ابر دهد بدرخت خرما يعنى اصلاح كند آنروز و روايت كرده اند كسيست كه اثر كند حديث را يعنى حكايت كند و اين قول اصح و جههاست نزد من گويا آنحضرت فرمود كه باقى مماناد از شما خبر دهنده و روايت شده است آبز بزاى معجمه و آن بمعنى جهنده است و هلاك شو نده را نيز ميگويند آبز يعنى هالك

خطبه 058-درباره خوارج

(و فرمود اميرالمومنين عليه السلام چون قصد كرد جنگ با خارجيان و گفتند مر او را كه خارجيان بتحقيق كه گذشته اند از پل نهروان فرمود كه مواضع افتادن و هلاك شدن ايشان نزد آب نهروان به خدا سوگند كه نميرهد از آن خوارج ده نفر و هلاك نميشود از شما ده مرد اراده فرمود بلفظ نطفه آب نهروان و نطفه فصيح ترين كنايه است از آب نهروان و اگر چه هست آب نهروان آب بسيار و بتحقيق اشاره كرديم ما بمعنى در آنچه پيش مذكور است نزد گذشتن خطبه كه شبيه است باين

خطبه 059-خبر دادن از پايان كار خوارج

و فرمود آن حضرت وقتى كه كشت خوارج را پس گفتند كه هلاك شدند گروه خوارج همه ايشان آنچنانست كه ايشان نطفه هااند در پشتهاى مردان و در رحمهاى زنان هر گاه برآيد از ايشان ...

بريده شود بحكم خدا تا آنكه باشند آخر ايشان دزدان ربايندگان او قطاع الطريق يعنى به جهت عجز و فقر دزدى كنند

خطبه 060-در باب خوارج

(و فرمود آن حضرت درباره خوارج) مكشيد خوارج را پس از من من پس نيست كسى كه طلب كند حقرا پس خطا كند در آن همچون كسى كه طلب كند باطل را پس دريابد آنرا خواسته است اين گفتار معاويه و اصحاب او را

خطبه 061-هشدار به كشته شدن

و از كلام آن حضرتست وقتى كه ترسانيدند او را از كشتن و بدرستى كه بر منست از جانب خدا سپرى محكم پس چون آيد روز اجل من من وا شود آن سپر از من و باز گذارد مرا بدست مرگ پس اين هنگام كج نرود تير مرگ و خوش نشود اثر جراحت

خطبه 062-نكوهش دنيا

و از خطبه حضرتست در تزهيد مردمان از دنيا بدانيد كه دنيا سرائيست كه هيچكس بسلامت نمى ماند از آن بجز بزهد در دنيا و رستگارى حاصل نشود پس آنچه گرفته اند از دنيا مبتلا شده اند مردمان به آن از آزمايش و امتحان پس آنچه گرفته اند از دنيا مى آيند بر آن از ثواب اخروى و ...

در آن و حساب كرده ميشوند بر آن و آنچه گرفته اند از دنيا براى غير دنيا كه آخرست مى آيند بر آن و ميايستند در آن مخلد و موبد و بدرستيكه دنيا نزد خداوندان عقلها همچون سايه مختلف است كه در سرعت زوال است مى بينى آنرا تمام تا آنكه ناگاه بكمى شتافت و زياده شونده تا آنكه فى الحال نقصان يافت

خطبه 063-تشويق به عمل صالح

و از خطبه آنحضرت است و بترسيد اى بندگان خدا و بشتابيد در مدت اجلهاى خود بعملهاى خود و بحزيد آنچه ميماند از ذخيره عقبى براى خود بانچه زايل ميشود از شما كه متاع دنياست و رحلت كنيد بسوى خدا پس بتحقيق كه كوشش نموده شده است بشما و آماده شويد براى مرگ پس بتحقيق سايه افكنده است مرگ بر شما و باشيد گروهى كه آواز عظيم تاراج رسيده باشد به آنها پس متبنه گشته و بدانند كه دنيا نيست مر ايشانرا سراى قرار پس بدل كرده باشند آنرا به آخرت پس بدرستيكه خداى سبحانه نيافريد است شما را ببازى و فرو نگذاشته شما را مهمل و معطل و نيست ميان يكى از شما و ميان بهشت يا دوزخ مگر مرگ كه فرود آيد باو و بدرستى كه غايتى يعنى اجلى كه ميگرداند آنرا نگريستن و ويران ميسازد آنرا ساعت مردن هر آنيه سزاوار است بكوتاهى مدت و بدرستى كه غايبى كه ميرانند او را نوآيندگان كه شب و روز است هرآينه سزاوار است بسرعت بازگشت بدار قرار و بدرستيكه آينده مى آيد بسوى آخرت و گرفتار با رستگارى يا شقاوت هرآينه سزاوار است مر بهترين ساز را تا برسد بسعادت پس توشه برداريد در دنيا از دنيا آنقدر كه نگاه داريد به آن نفسهاى خود را فردا از عقوبت جزا پس پرهيزگار شد بنده پروردگار خود كه نصيحت كرد نفس را بكردار خوب مقدم توبه خود را غالب شد بر شهوت خود و او را مغلوب ساخت پس بدرستيكه اجل و پنهانست ازو و آرزوى او فريبنده او و شيطان موكل است باو مى آرايد براى او معصيت را و نافرمانيرا تا سوار شود بر آن و آرزومند ميسازد او را بتو تا بتاخير اندازد آنرا تا هجوم ميكند مرگ او را بر او با حالتى كه غافلترين چيزيست كه ميباشد از مرگ پس اى قوم ميخوانم شما را براى حسرت خوردن بر هر ...

بيخبرى بر آنكه باشد عمر او بر او حجت در قيامت و بر آن كه برساند او را روزگار به بدبختى در ميخواهيم از حقتعالى آنكه بگرداند ما را و شما را از آنكسى كه شاد نگرداند او هيچ نعمتى و كوتاه نسازد او را از اطاعت پروردگار خود فايده از باب ريا و سمعه نباشد و فرو نيايد بر او پس از مرگ هيچ حسرتى و نه محنتى

خطبه 064-در علم الهى

و از خطبه حضرت است در صفات الهى سپاس مر خداى را نگرفته است مرا او را حالى بر حالى تا باشد اول پيش از آنكه باشد آخر و تا باشد ظاهر پيش از آنكه باشد باطن چه سبق و تاخر از لواحق زمانست هر ناميده شده بوحدت در حالتى كه غير اوست متصف بصفت قلت است و هر ارجمندى غير او خوار است و هر توانائى غير او ناتوانست چه او منشا هر قوتست و هر مالكى غير او مملوكست زيرا كه او موحد هم است و هر دانائى غير او آموزنده است و هر توانائى غير او قادر است بر بعضى امور و عاجر است از بعضى و هر شنوائى غير او كر است از آوازهاى نرم و آهسته و او سبحانه سامع هم اصواتست وگر ميگرداند غير او را ...

و ميرود از او غير آنچه دور است از آوازها و هر بينائى غير او كور است از رنگهاى پنهان چون لون در ظلمت و از لطيف اجسام چون هواى عديم اللون و هر ظاهرى غير او نه پنهانست و هر پنهانى غير او نه آشكار است نيافريد آنچه آفريد آنرا بجهت تقويت سلطنت پادشاهى و نه بجهت ترسيدن از عاقبتهاى زمانه و نه بجهت يارى خواستن بر دفع همتاى برجهنده و نه براى دفع شريك غلبه كننده و نه براى ضد مفاخرت كننده وليكن آنچه آفريده از مخلوقات پروده شده اويند و بندگانيند خوارشدگان حلول نكرده در چيزها پس گفته شود كه او سبحانه در آنها حاصلست چه اين مستلزم احتياج است و دور نشده از اشيا تا گفته شود كه او از آنها جداست جهت احاطه علم او بهم مانده نگردانيد او را آفريدن آنچه ابتدا كرد و نه تدبير آنچه آفريده چه مانده شدن از لوازم جسمت است و بازنداشت او را ناتوانى از آنچه آفريده و درنيامد بر او شبهه در آنچه حكم كرد و اندازه نمود چه عروض شبهه از لوازم جسمت بلكه حكم او حكميست استوار و دانشيست پايدار و كاريست مستحكم و با قرار اميدوار ...

با وجود خشم و قهر او بر اشرار ترسكارند با وجود نعمت دادن بسيار

خطبه 065-در آداب جنگ

و از كلام حضرتست در بعضى روزهاى صفين اى گروه مسلمانان پوشش خود گردانيد خدا را و بپوشيد چادر آرام را در كارزار و بنهيد دندانها را بر دندانها پس بدرستيكه دندان بر دندان نهادن دوركننده ترس است شمشيرها را از كله سر و كامل گردانيد زره را بر خود و بجنبانيد شمشيرها را در غلافها پيش از كشيدن آنها تا گرم شويد در حرب و بنگريد بگوشه چشم بر وجه غضب و بزنيد نيزه هابه چپ و راست و دفع كنيد خصم را باطراف شمشيرها و بترسانيد شمشيرها را بگام فرا پيش نهادن و بدانيد كه شما هستيد بنظر عنايت خدا و با پسر عم رسول خدا(ص) پس بازگردانيد تكرار حمله را و شرم داريد از گريختن پس بدرستيكه فرار عار است در ميان اولاد خويش و تبار و آتش است در روز شمار و خوش باشيد از رفتن شخصهاى شما از روى نفس يعنى از جهت مفارقت زوجهاى خود و برويد بسوى مرگ رفتن آسان و بر شما باد حمله آوردن باين سياهى كه بزرگتر است و باين قبه دراز طناب مراد خيمه معاويه است پس بزنيد ميان و ...

بدرستيكه شيطان كافيست و پنهان در جانب اين خيمه بتحقيق كه پيش آورده از براى برجستن دستى را و پس كشيده از براى بازگشتن پاى را پس قصد كنيد ...

بمردى تا آشكار شود مر شما را و ستون حق و شما بلندترانيد و غالبان و خدا با شما است بنصرت و ضايع نكند ...


خطبه 066-در معنى انصار

و از كلام حضرت است در بيان حال انصار گويند راويان اخبار كه چون رسيد باميرالمومنين خبرهاى سقيفه بنى صاعده پس از وفات رسول خدا صلوات فرستاد خدا بر او و بر آل او كه جمع شده بودند كه سعد بن عباده را بر خود خليفه كنند گفت كه چه گفتند انصار ...

كه از ما حاكمى باشد و از شما حاكمى فرمود پس چرا حجت نياورديد بر ايشان بانكه رسول خدا وصيت فرمود باينكه نيكوئى كنيد به نيكوكار ايشان و درگذاريد از بدكار ايشان گفتند كه چگونه باشد در اين گفتار از حجت بر ايشان پس فرمود كه اگر ميبود امارت و خلافت در انصار نميبود وصيت پيغمبر بايشان كه نيكوئى كنيد با نيكان ايشان پس فرمود پس چه گفتند قريش گفتند حجت آوردند به آنكه ايشان درخت رسول خدايند پس فرمود حجت آوردند بدرخت و ضايع كردند ميوه را مراد نفس نفيس خودش است

خطبه 067-شهادت محمد بن ابى بكر

(و از كلام حضرت است كه فرموده) در وقتى كه در ذقه محمد بن ابوبكر كرد فرمان دهى مصر را پس مملوك شد يعنى او را گرفتند و كشتند و بتحقيق كه ميخواستم حكومت دادن شهر مصر را بهاشم بن عتبه واگر حاكم ميگردانيدم او را در مصر هرآينه خالى نميكرد از براى دشمنان عرصه هيجا ...

را و نميداد بايشان فرصت را اين مدح هاشم بدون مذمت كردن منست محمد را پس بتحقيق كه بود محمد بسوى من دوست مخلص و بود مرا پسر زن من كه اسماى بنت ...

بود

خطبه 068-سرزنش ياران

(و از كلام آن حضرتست در مذمت اصحاب خود) چند مدارا كنم با شما همچنانكه مدارا كنند با شتران جوان كه كوفت ناك باشد كوهان آنها و از بار گريزند و همچنانكه مدارا كنند بجامه هاى كهنه كه هر بار دوخته شود از طرفى دريده شود از جانب ديگر آيا هر بار كه مشرف شود بر شما لشگرى از لشگرهاى اهل شام بيننده هر مردى از شما در خانه خود و درآيد در سوراخ همچون در رفتن سوسمار در سوراخ خود و همچون درآمدن گفتار در خانه خود به خدا كه ذليل و خوار كسيست كه يارى دهيد شما او را در كارزار و كسى كه تير اندازد بسبب شما بدشمنان پس بتحقيق كه تير انداخته ...

سوفار شكسته بى پيكان بدرستى كه شما به خدا كه بسپاريد در عرصه خانه ها اندك در زير علمهاى كارزار و بدرستيكه من دانايم بچيزى كه باصلاح آورد شما را و از سست گرداند كجى شما را وليكن به خدا كه من نمى بينم بصلاح آوردن شما را كه موافق طبع شما باشد بفساد آوردن كار خود را در آخرت خوار گرداند خدا رخسارهاى شما را و تباه گرداناد و نصيبهاى شما را از بزرگى و توانگرى نميشناسد حق را همچون شناختن شما باطل را و باطل نميگردانيد باطل را همچون باطل گردانيدن شما حق را

خطبه 069-پس از ضربت خوردن

و فرمود آن حضرت در سحر آن روز كه ضربت خورد در آن از ابن ملجم لعين مالك شد مرا چشم من يعنى خواب بر من غلبه كرد و من نشسته بودم پس ظاهر شد بمن رسول خدا(ص) درود خدا بر او و آل او باد پس گفتم اى رسول خدا ...

رسيدم از دست امت تو از كجى و ناراستى و از شدت عداوت پس فرمود كه اى على دعاى بد كن بر ايشان پس گفتم بدل كرداناد ...

و عوض دهناد مرا خدا بايشان بهترى از من از ايشان كه بد باشد بر ايشان و بجهت همين نفرين حجاج بر ايشان مسلط شد اراده نموده آنحضرت بلفظ اود كجى را و بلفظ اللدر دشمنى را و اين از فصيح ترين كلام است

خطبه 070-در نكوهش مردم عراق

(و از كلام آن حضرتست در مذمت اهل عراق) اما پس حمد خدا اى اهل عراق پس جز اين نيست كه شما همچون زن آبستنيد در استعداد حرب كه بارگيرد پس تمام گردانيد ...

بيندازد بچه را و بميرد شوهر او و دراز گردد بى شوهر بودن آن پس بميرد و ميراث گيرد و از آن و دورتر ...

آن زن و نه فرزند و نه شوهر بدايند به خدا كه نيامدم شما را از روى اختياز وليكن آمدم بسوى شما بجهت راندن و دفع كردن و بتحقيق كه رسيد بمن كه شما ميگوئيد على (ع) كه دروغ ميگويد آنچه خبر ميدهد از رسول دور گرداند خدا از رحمت شما را پس بر كه دروغ ميبندم آيا بر خدا افترا ميكنم پس من اول كسى ام كه گرويده ام باو يا بر پيغمبر او پس من اول كسى ام كه تصديق كرده او را ...

به خدا سوگند وليكن سخنانى كه ميگويم غايب بوديد شما از آن و نبوديد از اهل آن سخنان مادر بمرگ شما بنشيناد مى پيمايم از براى شما علم را پيمودنى بدون.. اگر باشد در ميان كه مر او را باشد او را ظرفيت و هرآينه بدانيد خبر آن گفتار را پس از هنگامى كه قيامتست

خطبه 071-درود بر پيامبر

(و از خطبه آن حضرتست كه تعليم داده در آن مردم را) تعليم داده در آن مردمانرا بدرود فرستادن بر پيغمبر آخرالزمان اى بار خدايا اى گستراننده گسترده ها چون هفت آسمان ...

نگهدار ...

برداشتها چون طبقات چرخ برين و اى آفريننده دلها بر طريق آفرينش آن بدبختان و نيكبختان بگردان بزرگوارترين درودهاى خود و افزونترين بركتهاى خود را بر محمد كه بنده تو است و فرستاده تو ختم كننده آنچه پيش گذشته از وحى و گشاينده مر آنچيزيرا كه بسته شده بود از دين و آشكاركننده حق بحق كه معجزه است و دفع كننده جوششها و غلبه هاى باطلها در جاهليت و شكننده صولتهاى جاهلان گمراه صلوات فرست بر او همچو آنچيزى كه.. پس قوت نمود بر كشيدن آن بار بفرمان تو شتابنده بود در آنچه خوشنودى تو در آن بود نه بازگردنده از پيش افتادن و نه سست شونده در عزيمت نگاه دارنده مر وحى تو را و بسعى تمام حفظ كننده مر پيمان تو را كه گرفته بودى از در تبليغ گذرنده بود بر روان شدن فرمان تو تا آنكه برافروخت شعله آتش سوزدهنده از علم و حكمت و روشن ساخت راه شرع را براى خبط كننده در فتنه جهالت و راه نموده شدند ببركت او دلها پس از فرو رفتن كردند در فتنه ها و گناهها و بپا كرد علمه اى راه نماينده را بحق و حكمهاى روشنى دهنده را چون آفتاب و ماه پس از او امين تست بامانت و ديانت و خزينه دار علم محزون تو و صاحب اسرار مكنون تو و گواه تو بر امتان در روز جزا و برانگيخته تست بحق و فرستاده تست بسوى خلق بار خدايا گشاده گردان براى او جاى فراخ در سايه كشيده رحمت خود و پاداش ده او را زيادتهايى نيكوتر از فضل رحمت خود بار خدايا بلند گردان بر بناى بناكنندگان بناى او را كه دين و اسلام است گرامى دار در نزد بارگاه خود جاى نزول او را كه فردوس برينست و تمام گردان براى او نور دين او را و پاداش او را از برانگيختن تو او را كه پذيرفته شده باشد گواهى گفتار او پسنديده شده باشد گفتار او خداوند سخن راست و خداوندگار جداكننده ميان حق و باطل بار خدايا جمع كن ميان ما و ميان او در خوشى زندگانى و در ثبات نعمت جاودانى و در مطلوبهاى آرزوها و آرزوهاى لذتها و در گشادگى آسايش و راحت و در نهايت آرام و در تحفه هاى باكرامت

خطبه 072-درباره مروان

(و از كلام آنحضرت است كه فرموده) براى مروان پسر حكم در بصره گفتند راويان كه گرفته مروان بن حكم را اسير كرده شده در روز جنگ جمل پس درخواست كرد بامام حسن و امام حسين كه برويد بنزد اميرالمومنان و درباره خلاصى من سخنى بگوئيد پس سخن بگفتند در خلاص او تا رها كند او را براه خود پس گفتند مرا او را كه بيعت ميكند را تو مروان اى اميرمومنان پس فرمود كه آيا بيعت نكرد با من پس از كشته شدن عثمان هيچ حاجتى نيست مرا در بيعت او بدرستى كه دست يهوديست در غدر و حيله اگر بيعت كند با من هرآينه عذر كند و بشكند بد بر خود بدان بدرستى كه مر او را باشد امارتى مثل ليسيدن سگ بينى خود را يعنى امارت او خيلى كوتاه است و او پدر چهار رئيس بلتيس است كه هر يك در حيله و اضلال چو شيطانند و زود باشد كه برسند اين امت از جانب او و پسران او بمرگ سرخ

خطبه 073-هنگام بيعت شورا با عثمان

و از سخن آن حضرت در بيعت عثمان بتحقيق كه شما دانسته ايد كه من سزاوارترم بخلافت از غير خود و به خدا سوگند كه مى سپارم امر خلافت را بى نزاغ مادام كه باشد بسلامت كارهاى مسلمانان و نباشد در آن خلافت ستمى بجز بر من تنها جهت التماس من مر ثواب اين را و افزونى اجر آن و به جهت بى رغبتى در آنچه رغبت نموديد شما در آن از زينت آن و آرايش آن

خطبه 074-پاسخ به اتهامى ناروا

(و از كلام اوست كه فرموده) وقتى كه رسيد بوى متهم داشتن بنى اميه او را بشريك شدن در خون عثمان آيا بازنداشت بنى اميه را علم ايشان باطوار من از داشتن مرا يا منع نكرد جاهلان را سبقت من در ايمان از متهم ساختن مرا در خون عثمان و هرآينه آنچه پند داد ايشانرا خدا و آن بليغ تر است از بيان زبان من من حجت آورنده ام بر بيرون روندگان از دين و خصومت كننده ام در شك كنندگان در ايمان من بر كتاب خدا كه عرض كرده ميشود كارهاى پوشيده از شبهه ها و آنچه در سينه ...

شب بندگاه

خطبه 075-اندرز

و از خطبه حضرت است در بيان صفات ناجيه رحمت كناد خدا بنده را كه بشنود حكمى را پس در گوش گيرد و خوانده شود بصواب پس نزديك آيد و بگيرد كمرگاه راهنمايى خود را پس نجات يابد نگه دارد فرمان پروردگار و بترسد از گناه خود پيش فرستد كردار پاكيزه خود را و بكند كار شايسته كسب كند براى خود آنچه ذخيره بايد كرد و براى آخرت و دور شود از آنچه از آن حذر بايد كرد بيندازد غرض دينى خود را از نظر اعتبار مكابره كند با هوا و بدروغ دارد آرزوى خود را بگرداند شكيبايى را بار كن رستگارى خود و پرهيزگار را ساز راه و برگ مرگ خود سوار شود بر طريقه روشن درخشنده كه راه شريعتت و ملازم شود راه روشن و سفيد را كه طريق طريقت و غنيمت شمرد ايام مهلت زندكانيرا و بشتابد و توشه بردارد كردار خوب

خطبه 076-نكوهش رفتار بنى اميه

و از كلام حضرتست در تهديد بنى اميه بدرستى كه بنى اميه ستمكار ميدهند اندك اندك بمن ميراث محمد كه بر او سلام اندك اندك دادنى به خدا سوگند اگر باقى مانم براى ايشان هرآينه بيفشانم ايشانرا همچو افشاندن قصاب پاره جگر يا شكنبه خاك آلود را و روايت كرده اند التراب الوذمه و آن معنى بر قلبست و گفتار حضرت ليفوقوننى باين معنى است كه ميدهند بمن از مال من اندك اندك و فواق شتر ماده است و فواق يكدوشيدنست از شير شتر ماده و وذام جمع وذمه است و آن پاره ايست از شكنبه يا جگر افتاده باشد در خاك پس افشانده شود از خاك

خطبه 077-نيايش

و از سخنان آن حضرتست كه بود كه ميخواند بان خداى را بار خدايا بيامرز مرا آنچه تو داناترى بان از من پس اگر بازگردم بمنيهيات پس بازگرد براى من به آمرزش بار خدايا بيامرز براى من آنچه وعده كرده ام از نفس خود كه بكنم آنرا براى تو و نيافتنى مر آنرا وفا كردند نزد من بار خدايا بيامرز مرا آنچه نزديكى جسته ام به آن بسوى تو پس مخالفت كرده آن را دل من بار خدايا بيامرز مرا اشارات گوشه هاى چشم ببدى و بيهوده ها گفتارها و آرزوهاى دل و لغزشهاى زبان

خطبه 078-پاسخ اخترشناس

(و از سخن حضرت است) گفته است آنرا مر بعض اصحاب خود را چونكه قصد كرد برفتن بحرب خارجيان پس گفت مر او را بعض اصحاب او اى اميرمومنان كه اگر سير كنى در اين وقت ميترسم كه فيروزى نيابى بمراد خود از طريقه علم نجوم و قاعده آن كه ميدانم پس گفت كه آيا گمان ميبردى تو راه مينمائى بساعتيكه هر كه سير كند در آن گرديده شود از آن بدى و ميترسانى از ساعتيكه هر كه مينمايد سير در آن احاطه كند به آن ضرر پس هر كه تصديق كند تو را با اين گفتار پس بتحقيق كه تكذيب كرده بقرآن و بى نياز شده از يارى خواستن به خدا در رسيدن به آنچه دوست دارد و دفع آنچه از او كراهت دارد و سزاوار است در گفتار تو مر كسى را كه كار كرده است بفرموده تو آنكه والى گرداند تو را بحمد يعنى تو را خداوند حمد گرداند و داند نه پروردگار خود را زيرا بگمان تو هدايت كرده بساعتى كه رسيده است در آن بمنفعت و ايمن گشته از مضرت پس از آن روى آورد آنحضرت بر مردمان پس فرمود اى مردمان بر حذر باشد از آموختن علم نجوم مگر آنچه راه يابند به آن در بيابان يا دريا پس بدرستيكه علم نجوم داعيست بغيب گوئى و منجم همچو كسى است كه خبر دهد از جن و از جن خبردهنده همچو سحركننده است و جاد وگر همچون كافر است و كافر در آتش است سير كنيد بر نام خدا و بر يارى خدا

خطبه 079-نكوهش زنان

از سخن آنحضرت است كه بعد از فارغ شدن او از جنگ جمل در مذمت زنان اى گروه مردمان بدرستيكه زنان ناقصانند در ايمان ناقصانند در بهره ها ناقصانند در عقلها و آرايها پس اما نقصان ايمان آنها پس نشستن ايشانست از نماز و روزه در روزهاى حيضشان و اما نقصان عقلهاى ايشان پس گواهى دو زن همچو گواهى يكمرد است و اما نقصان نصيبهاى ايشان پس ميراث آنهاست بر نيمه ها از ميراثهاى مردان پس بترسيد از بدان زنان و باشيد از نيكان ايشان برحذر كردن و ترسيدن و فرمان مبريد ايشانرا در كار نيكو تا بطمع نيفتند در كار ناشايسته

خطبه 080-وارستگى و پارسائى

(و از سخن آن حضرت است) اى مردمان ترك دنيا كردن كوتاهى اميد است از لذتها و سپاس نمودن نزد نعمتها و پرهيزگارى از حرامها پس اگر دور شود اين امور از شما پس بايد غالب نشود حرام بر شكيبائى شما و فراموش مكنيد نزد نعمتها شكرگزارى خود را پس بتحقيق كه عذر در دست آشكار كرد خدا بسوى شما بحجتهاى روشن كه پيغمبرانند و كتابها كه ظاهر است عذر آن و هويداست

خطبه 081-در نكوهش دنيا

(و از سخن آنحضرت است در وصف دنيا) چه وصف كنم از سرائى كه اول آن رنج است و پايان آن فنا و فوت در حلال آن حسابست و در حرام آن عذابست همه كه بى نياز شد در آن در فتنه افتاد و هر كه درويش شد در آن غمگين شد و هر كه بشتافت در تحصيل مال دنيا فوت شد از او بقوت و موت و هر كه نشست از آن بگوشه اى و به طلب آن نرفته مساعدت نمود او را و هر كه گردانيد دنيا را بسبب بصيرت بنمود به او راه راست را و هر كه نظر كرد بسوى حكام آن كور ساخت دين و بينش او را سيد ميفرمايد كه هرگاه نيك نظر كند نظركننده بديده بصيرت گفتار حضرت را (و من ابصر بها بصيرته) يابد در زير آن از معنى عجيب و غرض دور و غريب آنچيزيرا كه رسيده نميشود بغايت آن و دريافته نمى شود نهايت آن خصوصا هرگاه قرين سازد به آن گفتار حضرت را (كه و من ابصر اليها اعمته) پس بدرستيكه خواهد يافت فرق ميان ابصر بها و ابصر اليها فرقى روشن و فرقى عجيب بغايت هويدا

خطبه 082-خطبه غراء

و از خطبه آن حضرت است كه از خطبه هاى عجيبه غريبه اوست نام نهاده شده است به خطبه غرا شكر و سپاس مر خدايراست كه بلند است از همه بقوت و قدرت كامله خود و نزديك بفضل و فاضيه خود عطاكننده است هر غنيمت چشمه و نعمت.. و زايل سازنده است هر.. عظيمه و هر ...

مصيبت ذميمه حمد ميكنم او را بر مهربانيهاى عطاى او و بر فرا رسيدن نعمتهاى او و ايمان دارم باو در حالتيكه اول بار ابتدا كننده ام بايمان و طلب هدايت ميكنم از او در در آنحال كه نزديكست به علم خود و يارى ميخواهم از او كه غالبست بر همه و توانا بهمه و توكل ميكنم بر او در حالتى كه او كافى المتهمات است و يارى دهنده و گواهى ميدهم كه محمد بنده او و فرستاده اوست فرستاد او را براى روان كردن فرمان خود و اعلام كردن نصيحت خود و در پيش داشتن ترسانيدن خود وصيت ميكنم به شما اى بندگان خدا به ترسكارى از خدائى كه بيان كرد براى شما مثلها و عبرتها را و تعيين كرد براى وقت اجلهاى شما را و پوشانيد شما را لباسهاى فاخر را و فراخ گردانيد براى شما معيشتها و احاطه كرد بعمل شما شمردنرا بعلم شامل خود و آماده ساخت براى شما جزاى عمل شما را و برگزيد شما را بنعمتهاى تمام وارسنده و عطاهاى بهم فرا رسنده و بيم كرد شما را بحجتهاى رسنده بحد كمال پس شمرد شما را از روى شما مراد كمال علم است ...

و اندازه كرد براى شما مدتهاى عمر شما در جاى ساكن شدن براى آزمايش و سراى عبرت گرفتن شما آزموده شده هاى در آن سرا و حساب كرده شدگان بر خير و شر آن بدرستيكه دنيا تيره است محل.. آن خاك و گل آلوده است جاى خوردن آب آن خوش ميايد در نظر غافلان نظرگاه آن و هلاك ميسازد محل آزمايش آن فريبنده است شوند و روشنائى و.. سايه ايست زوال پذيرنده و تكيه گاهيست بزوال ميل كننده تا بمرتبه اى كه هرگاه انس گيرد كسى كه نفرت كننده باشد بان و آرام گيرد ناشناس آن بديده بصيرت بر جهد بپاهاى خود آشكار كند بدامهاى مكر خود و برساند باو تيرهايى جگردوز خود را و بياويزد مرد را بكمندهاى مرگ كه استقام ...

است در حالتيكه كش نده باشد او را بتنگى و فشار خوابگاه او كه قبر است و بسوى وحشت جاى بازگشت و مشاهده كردن جاى پاداش كردار و همچنين است حال پس آينده كه ميايد در عقب پيش آمده رحلت نماينده نه بازمى ايستد مرگ از بريدن جانها و نه منزجر ميشوند باقى ماندگان از گناه كردن اقتدا ميكنند بر مثال گذشتگان و ميگذرند پى در پى تا بغايت منتهى شدن كه مرگست و عاقبت فنا و فوت تا آنكه چون بريده شود كارها و بسر آيد روزگارها نزديك شود زنده شدن و پراكنده شدن مردمان بيرون آرد خداى ايشانرا از ميانهاى قبرها و از آشيانهاى مرغان و مواضع درندگان و محلهاى افتادن و هلاك شدن آنها در حالتيكه شتابان باشند بامر آفريدگار بسرعت بسوى معاد كردگار جمع شوندگان خاموش شدگان ايستادگان در صف آيندگان نفوذ در ايشان نور بصر و ميشنواند ايشان را خواننده بسوى خواندن خود را بر ايشان باشد لباس فروتنى و زارى و شكستگى و خوارى بتحقيق كه گم شده باشد حيله هاى دنيا در آنروز و بريده باشد آرزو و افتاده باشد دلها در مذلت و ترساندن باشد آوازها و در حالتيكه نهان باشند بجهت غلبه ترس و رسيده باشد عرق بموضع لجام يعنى دهان و بزرگ شود ترس و بى قرار شود اضطرار دلها و بلرزه درآيد گوشها بجهت بزجر خوا ندن داعى بسوى خطاب جداكننده ميان حق و باطل و بعوض دادن جزاى نيك و بد و متنوع ساختن عقوبت و اصناف ثواب ايشان بندگانيند آفريده شده از روى توانائى و پرورده شدگان بر وجه قهر و جبر و قبض كرده شدگان وقت حضور مرگ و نهاده شدگان در قبور و گرديدگان ريزه ريزه و برانگيخته شدگان تنها بى اهل و مال و جزاداده شدگان جزا دادنى و جداكرده شدگان براى حساب بتحقيق كه واگذاشته شده اند در دنيا در طلب بيرون آمدن در جهل و راه نموده شده اند راه راست و مهلت داده شده اند همچو مهلت دادن كسى كه طلب كننده باشد و زايل گردانيده از ايشان تاريكيهاى شك و گمان و واگذاشته شده اند در دنيا براى رياضت فرمودن بنفوس سركش و براى انديشه كردن در جستجوى اعمال خود و براى ...

نمودن فراگيرنده نور الهى در مدت زندگانى اين جهان و در محل اضطراب بندگان در جمع اسباب آن جهان پس اى قوم تعجب كنيد از اين پندها از روى موعظه هاى شفادهنده از مرض جهل اگر برسد بدلهاى پاكيزه و گوشهاى نصيحت نگاه دارنده و بانديشه هاى عزم كننده و بعقلهاى نيك استوار پس بترسيد از خدا همچو ترسيدن كسى كه شنيد پند را پس فروتنى نمود خدا را و كسب گناه كرد پس روى باعتراف و توبه آورد و بترسيد پس عمل شايسته كرد و حذر كرد از عقوبت پس بشتافت بتوبه و يقين قيامت را پس نيكو گردانيد عملرا و نپذيرفت از عب رتها پس پند گرفت و ترسانيده شد از گناه پس بازايستاد و اجابت نمود پس بازگرديد بان و بازگشت نمود پس توبه كرد و اقتدا كرد به پيغمبر پس تابع شد حق پس ديد آنرا پس شتافت در حالتى كه جوينده حق بود و رستگار شد از مهلكات در حاليكه ...

بود پس فايده گرفت ذخيره آخرت را خوش گردانيد درون خود را و عمارت كرد بازگشت ترا.. بتوشه برداشتن براى روز رحلت و براى وجه راه خود و حال احتياج خود و وضع درويشى خود و فرستاد پيش از خود توشه طاعت از براى سراى دائمى پس بترسيد از خدا اى بندگان خدا آنكه جدا نمى آفريد شما را براى معرفت حذر كنيد از عذاب او بنهايت آنچه ترسانيد شما را از نفس خود و استحقاق پيدا كنيد ازو آنچه مهيا ساخت براى شما بطلب حاجت ...

وعده او را و بحذر كردن از هول و ترس معاد او و بعضى ديگر از اين خطبه است كه گردانيد براى شما گوشها تا نگه دارند آنچه بكار آيد ايشانرا و ديده ها را تا روشن شود از شب كورى جهالت و بدنها را كه فراهم آورده اند عضوهاى خود را موافقند بجوانب و اطراف خود در تركيب صورتهاى آن و در مدتهاى عمر خود ببدنهاى ايستاده بمنافع خود و دلها يعنى عقلهاى طلب كننده مر روزيهاى خود را در كارهاى بزرگ و بسيار سازنده نعمتهاى او و عملهاى واجب كننده منتهاى او و موانع عافيت او از مضرات و تقدير كرد براى شما عمرها كه پوشانيد از شما عمرها كه پوشانيد از شما اجال اعمار را از شما و واپس انداخت براى شما عبرتها از اثرها گذشتگان پيش از شما از جاى برخوردارى يافتن از نصيبهاى خود و از جاى فراخى ريسمان آنها كه براى گلو گرفتن آنها مهياست شتابانند مرگها بى رسيدن به آرزوها و متفرق ساخت ايشانرا از آرزوها بريدن شدن اجلها نگسترانند و مهيا نساخت در حالت سلامتى بدنها و عبرت نگرفتند در اول زمان پس آيا انتظار ميكشند اهل قوت جوانى مگر كمر دو تا شدنهاى پيرى را و اهل نيكوئى و خوشحالى و تندرستى مگر فرود آمدنهاى بيمارى را و انتظار نميكشند اهل مدت بقا مگر زمانهاى فناء و نيستى را با وجود نزديكى مفارقت و قرب نقل نمودن بسراى آخرت و لرزه اضطراب و درد و سوزش و بسيار بگلو ماندن آب اندوه و محنت و واپس نگريستن براى فريادرسى بيارى دادن اعوان و خويشان و عزيزان و همسران پس آيا دفع كردند خويشان اين بلاها را يا نفع داد گريه گريندگان به آواز بلند در حالتيكه ترك كرده شده در محله مردگان در گرو گناه و در تنگى خوابگاه بى غمخوار و همراه بتحقيق كه بدرند گزندگان پوست تن او را و كهنه سازند لاغركنندگان و كهنه سازندگان بدين نوا و او را و محو كنند بادهاى سخت جهنده علامات او را و نيست كنند حادثه هاى دوران نشانهاى او را و بگردند جسدها متغير و نابود شده بعد تازگى آنها و استخوانها ريزنده و پوسيده پس از توانائى آن و روحها گرد كرده شده ببارهاى گناه خود يقين كننده باشد باخبار غايبه خود كه اهاويل آن سراست افزودن خواسته نشوند از عمل شايسته خود و خوشنودى خواسته نشوند از بدى خطاى خود يعنى نگويند كه عذر گناه خود بخواهيد آيا نيستيد پسران قوم خود و پدران خود و برادران خود و خويشان خود اندازه و اقتدا ميكنند در مثلهاى ايشان سوار ميشويد بر طريقه ايشان و گام مى نهيد در ميان راه ايشان پس دلها سختند از قبول نمودن بهره سودمندى خود غافلند از طلب هدايت خود سلوك كننده اند در غير ميدان واسع خود گويا خواسته شده است بنصايح غير از آنهاست و گويا راه راست در گرد آوردن متاع دنياست و بدانيد كه محل گذشتن شما بر پل صراط است و مواضع لغزيدن قدمها بر آن و بر خوفهاى لغزيدن آن و بر تكرار هولهاى آن پس بترسيد از خدا همچو ترسيدن صاحب عقل كه مشغول ساخته باشد انديشه آخرت دل او را از دنيا و در رنج اند انداخته ترس از خدا بدن او را و بيدار گردانيده باشد عبادت است اندك خواب كردن او را و تشنه ساخته اميدوارى ثواب در روزهاى بغايت گرم روزها روزهاى ...

كرده ترك دنيا آرزوهاى او را و سبقت گرفته و شتافته ذكر خدا به زبان او و پيش داشته ترس خدا براى امان خود و مى كوشد از انديشه هايى كه باز دارد او را از راه روشن خود و سلوك كرده از راههائى كه عدل اند بقصد كردن بسوى راه راست كه مطلوب ...

و باز نداشته او را بازگردانندهاى غرور و فريب از رسيدن به منزل مرغوب و پوشيده نشد بر او شبهه هاى كارها فيروز است به شادى مژده دادن ملائكه او را به بهشت و راحت به نعم اخرويه در آسوده ترين خواب او و ايمن بودن روز او و به تحقيق كه گذشت از گذرگاه دنيا ستوده حال و پيش فرستاده توشه آخرت را شايسته و نيكبخت و شتافته به عمل نيكو از ترس و سرعت ورزيده در زمان مهلت روزگار و رغبت كرده در طلب رضاى پروردگار و بدر رفته از آنچه بايد تر سيد از معاصى و چشم داشته در روز دنياى خود فرداى آخرت ...

نظر انداخته در آنچه مى آيد در پيش او از احوال آخرت پس بس است بهشت از روى ثواب و نعمت و كافيست آتش دوزخ از عقوبت و شدت مصيبت و بس است خدا انتقام كشنده فاسق و يارى دهنده صالح و كافيست كتاب خدا حجت آرنده و خصومت كننده وصيت مى كنم شما را به ترس كارى از خداى آن خدا كه زائل كرد و عذر را پاداش كردار به آنچه بيم كرد خلايق را به آن و حجت آورد و به آنچه روشن كرد از دلائل و ترسانيد شما را از دشمنى كه روان شد در سينه ها پنهان از نظر و دميد در گوشها راز گوينده پس گمراه كرد مطيع خود را و به هلاك آورد او را وعده داد پس آرزومند كرد او را و آرايش داد بديهاى جرمها را و آسان كرد بر او گناهان بزرگ را تا آنكه چون اندك اندك ترقى نمود و در ...

همنشين خود و فرو بست نفس را كه در گرو اوست انكار كرد آنچه آراسته بود در نظر او ...

آنچه و بزرگ شمرد آنچه آسان كرده بود و ترسانيد آنچه ايمن كرده بود او را بعضى ديگر از خطبه است در چگونگى آفريدن انسان آيا نظر نمى كند به آدمى كه آفريد او را صانع حكيم در تاريكهاى ارحام و در غلافهاى پرده هاى اندرون در حالتى كه نطفه بود ريخته شده بودم و خون بسته شده ناتمام و بچه در شكم و طفل شيرخواره و از شير بازگرفته و رسيده به سن احتلام عطا فرمود او را دل ياد گيرنده و زبان گوينده و چشم بينده تا فهم كند در حالتى كه عبرت گيرنده باشد و بازايستد از گناه حالى كه زجر كننده باشد خود را تا كه چون بايستاد و به حد اعتدال كه وقت جوانيست و راست شد پيكر او رميد از حق گردن كشنده و خبط كرد يارى كننده در معاصى آب كشنده دارد و لو بزرگ هواى خود رنج كشنده و سعى كننده براى دنياى خود در لذتهاى خوشى خود و در خاطر درآمدنها آنچه به او محبت جست پس گمان نمى دارد مصيبتى را كه رسد به او و نمى ترسد از بليتى كه رخ نمايد به او پس مرد در فتنه روزگار در حال غفلت و زيست در لغزيدن از طريق حق در اندك زمانى فايده نگرفت عوضى را در دنيا و قضا نكرد هيچ فريضه را هجوم كرد ناگاه بر او دردهاى مرگ در بقاياى زمان شتافت در پى هواى خود و در طريقه نشاط خود پس گشت متحير و شب گذاريند بيدار يعنى به بيدارى شب را روز كر د به سختهاى دورها و در شب در آينده هاى دردها و بيماريها در ميان برادرى كه پاره ايست از جان و پدر مهربان و خواننده به كلمه و اى به جزع و ناشكيبائى و زننده بسينه به اضطراب تمام در حالتى كه اين مرد در سختى جان كندنست مشغول شنونده در گردابى باشد دردناك و ناله هاى درد آرنده و در كشش به اضطراب و اندوه و راندن رنجاننده بعد از آن پيچيده شد در كفنهاى خود نوميد از رحمت و كشيده شد گردن نهاده آسان و نرم پس انداخته شد بر چوبهاى نعش همچون شتر كه قرين رنج است و همچون شتر لاغر از بيمارى بردارند او را از يارى دهندگان فرزندان و برادران جمع شده به سراى غريبى او و موضع اندوه او تا هنگامى كه بازگردد كسى كه رونده بود از پى جنازه و رجوع نمايد غصه و اندوه نمايند ...

...

راز گوينده از جهت حيرانى كه داشته باشد از سوال منكر و نگيرد به جهت بسر درآمدن او در آزمايش آنها و بزرگتر آنچه آنجاست از روى بلا و رنج پيش كش آب گرم جوشانست و در آوردن او را در آتش سوزان و جوششهاى آتش افروخته نيست آنجا سستى از عذاب و آرميدنى كه زايل كننده و عقاب باشد و نه قوتى كه مانع باشد از عقوبت و نه مرگى كه حاضر شونده باشد تا برهد از عذاب و نه خوابى اندك كه اندوه برنده باشد در ميان. ...

مرگها و عذاب ساعتهاى پى درپى بدرستى كه ما به خدا پناه گيرندگانيم و بدرستى كه ما مملوك خدائيم و بدرستى كه ما بسوى او باز گردندگانيم
اى بندگان خدا كجايند آنانكه عمر داده شده بودند پس زيستند به ناز و نعمت و آموزاينده شدند پس فهم كردند و مهلت داده شدند پس عفلت ورزيد و بى گزند شدند پس فراموش كردند مهلت داده شدند در زمان دراز و داده شدند عطاى نيكو و ترسانيده شدند به عذاب دردناك و وعده داده شدند به نعمت بزرگ حذر كنيد از گناهان هلاك كننده و از عيبهاى خشم آرنده خدا اى صاحبان ديده هاى بينا و گوشهاى شنوا و اى خداوند عافيت و متاع دنيا آيا هيچ گريزى هست از امر خدا به امر خلاصى هست از عقوبت. ...

هيچ پناهى يا گريزگاهى يا جاى بازگشتى يا نيست هيچ ...

پس چگونه بازگردانيده مى شود از حق يا كجا صرف كرده مى شويد از امر خدا يا آنچه چيزى فريفته مى شود و جز اين نيست نصيب يكى از شما از زمينى كه خداوند درازى و پنهانى است به مقدار خاست او در حالى كه خاك آلوده باشد رخسار او در قبر اين هنگام اى بندگان خدا و حال آنكه چيزى كه به او اخذ كرده مى شود بازگذاشته شده و روح فرستاده شده در ساعت رشد و كسب صواب و در راحت بدنها و در مهلت دادن بقيه عمرها و اول زمان اراده و اختيار و در مهلت دادن توبه و در گشادكى حاجت و كسب مايحتاج پيش از زمان كوتاه و جاى تنك و پيش از ت رس و رفتن جان از بدن و پيش از آمدن غايب انتظار برده شده يعنى فوت و گرفتن خداوند غائب توانا و در خبر آمده كه آن حضرت عليه اسلام چون خطبه خواند به اين خطبه به لرزه درآمدند از جهت آن پوستيها و به گريه درآمدند چشمها و مضطرب شدند دلها

خطبه 083-درباره عمرو بن عاص

از سخن آن حضرتست على عليه السلام در يادكردن عمر بن عاص ابتر عجب دارم عجب داشتنى مر پسر نابغه با ...

كه. ...

بود مى گويد مر اهل شام را كه در منست مزاحى و من مردى ام بسيار يارى كننده مزاح مى كنم و مى كوشم در بازى هرآينه به تحقيق گفت باطل را و گويا شد به گناه آگاه باشيد كه بدترين گفتار سخن دروغ است به درستى كه عمروعاص مى گويد و دروغ مى گويد و وعده مى دهد پس خلاف مى كند وعده را و سوال مى كند پس الحاح مى كند در آن و سوال كرده مى شود پس بخل مى ورزند و خيانت مى كند عهد را و قطع مى كند پيوند خويش را پس هرگاه واقع شد در حرب پس كدام نهى كننده است و امر نماينده او در اصول حرب مادام كه شروع نكرده اند شمشيرها در محل شروع خود پس هرگاه شد وقت كارزار هست بزرگتر كيد او آنكه بدهد نشان به مردمان دير خود را كه بواسطه آن عمل زشت از مرگ برهد آگاه باشيد كه به خدا سوگند منع مى كند مرا از بازى و مزاح ياد كردن مرگ و هرآينه بازمى دارد ابن نابغه را از گفتار صواب فراموشى امر آخرت را بدرستى كه او بيعت نكرد با معاويه تا كه شرط كرد مر او را كه برساند به او عطيه اندك و ببخشند مر او را تبرك دين و مرتد شدن ...

حقير كه حكومت بود

خطبه 084-در توحيد و موعظه

از خطبه آن حضرت است عليه السلام گواهى مى دهم كه نيست هيچ خدائى مگر خداى به حق كه الله است در حالتى كه يگانه است هيچ انبازى نيست مر او را اوليست كه نيست هيچ چيز پيش او آن و آخريست كه هيچ نهايتى نيست مر او را واقع نمى شود وهمها مر او را بر صفتى يعنى اوهام بكنه صفت او نمى ترسند و بسته نمى شوند دلها ...

بر چگونگى او و نمى رسد به او جزو جزو ساختن و مبعض گردانيدن چه او واحد حقيقى است و احاطه نمى كند به او ديده ها و دلها و ...

او نمى رسند بعضى ديگر از اين خطبه است كه پند بپذيرد اى بندگان خدا به عبرتهاى فايده رسان و اعتبار گيرند به آيتهاى قرآن كه ...

است يا از آثار گذشتگان و منزجر شويد از نواهى به ...

كردنهاى رسنده به پايان و نفع گيريد بياد دادن مذكران و موعظه هاى واعظان پس آويخته است به شما چنگالهاى مرگ و بريده شده از شما آويز شبهاى آرزوها جهت موت و رسيده بشما به يكبار كارهاى شيغ و دشوار و راندن به تهديد بسوى درآمدن جائى كه درآيند آنجاى و. ...

با اوست فرشته راننده و گواهى دهنده بر او راننده كه ميراند او را به محشر قيامت و گواهى كه گواهى مى دهد بد بر او بر كردار ناپسنديده بعضى از آن خطبه در چگونگى بهشتست درجه هاى بهشت بعضى افزوننده و منزلهاى مختلف برقدر گردار بريده نمى شود نعمتهاى بهشت و كوچ نمى كند از آن اقامت كننده در اين و پير نمى شود در آن جاويد مانده او و نوميد نمى شود ساكن آن

خطبه 085-صفات پرهيزكارى

و از خطبه آن حضرت است عليه السلام در صفات الهى به تحقيق دانا است خدا به نهايتها و آگاهست از انديشه ها مر او را است و از رسيدن به همه چيزى و غلبگى و تسلط مر هر چيزى را و توانائى بر هر چيزى پس بايد كه كار كنيد كار كننده از شما در روزهاى مهلت خود كه ايام دنياست پيش از سرعت لحوق اجل او و در زمان فراغت پيش از زمان مشغولى او با هوال قبور و نشور و در زمان امكان نفس زدن او پيش او آنكه گرفته شود راه نفس او و بايد كه بگستراند بساط طاعت را براى نفس خود و براى استوارى قدم خود بايد توشه بردارد از سراى رحلت خود براى سراى اقامت خود پس بترسيد از معبود به حق اى مردمان در آنچه خواسته است ياد گرفتن شما از كتاب او از اوامر در آنچه به امانت نهاده در پيش شما از حقوق خود پس بدرستى كه خداى كه پاكست از هر عيب نيافريده است شما را به بازى و وانگذاشته شما را مهمل و صنايع و معطل نگذاشته شما را در نادانى و نه كورى بى تعلم علوم ضرورى و به تحقيق كه نام كرده آثار شما را به خير و شر و دانسته كردارهاى شما را و نوشته اجلهاى شما را و فرو فرستاده بر شما قرآن را براى روشن كردن احكام و زندگانى داد در ميان شما پيغمبر خود را در زمانى چند تا تمام گردانيد از براى او و شما دين خود را فرو فرستاد از كتاب خود آنچه پسنديده براى خود و رسانيده براى شما در آنچه بسوى شما بر زبان او دوست داشته خود را از كردارها و مكروههاى خود را و نهيهاى خود را و امرهاى خود را پس پيش او آرد به سوى شما و اعلام كرد پاداش اعمال را و فرا گرفت بر شما حجت را و پيش داشت بسوى شما ترس و بيم را و ترسانيد شما را پيش از عذاب سخت پس دريابيد بقيه روزهاى خود را و بازداريد در وقت بقيه ايام خود نفسهاى خود را از بدى پس بدرستى كه بقيه ايام اند كسيت در ميان روزهاى بسيار كه مى باشد از شما در آن ايام و بى خبرى و دست بازداشتن از پند و رخصت ندهيد از روى مسائله مر نفسهاى خود را به آرزوهايش مى برد شما را آن رخصتها در مسائله چون تناول شبهات در راههاى ستمكاران و مداهنه مى كند با فاسقان پس مى آورد شما را آن مسائله ها بر عصيان نمودن اى بندگان بدرستى كه نصيحت كننده ترين مردمان مر نفس اماره خود را فرمان برنده ترين ايشانست خدا را و به تحقيق كه خيانت كننده ترين ايشان مر نفس خود را عاصى ترين ايشانست مر پروردگار خود را و زيانكار كسيست كه زيان سازد نفس خود را در معصيت و سودمند باشد كسى كه سلامت باشد مر او را دين او و نيكبخت كسى كه پند گيرد به حال غير خود و بدبخت كسيست كه فريب خورد به هوا و آردى خود و غرور خود و بدانيد كه اندكى از ريا شركست به خدا و همنشينى اهل آردى نفس محل فراموشى ايمانست و جاى حاضر شدن شيطانست دور شويد از دروغ پس بدرستى كه دروغ بر يك جا نبست مر ايمان را راستگو بر كناره رستگاريست و بزرگوارى و دروغگو بر گوشه هوس و خواريست و بر يكديگر حسد مى بريد پس بدرستى كه حسد مى خورد ايمان را همچنان كه مى خورد آتش هيزم را و دشمنى مى بيند با يكديگر پس بدرستى كه عدوات ستيزنده و برنده خساست ...

و بدانيد كه آرزو به متاع دنيا به لهو مى اندازد عقل را و فراموش مى گرداند ياد خدا را پس ...

...

پس بدرستى كه اهل غرور و فريبست و صاحب آن فريب خورده

خطبه 086-موعظه ياران

و از خطبه ايست در وصف متقيانست اى بندگان خدا به درستى كه از دوسترين بندگان خدا بسوى خدا بنده اى است كه يارى داد او را خدا و غالب گردانيد او را بر نفس خود پس پوشش خود ساخت اندوه را و سرپوش خود گرداند ترس را پس روشن شد چراغ هدايت در دل او و آماده گردانيد مهمانى را كه كردار شايسته است از براى روزى كه فرود آمد به او پس نزديك گردانيد بر نفس خود دور را و آسان گردانيد كار ...

نگريست به ديده اعتبار پس ديده ...

پروردگار را و ياد كرد خدا را پس بسيار خواست اعمال صالحه را و سيراب شد از آب شيرين كه كمالات نفس است ...

...

...

مر او را جاهاى فرود آمدن كه همنوم ...

دنيه باشيد پس آشاميدن آب را ...

و سلوك كرد به راه راست كه راه شرعست به تحقيق كه بر كند پيراههاى آرزوها را و خالى شد از همه غمها مگر يك غم كه تنهاست به او و آن قصد وصول است بر ...

حق پس بيرون آمد از صفت كوردلى و از شريك بودن او با اهل هوا و غفلت و گرديد از كليدهاى درهاى هدايت و از آلتهاى بستن درهاى هلاك به تحقيق كه ديد راه صواب خود را و رفت در راه ايمان خود و شناخت نشانه هدايت خود را و قطع كرديم آنچه فرو رفته در آن از آرزوها و چنگ زد از بندها به محكمتر ين به آنها و از ريسمانهاى محكم به استوارترين آنها كه احكام قرآنست پس او از يقين خود بر مثال نور آفتابست در درخشندگى و به تحقيق كه برپا مى داشت نفس ...

...

...

كه پاكست از عيوب در بلندترين كارهاى آن بازگردانيدن جواب هر وارد گرداننده سوال بر او و بازگردانيدن هر فرع از فروع را بسوى اصل خودش چراغ تاريكهاى جهتست كشف كننده اشيائيست كه پوشيده است بر بصائر كليد پوشيده ها از مسائل ...

دفع كننده سختيهاست از قضاهاى مشكل راهبر بيابانهاست از جهت هدايت مى گويد كس مى فهماند و خاموش ...

پس سالم ...

...

...

گردانيد براى خدا عبادت را پس خالص ساخت او را پس او از كانهاى دين اوست كه خدا بهر علوم مى كنند و ميخهاى زمين اوست به تحقيق كه لازم كرد خود عدالت را پس هست اول عدل او دور كردن هوا از نفس خود وصف مى كند امر حق او عمل مى كند به حق نمى گذارد كار نيك را فايده به جز كه آهنگ مى كند به آن و نمى گذارد جاى گمان خير را به جز كه قصه مى كند آن را به تحقيق كه قدرت پيدا كرد از ...

...

به كتاب يعنى زمام معانى كتاب دست اوست پس او كشنده او و پيشواى آنست در همه مسائل بار فرومى گيرد هر جا كه فرود مى آيد هر جا كه هست جاى نزول آن و شخصى ديگر كه مقابل شخص مذكور است به تحقيق كه ناميده است خود را عالم و نيست پس فرا گرفته نادانيهاى خود را از نادانان و اخذ نموده گمراهها را از گمراهان و برپاى كرده براى مردمان دامهاى حيله را از ريسمانهاى فريب و گفتار دروغ به تحقيق كه حمل كرده كتاب خدا را بر انديشه هاى باطل خود و ميل كرده حق را بر آرزوهاى خود ايمن مى گرداند از گناهان بزرگ مردم را و آسان مى گرداند گناهان بزرگ را مى گويد بازمى ايستم در نزد شبهه ها و حال آنكه واقع مى شود در آنها او مى گويد كناره مى گيريم از بدعتها و حال آنكه خواب كرده در ميان آنها پس صورت او صورت آدميست و دل او دل حيوانست نمى شناسد درب هدايت را پس پيروى كند آن را و نه در زيرا پس بازايستد از ضلالت پس اين شخص مرده زندگانست پس كجا مى رويد اى مردمان گمراه پس از كجا بازگرديده مى شويد و حال اينكه نشانه هاى هدايت قائمند و علامات روشنند و منارهاى بلند در بيابانها پس آنجا حيران مى شويد گردانيده در تباهى بلكه چگونه متحير و مستردد مى شود و حال آنكه در ميان شما اهل بيت پيغمبر شمااند و ايشان زمامهاى حقند و زبانهاى راستى پس فرود آوريد ايشان را به نيكوترين منازل قرآن كه وجوب مودت آ نهاست و وارد شويد بر ايشان چون فرود آمدن شتر تشنه به آب فرات اى مردمان فرا گيريد روايت را از خاتم پيغمبران بدرستى كه مى ميريد كسى كه مرد از ما و حال آنكه مرده به حقيقت نزد خدا و مى بوسد هر كه بوسد از ما و نيست پوسيده جواهر ارواح ايشان پس مى گوئيد به آنچه نمى شناسيد پس بدرستى كه بيشتر حق در آن چيزيست كه انكار مى نمائيد و معذور داريد كسى را كه حجتى نيست شما را بر او چه تقصير نكرده در تو عيد و منم آن شخص آيا آنكه عمل نكردم در ميان شما به بار بزرگتر گران كه قرآنست و آيا نگذاشتم در ميان شما بار گران كوچكتر كه عترتند و مركوز ساختم در ميان شما نشانه اسلام را و واقف گردانيدم شما را بر حدهاى مسائل حلال و حرام و پوشانيدم به شما جامه عافيت و رستگارى را از عدالت خود و گسترانيدم براى شما امر مشروع را از كردار خود و گفتار خود و نمودم به شما خلقهاى شايسته و پسنديده از نفس خود پس كار مداريد انديشه را در آنچه درنمى يابد نهايت آن را بصر بصيرت و درنمى آيد به سوى آن انديشه هاى فكرت بعضى ديگر از اين خطبه است درباره بنى اميه تا به مرتبه اى كه گمان برد گمان برنده دنيا بسته شده است و مربوطه بر بنى اميه دائما مى دهد به ايشان خير خود را و فرود مى آورد آنها را بر آب صافى و زلال خود و برداشته نمى شود از اين امت تازيانه دنيا و نه شمشير دنيا دروغ گفت گمان برنده آن به دوام دولت آنها بلكه دولت ايشان مثل درانداختن آبست يكبار از دهن از سر لذت زندگانى بچشند اين دنيا را در اندكى از زمان بيندازند آن را به يكبار چون انداختن لقمه در ...

دهان

خطبه 087-در بيان هلاكت مردم

و از خطبه هاى آن حضرت است على عليه السلام اما پس از حمد خدا و درود بر سيد انبيا و آل او پس بدرستى كه حق سبحانه نشكست گردنكشان روزگار را هرگز مگر بعد از مهلت دادن و فراخى زندگانى و به صلاح نياورد استخوان شكسته را از هيچ يك از امتان پيغمبران مگر پس از سختى و تنگى و گرفتارى و در نزد آنچه روآورديد شما از كار بزرگ سختى اول اسلام و آنچه پشت كرديد از فراخى معيشت محل اعتبار است و نيست و در روزگار صاحب دلى عاقل و دانا و نه هر صاحب گوش شنوا و نه هر خداوند بينائى بينا چه ايشان از عقل و سمع و بصر خود فايده نمى گيرند پس اى عجب و چيست مرا كه به تعجب نكنم از خطاهاى اين فرقه ها بر اختلاف حجتهاى ايشان در دين و مذهب خود نمى روند در پى پيغمبر خود و اقتدا نمى كنند به كردار وصى نبى خود و نمى گروند به خدا و سراى آخرت عفت نمى ورزند از عيب عمل مى كنند در شبهه ها و مى روند در آرزوهاى نفس كار نيكو در ميانشان آن چيزيست كه خود شناخته اند به ميل طبيعت و كار بد نزد ايشان آنست كه نخواسته اند به طبع پناه گرفتن ايشان در مشكلات به سوى نفسهاشان و اعتماد ايشان در كارهاى ناشناخته بر انديشه هاى باطل ايشان است گويا هر مردى از ايشان پ يشواى نفس خود است به تحقيق كه فرامى گيرد از نفس خود در چيزى كه مى بيند به بندهاى استوار سببهاى محكم يعنى آنچه ...

...

و مثل احكام الهى

خطبه 088-مردم پيش از بعثت

خطبه آن حضرتست عليه السلام فرستاد پيغمبر آخر زمان را بر هنگامى كه خالى بود از فرستادگان و در مدت ...

درازى خواب كردن غفلت از امتان گذشته و در هنگام آهنگ كردن از فتنه ها و پراكندگى از كارها و زبانه زدن پيش ...

از كارزارها و دنيا پوشنده نور وحى بود نمايان بود فريب او در وقت زرد شدن برگ دنيا و نوميد شدن از فوايد ميوه هاى آن و فرورفتن آب دنيا و خوشى عيش به تحقيق كه محو شده بود نشانهاى هدايت و ظاهر شد نشانهاى هلاكت پس دنيا ناخوش بود مر اهل خود را ترش روى بود در روى طلب كنندگان خود ميوه آن فتنه بود و آشوب و طعام آن مردار و مال حرام كه غارت مى كردند و پوشش ترس بود از دشمنان و لباس بيرونى آن شمشير بران آن پس عبرت گيريد اى بندگان خدا و ياد كنيد كارهائى كه پدران شما كردند و برادران شما در آن درگروند از اعمال قبيحه و بر آن حساب كرده مى شوند و سوگند به زندگانى من كه دير نشده به شما و نه به ايشان عهدهاى روزگار و نگذشته است در آنچه ميان شما و ميان ايشانست روزگارها و قرنها و نيستند شما امروز از روزى كه بوديد در پشتهاى ايشان دور و دراز به خدا سوگند كه نشنوايند به شما رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى را از ممهور ات ...

و منهيات مگر اينكه اينك من شنواننده ام شما را دينيست گوشهاى شنوا امروز كم از گوشهاى ايشان ديروز و شكافته نشد براى ايشان ديده ها و گردانيده شد از براى ايشان دلها در آن زمان مگر آن كه داده شد به شما مثل آن مر اين زمان و به خدا سوگند كه نموده نشديد شما پس از ايشان چيزى كه نداشته باشند و ...

برگزيده نشديد آن چيزى در حاليت كه محروم كرده شده باشند ...

شما و به تحقيق كه فرود آورده اند به شماها بلاها جولان كننده مهار آن بلاها بى ثبات و سست است تنگ ...

آن پس بايد مغرور نسازد شما را آنچه صبح كرده اند در آن اهل فريب پس جز اين نيست كه آن سايه ايست كشيده شده تا به مدت شمرده شده

خطبه 089-در بيان صفات خداوندى

(و از خطبه ايست مر آن حضرت را عليه السلام) ذاتى كه شناخته شده است از غير حس بصر آفريننده از غير انديشه آن كسى كه هميشه قائمست به ذات دائم است به لذات وقتى كه نبود هيچ آسمانى كه صاحب برجهاى بلند است و نه حجابهائى كه خداوند درهاى بسته است و نه شب تاريك و نه درياى آرميده و نه كوه خداوند راهها و گشادگيها و نه راه فراخ كه خداوند كجى است و نه زمين كه خداوند گسترد كيست و نه آفريد شده كه خداوند قوه است و اقتدا ز آن ...

ذات آفريننده خلايقست و وارث ايشانست و خداى آفريدگانست و روزى دهنده ايشانست و آفتاب و ماه رونده اند در رضا و اراده او مى پوسانند هر نوى را و نزديك مى گردانند هر دورى را كه موتست بخش مى مايند روزى ايشان را و شمرد علامات ايشان را و كردارهاى ايشان را و شماره نفسهاى ايشان را و خيانت چشمهاى ايشان را و آنچه پنهان مى كند سينه هاى ايشان از انديشه و قرارگاه ايشان و محل وديعه ايشان از رحمهاى مادران و پشتهاى پدران تا آنكه به نهايت مى رسد به ايشان غايتها او آن خدائيست كه سختست عقوبت او بر دشمنان او در گشادگى شده است رحمت او و گشاده شده است رحمت او براى دوستان او در سختى عقوبت او قهر كننده كسيست كه دشمن ى كند با دنيا ...

و هلاك كننده كسيست كه نزاع كند با او و خواركننده كسى است كه نافرمانى و پيروى شهوات كند و غلبه كننده كسيست كه عداوت ورزد با او كسى كه توكل كرد بر خدا كفايت كرد خدا كار او را و هر كه درخواست از او داد او را و هر كه قرض داد به او يعنى به فقرا ادا كرد آن را به اضعاف و هر كه شكر نعمت او كرد جزا داد او را اى بندگان خدا ...

پيش از آنكه سنجيده شويد به ميزان عمل در عقبى و حساب كنيد نفسهاى خود را پيش از آنكه حساب كند شما را و نفس زنيد پيش از تنگى گلوگرفتن و منقاد شويد پيش از آنكه رانند شما را به عنف و فرصت غنيمت شمريد و بدانيد هر كه يارى داده نشد از نزد خدا بر قهر نفس اماره او تا آنكه باشد مر او را از آن نفس پنددهنده و زجركننده از نواهى نيست مر او را از غير نفس او زجر كننده و نه پنددهنده

خطبه 090-خطبه اشباح

و از خطبه او خطبه ايست كه معروف به خطبه اشباح و آن از خطبه هاى جليله آن حضرت است ...

روايت كرد مسعده بن صدقه از صادق جعفر بن محمد عليهاالسلام كه او فرمود خطبه كرد اميرالمومنين عليه السلام به اين خطبه بر منبر كوفه و اين بود در حالتى كه مردى آمد به او پس گفت مر او را اى اميرالمومنين وصف كن ما را پروردگار ما را تا زياد كنيم مر او را دوستى را و به آن زياده كنيم شناختن او را پس در غضب شد و ندا فرمود به نماز تا جمع شونده باشند در مسجد پس جمع شدند مردمان به سوى او تا كه پر شد مسجد به اهل آن پس برآمد او بر منبر و او غضبناك بود تغيير يافته رنگ او پس حمد كرد خدا را و صلوات داد بر پيغمبر و آل او و بود سوال كننده اى كه سوال كرد از او كه وصف كند خدا را براى او تا به مرتبه اى كه ببيند او را معاينه پس در غضب شد به جهت اين پس گفت حمد مر خداى را كه بسيار نمى گرداند مال او را منع و امساك و بريده نمى سازد مال او را دادن و بخشيدن زيرا كه هر دهنده اى كم كرده شده است مال او و غير او و هر منع كننده نكوهيده است مگر او اوست نعمت دهنده به نعمتهاى با فايده و زيادتى نعمتهاى خود و قسمتهاى مقرره براى ايشان عيالان اويند همه خ لايق ضامن شده به روزيهاى ايشان و تقدير كرده روزيهاى ايشان را و راست نموده راه رغبت كنندگان را به سوى خود و طلب كنندگان را به آنچه نزد اوست و نيست به آنچه در خواسته شده بخشنده تر از آن به آنچه درخواست نشده است چه فيض او عام است به همه اوليست كه نيست مر او را پيش تا باشد چيزى پيش از او از كائنات و آخر ...

كه نيست مر ورا ...

پس تا باشد چيزى پس از او از مكونات و بازدارنده است مردمكهاى چشمها از آنكه برسند به او يا دريابند او را مختلف نشد بر او روزگار تا مختلف شود از او حال و نبوده در مكانى تا روان باشد بر او انتقال از حالى به حالى و اگر ببخشد آنچه از هم گشوده است از او معدنهاى كوهها و خنديده است از او صدفهاى درياها از گداخته نقره و طلا و پاشيده در و درويده مرجان اثر نكنند آن همه در جود واجب الوجوب و نه گشادگى و بسيارى آنچه نزد اوست از نعم نامحدود و هرآينه هست نزد او از ذخيره هاى نعمتها آنچه به پايان نمى رساند او را مطلوبهاى خلايق زيرا كه او بخشنده است كه كم نمى كند عطاى او را درخواست درخواست كنندگان و بخيل نمى سازد او را مبالغه كردن مبالغه كنندگان پس بنگر اى پرسنده از صفات خدا پس آنچه راه نمود تو را قرآن بر آن از صفت آفريدگار پس اقتدا كن به آن و طلب روشنائى كن به روشنائى هدايت او و آنچه تكليف كرده تو را شيطان دانستن آن را از آنچه نيست در قرآن بر تو فرض آن و نه در حديث پيغمبر (ص) و پيشوايان راه نماينده كه ائمه هدى اند نشانه آن پس واگذار دانستن آن را به خداى سبحانه پس بدرستى كه آنچه در كتاب و سنت است موضع نهايت حق خدايست بر تو و بدان كه جمعى كه راسخند و استوار در دانش ايشان كسايند كه بى نياز ساخته است خدا ايشان را از درآمدن به سختى در ابوابى كه زده شده است نزد پوشيدگيها اقرار كردن ايشان به جمله آن چيزى كه ندانسته اند تفسير آن را از غيبى كه پوشيده شده است چون علم به كنه ذات پس مدح فرموده خداى سبحانه معترف شدن ايشان را به عجز و ناتوانى از فراگرفتن آنچه احاطه نكرده اند به آن از روى دانش و نام نهاده واگذاشتن ايشان فرورفتن را در آنچه تكليف نكرده ايشان را به بحث كردن از حقيقت آن رسوخ و استوارى پس اقتصار كن اى سائل بر آن قدر كه مقدور عقل تست و تقدير مكن بزرگى خدا را بر مقدار عقل خودت پس باشى از هلاك شوندگان اوست توانائى كه هرگاه انداخته شود وهمها تا دريابد نهايت توانائى او را و طلب كند فكرى كه متبرا باشد از خطور وسوسه هاى شيطانى آنكه واقع شود بر آن ذات و اسرار عميقه ربانى و خفاياى پادشاهى او و واله و متحير شوند دلها و نرسند به نهايت او تا جارى شوند در چگونگى صفتهاى او و نيك فروروند در موصع درآمدن عقلها در جائيكه نمى رسند به آن صفتها تا برسند به دانستن ذات او و بازدارد و ذات او عقول و اوهام را از معرفت ...

اوهام و عقول قطع كنند مواضع هلاك تاريكهاى غيبها را در حالتى كه رميده باشند از غير و نزديكى جوينده اند به سوى او سبحانه پس بازگردند وقتى كه بازداشته شوند كه اعتراف كننده باشند به آنكه رسيده نمى شود و مدرك نمى شود به شدت جولان در بيداء جلال عزت حقيقت شناخت او و درنمى آيد به دل خداوندان. ...

درآمده از اندازه كردن بزرگى عزت آفريدگارى كه از نو پديد آورد خلايق را بر بى سبق نمونه اى كه امتثال كرده باشد به آن و بى مقدارى كه پيروى كرده باشد و عمل بر وفق آن كرده باشد از آفريننده كه معبود خلايق بوده باشد پيش از او چه پيش از او خالقى نبوده و بنمود ما را از پادشاهى قدرت خود و از غرايب آنچه گوياست به آن نشانه ها ى حكمت او و از اعتراف نمودن به حاجت و مقر شدن به احتياج ...

كه صادر شده باشد از جانب خلقان به سوى آنكه بپاى داشته ...

آن به نگاه داشت قوت و آن چيزى را كه راه نمود ما را به مضطر شدن قيام حجت و برهان براى او بر شناخت خود و ظاهر شد در اشياى بديعه كه پديد آورد آن را علامات صنع او و نشانه هاى حكمت او پس گرديد هر چه آفريد برهان قاطع مر وجود او را و دليلى ساطع بر وجوب وجود او و اگر چه باشد آنچه آفريده خلقى غير ناطق و جمادى ساكت پس حجت حق به تدبير حكمت او گوياست و راه نمونى او بر وجود صانع برپاست پس گواهى مى دهم به آن كه هر كه تشبيه كرد تو را به اعضاى متباينه و متفرقه خلق تو و بندهاى مفاصل بهم پيوسته مفاصل بهم پيويسته ايشان كه پوشيده شده است به تدبير دانش تو نبست فكر باطنى خود را بر شناخت ذات تو و مباشر نشد به دل او يقين به آنكه هيچ همتائى نيست مر تو را و گويا آن مشبه نشينده است برى شدن تابعان را از متبوعان وقتى كه گويند در آن سرا به خدا سوگند كه هرآينه بوديم ما در گمراهى روشن در وقتى كه برابر مى كرديم شما را به پروردگار جهانيان دروغ گفتند برابركنندگان به تو موجودى را وقتى كه تشبيه كردند تو را به بتان خود و نسبت دادند تو را صفه ...

آفريده شدگان به وهمهاى خود و اجزا پيدا كردند تو را همچون مجزا كردن آشياى مجسمه به خاطرهاى خود و اندازه كردند به تو را ...

بر شكلى كه مختلف است قوتهاى او به عقلهاى جاهده ...

غير رويت خود پس گواهى مى دهم كه هر كه مساوى ساخت تو را به چيزى از مخلوق تو پس به تحقيق كه برابر كرد آن را به تو و برابر كننده تو به غير تو كافر است به آنچه فرود آمده به آن آيتهاى محكمه تو و گويا شده از آن چيز گواهان و حجتهاى روشن تو كه داده اند بر منزه ...

بودن تو از جسمانيات و بدرستى كه تو معبود به سزائى كه پايان ندارى در عقلها تا باشى در محل وزيدن انديشه هاى عقول به كيفيتى در خيال و نه در انديشه هاى خاطرهاى آن عقلها نهايت يافته و گردانيده شده از حالى به حالى بعضى ديگر از خطبه مذكور كه تقدير كرد هر آنچه آفريده پس محكم گردانيد اندازه آن را بر وفق حكمت و تدبير كرد آن را پس لطف كرد در تدبير آن بر وجه مصلحت و روى داد او را به سوى جهتى پس ...

درنگذشت از اطراف مكان خود و قاصر نشد بدون رسيدن به نهايت آن و دشوار نيامد آنچه آفريد هنگامى كه مامور شد بگذشتن بر وفق اراده و خواهش خود و چگونه آيد دشوار و حال آنكه جز اين نيست كه صادر شده است همه كارها از مشيت و خواست او آفريننده است اشياى متفرقه ...

متنوعه را بى انديشه فكر كه راجع شود به آن و بى قوت طبيعى فكرى كه در دل گرفته باشد بر آن چيزها و بى تجربه كه فايده گرفته آن را از حادثه هاى روزگار و بى شريكى كه يارى داده باشد بر نو آفريدن امور عجيبه و اشياى غريبه پس تمام شد مخلوق او سبحانه و گردن نهاد براى فرمان بردارى او و اجابت كرد به سوى خواندن او حائل نشد پيش نيايد نزد ...

او دير كردن ديركننده و نه سستى فرا پس مانده چه اينها از لوازم جسميه اند پس راست كرد از چيزها كجى آن را و روشن كرد راه راست چيزها و جمع كرد به توانائى خود ميان اضداد آن چون عناصر اربعه و متصل ساخت سببهاى پيوستگيهاى موجودات را و پراكنده ساخت آنها را ب ه جنسهاى گوناگون در نهايات و مقادير و در طبيعتها و هيئتهاى عجايب مخلوقات استوار گردانيد صنعف آنها را و آفريد آنها را بر وجهى كه اراده كرد و از نو پديد آورد
و بعضى ديگر از آن خطبه در چگونگى آسمانست و ترتيب فرمود نظم ساخت بى جحد ...

و علاقه فرجه هاى منشعبه و راههاى گشاده آن را و بهم آورد شكافهاى گشادگى آن را و در هم پيوست ميان آنها و ميانه قرينه هاى آنها كه نفوس فلكى اند ...

و رام كرد براى ...

و آيندگان به فرمان او سبحانه و براى بالاروندگان به عملهاى خلقان خود دشوارى نردبانهاى ...

و ندا كرد و بخواند آنها را پس او ...

آن بود دود پس بهم آمد بندهاى ريسمانهاى آسمانها ...

بهم پيوست آن ...

استوار آن را استوار براى فرودآمدن رحمت و برپا ...

بانها را از ستارهاى درخشان بر راههاى آسمان جهت منع ديوان و نگهداشت آسمانها را از اينكه بيايد و برود در شكاف هوا با قوت و غلبه خود و حكم كرد آنها را آنكه ...

گردن نهاده مر فرمان او را و گردانيد آفتاب آسمان را نشانه آشكارا براى روزها و ماه آنرا نشانه علامتى با لطخ سواد از علامات شب و دوران گردانيد آفتاب و ماه را در مواضع انتقال كه جاى جريان آنهاست ...

گرد رفتار ايشان را در راههاى درجه هاى آنها و مقاسير آنها تا تميز كند ميان شب و روز به اين هر دو و تا دانسته شود شماره سالها و حساب كارها بمقدار حركات آنها پس درآويخت در فضاى آس مان جسم مستدير آنرا كه فلك هشم است و آويخت به آن آرايش آن را از ستارهاى پنهان كه نوردهنده نيست و مثل درنده ...

و چراغهاى ستارگان آن كه نور دهنده اند و انداخت بجماعتى كه بدزد كمى فرودآرندگان كوشند ...

بدرخشندگيهاى سوراخ كننده ...

و روان ساخت ستارگان را طريقه هاى مذلت رام گردانيدن آن از ثابت بودن آن و رفتار رونده آن يعنى سبعه سياره و از فرودآمدن و بالا رفتن آنها و از نحسهاى آنها و سعدهاى آنها براى نظام عالم (بعضى ديگر از آن در وصف فرشتگانست) پس از آن آفريد خداى سبحانه براى ساكن گردانيدن در آسمانهاى خود و عمارت كردن صفحه پهن بلندتر كه عرشست از پادشاهى خود آفريدنى بديع و عجيب از فرشتگان خود و پر ساخت به ايشان فرجه هاى راههاى گشاده آسمان و آكنده كرد به ايشان گشادگى فضاى عالى آن را و ميان وسعتهاى اين فرجه هاست آواز تسبيح كنندگان از ايشان در حرمهاى پاك جلالت و پرده هاى مجابهاى عظمت و سراپرده هاى عزت و در پس اين ...

زلزله و اصطرابى كه كر مى شود از آن گوشهاى مخلوقات اشراقات نورى كه به آن بازمى دارد ديده هاى ملائكه را از رسيدن به آن پس مى ايستند ...

بر نهايات و مقامات خود آفريد ايشان را بر صورتهاى گوناگون و اندازه هاى متفاوت و مرابت كمال خداوندان بالها سه سه و چهار چهار بپاكى ياد مى كنند بزرگ عزت او را بر خود نمى بندند آنچه نمايانست در آفرينش از صنع قدرت او و دعوى نمى كنند ...

مى آفرينند چيزى را با آفريدگار و شركت او از آنچه يگانه است او سبحانه بافريدن ...

بندگان اويند گرامى كرده شدگان پيشى نمى گيرند او را بگفتار و ايشان را بفرمان او مى كنند آنچه بدان مامورند گردانيد ايشان را در آنجا كه هستند يعنى در مقامات خود اهل امانت بر وحى او و متحمل ساخت ايشان را بسوى پيغمبران مرسل به امانات اوامر خود و نواهى خود و نگاهداشت ايشان را از شك كردن در شبهه ها پس نيست از ايشان ميل كننده از راه رضاى او و خدا ...

او ايشان را به فايده هاى يارى دادن بسوى ...

و شعار دلهاى ايشان ساخت فروتنى و خوارى آرام و وقار به او گشود براى ايشان درهاى آسانى و نرمى بسوى وصف بزرگيهاى او و برپاى كرد براى ايشان نشانه هاى روشن را بر علامات يكتا شناختن او گران نكرد ايشان را گران سازندهاى گناهها و بار ننهاد برايشان در عقب درآينده هاى شبها و روزها و نينداخت شكها به انديشه هاى فاسده كه مفسد ايمانند قصد استوار ايمان ايشان را و انبوهى نكرده اند گمانها بر مواضع عقد يقين ايشان و برنيفروخته بر فروزنده گيهاى حقد و حسد در آنچه ميان ايشان است و نه ربوده ايشان را حيرانى چيزى را كه ملاقى شد از شناخت او به انديشه هاى ايشان و آنچه ...

گرفته از عظمت و بزرگى و هيبت و ترس بزرگوارى او در ميان سينه هاى ايشان و طمع نكرده در ايشان وسوسه هاى شيطان پس تا حمله آرد بغيبت آن بر فكرهاى ايشان بعضى از ايشان آنانند كه قرار گرفته اند در ميان ابرهاى مخلوق شده و در كوههاى بزرگ بلند و در ميان تاريكى بغايت ظلمانى كه راه يافته نشوند و بعضى از ايشان آنانند كه دريده است قدمهاى ايشان را پايان زمين پائين را پس آن قدمها مانند علمهاى سفيدند كه فرورفته باشد در مواضع شكافهاى هوا و در زير آن قدمهاست بادى ساكن و آرميده كه بازداشته آن قدمها را بحكم الهى آنكه منتهى شده از جوانب بنهايت رسيده بتحقيق كه درخواسته فارغ شدن ايشان را از ماسواى شغلها پرستش او و وسيله جنت است حقيقتهاى ايمان ميان ايشان و ميان شناخت او و بريده است ايشان را اذعان تصدق بخدا از رغبت و ميل به ما سواد حيرانى بسوى او و درنگذشته رغبتهاى ايشان از آنچيزى كه نزد اوست به آنچيزى كه نزد غير اوست بتحقيق كه چشيده اند شير بينى و لذت شناخت او را و آشاميده اند بحالهاى سيراب كننده از شراب محبت او و جاى گير شده از ته دلهاى آنها اصل رگهاى خشيه و ترس او پس دو تا كرده اند به درازى عبادت راستى پشتهاى خود را و تمام نكرده درازى رغبت بسوى حضرت عزت ماده تضرع ايشان را و رها نكرده است از گردنهاى ايشان بزرگى قرب ايشان به حضرت همچون ريسمانهاى گردن فروتنى ايشان و غالب نشده آنها را خودپسندى تا بسيار شمرند آنچه از پيش گذشته از طاعات خودشان و نگذاشته است براى ايشان خو ارى و فروتنى ايشان از برگ داشتن حضرت ...

و بهره را در بزرگ داشتن خسارت ايشان را و روان نشده سستيها در ايشان بر درازى گوشش در كردار ايشان و كم نگشته رغبتهاى ايشان تا مخالفت ورزند و عدول كنند از اميد پروردگار خود و خشك نگشته به جهت درازى راز و نياز اطراف زبانهاى ايشان و مالك نشده ايشان را شغلهاى عبادات تا منقطع شود بسب نرمى و پنهانى تضع ايشان بسوى آواز به ايشان و مختلف نشده در مواضع قيام طاعت دوشهاى ايشان در صفوف عبادت و ملتفت نساخته اند بسوى آسايش تقصير در فرموده اى سبحانه گردنهايشان را و غالب نمى شود به قهر و استيلا بر دل نهادن ايشان بر جهد كردن بى خردى و غفلتها و تير نمى اندازد در همتهاى ايشان فريب دهندگان شهوتهاى نفس اماره به تحقيق كه فروگرفته اند خداوند عرش را براى خود ذخيره روز حاجت خود و قصد كرده اند به او نزد بريدن خلق از او بسوى مخلوقات در التماس حاجات به رغبت ...

قطع نمى كند پيان غايت عبادت او را و بازنمى گرداند ايشان را حرص و محبت بلزوم عبادت او مگر بسوى ماده هاى مودت از دلهاى ايشان كه بريده نمى شود آن مواد از اميدوارى او و ترس او بريده نشد سببهاى ترس كارى از ايشان تا سست شوند در جهد كردن خود در طاعت و اسير و گرفتار نكرده ايشان را طمعهاى فاسده تا اختيار كنند سعى نزديك خود را در كسب آن بر كوشش خود و بزرگ نمى شمردند آنچه گذشته از كردارهاى ايشان و اگر بزرگ شمردن اعمال خود را هر آينه زايل گردند اميدوارى از جانب ايشان به ثواب عبادات ترسهاى ايشان و اختلاف نكرده اند در اثبات پروردگار خود به جهت غالب شدن شيطان برايشان و متفرق نساخته ايشان را بدى بريدن از يكديگر و مالك نگردانيده آنها را خيانت حسد بردن بر يكديگر و پراكنده نساخته ايشان را مواضع صرف و گمان و منقسم نگردانيده ايشان را اختلافهاى همتها پس ايشان گرفتاران ايمانند جدا نمى كند آنها را از ربقه ايمان و لزوم آن ميل كردن از حق و نه بد رفتن از نهج صدق و نه سستى در عبادت و نه كاهلى در عبادت و نيست در طبقهاى آسمانها جاى پوستى مگر كه بر اوست فرشته سجده كننده يا سعى كننده شتابنده در خدمت حضرت عزت زياده مى كنند بر درازى فرمان بردارى پروردگار خود دانش و يقين را و افزون مى گرداند بزرگى پروردگار ايشان در دلهاى ايشان بزرگى صانع بعضى از آن خطبه در چگونگى زمين است و گستردن آن بر بالاى آب) (فروبرد زمين را و انباشت بر بالاى آمد و شد موجهاى آب صولت آرنده و بروى آب درياهاى پر شده بر آمده مى زدند موجهاى بزرگ با شدت موجهاى بزرگ آن درياها و زير و بالا مى شدند و بهم وامى كوفتند بزرگ و بلند و بر روى آب مى انداختند آن موجها كف يا همچو نرها كه بر ماده ها جهند نزد هيجان و اضطراب ايشان فروتنى كرد آب سركننده موج زننده ردكننده يكديگر را از جهت گرانى بار زمين و ساكن شد هيجان مدافعه آن وقتى كه در نورديد زمين آن آب را بسينه خود و ذليل و خوار شد در حالتى كه خاضع و فروتنى بود چونكه غلطيد زمين بر آن ...

خود پس گرديد پس از غلبه موجهاى آن ساكن و آرميده ذليل و خوار و در حلقه آهنين لجام مذلت كردن نهاده و گرفتار و ساكن شد زمين در حالتى كه گسترانيده شده بود در ميان موج بزرگ و ...

آب و گردانيد آن را از كبر و بلندى و سركشى آن و از بلندى آن و از بينى او بواسطه خودبينى و تكبر و از بلندى از حد درگذشتن او به بست آن را بر پرى روان شدن آن پس آرميد و فرونشست پس از سبكى كردن آن و چسبيد به زمين بعد از تبخر كردن برجستنها و اضطراب آن پس چون آرميده شد هيجان آب ا ز زير اطراف زمين و حمل كرد او سبحانه كوههاى بلند در غايت علو را ...

...

زمين روان گردانيد چشمهاى آب بر جوشيده از بالاى سينهاى زمين و پراكنده آن چشمه را در بيابانهاى گشاده آن و در شكافهاى آن و تعديل فرمود حركات زمين را به كوههاى بلند استوار از سنگهاى سخت آن و خداوندان سرهاى بلندند از سختيهاى سنگهاى كبار آن پس ساكن شد زمين از جنبيدن به جهت از ته فرورفتن كوهها در قطعه هاى سطح زمين و بواسطه درآمدن كوهها در عمقهاى زمين در خانهاى اندرون به ...

زمين و بجهت سوار شدن آن كوهها بر گردنهاى زمين هموار و بر بلنديهاى آن يعنى كوههاى كران چون ميخ و فراخ كرد ميان هوا و ميان زمين و آماده ساخت هوا را جاى نسيم و نفس زدن از براى ساكنان زمين و بيرون آورد حقيقت ...

اهل آن را از حيوانات بر تماميت منافع آن پس از آن ترك نكرد زمين بى گناه را كه قاصر باشد آبهاى چشمها از بلنديهاى آن زمين و نيابد رودخانه هاى زمين وسيله رسيدن بدان زمين تاكه آفريد براى آن ابرى ظاهر شده كه زنده گرداند مرده آن را و طلب كند بيرون آوردن گياه آن را به سبب باران الفت داد ابرا آن زمين را پس از جدا شدن پاره هاى درخشان آن ابر و جدا شدن پاره هاى پراكنده سحاب تا چون ج نبه آن شد و متحرك شد معظم ابرهاى سفيد در آن ابر و درخشان شد برق آن در ميان ابرهاى تراكم كشيده و خواب نكرد روشنى آن برق در ميان ابر سفيد بزرگ آن و درهم افتاده ابر كشيده و آن فرستاد آن ابر را در حالتى كه ريزاننده نيست به تحقيق كه نزديك شد به زمين ابرى كه به جهت پر آبى ما نيست بسفل بيرون مى آرد باد جنوب از ابر ريزان بارانهاى ...

و دفع مى كند از آن بارانهاى ...

پس چون افكند ابر سينه را كه قريب به اضلاع اوست و افكند گرائى چيزى كه به استقلال برداشته آن را از ...

كه عمل كرده شده است بر آن بعضى از باران بسيار بيرون آورد او سبحانه به آن آب از مواضع بى گياه زمين گياه روينده را و از كوههاى بى علف و گياه گياههاى تر و تازه را پس ...

مى نمايد با آرايش مرغزارهاى خود و تفاخر و كبر مى كنند به آنچه پوشانيده شدن به آن از چاههاى شكوفه هاى نوردهنده و زيور آنچه آراسته شده از شكوفه هاى تازه آن و گردانيده و تعالى اين ...

رسانيدن ...

براى عالميان و روزى براى چهارپايان و شكاف راههاى گشاده را در اطراف زمين و بپا كرد نشانهاى به پايان براى روندگان بر ميانهاى راههاى زمين پس چون گسترانيد حق تعالى زمين را و روان ساخت فرمان خود را برگزيد آدم را جهت اختيار كردن او را از ميان خلقان خود و گردانيد او را آفرينش نوع انسان و ساكن گردانيد او را در بهشت خود و گشاد ساخت در آنجا خودش او را و اشارت كرد ...

در آنچه نهى كرد او را از آن يعنى گندم و اعلام كرد او را آنكه در اقدام نمودن بر آن پيش آمدن است بنافرمانى و در خطر انداختن و ضايع ساختن قدر خود را پس اقدام كرد بر آنچه نهى كرده بود او را از آن به جهت موافق شدن به علم سابق او پيش سبحانه به آنكه ترك اولى صادر مى شود از آدم ...

فرودآورد او را به زمين پس از تو به تا عمارت دهد زمين خود را ...

آدم و تا بپادارد حجت خالقى است خود را بر بندگان خود و خالى نگذاشت ايشان را پس از آنكه قبض فرمود روح او را از آنچه تاكيد كند برايشان حجت پروردگارى خود را و پيوند كند ميان ايشان و ميان شناخت خود بلكه عهد كرد به ايشان به حجت بر زبانهاى برگزيدگان از پيغمبران خود و بردارندگان امانتهاى پيغامهاى خود قرنى پس از قرنى تا آنكه تمام شد به پيغمبر ما محمد مصطفى (ص) حجت و دليل روشن او و رسيد به پايان عذر او ...

و بيم كردن او ...

و تقدير كرد روزيها پس بسيار گ ردانيد او را بر بضعى و كم گردانيد آنرا بر برخى و قسمت كرد آنرا برسنگى و فراخى پس عدل كرد در آن قسمت تا بيامايد هر كه را خواست آسانى روزى او را و دشوارى او را و تا امتحان كند بدان شكر و صبر را از توانگران و درويشان پس مقارن ساخت به فراخى ارزاق بقاياى فقر و فاقه آن را و به سلامتى و صحت آن آفتهاى درآينده را و بگشادگى فرجه هاى آن غصه هاى اندوههاى آن را و آفريد اجلها و مذمتهاى عمرها را پس دراز ساخت آن اجلها را و كوتاه گردانيد آنرا و تقديم فرمود آنرا و تاخير نمود آنرا و پيوند كرد به مرگ سببهاى آجال آنرا و گردانيد مرگ را مر ريسمانهاى آجال را همچون كشيدن انسان به ريسمان و برنده ريسمانهاى محكم تافته آحال او سبحانه داننده رازست از ضميرهاى كه در دل پنهان كنندگانست و از سرى راز گويندگان و از خاطرهاى انداخته شده گمانها و از آنچه منعقد مى شود در نفس از عزيمتهاى يقين و از مواضع دزديه نگريستن پلكهاى چشم و از آنچه در برگرفته است آنرا پوششهاى دلها از امور پنهانى و تاريكيهاى قعر چاههاى غيبها از اسرار و آنچه گوش فراداشته براى دزديدن مواضع سوراخهاى گوش شنوندگان و مواضع تابستان مورچگان و جاهاى زمستان جنبدگان و از بازگردانيدن آوازه به آه و ناله از زنان جدا كرده شد از فرزندان و از آواز نهان قدمها و از جاى گشوده شدن ثمره و ميوه از مداخل غلافهائى كه در آن ميوه مخلوق مى شود و از جاى ...

و خوش از غارهاى كوهها و رودخانه هاى آن و از مواضع پنهان شدن پشه ها ميان ساقه هاى درختها و پوستهاى آن و از جاى جستن رگها از شاخها و از مكان فرودآمدن نطفه ها آميخته به خون از مواضع روان شدن از صلبها و از برآمدن ابرها و بهم پيوسته آنها و از ريزان شدن قطره هاى باران آن ابر و برهم نشسته ابرهاى پر آب و از آنچه مى باشند گردبادها ...

خود از خاك و از آنچه محو مى كنند بارانهاى بسيلهاى خود و از فرورفتن حشرات زمين در جوف پشه هاى ريگها و از قرا رگاه خداوندان بالها و به بلنديهاى سرهاى كوهها و از بازگردانيدن آواز صاحبه آن گويائى از مرغان در تاريكيهاى آشيانه ها و از آنچه در ظرف ...

آنرا صدفها از لولو و مرجان و از آنچه دايگى كرده بر آن موجهاى درياها و از آنچه پوشيد آنرا تاريكى شب و يا برآمده بر آن روشنى دهنده روز و از آنچه پياپى رسيده است بر ...

ظلمتهاى مستور و منظان روشنى نور و از نشانه هر گام و از دريافتن جنبش و حركت هر جسمى و از جواب بازدادن از هر كلمه و از حركت دادن هر لب و از قرارگاه هر آفريده و از مقدار هر مورچه و از آوازهاى پنهانى هر نفسى همت ورزنده و آنچه بر زمين است از ميوه درختى يا افتاد ورقى از آن يا قرار گرفتن نطفه از آن از نطفه هاى حيوان يا گوياى خون و خون بسته و يا مخلوق نمايان شده نطفه بيرون كشيده شده از پشت حيوان نرسيده بذات آفريدگار در اين چيزها كه آفريده مشقتى و پيش نيامده او را در نگهداشت آنچه نوميد كرده از آفريده خو پيش آمده از فتور قوت و احاطه نكرده او را در روان كردن امرها و در تدبير مخلوقان ملالتى و كدور ...

سستى بلكه جارى گشته در ايشان دانش او و به شمار درآورده ايشان را شمردن او و فرارسيده با ايشان عدالت و پوشيده گناه ايشان را از فضل خود با وجود تقصير ايشان از پايان رسيدن چيزى كه او به شما سزاوار آن است بار خدايا تو سزاوار وصف نيكوئى و شايسته شماره كردن ستايش بسيار اگر اميدوار باشد به تو پس تو بهترين اميد داشته شده ها و اگر اميداز تو خواهند پس تو گرامى ترين رجاء داشته شدگانى بار خدايا و به تحقيق كه گسترانيده براى من زبان را در آنچه مدح نكنم به آن غير تو را و ثنا نخوانم به آن بر هيچ يك بجز تو را و متوجه نگردانم زبان را بسوى معدنهاى نوميدى و محلهاى شك و گمان و بازداشته زبه آن مرا از مدحهاى آدميان و ثناگفتن بر آفريدگان كه بر ...

تواند بار خدايا و مر هر ثناكننده را بر آن كس كه ثناگفت بر او پاداشى هست از جزا دادن يا نيكوئى از نعمت دادن و به تحقيق كه اميدوارم به تو در آن حال كه راهنمائى بر ذخيره هاى بخشش و گنجهاى آمرزش بار خدايا و اين نوع ثنا گفتن مقام و منصب كسيست كه منفرد دانست ترا به يگانگى كه خاصت مر تو را و نديد استحقاق دارنده مر اين ستايشها را و ثناها را بجز تو و حاصل است مرا حاجتى بسوى تو كه جبر و تلافى نمى كند مذلت آنجا جهت را مگر فضل تو و برنمى دارد اگر فقر و ...

احتياج را به جز عطاى تو و بخشش تو پس ببخش ما را در اين مقام خوشنودى تو را و بينياز كن ما را از كشيدن دستها بسوى غير تو بدرستى كه تو بر آنچه مى خواهى توانائى

خطبه 091-پس از كشته شدن عثمان

از سخن آن حضرت است چون خواستند او را مردمان بر بيعت كردن پس از كشته شدن عثمان بگذاريد مرا و معاف داريد و طلب كنيد غير مرا پس بدرستى كه ما پيش آينده ايم امرى را كه مر او را وجههاى متنوع است و رنگهاى مختلف كه نمى ايستند و صبر نمى كنند مر آنرا دلها و ثابت نمى شود بر آن.. و بدرستى كه اطراف عالم را بر ستم گرفته و را روشن ...

گرديده است ...

و جهالت و بدانيد كه اگر من اجابت كنم شما را سوار شدم بر شما آنچه دانم در كار شريف و گوش نكنم بسوى گفتار گوينده و سرزنش سرزنش كننده و اگر در گذاريد مر او مرا معذور داريد پس بدرستى كه من باشم همچو يكى از شما و شايد كه من شنواتر باشم از شما و فرمانبردارتر شما مر كسى را كه والى سازيد شما او را در كار خود و من براى شما در حالتى كه وزير باشم بهتر است شما را از من در حالتى كه حاكم باشم

خطبه 092-خبر از فتنه

و از خطبه مر آن حضرت سلام بر او اما بعد از حمد خدا و صلوات بر سيد انبياء اى مردمان پس من بركندم چشم فتنه ها بصر و اهل ...

جرات كند بر دفع فتنه غير از من احدى بعد از آنكه مضطرب شد تاريكى فتنه كه شبهاتست و سخت شد بدخوئى را آن فتنه پس بپرسيد از من مشكلات را پيش از آنكه نيايد پس بخداى كه نفس من بدست قدرت اوست نپرسيد مرا از چيزى در آنچه ميان شماست و ميان قيامت و نه از گروهى كه راه نمايند صد كس را و گمراه سازند صد كس را به جز اينكه خبر دهم شما را بخوانند و آن و كشنده آن و راننده آن و محل فرودآمدن شتران بارگير ايشان و جاى فروگرفتن بارهاى ايشان و آنكه كشته مى شود از اهل ايشان كشته شدنى يا هر كه بميرد از ايشان مردنى و اگر نيابيد مرا و فرودآيد به شما امور كريهه و كارهاى عظيمه مهمه هر آينه سرپيش افكنند بسيارى از سائلان و بد دل شوند بسيارى از شوال ...

و آن سر در پيش افكندن و بذل شدن وقتى است كه بهم نشينند و در هم كشيده كار حرب شما و بگيرد به خود جامه خود را از ساق و باشد دنيا بر شما تنگ زمان دراز و بسيار مكث كنيد در روزهاى بلاى واقع بر شما تا كه فتح كند خدا براى بقيه نيكوكاران از شما بدرستى كه فتنه ها چون روآرند به مردمان مانند سازند شبهه ها را به حق و چون پشت كنند آگاه سازند در حالتى كه پيش ...

دردآورنده و شناخته شوند پشت كننده اى دوران مى كنند و مى گردند آن فتنه ها مثل گرد گرديدن بادها مى رسند به شهرى و درمى گذرند از شهرى بدانيد و به تحقيق كه ترساناكترين فتنه ها نزد من بر شما فتنه بنى اميه است پس بدرستى كه آن فتنه فتنه اى است كور و تاريك كه اهتدائى نيست در آن عامست حال و كار آن و ...

آن بر خواص اهل تقوى و رسيد ...

كه نگاه ...

به چشم در آن فتنه و درگذشت بالا از كسى كه كور گشت از آن و ندانست بد بودن آن را و سوگند به خدا كه مى يابيد شما بنى اميه را از براى خود خداوندان بدى پس از رفتن من مثل شتر گيرنده نزد دوشيدن كه گزد و دوشنده را نزد دوشيدن به دهان و فروگويد دستهاى خود را در بر سر ...

زند بپاى خود و منع كند شير خود را هميشه باشند با شما ...

تا كه ترك نكنند از شما مگر فايده دهنده مر ايشان را يا غير ضرر رساننده به ايشان و هميشه باشد بلاى ايشان تا نباشد داد ستاندن يكى از شما از ايشان بگو مانند ...

بنده از پروردگار خود و ...

همراه و تابع از كسى كه مبتوع او باشد وارد مى شويد بر شم ا فتنه ايشان فتنه زشت منظر ترسيده شده و ...

جاهليت نيست ...

نشانه هدايت و نه علامتى كه ويل شود ما كه اهل بيتيم از آن فتنه رستگاريم و نيستيم در آن خواننده بمثل آن پس از آن بگشايد خدا از شما بلا را مثل شكافتن و جدا كردن پوست بدست كسى كه بنمايد به ايشان خوارى و براند ايشان را به درشتى و آب دهد ايشان را بكاسهائى كه صبر كرده شده است در آن ندهد به ايشان مگر شمشير و هيچ ...

نپوشاند ايشان را مگر ترس پس نزد آن دوست باشند قريش در مقابل دنيا و آنچه در اوست اگر به بينند مرا در يك محل يعنى همه دنيا ...

و اگر چه بقدر گشتن شتر قربانى باشد تا قبول كنم از ايشان آنچه مى طلبم امروز و پاره پس نمى بندم به من آنرا

خطبه 093-در فضل رسول اكرم

و از خطبه آن حضرت است عليه السلام پس بزرگوارست خدائى كه نمى رسد به او دورى همتها و درنيابد او را تيزى ...

او نيست كه هيچ نهايتى نيست مر او را پس منتهى شود و نه آخريست مر او را به آخر رسد و بسر آيد بعضى ديگر از اين خطبه است پس به امانت نهاد خدا ...

بهترين موضع امانت و قرارداد ايشان را و ساكن گردانيد در بهترين محل قرار كه ارحام در آنست كه پشتهاى بزرگوار پدران برحمهاى پاك كرده شده هاى مادران از ناپاكى شرك هر بار كه گذشت بجوار پروردگار سلفى بايستاد و ايشان با قامت دين خدا خلقى تا رسيد كرامت خداى سبحانه كه رسالت است به محمد بن عبدالله ...

پس بيرون آورد و از بهترين سعدنها از روى رويئدن ...

و عزيزترين اصلها از روى نشاندن از مدحتى كه شكافته و هويدا است از آن شجره طيبه پيغمبران خود را و برگزيده است از آن درخت امينان خود را عترت طاهره آن حضرت بهترين عزتهاست و قوم او بهترين قمها و درخت اصيل او كه هاشم است بهترين درختها كه رسته است شجره هاشم در حرم محترم و دراز كشيده و برآمده در ...

شاخه هاى دراز و مر آنرا ميوه اى است كه نرسيده است هيچكس بدامن آن پس آن حضرت پيشواى هر كسى است و بينائى ...

كيست كه راه راست يافت چراغى است و درخشان است روشنائى آن و ستاره اى است درخشنده ...

و آتش زنه ايست كه با برق و ...

روش آن ميانه روى است و طريق او صوابست و سخن او جداكننده حق است از باطل و حكم او عدل است فرستاد او را بر هنگامى كه منقطع شده بود از پيغمبران و لغزش عاملان از عمل و وقوع جهالت از امتان بدائيد كه رحمت كناد شما را خدا بر طريقه نشانه هاى روشن و هويدا پس راه جق راست است و مى خواند شما را بسوى سراى با سلامت و حال آنكه شما در سرائى هستيد كه ممكنست ...

بر زمان با مهلت و فراغت و نامه ها نشر كرده شده و قلمهاى كرام الكاتبين جاريست و بدنها صحيح اند و زبانها روانند و توبه شنوده شده است و عملها پذيرفته

خطبه 094-وصف پيامبر

و از خطبه آن حضرتست بر او باد سلام برانگيخت حضرت رسالت را در حالتى كه مردمان گمراه بودند در حيرانى و خيط كنندگان در فتنه معاصى و بلا به تحقيق كه از راه برده ايشان را آرزوها و لغزانيده بود ايشان را تكبر و بزرگى و بى آرام كرده بود ايشان را جاهليتى كه در كمال نادانى بود حيران بودند در مضطرب شدن در كار خود و در بدى و غم و پريشانى از نادانى پس مبالغه فرمود حضرت رسالت در نصيحت كردن و گذشت بر طريقه حضرت عزت و خواند مردمان را به كمكت كه برهان قاطع است و موعظه نيكو

خطبه 095-وصف خدا و رسول

و از خطبه ديگر است شكر و ستايش مر خداى راست كه اول ...

پس هيچ چيزى نيست پيش از و آخر پنهانى است پس هيچ چيزى نيست بعد از تو و پيداست يعنى عالى و غالب است پس چيزى بالاى آن و پنهان است ...

امور پس هيچ نيست نزديكتر از ...

و بعضى از آن خطبه در ذكر لعنت حضرت رسالت قرارگاه او كه مكه مباركه است بهترين قرارگاه است و موطمع ...

و نشو و نماى او كه مدينه است شريفترين موضع روئيدن است در معدنهاى با كرامت و مواضع گسترانيدن سلامتى به تحقيق كه گردانيده شده است به جانب او دلهاى نيكوكاران و ميل داده شده بسوى او مهارهاى بصرهاى اهل بصيرت دفن كرد خدا بوجود او و كينه هاى ديرينه را و فرومى رانيد به آن وجود آتشهاى عداوت و الفت داد بواسطه او برادران اهل ايمان را و پراكنده ساخت به سبب او همسران مشركان را ...

و خوار گردانيد بعلو و عزت كافران را كلام او بيان شرايع است و خاموشى او زبانيست ...


خطبه 096-در باب اصحابش

(و از سخن آن حضرت است بر او سلام) و اگر مهلت دهد خدا ستمگار را پس هرگز فوت نكند گرفتن او را بعقوبت و حق تعالى مر ستمگار را نگهبان است بر محل گذشتن راه او و به موضع غصه ها و چيزى گلوگير از جاى فروبردن است و من او بخداى كه نفس من بدست قدرت اوست هر آينه غالب شدند اين گروه يعنى اهل شام بر شما اين است آن غلبه به جهت آنكه ايشان سزاوارترند به حق از شما ولكن بجهت شتافتن ايشان بسوى باطل صاحب خودشان كه معاويه است و دير جنبيدن شما از حق من و به تحقيق كه در صبح درآمدند استان در حالتى كه مى ترسند از ستم واليان و در صبح درآمدم در حالتى كه مى ترسم از ستم رعيت خود رهانيدم شما را براى بيرون رفتن به كارزار پس سپردن نه رفتند بحرب و شنوانيدم شما را فوايد كارزار پس گوش نكرديد فرمان مرا و خواندم شما را به پنهانى و آشكار پس اجابت نكرديد و نصيحت كردم مر شما را پس قبول نكرديد حاضران شما همچو غايبانند در عدم فايده و بندگان همچو خواجگان و نافرمانى مى خوانم بر شما حكمتها را پس مى رسيد از آن و وعظ و پند مى دهم شما را به موعظه رساندن به حد نفع پس پراكنده مى شويد از آن و ترغيب مى كنم شما را بر كارزار با اهل ستم پس اتيان نمى نم ايم بر آخر گفتار خود تا اينكه مى بينم شما را پراكندگان از مجلس مانند تفرق اولاد سبا در بلاد بازمى گرديد به مجلسهاى خود بغفلت و فريب مى دهيد يكديگر را از مواعظ يعنى مواضع وعظ خود راست مى گردانم شما را بايد او بازمى گرديد بسوى من در شامگاه همچو پشت كمان كج عاجز شد راست سازنده و مشكل شد راست شده كج بازمانده اى آنانكه حاضر است بدنهاى ايشان غايئب و ناپيداست از ايشان عقلهاى ايشان ناموافقت فكرهاى ايشان در بلاد و فتنه اند به سبب ايشان اميرانشان صاحب شما فرمان مبر خدا را و شما نافرمان مى كنيد او را و صاحب اهل شام كه معاويه است نافرمانى مى كنيد خدا را و ايشان فرمان مى برند او را هر آينه دوست مى دارم بخدا كه معاويه معامله كند بصرف من به شما همچو صرف دينار طلا به درهم نقره پس بگيرد از من ده كس از شما و بدهد به من مردى از ايشان اى اهل كوفه به بلاد افكنده شده ام از شما به سه خصلت كه هست در شما و بدو خصلت كه نيست هستيد كران خداوندان گوشها و گنگايند خداوندان گفتار و كورايند خداوندان ديدها نيستيد آزادان در صدق و راستى نزد ملاقات كارزار و نيستيد برادران در اعتماد و اثبات نزد بلا خاك آلود با دستهاى شما اى مانند شتران كه غايب ب اشند از ايشان شتربانان هر بار كه جمع كرده شوند از جانبى پراكنده شوند از جانب ديگر و به خدا كه گوييا من به شما در آنچه مى پندارم اينست كه اگر سخت شود معركه حرب و گرم گردد هنگامه مضاربه واشويد از پسر ابوطالب همچون واشدن و زائيدن از پيش خود و بدرستى كه كه امن بر حجتى روشنم از پروردگار خود و بر راه راستم از پيغمبر خود و بدرستى كه من بر راهى روشنم كه پيدا مى كنم و مى روم به آن ...

و رفتنى نظر كنيد اى اهل بيت پيغمبر شما پس ملازمت كنيد طريق ايشان را و پيروى كنيد اثر ايشان را پس هرگز بيرون نمى كنند شما را از راه راست و هرگز به آن نگردانند شما را در چاه هلاكت پس اگر باز ايستند از طلب امرى پس باز شما ايستيد و اگر برخيزند بطلب آنكار پس برخيزيد شما و پيشى مگيريد بر ايشان پس گمراه شويد و يا پس ممانيد او ايشان پس هلاك شويد بعصيان عمق ديدم اصحاب محمد را پس نديدم يكى از شما را كه مانند باشد ايشان را به تحقيق كه بودند كه داخل مى شدند در صباح ژوليده موى گردآلود بكثرت طاعت به تحقيق كه شب مى گذرانيد سجده كنندگان و ايستادگان اقدام مى نمودند به نوبت ميان پيشانيهاى خود و رخسارهاى خود را و مى ايستادند بر مثال اخگر آتش از ياد كردن معاد خود گويا ميان چشمهاى ايشان زانوهاى گوسفند است از درازى سجده ايشان چون ياد مى كردند خدا را فرومى ريخت چشمهاى ايشان تا كه تر مى شده گريبانهاى ايشان و به جنبش درمى آمد ...

باد سخت به جهت ترس از عذاب و اميدوارى به ثواب

خطبه 097-در ستم بنى اميه

به خدا كه هميشه باشند بنى اميه تا كه نگذارند حرامى را به جز كه حلال شمرند و نه عقدى از عقود دين مگر كه بگشانيد آنرا و تا كه باقى نماند خانه از پشم و نه از گلوخ به جز آنكه درآيد آن را ستم ايشان و فرود آيد بدان افساد ايشان و متزلزل سازد آنرا بدى رعايت كردن ايشان تا كه برخيزند دو گريه كننده كه گريه كنند گريه كننده گريد براى دين خود و گريه كننده گريد براى دنياى خود و تا باشد يارى دادن يكى از شما از براى يكى از ايشان مانند يارى كردن بنده براى مولاى خود به اين وجه كه هرگاه حاضر باشد نزد خواجه خود فرمان برد او را و چون غايب كرد از ...

تا كه باشد بزرگترين شما در فتنه ايشان از روى حقيقت نيكوترين شما بخدا از روى گمان پس اگر بيارد خدا به شما عافيتى پس قبول كنيد و اگر مبتلا گرديد بلائى پس صبر كنيد پس بدرستى كه سرانجام خوب مر متقيان راست.

خطبه 098-در گريز از دنيا

و از خطبه آن حضرت است سلام بر او حمد مى كنيم خداى را بر آنچه واقع شده از نعم و يارى مى خواهم و از كار خود بر آنچه واقع شود از حوادث روزگار و درمى خواهم از درستكارى را درد پنهان از مفاسد همچنانكه مى خواهم رستگارى را در بدنها از امراض ...

وصيت مى كنم شما را به واگذاشتن مر اين دنيا را كه ترك كننده شماست ناچار و اگر چه دوست نداشته باشيد ترك آنرا و كهنه سازنده شماست مرا جساد شما و اگر چه هستيد دوست مى داريد نوى و تازگى آنرا و جز اين نيست كه مثل شما و مثل دنيا همچو مسافرانى است كه روند در راهى پس گويا ايشان بريده اند آنرا و قصد كنند نشانه آنرا پس گويا ايشان رسيده اند به آنجا و بسا كه شايد و اميد باشد ...

گشته بسوى مطلب آنكه جارى شود بسوى آن غايت تا برسد به آن و آيا شاهد كه باشد بقاى كسى كه مر ...

روزى كه درنگذرد و حال كه ...

جوينده و شتابنده از مرگ مى راند او را در دنيا تا مفارقت مى كند از آن پس رغبت مى كند در عزت دنيا و فخر كردن به آن و شگفت مى كنيد با آرايش دنيا و نعمت آن و جزع مى كنيد از دشوارى و سختى آن پس بدرستى كه عزت و فخر آن ببريده شدن است آخر و آرايش و نعمت آن به زايل شدن است و ضرر و سختى آن به نيست شدن و هر مدتى در آن بسوى نهايت رسيدن و هر زنده در آن بسوى فانى شدن آيا نيست مر شما يا در اثرهاى پيشينيان و در پدران گذشته خود بينائى و محل عبرتى اگر هستيد كه تعقل كنيد آيا نمى بينيد بديده بصيرت بسوى گذشتگان از شما كه بازنمى گردند و بسوى پس گذاشته باقى مانده كه باقى نمى ماند آيا نيستيد كه مى بينيد اهل دنيا را كه شبانگاه مى كنند و صبح مى كنند بر حالهاى پراكنده پس يكى مرده اى است كه بر او مى گريند و ديگرى تعزيه مى گويند او را و يكى افتاده است به انواع بلا گرفتار و ديگرى عيادت كننده و يكى ديگر بنفس خود جان دهند و يكى جوينده دنياست و حال آنكه مرگ مى جويد او را و يكى بى خبر است و حال آنكه از او غافل نيستند و عقب گذشته است گذشتن آنچه باقى است آگاه باشيد پس ياد كنيد ويران كننده لذتها كه مرگست و ناخوش سازنده آرزوها را و قطع كننده اميدها نزد برجستن براى كردارهاى زشت يارى جوئيد از خدا برگزاردن حق واجب او را و آنچه شمرده نمى شود از شمارهاى نعمتهاى او و نيكوئى كردن او

خطبه 099-درباره پيامبر و خاندان او

و از خطبه ديگرى است مر آن حضرت را حمد مر خداى راست كه پراكنده كننده است در خلق فضل و اكرام خود را و گستراننده در ميان ايشان بخشش يد نعمت خود را حمد مى كنم او را در همه كارهاى او و يارى مى جويم از او به رعايت كردن حقهاى او و گواهى مى دهم كه نيست هيچ خدائى غير از او آنكه محمد بن عبدالله بنده و فرستاده اوست فرستاد او را به امر خود در حالتى كه ظاهر سازنده بود قواعد اسلام را و بذكر او گويا بود پس گزارد حق رسالت را به استوارى و درگذشت همانا بود و واپس گذاشت در ميان ما نشانه حق را كه كتاب و سنت و نصب اعتماد هر كه پيش رود از آن افراط كند و هر كه واپس ايستاد از آن هلاك شود و هر كه ملازم شود آن نشانه را برسد به سعادت دليل آن كه بهشت است اين ملازم تانى نماينده است در كلام دير قيامت است به مبارزت شتابان است چون برخيزد بكار اسلام پس چون نرم سازيد براى آن ملازم گردنهاى خود را با مثابهت و ...

به انگشتان خود جهت ...

به او مرگ پس ببرد او را او را پس درنگ كنيد پس از او آن مقدار كه خواهد خدا تا برآرد و ظاهر سازد خدا براى شما كسى را يعنى امام را كه جمع كند و به هم آرد شما ...

پس طمع مكنيد در غير اقبال كننده در امار ت و نوميد مشود از پشت كننده بر خلافت پس بدرستى كه پشت كننده ...

كه بلغزد يكى از دو قائمه او و ثابت باشد قائمه ديگر بودجود بعضى شرايط پس رجوع نمايند هر دو قائمه تا ثابت شوند همه بدانيد كه مثل اهلبيت محمد همچو مثل ستاره هاى آسمان است هرگاه ...

براى غروب اخترى طلوع نمايد اخترى پس ...

تمام شده است از جانب خدا در شما نعمت و نمود به شما چيزى را كه بويد كه اميد داشتيد بوجود امام منتظر عليه السلام

خطبه 100-خبر از حوادث ناگوار

و از خطبه ديگر است كه مشتمل است بر ياد كردن واقعه هاى عظيمه حق تعالى اوليست پيش از هر اول و آخرى است پس از هر آخرى به اوليت ذات او واجب گشته كه نباشد هيچ اول مر او را و با خريت بى منتهاى او لازم شده كه نباشد هيچ آخر مر او را و گواهى مى دهم كه نيست هيچ خدائى مگر حق گواهى دادن كه موافق باشد در آن پنهان به آشكارا و دل به زبان اى مردمان بايد كه باعث نشود شما را نزاع و خلاف كردن با من و مايل نگرداند شما را نافرمانى با من و ميندازيد ديده ها را به يكديگر نزد آنچه شنويد آن را از من پس بخدائى كه شكافت دانه را و آفريد صورت را بدرستى كه آنچه مى آگانم شما را به آن از جانب پيغمبر ناخوانده دروغ نگفته رساننده و نادان نيست شنونده هر آينه گويا مى بينم و مى نگرم به كسى كه بغايت گمراهى است كه بانگ كند در شام و تفتيش كند به علمهاى ناصواب در نواحى ظاهره كوفه به جهت غارت اهل اسلام است پس چون گشوده شود و هان او و سخت شود دهنه لجام او گران شود در زمين گام نهادن او مراد قوت ضلالت اوست و بنگرد بفتنه و آشوب پسران خود را به دندانهاى ناب خود و موج زند به موجهاى خود جنگ و نمايان شود از روزگار بسيارى و ترش روئى ...

از شبها خراشيدن و ريش ساختن او پس چون برسد زراعت او كه از تخم بدى كاشته و بايستد برساق خود و آواز دهد چيزهاى كه ماند شش از دهن شتر بيرون آيد و درخشان شود ابرهاى برق دهنده ...

عملهاى فتنه شديده او و روآورند فتنه هاى همچو شب تار و درياى مواج ذهار غايت اين كار اين خواهد و بسا بدرد كوفه را و از هم بپاشد باد سخت شكنند او و بگذرد بر آن باد ت ند جهنده مراد فتنه ها و ...

پس اندك زمانى جمع شوند قرنها با قرنها و درويده شد ايستاده رسيده و شكسته شود خرد كرده درويده باندك زمانى ...


خطبه 101-در زمينه سختيها

(و از خطبه ديگرى است جارى مى شود موضع جارى شدن ...

) و آن روز قيامت روزيست كه جمع كند خدا در آن اولين و آخرين را براى دور و دراز كشيدن حساب و شمار و پاداش اعمال و كردار در حالتيكه همه فروتن باشند و ايستاده به تحقيق كه رسيده باشد ايشان را عرق بدهان مثل ...

لجام ...

و بلرزد بواسطه صعوبت زمين محشر پس نيكوحال ترين ايشان از روى حال كه بيابد براى ثبات هر دو قدم خود جائى و از براى نفس خود گشادگى و فضائى بعضى ديگر از اين خطبه است كه فتنها واقع شود پس از من همچو بادهاى شب از شدت كارزار برنخيزد براى دفع آن فتنه ايستاده و بازنگرداند مر آن فتنه را علم يارى دهنده بيايد به شما مهار كرده شده ...

بر نهاده شده دفع كند آن فتنه ها را كشنده آن و محدث آن و جهد كند و سرعت نمايد آن را سواران آن اهل آن گروهى كه سخت باشد ...

اندك باشد سلاح و اسبان ايشان جهاد كنند با ايشان در راه خدا گروهى از مخلصان كه خوارند نزد متكبران در زمين شناخته نشده باشند يعنى مردمان مرتبه آنها ندانسته باشند و در آسمان مشهور باشند پس واى مر تو را اى بصره نزد نزول آن بلا از لشكرى كه پديد آيند از خشم خدا براى عاصيان هيچ غبارى نباشد مر آن به لشگر را و زود باشد كه مبتلا شوند اهل تو اى بصره بمرگ سرخ كه قتلست و گرسنگى غبارآلود كه تيرگى رخسارست را

خطبه 102-در تشويق به زهد

و از خطبه ايست مر آن حضرت را نظر كنيد به دنيا همچو نظر بى رغبتان در آن روى گردندگان از آن پس به درستيكه دنيا به خدا كه پس از اندگ زمانى زايل مى گرداند مقيم آرام گرفته را و اندوهگين ميسازد متنعم ايمن را بازنميگردد آنچه رو گردان شد از آن پس پشت كرد و بازنيامد و دانسته نميشود آنچه آينده است از آن تا چشم داشته شود شادى آن آميخته است به حزن و قوت مردان در آن منسوبست به فتور و سستى پس بايد نفريبد شما را بسيارى آنچه به عجب مى آرد شما را در آن جبهه قلت آنچه همراه ميباشد شما را از آن دنيا رحمت كناد خدا ...

كه تفكر كرد در امور دنيا پس عبرت گرفت و به انديشه در پى حق رفت پس به بصر بصيرت دريافت حق را پس گوئيا آنچه واقع است از دنيا از اندك زمانى نبوده و گوئيا آنچه واقع شود از امر آخرت از پس اندك زمانى زوال پذير نشده و هر شمرده شده به سر آمده است و هر انتظار كشيده شده آينده است و هر آينده اى نزديكست البته بعضى از آن خطبه است كه دانا كسى است كه شناخت قدر و مرتبه خود را و بس است مرد را از روى نادانى كه نشناسد قدر خود را و بدرستيكه دشمن ترين مردمان به سوى خدا بنده ايست كه واگذارد خدا او را به سوى نفس خودش در حالتيكه ميل كننده باشد از ميانه راه حق سيركننده باشد بى راهنمائى و اگر خوانده شود به سوى كشت دنيا بكند آن را و اگر خوانده شود به سوى كشت آخرت كاهلى كند گوئيا آنچه عمل كرده براى خود از امور دنيا واجب و لازمست بر او و گوئيا آنچه سست شده و كاهلى كرده در او افتاده است از او بعضى ديگر از اين خطبه است آن زمان بنى اميه زمانيست كه نجات نيابد در آن مگر هر مومن كم ...

اگر حاضر باشد شناخته نشود و اگر غايب باشد بخوانيد او را آن گروه چراغهاى هدايتند و نشانه هاى به شب رفتن نيستند بسيار گردند ...

ميان مردمان و نه ...

سازنده هاى شرها و عيبها آن گروه بگشايد خدا از براى ايشان درهاى رحمت خود را و ببرد از ايشان سختى خشم خود را
اى مردمان زود باشد كه بيايد بر شما زمانى كه سرنگون كرده شود در آن اسلام همچنانكه سرنگون كرده ميشود ظرف به آنچه در او هست تا ريخته شود اى مردمان به درستى كه خدا در پناه گرفت شما را از آنكه جور و ستم نمايد بر شما و در پناه نگرفت شما را از آنكه بيازمايد شما را و حال آنكه گفته است او ...

كه او بلند است از هر گوينده كه به درستيكه در اين ابتلا نشانه هاست براى غافلان و بدرستيكه ما هستيم آزمايش كنندگان سيد رضى مى فرمايد اما گفتار اميرمومنان كه كل مومن نومه پس جز اين نيست كه اراده فرموده به آن هر گمنام كم شر و مسايح جميع سياح است و آن هر كسيست كه گردد در ميان مردمان ...

به تباهى كارها و سخن چينيها و مذاييع جمع مذياع است و آن هر كسيست چون بشنود براى غير خود چيزى بد و ناشايست فاش كند آن را و بلند كند به آن و بذر جمع بذور است و آن كسيست كه بسيار باشد سفاهت و سبكى او و بيهوده باشد گفتار او

خطبه 103-پيامبر و فضيلت خويش

و از خطبه ايست مر آن حضرت را و به تحقيق گذشته آنچه خدا اختيار كرده شده است از آن به خلاف اين روايت اما پس از حمد و صلوات پس به درستيكه خداى سبحان برانگيخت محمد را در حالتيكه نبود هيچ يك از عرب كه خواند كتاب آسمانى را و نه كه دعوى كند نبوت را و نه وحى را از جانب خدا پس كارزار كرده ...

بامداد كسانيكه اطاعت كردند او را با كسانى كه نافرمانى كردند او را ميراند مردمان را به جانب رستگارى ايشان و پيشى ميگرفت بر ايشان بر ساعت موت كه نازل شود بر ايشان در حالتيكه حسرت ميخورد و مى ايستاد شكسته و پريشان و مانده شده در پند و زجر پس ...

ثابت قدم ...

تا اينكه ميرسانيد هر يك از ايشان را به مقصدشان مگر ...

كه هيچ خير در او نبود تا آنكه نمود به ايشان راه نجاتشان را از عذاب و جاى داد ايشان را در مقام خودشان كه دين اسلامست پس داير شد ...

و راست شد نيزه كج ايشان كه در حوادث روزگار كج شده و سوگند به خدا كه من بودم از دنباله آن لشگر تا آنكه بازگشتند به تمامى ...

و منتظم شدند در موضع كشيدن خودشان كه آن اسلامست و ضعيف نشدم و نترسيدم و خيانت نكردم و سستى ننمودم و به خدا سوگند كه ميشكافم باطل را تا آنكه بيرون بياورم حق را ا ز تهى گاه باطل و به تحقيق كه گذشت آن چه اختيار كرده شده بود از اين خطبه مگر كه يافتم من اين خطبه را در اين روايت برخلاف آنچه گذشت از زيادتى و كمى پس واجب گردانيد آن حال ثابت گردانيدن آن ...

دوم

خطبه 104-صفات پيامبر

و از خطبه آن حضرت است مردمان زمان جاهليت در بدحالى بودند تا برانگيخت خدا محمد را گواه بر امتان و مژده دهنده و بيم كننده بهترين خلايق بود در طفوليت و كريمترين ايشان بود در حالت كهولت پاكيزه ترين پاك كرده شدگان از روى خلق و عظيم و بخشنده ترين جماعتى كه باران عطا از ايشان ...

خواسته باشد بارانى از روى وحشت ...

پس شيرين نشد براى شما دنيا در لذتها و توانا نگشتيد از شير خوردن پستانهاى دنيا مگر پس از آنكه يافتيد دنيا را در حالتى كه در جولان بود مهار دولت آن مضطرب بود و متزلزل تنگ پالان نكبت آن به تحقيق كه گرديده بود حرام دنيا به نزد مردمان اشرار به منزله درخت كنار ...

بيخار و حلال دنيا بود دور و غير موجود و معدوم در عرصه روزگار و يافتيد دنيا را به خدا سوگند سايه اى كشيده تا وقت شمرده شده پس زمين از براى شما خاليست از مانع و دستهاى شما در آن گسترده شده است و دستهاى كشنده از شما بازداشته شده است و شمشيرهاى شما بر ايشان غالبست و شمشيرهاى ايشان از شما بازگرفته شده است بدان كه مر هر خون معصومى راخون خواهى هست و مر هر حقى را جويائى هست و به درستى كه طلب كننده قصاص در خونهالى ما همچو حكم كننده است در حق نفس خ ود و آن طالب و تاثر خداست كه عاجز نميگرداند او را كسى كه او سبحانه طلب كرد او را و فوت نميشود از او كسى كه گريخت از او پس سوگند ميخورم به خداى اى پسران اميه كه مغروريد به دنيا از پس اندك زمانى بشناسيد دولت دنيا را در دستهاى غير شما و در خانه دشمن شما بدانيد كه بيناترين ديده ها آن است كه نفوذ كند در كار خوب كه حق است نظر او آگاه باشيد كه شنواترين گوشها آن است كه نگاهدارد پند را و پذيرد آن را اى مردمان چراغ قبول نصيحت را برفروزيد از شعله چراغ پنددهنده پند گيرنده و بكشيد دلوآب ...

معرفت را از چشمه صافى كه صافى گردانيده شده از تيرگى شبهه باطله اى بندگان خدا ميل مكنيد به سوى نادانى خود و منقاد مشويد مر آرزوهاى خود را پس به درستيكه فرودآينده به اين منزل فرودآينده است بكنار رودخانه سيل برده افتاده كه نقل ميكند هلاكت را بر پشت خود از محل هلاكت به محل هلاكت به جهت انديشه فاسده اى كه پديد مى آورد آن را پس از انديشه فاسده مى خواهد بچسباند آن چيزى را كه به هم چسبيدن نشايد و نزديك ميگرداند چيزى را كه بهم نزديك نمى آيد پس بترسيد از خدا از آنكه شكايت كنيد به كسى كه نگريد بر خون شما و به كسى كه نشكند به فكر فاسد خود آنچه استوار كرده شده است از براى شما به درستى كه نيست بر امام مگر آن چه باز كرده شده است از امر پروردگار او رسانيدن آن به امر در پند دادنست و جهد نمودن در نصيحت و زنده گردانيدن مر سنت نبوى راست و بپا داشتن حدها بر مستحقان و بازگردانيدن نصيبها بر ا هل آن است پس پيشى گيريد به علم پيش از خشك شدن گياه آن و پيش از آن كه مشغول گرديده ...

به نفسهاى خود و بازدارد شما را از بيرون آوردن دانش از نزد اهل علم و بازداريد از كار زشت و بازايستيد از آن پس جزء اين نيست كه مامور شده ايد به نهى كردن پس از بازايستادن از آن

خطبه 105-وصف پيامبر و بيان دلاورى

و از خطبه آن حضرت است ستايش مر خداى را است كه پديد آورد دين اسلام را پس آسان ساخت راههاى آن را براى كسى كه وارد شد بر آن و غالب گردانيد ركهاى آن را بر كسى كه غلبگى جست بر ويرانى آن پس گردانيد اسلام را ايمنى از عذاب براى كسى كه درآويخت به آن و صلح نمود با كسى كه در آمد در آن و دليلى روشن براى كسى كه تكلم كرد به آن و گواه براى كسى كه به وسيله او با مردمان مخاصمت كرد و نور مر كسى را كه به او روشنى جست و فهم از براى كسى كه تعقل كرد مقاصد آن را و عقل و خرد براى كسى كه انديشه نمود و نشانه براى كسى كه بفراست دريافت و بينا گردانيدن آنكه دل در اوست و عبرت گرفتن مر كسى را كه پند گرفت و فيروزى مر كسى را كه تصديق كرد آنرا و اعتماد مر كسى را كه خود را بازگذاشت بحق و آسايش مر كسى ...

كردگار خود را به خدا و سپر مر كسى را كه صبر كرد پس اسلام روشنترين راههاست و واضح ترين باطنها در احكام آن تابان است راههاى آن درخشانست چراغهاى آن كه ائمه اند گراميست ميدان وسيع آن بلند است نهايت آن جمع كننده است اسبانى را كه پيشى ميگيرند به آن بزرگوارانند سواران آن كه مومنان صالحند ...

راه راست اسلام است و عملهاى شايسته نشانه آنست و مرگ آن به نهايت آنست و دنيا ميدان سعادت اوست و قيامت مكان اسبان ...

است و بهشت جاى پيشى گرفتن اوست و بعضى از آن خطبه در ذكر پيغمبر ماست اجتهاد و كوشش نمود در تبين دين تا برفروخت شعله نور دين را براى آتش فرا گيرنده و روشن گردانيد نشانه را پس آن حضرت امين است بر وحى تو و گواه تست در روز قيامت بر بندگان تو و برانگيخته تست از روى نعمت و رسول تست به حق از روى رحمت بار الها به بخشش براى او بهره وافر از عدل خودت و مزد ده او را به زيادتيها بهتر از فضل خودت بار خدايا بلند گردان بناى بناكنندگان بناى او را كه قواعد اسلام است و گرامى دار از نزد خودت ما حضر مهمانى او را و بلند گردان نزد خودت منزل جاودان او را و بده او را استعداد تمام براى كمال مرتبه و عطا كن او را رفعت و افزونى و حشر كن ما را در ميان گروه او در حالتيكه رسوا و خوار نباشيم و نه پشيمانان و نه از راه راست گردندگان و نه شكنندگان و نه گمراهان و نه فتنه افتادگان و نه گمراه كنندگان و به تحقيق گذشت اين كلام در آنچه پيش گذشت الا اينكه ما مكرر كرديم آن را اينجا به جهت آن چه در اين دو روايتست از اختلاف الفاظ بعضى ديگر از اين خطبه در خطاب آن حضرت است به اصحاب خود و به تحقيق كه رسيديد شما از نوازش حقتعالى مر شما را به منزلتى كه گرامى ميدارند به سبب آن منزلت پرستاران شما را و پيوند ميكنيد به سبب آن همسايگان شما و تعظيم ميكنند شما را كسى كه هيچ فضيلتى نيست مر شما را بر او هيچ نعمتى نيست مر شما را نزد او و ميترسد از شما كسى كه نميترسد از شما از روى گرفتن بقهر و غلبه و نه مر شما را بر او هست امارتى و به تحقيق كه مى بينيد شما عهدهاى خدا را شكسته و از هم گسسته پس در غضب نميشويد و حال آنكه شما از براى شكستن عهدهاى پدران خود ننگ ميداريد و بود امرهاى خدا كه بر شما ورود مى يافت و از شما پرتو صدور بر آن ميتافت و به سوى شما راجع ميشد پس جاى را ديد ستمگاران بنى اميه را از جاى خود و افكنديد به سوى ايشان مهارهاى خود را و سپر ديد كارهاى خدا را در دستهاى ايشان عمل ميكنند به شبهاى باطله و ميروند در شهوتهاى نفسانيه و به خدا سوگند كه اگر پراكنده كنند شما را در زير هر ستاره هرآينه جمع كند شما را خدا براى بدترين روزى كه براى ايشان است

خطبه 106-در يكى از ايام صفين

و از خطبه آن حضرتست مر او راست در بعضى روزهاى صفين و به تحقيق كه ديدم جولان كردن شما را ...

شما را از صفهاى خود جمع ميكردند و ميراندند شما را جفاكنندگان ارازل و زبونان ايشان و اعراب باديه نشين اهل شام و حال آنكه شما جوانان عربيد و بلنديهاى دماغ شرف و بينى پيش داشته شده و كوهان بزرگتر يعنى سادات عربيد و مقدم و بزرگ ايشان و به تحقيق كه شفا مييابيد و آوازهاى ...

در آخر كار كه جمع كنيد و برانيد ايشان را از مواضع خود همچنانكه راندند ايشان شما را از اماكن خود و زايل گردانيد همچنانكه دور كردند شما را از مواضع جدال از روى بريدن به شمشيرها و طعنه زدن ...

كه بر هم نشينند پيشينيان ...

رانده شده كه انداخته شوند از حوضهاى آب خوردن خود و دور كرده شوند به شتاب ...


بعضى ديگر از آن طبيبست حاذق كه كردنده است به طب خود به تحقيق كه استوار ساخته مرهمهاى خود را و گرم كرده آلتهاى داغ خود را مينهد طبيب حاذق ...

كه احتياج واقع ميشود به آن از دلهاى كور ادويه مفتحه فهم و از گوشهاى كر به دواهايى كه علم و حكمتست منطق است به ذكر خدا در پى رونده است به دواى خود در محلها بيخبرى و جايهاى سرگردانى كه قلوب جاهلانست روشنى نجسته اند به روشنيهاى حكمت و آتش نيفروخته اند به آتشزنهاى علمهاى درخشان پس ايشان در آن ظلمت و غفلت مانند چهار پايان چراكننده اند و مثل سنگهاى سخت سخت كه درك اشيا نميكنند به تحقيق كه باز شده است پوشيده ها براى اهل ديده هاى با بصيرت و روشن شده ميان راه حق براى خبط كننده گمراه و پيدا گشته ساعت قيامت از وجه خود نزد اهل عرفان و ظاهر شده علامت قيامت براى دريابنده آن به فراست چيست مرا كه مى بينم شما را كالبدها بى روحها بجهت غفلت و جانهاى بى جسمها و عبادت كنندگان بى صلاحيت جهه ريا و سمعه و تجارت كنندگان بى فوايد و سر خواب كنندگان بديده سر و حاضران بايمان و غايبان بعقول از انوار آثار و بينايان به صبر و كوران به بصيرت و شنوندگان به گوش كران به قبول موعظه و گويا بمقال و لال ما جوال اين علامت كه قائم شده است آن رايت بر مدار خود مراد اجتماع اهل نفاق است و پراكنده شده است آن علامت به شاخهاى خود در عالم كيل كند شما را ...

بصاع خود و شما را هلاك سازد فرو كوبد شما را به فراخى گام خود چون بيرونست از دايره دين و ملت ايستاده است بر محل ضلالت پس باقى نماند او را از شما به جز در ...

واپس مانده همچو دردى واپس مانده در ...

يك از طعام در آخر كار يا مثل خرد ريزه همچو خورد ريزه اسفار بمالد شما را را ...

ماليدن چرم و بكوبد شما را همچو كوبيدن كشت درويده و برگزيده شود مومن از ميان شما همچو برگزيدن مرغ دانه فربه را از ميان دانه لاغر به كجا ميبرد شما را روشهاى باطلم و متحير ميسازد شما را ظلمتهاى جهالت و فريب ميدهد شما را املهاى كاذبه و از كجا آورده ميشويد و كى بازگرديده ميشويد و مر هر اجلى را از آجال كتابيست نوشته شده نزد خدا و مر چيزى را كه غائبست پس بشنويد نصيحت از عالم ربانى خود و حاضر كنيد نزد او دلهاى خود را و بيدار شويد از خواب غفلت اگر آواز دهد شما را و بايد كه راست گويد مرشد قوم باهل خود آنچه شنوده از عالم ربانى و بايد جمع كند نزد آن عالم پريشانى خود را و بايد حاضر سازد ذهن خود را پس به تحقيق كه شكافته است براى شما كار دنيا را همچو شكافتن مهره كه التحام آن بفعل نمى آيد صمغ از درخت پس نزد اينحال كه وضوح يقينست در دين حق را فرا گرفت باطل مواضع فرا گرفتن خود را و سوار شد نادانى بر مركبهاى خود و بزرگ شدند از حد درگذشتگان از جاده حق و كم شدند رعايت كنندگان راه مستقيم شرع و حمله آورد روزگار مانند حمله آوردن درنده گزنده و آواز داد شتر نر باطل بعد از سكوت و خاموش شدند و دست برادرى گرفتند مردمان بر فضل ناشايست و دور شدند از يكديگر بر دين و دوستى نمودند با هم بر دروغ و دشمنى كردند با هم بر راستى پس چون باشد حال به اين منوال باشد فرزند سبب خشم پدر و باران در گرماى تابستان كفايت از قحطى ...

بسيار شوند لئيمان بسيار شدنى و كم شوند كريمان بسيار شدنى و باشند مردمان آن روزگار گرگان و پادشاهان را آن زمان درندگان و مردمان ميانه آن طعمه هاى ستمكاران و در دلشان آن مردگان و نقصان پذير راستى و بسيار شود دروغ و ناراستى و استعمال كرده شود دوستى به زبان و خلاف كنند مردان مردمان بدلها در آن زمان و بگردد فسقها نسب و اصل ايشان و پاكدامنى عجب و شگفت و پوشيده شود اسلام همچو پوشيدن ...

واژگونه پشت آن و به روى آورده شد.


خطبه 108-توانايى خداوند

و از خطبه حضرت است (ع) هر چيز فروتنى كننده است براى او سبحانه و هر چيز قائمست وجود او به او سبحانه توانگرى هر درويشى و ارجمندى هر خوار و حقير و توانايى هر عاجز و پناهگاه و محل فرياد رسيدن هر ستمم رسيده هر كه سخن كرد شنود گفتار او را و هر كه خاموش شد دانست ضمير او را و هر كه زيست بر اوست روزى او و هر كه مرد پس به سوى است بازگشت او نمى بيند تو را چشمها تا خبر دهد از تو بلكه هستى و بوده اى پيش از وصف كنندگان از آفريدگان تو نيافريد خلقان را ...

خود تا با آنها انس گيرى و عمل نخواسته از ايشان جهت سود خود پيشى نميگيرد به تو كسى كه خواسته او را و نرهيده كسى كه گرفته، تو او را و كم نميكند پادشاهى تو را هر كه نافرمانى كرد تو را و زياد نميكند تو را در پادشاهى تو كسى كه فرمانبرد تو را و بازنميدارد فرمان تو را كسى كه ناخشنود باشد به حكم تو و بى نياز را مى شود از تو هر كه رو گرداند از فرمان تو ...

نزد تو آشكار است و هر پنهانى نزد تو حاضر و هويدا است توئى دايم كه هيچ نيست تو را و توئى موضع نهايت آفريدگان كه هيچ گريزگاهى نيست ايشانرا از تو و توئى وعده گاه همه كه هيچ جاى رستگارى نيست از تو به سوى تو به دست قدرت ت وست موى پيشانى هر جنبنده اى و به سوى تست بازگشت هر مخلوقى تنزيه ميكنم تو را از هر عيبى چه بزرگست آن چه مى بينم از آفريدگان تو و چه كوچك است مخلوق عظيم تو در جنب توانائى تو و چه ترسناك است و با حول آن چه مى بينم از پادشاهى تو و چه حقير و خوار است اين در جنب آن چه غايب است از ما از سلطنت تو و چه فرا رسيده نعمتهاى تو در دنيا و چه صغير و كوچكست اين نعمتها در جنب نعمتهاى آخرت بعضى ديگر از خطبه در صفت ...

بعضى از فرشتگان آنهااند كه ساكن گردانيد ايشان را در آسمانى خود و پروا داشته ايشان را از زمين خود ...

داناترين آفريدگان تواند به ذات تو و ترسنده ترين خلايق نزديكترين خلقانند به تو ساكن نشده اند در پشتهاى پدران و نهاده نشده اند در رحمهاى مادران و آفريده نشده اند از آب نطفه بى مقدار و پراكنده نساخته ايشان را ...

و به درستيكه ايشان بر مكان رفيع اند از بارگاه تو و بر مرتبه ...

خودند نزد تو بر آرزوهاى ...

خودند در شان تو بر بسيارى طاعت خودند براى تو و بر كمى غفلت خودند از فرمان تو اگر معاينه ديدندى پايان آنچه پنهانست بر ايشان از معرفت تو هرآينه حقير شمردندى عملهاى خود هرآينه عيب كردندى بر نفسهاى خود در تقصير و هرآينه شناسدى آنكه ايشان نپرستيده اند تو را همچنان كه سزاوار پرستش تست و فرمان نبرده اند همچنانكه حق فرمان بردن تست منزه ميدانم تو را از هر نالايق در آن حال كه آفريننده مخلوقاتى باعتبار نيكوئى آزمايش تو نزد آفريدگان خود آفريده سرائى را مهيا ساخته در آن مهمانى را از مكان آشاميدن و محل خوردن و زنان حورالعين و خادمان در غرفه هاى و جويها و زراعتها و ميوه ها بعد از آن فرستادى خواننده اى را كه حضرت رسالتست كه ميخواند مردمان را ما ...

پس نه آن دعوت كننده را اجابت نمودند و در آنچه رغبت دادى رغبت كردند و نه به سوى آن چه آرزومند گردانيدى به آن آرزومند شدند رو آوردند بر مردار دنيا كه رسوا شدند به خوردن آن دنيا و آشتى كردند بر دوستى ...

بيمقدار و هر كه دوست داشت چيزى را از دنيا كور ساخت ديده بصيرت او را و بيمار گردانيد دل او را پس او نظر ميكند به ديده بيمار و مى شنود به گوش غير شنوا به تحقيق كه دريده و پراكنده كرده آرزوهاى دنيا عقل او را و ميرانيده است دنيا دل او را و شيفته ساخته محبت دنيا نفس او بر تحصيل امور دنيا پس طالب دنيا بنده است امر دنيا را و مر آنكسى كه در دست اوست چيزى از دنيا كه گرديد دنيا گرديد به سوى آن و هر كجا كه روى آورد روى آورد بر آن منزجر نميشود از خدا بزجز نماينده و پند نمى گيرد از ...

سبحانه به پنددهن ده و حال آنكه مى بيند گرفتار آن را بر فريب دنيا جائيكه نيست هيچ فسخ فريب آن و هيچ بازگشتى از آن چگونه فرود آيد به ايشان آن چه بودند نادان از آن از علامات موت و آمد به ايشان از فراق دنيا آن چه بودند ايمن از آن و آمدند از امر آخرت بر آنچه بودند كه وعده داده ميشدند پس وصف كرده شده نيست آنچه فرود آمد به ايشان از شدت موت جمع شد بر ايشان بيهوشى مرگ و پشيمانى فوت شدن پس سست شد از جهت سكرات موت بدنهاى ايشان و متغير شد از جهت آن رنگهاى ايشان پس افزون شد مرگ از روى درآمدن ...

پس جدائى واقع شد ميان هر يك از ايشان و ميان گو ...

باشى او و به درستى كه او ميان اهل خود مينگرد به ديده خود و ميشنود به گوش خود با آنكه هست بر صحت عقل خود و باقى بودن ادراك خود تفكر مى كند كه در چه چيز فانى عمر خود را كرد و به چه گذرانيد روزگار شادى خود را و بياد مى آورد مالهايى كه جمع كرده آن را آسان فرا گرفته در مواضع طلب آن و اخذ كرده آن را از جايها كه روشن كرده شده بود حليت آن و از جايهاى شبهه ناك آن به تحقيق كه لازم شد او را بديهاى عواقب جمع آن به اموال و مطلع شد بر فراق آن باقى ماند از براى آنان كه از پس مردن او باشند به نعمت گذرانند در آن و تمتع گيرند به آن پس باشد آن حال كه بى مشقت حاصل شده باشد از براى غير او و ...

گران كه ...

بر پشت او و آن مرد بسته شد گروهاى آن با آن اموال پس او گزد دست خود را از روى پشيمانى بر آنچه ظاهر شد او را نزد مرگ از امراد كه آن حرمانست و ترك رغبت كند در آن چه بود كه رغبت مينمود در آن در روزهاى عمر خود و آرزو كند كه كاشكى او آن كسى ميبود كه ميخواست خوشحالى او را در آن اموال و حسد ميبرد به او بر آن منال در آن وقت كه جمع كرده بود ان اموال را در حضور آن پس هميشه مرگ مبالغه كند در بدن او تا آنكه آميخته شود به زبان او و گوش او پس گردد در ميان اهل خود كه گويا نشود به زبان خود و نشنود به گوش خود و گرداند چشم خود را به نگريستن در رويهاى ايشان نبيند حركتهاى زبانهاى ايشان و نشنود بازگرديدن كلام ايشان را پس زياده گردد مرگ از روى چسبيدن به آن مرد پس بگيرد ديده او را همچنانكه اخذ كرده گوش او را و بيرون آيد روح از بدن او پس گردد مردار ميان كسانى خود رميده شوند اهل او از اطراف او و دورى جويند از نزديكى او موافقت نكند گرينده را و اجابت نكنند خواننده را پس بردارند او را تا به سوى موضع خط قبر او در زمين پس سپارند او را در آن لحد به عمل خودش و بريده شوند از از زيارت كردن او تا محلى كه برسد مدت مكتوبه مقرره او در قبر و برسد كار به اندازه هاى خود ولا حق گرداينده شود آخر مردمان به اول ايشان و بيايد از امر خدا آنچه اراده كرده باشد آن را از نو پديد آوردن خلقان ...

آسمان را و بشكافد آن را و حركت دهد زمين را و بجنباند آن را و پراكنده گرداند اجزاى آن را و بكوبد بعضى از آن را به بعضى از خوف عظمت خود و ترس ...

و قاهريت خود و بيرون آورد ...

در ...

زمين پس نو پديد كند ايشان را و جمع كند ايشان را پس از مستغرق ساختن اجزاى ايشان پس از آن تميز فرمايد ايشان را از براى آن چه اراده نموده باشد از سوال كردن بر ايشان از كردارها و از پوشيده هاى ...

و گرداند ايشان را به دو فرقه انعام فرمايد براى فريقى كه سزاوار بهشت باشند و انتقام كشد از گروه ديگر كه لايق دوزخ باشند پس اما اهل اطاعت ...

دهد ايشانرا بجوار رحمت خود و جاويد گرداند ايشان را در سرى اخور كه كوچ نكنند فرودآيندگان متغير نشود به ايشان حالى از احوال و نرسد ايشان را ترسها و درنيابد ايشان را بيماريها و پيش نيايد ايشان را خطرها و نفرستد ايشان را از جائى به جائى سفرها دانا اهل عصيان پيس فرود آورد و ايشان را در بدترين ...

دستهاى ايشان را به گردنها و پيوسته گرداند مويهاى پيشانهيا را به قدمها و بپوشاند ايشان را پيراهنهاى ...

جوشان و جامه هاى آتش سوزان در عذاب كه سخت باشد گرمى آن و در ميان درى كه به هم آورده باشند اندر را بر اهل آن و.. آتشى كه باشد آن را حرص تمام بر دوزخيان ...

و زبانه بلند شونده و آواز سخت هول آرنده كوچ نكند اقامت كننده آن و فديه ندهد گرفتار آن آتش و شكسته نشود ...

آتش نهايتى نباشد مر آن را پس فانى شود و غايتى نباشد مرا ...

(بعضى ديگر از آن خطبه در ياد آوردن نعت حضرت رسالت است) به تحقيق كه حقير داشت دنيا را و كوچك شمرد آن را و سهل انگاشت آن را و خوار گردانيد آن را ...

دانست كه بگردانيد آن را از او جهت برگزيدن و گسترانيد آن را براى غير او جهت خوار داشتن آن پس روى گردانيد از دنيا به دل خود و ميرانيد ياد ياد كردن آن را از نفس خود و دوست داشت آنكه غايب شود آرايش آن از ديده او تا فرا نگيرد از آن لباس آرايش را يا اميد بدارد در آن مقام كرد من را برسانيد از جانب پروردگار خود در حالى كه بيم كننده بود و خواند ايشان را به بهشت در حالتى كه مژده دهنده بود ما كه اهل بيتيم درخت نبويتم يعنى اولاد هاشميم و مواضع فرود آمدن پيغام و محل آمد شد فرشتگان و مواضع معدن دانش و چشمه هاى حكمتهاى شريعتيم يارى دهنده ما و دوست ما چشم دارد رحمت الهى را و دشمن ما و خصم ما انتظار مى برد قهر نامتناهى را و روايت كرده شده كه انتظار ميبرد لعنت خداى را

خطبه 109-اندرز به ياران

و از خطبه حضرتست در شرف ايمان به درستى كه بهترين چيزى كه نزديكى جويند به آن نزديكى جويندگان به سوى خداى سبحانه تصديق آن به وحدانيت او و به رسول او و كازار كردن در راه او پس به درستى كه جهاد بلندى اسلام است و كلمه لا اله الا الله خالص گردانيدن است از شرك پس به درستى كه آن كلمه فطرت اسلام است كه مردمان بر آن خلق شده و به پاى داشتن نماز است پس به درستيكه اقامه نماز ملت و شعار ايمانست و دادن زكات است پس به درستيكه زكات فرضى است واجب بر اهل ايمان و روزه ماه رمضانست پس به درستيكه روزه سپرييست از عذاب و حج خانه خدايست و عمره گرفتن به آن پس به درستيكه حج و عمره برطرف ميسازند درويشى را و ميشويند گناه را و پيوستگى است به خويشان پس به درستى كه صله رحم بسيارى در مالست و و موضع تاخير است در اجل و موجب زيادتى عمر و صدقه پنهانى است پس به درستيكه صدقه ميپوشاند گناه را و صدقه آشكار است پس به درستى كه آن دفع ميكند مردن بد را و كردن كارهاى نيكوست نيكوست پس به درستى كه آن نگاه ميدارد از مواضع افتادن در خوارى در رويد در ياد كردن خدا پس به درستى كه آن به نيكوترين ياد كردنست و رغبت كنيد در آن چه وعده داده است خدا پرهيزگار ان را پس به درستى كه وعده آن راست ترين وعده است اقتدا كنيد به راه راست پيغمبر خود و پس به درستى كه آن فاضلترين هدايتست و سنت نهيد به سنت پيغمبر پس به درستى كه آن راه نماينده ترين سنتهاست و تعليم گيريد قرآن را پس به درستيكه قرآن بهترين سخنست و فقيه شويد در قرآن پس به درستيكه آن بهار دلهاست و مرعذار دل اهل ايمان و شفا جوئيد به نور قرآن پس به درستى كه قرآن شفاى سينهاست و نيكو كنيد خواندن قرآن پس به درستى كه نافعترين قصه هاست پس به درستى كه داناى عمل كننده به غير علم خود همچو نادان سرگردان است كه به هوش نيايد از نادانى خود بلكه حجت بر او حجت بر جاهل بزرگتر است از ...

و ندامت مر او را لازم تر و او نزد خدا ملامت كرده شده

خطبه 110-در نكوهش دنيا

اما پس از حمد و صلوه پس به درستيكه من ميترسانم شما را از دنيا پس به درستيكه دنيا شيرينست در ذايقه و سبز است در باصره ...

كرده شده است به آرزوهاى نفس و دوستى و بشگفت آمده كه زيورهاى اندك و آراسته گشته به اميدهاى بى بنياد و آرايش يافته به فريب اهل جهالت دوام نمى يابد شادى آن و ايمن نتوان بود از درد و الم آن فريبنده است مضرت رساننده منع كننده مكركننده نيست شونده به سر آيند هلاك كننده خورنده به فريب اخذكننده در نميگذرد وقتى كه به نهايت رسيد به سوى آرزوى اهل رغبت در آن و اهل خوشنودى با آن از آنكه باشد همچنانكه فرموده حقتعالى كه دنيا همچو گياه رسته از آبى است كه فرو فرستاديم آن را از آسمان پس آميخته شد به آن آب گياه زمين و قوت گرفت پس بامداد كرد روز ديگر خشك گشته و درهم شكسته پراكنده كند آن را بادها و هست خدا بر همه چيزى توانا نيست مردى كه از متاع دنيا در سرور و شادى باشيد به جز كه در پى درآورد او را پس از آن شادى بگريه و زارى و نرسيد كسى از آسانى دنيا به شكمى مگر كه داد او را از دشوارى خود پشتى و تر نساخت كسى در دنيا باران نرم آسانى و خوشحالى مگر كه روان شد بر او باران بزرگ بليه و خوارى و سزاوار است چ ون بامداد كند از براى او داد ستاننده آنكه شبانگاه كند براى او ناخوش شمرنده و اگر باشد جانبى از دنيا بسيار خوش و شيرين تلخ گردد از آن جانب ديگر پس مريض شود به مرض هلاكت نرسيد هيچ مردى از خوشى عيش دنيا به رغبتى مگر كه در رسانيد به او از حوادث و مصايب خود رنجى و غمى و شبانگاه نكرد از دنيا در بال امنيتى و آسايشى به ...

صبح كرد بر پرهاى دراز ترس دنيا بسيار فريب دهنده آن چه ...

در اوست فنا ...

است. زوال پذيرنده كسى كه بر اوست هيچ چيزى نيست در چيزى از توشه هاى دنيا به جز پرهيزگارى هر كه اندك تصرف كند از دنيا بسيار خواهد از چيزى كه ايمن گرداند او را از اعمال صالحه و هر كه بسيار خواهد از آن و هلاك كند او را و زوال يابد از پس اندك زمانى از آن بسا اعتمادكننده به دنيا كه دردهند ساخت او را و بسا خداوند آرام گرفتنى به دنيا كه انداخت او را ...

و بسا خداوند بزرگى كه گردانيد او را خوار و بى مقدار و بسا خداوند تكبر كه بازگردانيد او را خوار و بى اعتبار سلطنت آن دوران كننده است گاهى ...

گاهى عمر و زندگانى آن مكدر است و آب خوش آن شوره است و شيرين آن تلخ و طعام آن زهر است و ريسمانهاى وصلت آن پوسيده است زنده آن پيش آمده به مرگ و ت ندرست آن به پيش آمد به بيمارى ملك دنيا ربوده شده است و بى ثبات و غالب آن مغلوب گشته و ناپايدار و مال بسيار آن نكبت رسيده است و همسايه آن ربوده شده است آيا نيستيد در مسكنهاى كسانى كه بودند پيش از شما در آن درازتر از وى عمرها و پاينده تر ...

ديار و دورتر از روى آرزوها و آماده تر از روى شمار و انبوه تر از روى لشگريان پرستيدند براى دنيا هر پرستيدنى و برگزيدند دنيا را هر برگزيدنى پس كوچ كردند از آن بى توشه رساننده به منزل و بى مركبى قطع كننده مراحل پس آيا رسيد به شما كه دنيا سخاوت ورزيدى براى اهل سلف نفسى را ...

خريدن يا يارى داد آنها را يارى دادنى يا احسان كرد مر ايشان را در ...

شديده از روى همراهى بلكه در رسانيد ايشان را ...

شديده و سست گردانيد ايشان را به سوراخهاى گوشها و جنبانيد ايشان را به حادثه ها و به خاك ماليد ايشان را رخسارهاى ايشان را و لگدكوب كرد ايشان را به دستها و پايها يارى داد بر ايشان گردش حوادث مرگ را پس به تحقيق كه ديديد شما تغير و ناشناسى دنيا را مر كسى را كه نزديكى ورزيد به دنيا و ...

بر آن تا وقتيكه كوچ كردند از آن به فراق ابدى كه بازنگردند به آن هرگز آيا توشه او ايشان را به جز گرسنگى يا فرود آورد ايشان را مگر جائى تنگ يا روشن گردانيد ايشان را به جز تاريكى ...

از پى درآورد ايشان را مگر پشيمانى آيا پس اين دنياى بى اعتبار را اختيا ر مى كنيد يا به سوى آن دل مى نهيد يا بر آن حريصيد و اميد داريد پس بد سرائيست دنيا از براى كسى كه متهم ندارد او را و دل ببندد در آن و نباشد در آن ترس از خطران پس بدانيد و حال آنكه شما ميدانيد به آنكه ترك كننده دنيايند و كوچ كننده ايد از آن و پند گيريد در آن به آنان كه گفتند كه كيست سختر از ما از روى توانائى برداشته شدند به سوى قبرهاى ايشان پس خوانده نشدند سواران و فرود آورده شدند و در قبور پس خوانده نشدند مهمانان يعنى اثر ايشان در دنيا نماند و گردانيده شد از براى ايشان از سنگ قبرها و از خاك كفنها و از استخوانهاى پوسيده همسايه ها و ايشان همسايگانند اجابت نميكنند خواننده را و بازنمى دارند ستم را و باكى ندارند از نوحه كردن اگر داده شدند باران شادى نگشتند و اگر رسيده شدند به قحط و تنگى نوميد نشدند جمع كرده شوند و حال آنكه منفردند و همسايگانند و حال آنكه دورند و نزديكانند و حال آنكه زيارت يكديگر نميكنيد و خويشانند حال آنكه خود را خويش نمى شمرند بردبارانند در حالتيكه بيرون رفته كينه هاى ايشان و نادانند در حالتى كه مرده است كينه ها و حسدهاى ايشان ترسيده نميشود در خوردن ايشان و اميد داشته نميشود ...

بدل كرده اند به ظ اهر زمين درون را و بفراخى تنگى را و به انس غريبى را و به نور تاريكى را پس آمدند به زمين همچنانكه مفارقت كردند از آن پاى برهنگان و تن برهنه گان به تحقيق كوچ كرده اند از دنيا به ...

خود به سوى زندگانى بسى دائمى و سراى باقى همچنانكه فرموده است او سبحانه همچنانكه در آغاز آفريديم خلقان را اعاده كنيم ايشان را دوم بار دين وعده ايست لازم بر ما به درستى كه ما كنندگانيم

خطبه 111-درباره ملك الموت

و از خطبه آن حضرت است ياد كرده است در آن ملك الموت ...

آيا درمى يابى او را هرگاه كه درآيد به منزلى آيا مى بينى او را گاهى كه فرا ميگيرد روح يكى را بلكه چگونه قبض ميكند روح بچه را در شكم مادرش آيا درمى آيد بر او از بعضى اجزاى مادر و روح يا روح يا آنكه و جان بچه اجابت ميكند او را به فرمان پروردگار او و يا آنكه ملك الموت ساكن است به آن چه ...

آن كسى كه عاجز است از وصف مخلوقى مثل اوست در امكان

خطبه 112-در نكوهش دنيا

و ميترسانم شما را از دنيا پس به درستى كه دنيا منزل بركندنست و نيست دنيا سرائيكه به فراغت خاطر ...

آب و گياه كند در آن به تحقيق كه آراسته شده است دنيا بفريب خود و فريب داده است باز ...

خود اين سرائيست كه خوار است بر آفريدگارش پس به هم آميخته است حلال آن به حرامش و مخلوط است آنچه خير است به شرش و زندگانى آن به مرگش و شيرينى آن به تلخى آن صفاى نكرده است خدا دنيا را براى دوستان خود و ...

نكرده آن را بر دشمنان خود خير دنيا اندك است و شر آن مهيا و حاضر و گرد آوردن دنيا فنا مى يابد و پادشاهى آن ...

ميشود آبادان آن خراب ميشود پس چه باشد نيكى سرائى كه شكسته ميشود شكسته شدن آن بناى بى اعتبارى و چه عمريست كه فانى مى شود فانى شدن توشه سفر و چيست نيكى روزگار كه منقطع ميشود چون منقطع شدن رفتار بگردانيد آن چه را فرض كرد خدا بر شما از جمله مطلوب خود در دنيا و طلب اعانت كنيد از ...

گزاردن حق او به او از آن چه خواسته است از شما و بشنوايند خواندن مرگ را به گوشهاى خود پيش از آنكه بخوانند شما را به آخرت به درستى كه بى رغبتان در دنيا ميگريد دلهاى ايشان از ترس آخرت و اگر چه خندانند به ظاهر حال و سختست اندوه ايشان و اگر چه شادانند در نظر و ...

دشمن داشتن ايشان نفسهاى خود را و اگر چه مردمان آرزوبرند بر نيكوئى حال او به تحقيق كه غايبست از دلهاى شما ياد كردن ...

عمرها و حاضر گشته شما را آرزوهاى كاذبه دنيا پس گشته است دنيا مالك تر به شما از آخرت و دنيا برنده تر است و به خود كشنده تر شما را از سراى عقبى و جز اين نيست شما برادرانيد يكديگر را بر دين خدا به خدا سوگند كه تفرقه نينداخت ميانه شما به جز ناپاكى سترها و بدى ضميرها و انديشه ها و بارگران يكديگر را برنميداريد و نصيحت نميكنيد يكديگر را و نمى بخشيد مايحتاج يكديگر را و دوستى نميكنيد به يكديگر در راه خدا چيست مر شما را كه شاد ميشويد اندكى از دنيا كه درميابيد آن را به رنج و اندوهناك نميگرداند شما را بسيارى از ثواب عقبى كه محروم ميشويد از آن و بى آرام ميكند شما را اندكى از متاع دنيا هنگاميكه فوت ميشود شما را تا كه ظاهر ميشود اثر آن در رويهاى شما و كمى صبر شما از آنچه گم شده است از دنيا از شما گويا دنيا سراى اقامت شماست و گوئيا برخوردارى دنيا هميشه ثابتس ت بر شما و بازنميدارد يكى از شما را كه رو آورد به برادر خود به آنچه ميترسد كه بوى رسد از عيب او مگر ترس آن كه پيش آيد او را بمانند آن گفتار دوستى خالص ميورزيد با يكديگر بر ترك ثواب آن سراى كه باقيست و دوستى متاع دنيا و گرديده است دين يكى از شما آن چه به يكبار ...

بر زبان كار كسى كه فارغ شده باشد از كردار خود و فراهم آورده باشد خوشنودى مولاى خود

خطبه 113-در اندرز به مردم

و از خطبه آن حضرت است (ع) سپاس مر خداى را كه پيوند دهنده است حمد را به نعمتهاى خود و نعمتها را به شكر حمد ميكنيم بر نعمتهاى او همچنانكه حمد ميكنيم بر بلاى او چه بلاى مستلزم ثواب اخرويست يارى ميجوئيم از او بر اين نفسهاى كاهل دير حركت از آن چه مامور شده به آن و شتابنده اند بسوى چيزى كه منهى شده از آن و آمرزش مى طلبيم از آنچه احاطه كرده و وارسيده به او دانش او و به شمار درآورده آن را كتاب او كه لوح محفوظ است دانشى كه نيست كوتاه و غير محيط و كتابى كه متروك نيست از صغاير و كباير و ايمان آريم به او مانند ايمان كسى كه بيند غيبها را بعين اليقين و واقف باشد بر چيزى كه وعده داده شده از احوال عقبى ايمانى كه نيست گرداند اخلاص و پاكيزگى آن شرك را و يقين او شك را و گواهى ميدهيم كه نيست هيچ خدائى مگر خداى به حق در حالتيكه يكتاست نيست شريكى مر او را و آنكه محمد بنده اوست و فرستاده او و گواهى كه بالا ميبرند گفتار را و رفع ميكنند كردار را به ...

قبول سبك نميشود ترازوى اعمال كه نهاده شده باشند اين هر دو شهادت در آن و گران ...

عمل كه برداشته شوند هر دو شهادت از آن وصيت ميكنم شما را اى بندگان خدا به پرهيزگارى خداى كه آن توشه آخرتست و به آنست بازگشتن به خدا آن توشه ايست رساننده به مقصود و پناهيست رهاننده از عذاب خواند به آن تقوى شنواننده ترين خواننده و نگهداشت آن را پس شنوايند خواننده آن و فيروزى يافت نگاهدارنده آن اى بندگان خدا به درستيكه ترسگارى از خدا بازميدارد دوستان خدا را از مواضع حرام او و لازم ميگرداند دلهاى ايشان را بترس و بيم آن تا كه بيدار ميگرداند آن ترس شبهاى ايشان را به عبادت و تشنه ميسازد ايشان را روزهاى گرم ايشان به روزه داشتن پس فرا ميگيرند آسايش آخرت كه به رنج كشيدن و سيرابى به تشنگى و نزديك ميشمارند اجل را پس ميشتابند به كردار و دروغ ميدارند آرزوهاى دنيا را پس ملاحظه ميكنند اجل خود را در اين سرا پس به درستى كه دنيا سراى فانى شدن است و رنج كشيدن و محل تغير و عبرت گرفتن پس از جمله فناى دنياست آنكه روزگار بزه كننده است كمان خود را خطا نميكند تيرهاى او و دوا كرده نميشود جراحتهاى او مى اندازد زنده را به مرگ و تندرست را بيمارى و رستگار را به هلاكت خورنده است كه سيرى ندارد و آشامنده ايست كه سيراب نميشود واز جمله رنج دنيا آن است كه مرد جمع ميكند آن چه خود نميخورد و عمارت ميكند آن چه خود ساكن نميشود بعد از آن بيرون ميرود از آن به سوى خدا نه مالى برداشته و نه بنائى نقل كرده و از جمله تغير دنياست آنكه تو مى بينى فقيرى را كه همه كس را بر حال او رحم نمايد غبطه برده و آن فقر به غنا مبدل گشته و غبطه برده و فقير و عاجز شده نيست آن حال به جز توانگرى خوارى پذيرفته و سختى فرود آينده و از جمله عبرتهاى دنياست كه مرد نزديك ميشود بر آرزوى خود پس جدا ميكند حاضر شدن اجل او پس نه آرزو دريافته ميشود در آن حال و نه اميدوار ميگذارند او را پس سبحان الله چه چيزى عجيب سبب غرور گردانيده و شادى دنيا را و تشنه ساخته سيرابى آن را در آخرت و چه چيز عجيب جا پشت گردانيده سايه.. نيامده بازگردانيده ميشود و نه گذشته برگشته ميشود پس سبحان الله چه چيز عجيب و غريب نزديك گردانيده زنده را از مرده به جهت رسيدن او به آن و چه دور گردانيده مرده را از زنده به جهت بريده شدن مرده از زنده به درستيكه نيست چيزى بدتر از شر دنيا به جز عذاب خداوند و نيست چيزى بهتر از چيز دنيا مگر ثواب حقتعالى و هر چيز از دنيا شنيدن آن بزرگتر است از ديدن آن و هر چيزى از آخرت ديدن آن بزرگتر است از شنودن آن پس بايد كه كافى باشد شما را از ديدن و شنودن و از غايب بودن جز دادن آن و بدانيد كه آن چه كم شده است از دنيا و زياد شده است از ثواب آخرت بهتر است از آن چه فرض شده است از آخرت و زياده گشته در دنيا پس بسا از كم شده كه سودمند است بسا از زياده كه زيان زده است به درستى كه آن چه ...

شده ايد به آن از امور فراخ تر است از آن چه نهى كرده شده ايد از آن و آن چه حلال گردانيده شده است از براى شما كه آنچه حرام شده است به شما پس واگذاريد آن چه اندكست از براى آن چه بسيار است و آن چه تتنگست براى آن چه گشاده است ضمان كرده شده است براى شما روزى و مامور شده ايد به عمل پس بايد نباشد آنچه ضمان كرده شده است براى شما روزى شماست طلب كردن آن به شما اولى است از آن چه فرض كرده شده بر شما عمل آن با آنكه سوگند به خدا كه پيش آمده است شما را شك در ضمان روزى مدخول شده است يقين تا به مرتبه اى كه گوئيا آنچه ضمان كرده شده است براى شما به ب ه تحقيق كه فرض كرده شده است بر شما و گويا آن چه فرض كرده شده بر شما انداخته انداز گردن شما پس بشتابيد به كردار پسنديده و بترسيد از ناگاه رسيدن اجل پس به درستيكه اميد نيست از بازداشتن عمر آن چه اميد است از بازگشتن رزق و روزى اميد هست فردا فراوانى آن و آن چه فوت گشته و ...

از زندگانى اميد نيست امروز بازگشتن آن اميدوارى پاينده است كه روز فرداست و نوميدى با زمان گذشته است پس بپرهيزيد از خدا حق ...

چنانچه سزاوار رستگارى ...

است و بميرد مگر در حالتيكه باشد مسلمان

خطبه 114-در طلب باران

و از خطبه آن حضرت است در باران خواستن بار خدايا به تحقيق شكافته شد از خشكى كوههاى ما و گردآلود شد زمين ما و بسيار تشنه شده چهارپايان ما و سرگردان شدند در جاهاى خوابيدن خود و ناله بلند ...

همچو زنان بچه مرده بر فرزندان خود و ملول گشتند و تنگ دل شدند تردد كردن در چراگاه هاى خود و آرزومند شدند به سوى مواضع فرود آمدن ...

بار خدايا پس رحم كن بر ناله ناله كنندگان و آرزومندى آرزومند شده گان بار خدايا پس رحم كن بر سرگشتگى ايشان در مواضع رفتن ايشان و بر ناله ايشان در جايهاى درآمدن ايشان بار خدايا بيرون آمده ايم به سوى تو در حينى كه مخلوط شد و درآميخت بر ما شتران لاغر قحط سال و لگدكوب شديم به زير دست و پاى آنها و وعده خلاف كرد ما را ابرهايى كه اميدوار بود باران آنها پس تو اميد داشته شده مر اندوهگين را و رساننده به مطلوب مر التماس كننده را ميخوانيم تو را هنگامى كه نوميد شدند مردمان و ممنوع شدند از باريدن ابرها و هلاك ...

آنكه نگيرى ما را به كردارهاى ما مواخذ نكنى ما را به گناهان ما بار خدايا پراكنده كن بر ما رحمت خود را به باران سخت ريزان و بهار بسيار باران و گياه به عجب آرنده باران ريزى گه زنده سازى به آ ن آنچه مرده و بازگردانى به آن آنچه فوت گشته بار الها آب ده ما را آب دادنى از نزد خود كه زنده سازنده باشد زمين سيراب گرداننده تمام رسيده به همه وارسنده خوش آينده را بركت كرده شده گوارنده بسيار حاصل آورنده نموكنندگان گياه آن نمو ...

تر و تازه برگ آن كه بردارى با آن گياه و قوت دهى عاجز و ذليل را از بندگان خود و زنده كنى به آن مرده را از شهرهاى خود بار خدايا آب ده ما را آب دادنى از نزد خود كه پرگياه شود آب زمينهاى بلند ما و روان شود به آن زمينهاى نشيب ما و به فراخ سالى درآيد به سبب آن جوانب و اطراف ما و روى آورد و نمو كند به سبب آن ميوه هاى ما و زندگانى كنند به آن چهارپايان ما و نمناك كردند به آن جمع كه دورند از ما و در جوانب زمين مسكن دارند و يارى خواهند به آن زمينهاى بلند ما از بركتهاى خودت كه به همه وارسنده است و بخششهاى خودت كه بسيار است بر خلقانت كه محتاجند و بى توشه و حيوانات وحشى خودت كه فرو گذاشته شده اند و ناتوان بار الها فرو فرست بر ما باران تركننده بارنده بسيار ريزان كه دفع كند باران درشت قطره از آن درشت قطره ديگر را و از جا برانگيزاند و دفع كند قطره هايى از آن قطره هاى ديگر را در حالتى كه ...

برق درخش ان آن و تاريك بى آب نباشد ابر پهن شده آن در كنارهاى آسمان و نباشد پاره هاى كوچك ابر سفيد ...

ترنم باران آن تا كه فراخ سالى يابد به جهت بسيارى گياه هاى آن قحط يابندگان و زنده كرده ميشوند به بركت آن قحط يافتگان ...

فرو ميفرستاد باران را از پس آنكه نوميد ميشوند خلقان و پراكنده ميسازى رحمت خود را و توئى ناصر مومنان و ستوده شد به صف كمال اين بيان كردن همه چيزيست در اين خطبه از لغتهاى غريبه و كلمات مشكله آن چه فرموده آن حضرت كه انصاحت جبالنا به اين معنى است كه شكافته شد از كوهها از خشكى سال ميگويد عرب انصاح الثوب چون شكافته شود جامه و نيز مى گويند انصاح النبت و صاح و صوح وقتيكه خشك شود گياه و به حد يبوست رسد و گفتار حضرت كه هامت دوابنا به اين معنى است كه تشنه شدند چهارپايان و هيام به معنى عطش است و گفتار او كه حدابير السنين جمع حد بار است و آن شتريست كه لاغر كرده باشد آن را كثرت رفتار پس تشبيه فرموده به ناقه لاغر سالى را كه فاش شده باشد در آن قحطى گفته است ذوالرمه شاعر شترانيد كه لاغر شده اند از سير راه از هم جدا نميشوند مگر در خوابگاه در حالتى كه گرسنگى يا انداخته ميشوند در شهرهاى كه خاليست از آب و گياه، و گفتار آن حضرت است و لاقزع ربابها قزع قطعه ها كوچك پراكنده است از ابر و آن چه كه فرموده است و لا شفان ذهابها پس به تحقيق كه تقدير آن چنين است كه و لا ذات شفان به تقدير مضاف يعنى خداوند باد و شفان باد خنك است و ذهاب بمعنى باران نرمست پس انداخته است آن حضرت ذات را به جهت آنكه عالم است شنونده آن كلام ...


خطبه 115-در اندرز به ياران

و از خطبه آن حضرت است فرستاد حضرت عزت حضرت رسالت را در حالتى كه خواننده بود مردمان را به راه راست و گواه بر اطاعت خلقان پس رسانيد پيغامهاى پروردگار خود را بى سستى و تقصيركننده نبود در آن و كارزار كرد در راه خدا با دشمنان او كه سست نشد در آن و به تقصير عذر نياورد در كارزار او و پيشواى كسيست كه پرهيزكارى كرد و بينا كسى است كه روى به راه راست آورد و در بعضى ديگر از اين خطبه و اگر بدانيد آن چه من ميدانم آن چه در نور ديده شده است از شما و پوشيده عيب آن از رفتن ...

آن هنگام بيرون رويد به سوى به اطراف و جوانب عالم گريه كنيد بر كردارهاى خود و بزنيد بر نفسهاى خود يعنى دستها را بر سينه و روى خود زنيد و هرآينه واگذاريد مالهاى خود را كه نگهبانى نباشد مر آن را و جانشينى نباشد بر خط آن و غمگين نسازد هر مردى را از شما نفس او كه اصلا التفات نكند به غير خود و به جهت مشغولى او به كار خود وليكن شما فراموش گرديد چيزى را كه پند داده شديد به آن و ايمن گشتيد از آن چه ترسانيده شده ايد پس سرگشته شد از شما انديشه شما و پراكنده شده بر شما كار شما هرآينه دوست دارم كه خدا جدائى افكند ميان من و ميان شما و دررساند مرا به كسى كه او سزاوارتر است به من از شما و آنها اصحاب حضرت بودند آن گروه به خدا سوگند كه خداوندان راههاى خجسته بودند و اهل دانش و مواضع رجحان حلم سخن گويندگان به راستى ترك كنندگان ستم و گمراهى گذشتند در حالتى كه اقدام نموده بودند بر طريقه خدا و شتافته بودند بر محجه بيضا و طريق واضح پس فيروزى يافتند به عقبى كه دار بقاست و به كراهت نيكو بدانيد به خدا سوگند كه البته مسلط شود بر شما پسر ثقيف يعنى حجاج بن يوسف كشنده باشد جامه را به زمين به واسطه تكبر ميل كننده ...

بخورد همه سبزه شما را و بگذارد پيه شما را به جور و لاغر سازد شما را به ظلم حديث و ذحه اى پدر وذحه و الوذحه خنفساء و وذحه جعل ماده است و اين گفتار اشارت فرموده به سوى حجاج و مر حجاج را با جعل ماده سخنيست كه نيست اينجا موضع ياد كردن آن

خطبه 116-موعظه ياران

(و از سخن آن حضرت است در مذمت اصحاب فرموده) پس هيچ مالهاى دنيا را بذل نكرديد براى كسى كه روزى گردانيد آن را و آن را در راه او صرف نكرديد جانها را در مخاطره نيفكنديد براى كسى كه آفريد آن را خدا بر جميع بندگان او گرامى نميداريد خداى را در پرستش او پس عبرت گيريد به فرود آمدن شما در منزلهاى كسانى كه بودند پيش از شما و بريده شدن شما از اصل برادران خود

خطبه 117-ستودن ياران خود

شما يارى دهندگانيد به راه راست و برادران يكديگريد در دين و سپرهائيد در روز سختى و باطل ...

نزد مردمان به مدد شما ميزنم پشت گرداننده را از ايمان و اميدوارم رغبت رواآورنده را پس يارى دهيد مرا به نيكوخواهى كه خاليست از عيب وارسته از شك پس به خدا سوگند كه من بهترين مردمانم به خيرخواهى مردمان

خطبه 118-تحريض مردم به جهاد

اين كلام را فرمود كه جمع كرده بود مردمان را و ترغيب ميفرمود آنها را بر كارزار پس ايشان ساكت شدند زمان دراز پس فرمود آن حضرت كه چيست شما را آيا شما را گنگ ساخته اند پس گفتند گروهى از ايشان كه اى اميرمومنان اگر سير ميكنى سير ميكنيم با تو پس فرمود كه چيست شما را كه راست گرديده نشده ايد براى راه راست و راه نموده نشديد به ميانه راه مستقيم آيا در مانند اين كار سزاوار است مرا كه بيرون روم به كار زار جز اين نيست كه بيرون ...

اين كارزار مردى كه از آن كسى باشد كه پسندم او را از دليران شما و خداوندان قوت شما در ...

و سزاوار نيست مرا كه ترك كنيم لشگر و شهرها را و بيت المال مسلمانان را و خراج گرفتن زمين را و حكم كردن را در ميان مسلمانان و نظر كردن در حقهاى طلب كنندگان پس از آن بيرون آيم در لشگرى كه از ...

لشگر ديگر را جنبش نمايم همچو جنبش نمودن تير بى پر در جعبه فراخ و جز اين نيست كه من قطب ...

آسيايم كه ميگردد آن آسيا و من در جاى خود استوارم پس هنگاميكه جدا شوم از آن متحير شوند از آن آسيا و مضطرب گردد پوست آن كه به ...

جهت نگاهداشت آرد است اين خروج عساكر ضعيفه به خدا سوگند كه فكرى بد است و به خدا سوگند اگر نبودى ...

شدن نزد رسيدن من بدشمن اگر مقدار باشد براى من ملاقات دشمن هرآينه نزديك ميگردانيدم ركاب خود را پس ...

ميكردم از شما پس طلب نميكرد از شما مادام كه اختلاف دارند جنوب و يا از جانب شمال

خطبه 119-بيان فضيلتهاى خود

و از كلام آن حضرت است به خدا سوگند كه من دانسته ام رسانيدن پيغامهاى خدا را و تمام كردن وعده ها را و تمام حكمها را از تفسير قرآن و نزد ماست كه اهل بيت پيغمبريم بابهاى حكمتها و حكمها و روشنى حكم دين خدا بدانيد كه قوانين و قواعد دين نگينيست چه غايب آن منتهى است به معلم علم لدنى و راههاى ميانه دين راهست و هر كه فرا گرفت راههاى ...

و هر كه بازايستاد از آن گمراه شد و پشيمان عمل كنيد براى روزى كه ذخيره كرده ميشود براى آن روز ذخيره ها و به ظهور ...

احوال نيات و كسى را كه نفع ندهد عقل او كه حاضر است نزد او عقل ...

در وقت ممات عاجزتر است و عقل ...

از آتش كه حرارت آن سخن است و ته آن دور است و دراز و زيور آن آهنست و شراب آن چرك و ...

بدانيد كه زبان شايسته كه بگرداند آن را خدا براى مرد در ميان مردمان به ذكر جميل بهتر است مر او را از مال كه ميراث گيرد آن را كسى كه ستايش نكند

خطبه 120-درحكميت

در وقتيكه برخاست مردى از صحابه هاى او پس گفت نهى كردى ما را از حكومت ...

بعد از آن امر كردى ما را با آن پس نميدانيم كه كدام از اين دو امر و نهى صوابتر است پس بر هم زد اميرمومنان يكى از دو دست خود را بر دست ديگر پس گفت اين گفتار شما جزاى آن كسيست كه ترك كند به سبب گفتار جمله آنچه استوار ساخته از راى و فكر و بدانيد به خدا كه اگر من هنگاميكه امر كردم شما را به آن چه فرمودم شما را به آن از محاربه حمل ميكردم شما را به فعلى كه كرده نفس شما بوده كه محاربه است آن مكروهيكه ميگرداند خداى در آن خير را كه نفر است پس اگر استقامت ورزيد ...

هدايت ميكردم شما را و اگر كجى مينموديد راست ميساختم شما را و اگر بازميزديد به دست مى آوردم شما را هرآينه ميبود ...

ميكردم كار را و ...

ميبردم مى خواهم كه مداوا كنم و شما دردمنديد همچون بيرون آرنده خار از تن به معاونت خار و حال آنكه آن بيرون آرنده ميداند كه ميل خار به خار است بار خدايا ملول شدند طبيبان اين درد سخت جانكاه و كلال يافتند كشندگان آب بر ريسمانهاى چاه كجايند آن گروهى كه خوانده شدند به سوى اسلام پس پذيرفتند آن را و خواندند قرآن را پس محكوم كرد عمل به آن را و برانگيخ ته شدند به كارزار پس متفرق ساختند شتران ...

و ربودند شمشيرها از غلافهاى آن و گرفتند به اطراف زمين دسته دسته جماعه جماعه و صفى پس از صفى بعضى هلاك شدند و پاره اى نجات يافتند و مژده داده نميشدند به اهل حيات و تعزيت كرده نميشدند از كشته شدگان تباه چشمان بودند از گريه بيشمار لاغرشكمان از روزه داشتن بسيار پژمرده لبان از بسيارى دعا زردرنگان از بيخوابى بر رويهاى ايشان نشسته بود غبارهاى فروتنان آن گروه برادران منند كه روندگانند به راه جنان پس سزاوار است ما را كه تشنه بشويم به سوى آب زلال وصال ايشان و بگزيم دستهاى خود را بر فراق ايشان از سوزش به درستيكه شيطان نيكو آسان ميگرداند ...

زيرا شما راههاى خود را و ميخواهد كه بگشايد از دين شما گرهى بعد از گمراهى و ...

شمار ...

جمعيت جدائى را و به جدائى فتنه را پس روى بگردانيد از وسوسه و افساد او و از دميدن او در نفسهاى شما و قبول كنيد نصيحت را از كسى كه به هديت فرستاد نصيحت را به سوى شما و ببنديد آن نصيحت را بر نفسهاى خود

خطبه 121-خطاب به خوارج

اين كلام حضرت است كه گفته است آن را با خارجيان در حينى كه بيرون رفته بود به سوى لشگر ايشان و ايشان اقامت كنندگان بودند ...

حكومت از آن حضرت پس فرمود كه آيا همه شما حاضر بوديد با ما در صفين پس گفتيد ...

بعضى از ما كسانيند كه حاضر بودند و بعضى از ما جمعى اند كه حاضر نميشد فرمود پس جدا شويد از همديگر به و فرقه پس به انديشه كسانى كه حاضر بودند در صفين يك گروه و آنها كه حاضر نبوده اند آن جا گروهى ديگر تا سخن كنم به هر كدام از شما به كلامى كه مقتصاى عقل او باشد و ندا كرد مردمان را پس فرمود بازايستيد و خاموش شويد از سخن كردن و گوش كنيد امر گفتار مرا ...

آوريد ...

به دلهاى خودتان به سوى گفتار من پس هر كه را كه بخوانيم او را به گواهى پس بايد كه قايل شود به دانش خود را نگو.. پس سخن كه ...

به سخن دراز از جمله آن سخن آنكه فرمود آيا نگفتيد در نزد بلند كردن ايشان مصحفها را از روى حيله و تباه كارى و مكارى و فريفتن به روباه بازى كه ايشان برادران مايند و اهل خواندن ما بضيافت و انواع رعايت طلب فسخ بيعت كرده اند از ما و راحت جسته اند به سوى كتاب خدا پس راى صواب قبول كردن رائيست كه از ايشان صادر شده و غم وابردن از ايشان كه متوسلند به كلام خدا پس گفتم مر شما را كه اين كاريست كه ظاهر او ايمانست و اندرون آن ظلم است و كين و اول آن رحمتست و آخر آن پشيمانى پس بايستيد بر كار خود كه كارزار است و لازم شويد به روش خود كه اهتمام به جهاد است و بگزيد بر كار جهاد بر دندانهاى پيش خود و التفات مكنيد به سوى بانك كننده كه فرياد كند كه معاويه و عمروعاص باشند اگر اجابت كرده شود كه مروان تابع او شوند گمراه گرداند مجيب خود را و اگر ترك كرده شود خوار گردد پس به تحقيق كه بوديم با رسول خدا در حالتيكه كشتن داير بود ميان پدران و پسران و برادران و خويشان پس زياد نكرديم بر هر محنتى و بليتى كه ميرسيد به ما از ممر كارزار مگر ايمان به خدا و گذشتن بر راه درست و گردن نهادن براى فرمان پروردگار و شكيبائى بر سوزش جراحتهاى بسيار وليكن اكنون ...

كه منتقل شده ايم از آن حالت كه كارزار با آنها ...

بود كه كارزار كنيم با برادران خود در اسلام بر آنچه داخل شده است در اسلام از گمراهى و رو آوردن به كجى و مانند شدن حق به باطل و ...

را گردانيدن از ظاهر به باطن پس چون طمع كردم در خصلتى يعنى تحكيم كه جمع كند ...

به آن پراكندگى ما را و نزديك شويم به سبب آن به يكديگر بنا ى ماندن الفت در آن چه ميان ماست رغبت كنيم در آن خصلت و بازايستيم از آن چه غير آن صفتست

خطبه 122-هنگام نبرد صفين

و از حضرت است اين كلام كه اصحاب را فرموده در وقت جنگ و هر مردى از شما كه احساس كند از نفس خود به ثبات قلب بى آرام و رفع فزع از خود نزد رسيدن بدشمن را بيند از برادران خود در بد دلى و ترس را پس بايد كه رفع كند از برادر خود به مزيت شجاعت خود آن شجاعتى كه تفضيل كرده شده است به آن بر برادر خود، همچنانكه دفع ميكند از نفس خود پس اگر بخواهد خدا هرآينه ميگردانيدى. او را در شجاعت خود مانند خود به درستى كه مرگ طلب كننده است شتابان فوت نمى كند كسى را كه متوطن است در مكان و عاجز نميگرداند آن را ...

گرامى ترين مرگ كشته شدنست و به حق آنكه جان پسر ابوطالب به دست قدرت اوست كه هرآينه هزار ضربت به شمشير خوردن آسانتر است از مردن بر بستر

خطبه 123-در سرزنش اصحاب خود

(اين كلام حضرت است) و گوئيا من مينگرم به سوى شما كه آواز ميكنيد در ازدحام كردن به هزيمت و فرار همچو آواز پوستهاى سوسمار فرا نمى گيريد حقى را و منع نمى كنيد ستمى را از ستمكار به تحقيق كه رها كرده شده ايد با طريق آخرت پس رستگارى مر كسى راست كه افكنده است خود را در آن و هلاكت مر كسى راست كه بازايستاده است از آن راه

خطبه 124-تعليم ياران در كار جنگ

(اين كلام حضرت است در ترغيب اصحاب خود) در ترغيب اصحاب خود بر كارزار پس پيش داريد زره دار را و در پس داريد بى زره را و بگزيد بر دندانها يعنى دندان را بر دندان نهيد در لزوم حرب پس به درستيكه ثابت قدم بودن در حرب بازدارنده تر است شمشيرها را از فرق دليران و پيچيده شويد در ...

يعنى توجه كنيد به هر طرفى كه نيزه ميرانيد پس به درستيكه آن پيچيدن حركت كننده موجب زيادتى ثبات دل بى آرام است و ...

و ساكن گرداننده تر است مر دلها را از اضطراب و فرو ميرانيد آوازها را پس به درستى كه آن سستى آواز راننده تر است بد دلى را و ملاحظه كنيد علم را پس مگردانيد آن را و خالى نگذاريد آن را و مگردانيد آن را به جز به دستهاى دليران خود و مگر به بازدارندگان بى غيرتى را از شما پس به درستى كه صبركنندگان بر فرود آمدن كارهاى سخت كه ثابت شده است در قدر ايشان آنانند كه گرد برمى آيند به عملهاى خود و احاطه ميكنند آنها را از دو جانب آن و از پس آن و از پيش آن و واپس نميروند از آن علم تا تسليم كنند آن را ...

و پيشى نميجويند بر آن تا تنها بگذارند آنرا و كفايت ميكند مرد كار همسر خود را در كارزار و مواسات ...

خود را به نفس خود در دفع ضرر ..

. و فرو نميگذارد همسر خود را كه خصم است به برادر خود تا جمع آيد بر همسر او و همسر ديگران برادر او ...

و به خدا سوگند كه اگر بگريزد از شمشير اين زمان به سلامت نمانند از شمشير آخرت كه آيد به از اين به شما اشراف عربيد و كوهانهاى بزرگتر به درستى كه در گريختن از جنگ غضب كردگار است و لزوم مذلت و خوارى در ميان اهل و تبار و منشاء ...

كه باقى ماند در روزگار و بدرستى كه گريزنده زياده كننده نيست در زندگانى خود و نيست بازداشته شده ميان خود و ميان خود و ميان روز رفتن خود از دنيا كيست رونده ...

در شبانگاه كه همچو تشنه باشد كه وارد شود بر آب بهشت در زير جوانب نيزه ها بلند مقدار است امروز آشكار كرده ميشود خبرها بار خدايا اگر رد كنند كلمه حقى را پس پراكنده ساز جماعت ايشان را و پراكنده ساز سخنان باطل ايشان را و فرو گذار و هلاك سازد ايشان را به گناهان ايشان به درستى كه ايشان هرگز رايل نشوند از مواضع وقوف خود كه فتنه است بى زدن نيزه دريابنده كه نفوذ از طرف ديگر كند بيرون آيد از او روح و بى ضربتى كه بشكافد كاسه سر را و هلاك سازد استخوانها را و بيندازد بازوها را و قطع كند قدمها را تا انداخته شود ...

لشگرهاى ديگر كه مقدمه لشگر ديگر باشند و انداخته شوند به لشگرهاى گران كه در عقب آنها باشند شترسواران تا كشيده شود به شهرهاى ايشان سپاهى كه در عقب آن باشد سپاه ديگر و تا آنكه بكوبند اسبان به سمهاى خود را و آخر زمين و اقاصى و ايشان و به نواحى مراعى و چراگاههاى ايشان و به مواضع گذارد دشمن سيد ميفرمايد دعق بمعنى كوفتنست يعنى بكوبند اسبان به سمهاى خود زمين ايشان را و نواحر ارض زمينهائيست كه برابر هم باشند ميگويند منزلهاى فرزندان فلان به يكديگر متناحر است يعنى متقابلند و برابر

خطبه 125-در رابطه با خوارج

و از كلام حضرت است در شبهه خارجيان در وقتى كه انكار كردند و نپسنديدند حكم ساختن مردمان را و مذمت فرموده در ان اصحاب خود را پس گفت به درستيكه ما حكم نساختيم مردان را و جز اين نيست كه حكم ساختيم قرآن را و اين قرآن جز اين نيست كه خطى است نوشته شده ميان دو طرف پوست گويا نيست به زبان و ناچار است مر او را از مترجمى كه بيان نمايم و جز اين نيست كه گويا نميشوند از قرآن مگر مردان و چون خواندند ما را گروه معاويه به آنكه حاكم گردانيم در ميان خود قرآن را و نبوديم گروهى برگشته از كتاب خدا و حال آنكه حق سبحانه فرموده پس اگر نزاع كنيد در چيزى پس رد كنيد او را به سوى خدا و پيغمبر او پس رد كردن متنازع به خدا آن است كه حكم كنيم به كتاب او و رد نمودن به پيغمبر آنست كه فرا گيريم سنت و طريقه او را پس چون حكم كرده شود در كتاب خدا به راستى پس ما سزاوارتريم به آن از مردمان و اگر حكم كرده شود به طريقه رسول خدا پس ما اولى از مردمانيم به عمل كردن به آن و اما گفتار شما كه چرا گردانيدى ميان خود و ميان ايشان مدتى را در حاكم گردانيدن پس جز اين نيست كه آن را تا بداند نادان طريق حق را و استوار گردد دانا به راه راست و شايد خداى ت عالى اصلاح كند در اين صلح كار اين امت را و گرفته نشوند به مجارى نفس خود يعنى به سرعت فرا ...

پس شتاباننده شوند از دانستن حق و گردن نهاده شوند مر اول گمراهى را به درستيكه فاضلترين مردمان نزد خدا كسى است كه باشد مر او را عمل به حق كردن دوستر به سوى او و اگر چه نقصان به او رساند و اندهگين گرداند او را از عمل به باطل و اگر چه بكشد به سوى او منفعتى و زياده گرداند او را اموال پس از كجا راه يافته است سرگردانى به شما و از كجا آمده ...

گروهى كه سرگردانند از راه حق نمى بينند حق را و حريص گردانيده شده اند به ظلم و ستم كه عدول نميكنند از آن دورانند از فهم مقاصد كتاب بسيار عدول كنندگان از راه صواب نيستيد شما چيزى استوار كه در آويزيد به آن تا ايمن شويد شدايد و نه اعوان و انصار و عشيره غالب كه چنگ درزنند به آن در مكابد اشرار سرآيند فروزنده هاى آتش حربيد شما اندوهى باد شما را هرآينه ...

از شما به سختى و اندوه در روزى كه ميخواندم شما را براى نصرت دين و روزى كه راز ميگفتم با شما پس ...

نيستيد شما آزاد مردانى كه ...

باشيد نزد خواندن به راه نجات و نه برادرانى كه اعتماد كنند بر ايشان نزد راز گفتن در نهان

خطبه 126-درباره تقسيم بيت المال

و از كلام حضرت است فرموده در وقتيكه سرزنش كردند او را برگردانيدن مردمان را پيرو شده به يكديگر در عطا دادن عطيه از بى افزونى دادن ...

سبقت در عقل و حسب را و صاحبان مزيت در فضل و نسبت را آيا امر ميكنيد مر آنكه طلب كنم يارى شما را ...

در قسم آن كه و اذكر ...

اند مرا بر او يعنى دهم او را بى سويت و به خدا سوگند كه نزديك نشوم به آن كار مادام كه افسانه گويد روزگار و مادام كه قصد كند ستاره در آسمان ستاره ديگر را اگر بودى آن مال از من هرآينه برابرى رعايت ميكردم در ميان ايشان پس چگونه باشد ترك سويت و حال آن كه آن مال باشد مال خدا كه داده به ايشان پس فرمود بدانكه دادن مال خدا در غير آن حق به تبذير است و بى اندازه خرج كردن و به تبذير بلند كند خداوند خود را در دنيا و پست ميسازد او را در آخرت و مكرم ميگرداند او را در ميان مردمان و خوار ميسازد او را نزد خدا و ننهاد هيچ مردى مال خود را در غير مصرف آن و نزد غير اهل آن به جز كه بازداشت خداى از شكرگزارى و پاداش دادن ايشان او را و باشد مر غير دهنده را دوستى ايشان پس اگر بلغزد او را پاى در روزى پس محتاج باشد به يارى خواستن ايشان پس بدترين دوست و رفيق باشند سرزنش ...

خطبه 127-در خطاب به خوارج

و از كلام آن حضرت است ...

خوارج را پس اگر بازنمى ايستد از فرمان به جز اينكه گمان ميبريد كه من خطا كرده ام و گمراه شده ام پس چرا گمراه ميدانيد عموم امت محمد را صلوات خدا بر او و بر آل او باد به گمراهى من و ميگيريد ايشان را به خبط من و و تكبر مى كنيد ...

آنها را بگناهان من شميرهاى شما برد و ستمهاى شماست مينهيد آن را در جايهاى خوش و خوب شده و بيمار يعنى مى زنيد ...

گناهكار را بكسى كه گناه نكرده و بتحقيق كه دانستيد كه پيغمبر خدا سنگسار كرد زناكننده را پس نماز گزارد بر او پس داد ميراث او را بكسان و كشت كشنده را بقصاص و ميراث داد ميراث او را بكسان او و بريد دست دزد را و تازيانه زد زناكار غير متزوج را پس قسمت كرد بر مقطوع و محدود از مال غنيمت و نكاح كردند ايشان زنان مسلمه را پس گرفت ايشان رسول خدا بگناهان ايشان و بپاى داشت حق خداى را در شان ايشان و منع نفرمود و نصيب ايشان را از اسلام و بيرون نكرد اسمهاى ايشان را از ميان اسلام پس شما اى زمره جاهلان بدترين مردمانيد و بدترين كسى كه بيندازد او را شيطان بمواضع انداختن خود و ببرد او را به بيابان گمراهى و حيرانى خود زود باشد كه ...

شوند در شان من دو گروه يكى دوست از حد درگذرنده در دوستى كه ببرد او را بسوى غير حق چون غلات و ديگرى دشمن تقصير كننده ...

كه ببرد او او را آن دشمنى او بسوى غير حق چون خوارج بهترين مردمان در حق من از روى حال و مال جماعت ميانه اند پس ملازم شويد ...

و كنار باشيد از افراط و تفريط و لازم شويد سواد اعظم را كه آن طايفه حقه اند پس بدرستى كه دست عنايت خدا بر اين ...

است و بپرهيزيد از تنهائى و دورى از اهل ايمان پس بدرستى كه شخص رمنده از مردمان آماده است براى دعوى شيطان ...

تنها مانده و از گوسفندان معد ...

است براى گرگ بدانيد هركه بخواند مردمان را بسوى غير اين شفا پس بكشيد او را اگرچه باشد زير دستار من اگرچه آنكس بر سبيل فرض و ...

باشم و جز اين نيست كه حكم ساخته شدنداند ...

و حاكم از ميان مسلمانان تا زنده سازند ...

كه زنده ساخته است آن را قرآن از هدايت و بميرانند آنچه را كه مى رانيد قرآن از بدعت و زنده گردانيدن قرآن اتفاق نمود نسبت بر آن و سرانيدن آن جدا شدن است از آن و عمل نكردن به آن پس اگر بكشد ما را قرآن بسوى ايشان پيروى كنيم ايشان را و اگر بكشد ايشان را بسوى، پيروى كنند ما را پس نياوردم شما را ...

در ماسبق مذكور شده و فريب ندادم شما را از كار شما و نپوشاندم كار را بر شما بدرستى كه جمع شد انديشه گروه شما بر اختيار كردن دو مرد فرا گرفتيم پيمان را بر اين دو مرد كه درنگذرند از احكام قرآن پس سرگردان شدند و نگذاشتيد راه حق را و حال آنكه بينا بودند بحق و بود در گذشته از زمين ...

ارزوهاى ...

ايشان پس بگذشتند بر هواى نفس خود و حال آنكه سابق شده بود جدا كردن ما برايشان در حكم كردن بعدل و قصد كردن براى حق بدى انديشه ايشان را و از حد درگذشتن حكم ايشان را

خطبه 128-فتنه هاى بصره

از سخن آن حضرت است كه فرمود در آنچه خبر مى دهد به آن از وقايع عظيمه ...

كه واقع شده در بصره اى احنف و او از اصحاب حضرت بود گويا من نظر مى كنم به آن شخص ...

در حاليكه سير كند به لشگرى كه نباشد مر آن را گردى و نه او از پايلى ...

و نه او از لجامها و نه آواز اسبها بشورانند زمين را به قدمهاى خود گوييا قدمهاى ايشان قدمهاى شتر مرغانست در پنهانى ...

و پراكندگى انگشتان اشاره مى فرمايد به اين كلام بخداوند رنگيان كه على بن محمد علوى ...

بعد از آن فرمود واى در آن زمان مر محلتهاى شما را كه آبادان باشد و مر سراهاى زراندود آراسته كه مر آنها را بالها باشد مانند بالهاى كركسان مراد كنكره هاند ...

و خرطومها مانند خرطومهاى فيلان مراد نادانهاست از گروهان آن زمان كه گر ...

ايشان و به تجسس كرده نشوند غايبان ايشان من افكنده ام دنيا را برويش و اندازه كننده ام بقدر و منزلت آن در پى اعتبارى و نظر كننده ام به آن بديده ...

مكه مشاهده مى كند (بعضى ديگر از اين كلام اشاره مى كند با آن بسوى وصف تركان) پايدارى او را گويا من مى بينم گروهى از مردمان را گوييا رويهاى ايشان سپرها پشت ...

پوست دوخته بر آن در استداره مى پوشند و جامه هاى خوب ابريشمين و ديباج و مى بندند اسبهاى عجيب در غايت زيبا و باشد در المنحل سخت شدن گشتن تا كه رود جراحت دار بر بالاى مرد كشته شده افتاده و باشند اهل فرار كمتر از اسير و گرفتار پس گفتند بعض اصحاب او بتحقيق كه داده شده ...

اى اميرمومنان دانشى كه غايبست و هنوز بفعل نيامده پس تبسم ...

فرمود و گفت مر آن مرد را و او بود از بنى كلب اى ...

منسوب بنى كلب نيست آن علم علم غيب و جز اين نيست كه آن آموختنى است از خداوند علم كه حضرت رسالتست و جز اين نيست كه علم غيب علم بوقت قيامتست و آنچه تعداد آن كرده خداى سبحانه بگفتار خود بدرستى كه خدا نزد اوست دانستن قيامت پس مى داند او سبحانه آنچه در رحمها است از نر يا ماده و زشت يا نيكو و بخشنده يا بخل كننده و بدبخت بدكردار يا نيكبخت نيكوكار و آنكه باشد در آتش هيزم يا در بهشت مر پيغمبر آن را همراه پس اين علم غيب است كه نمى داند او را هيچيك بجز خدا سبحانه و آنچه غير اينست پس علميست كه تع ليم داده است آن را خدا پيغمبر خود را پس آموزاينده است آن را بمن ...

و دعا كرده است براى من به آنكه نگه دارد ...

در دين علم را سينه من و ماهم آيد بر آن علم پهلوهاى من

خطبه 129-درباره پيمانه ها

(و از خطبه حضرت است كه فرمود در ياد كردن پيمانه ها و ترازوها) اى بندگان خدا بدرستى كه شما و آنچه آرزو داريد از اين دينا مهمانانيد مهلت داده شدگان تا مدت مقرر و وام دارانيد ...

تقاضا كرده شدگان به اداى آن مدت عمر شما مدتيست ...

نقصان پذيرفته و عمل شما عمليست نگه داشته شد پس بسا جهدكننده در عمل كه ضايع كننده آن عمل است و بسا رنج كشنده كه زيانگاراست در آن بتحقيق كه درآمده ايد شما در روزگارى كه زياده نمى شويد ...

در آن نيكوئى مگر پشت كردن بر آن و افزون نمى گردد بدى در آن مگر رو آوردن به آن و شيطان نمى افزايد ...

در هلاك مردمان بجز از روى طمع كردن در اضلال پس اين زمانيست كه قوى شده است در آن ساز شيطان و فرارسنده است مكر او و دست داده است صيد او يعنى مستولى شده است بر مردمان روانساز ...

نظر خود را هر جا كه خواهى از مردمان پس آيا نمى بينى بجز درويش را كه مى كشد رنج درويشى را يا توانگر را كه بدل كرده نعمت خدا را به ناسپاسى يا تمسكى ...

فراگرفته بخل را بحق خدا در مال بسيار يا گردنكشى را گوييا بگوش او از شنيدن پند رهاگريست ...

كجايند بهتران شما و شايستگان شما و كجايند آزاد مردان شما و جوانمردان شما و كجاي ند پرهيزگاران شما در مواضع كسب خود و كجايند دورشوندگان از شبهه ها در محل رفتن خود آيا نيست كه رحلت كرده اند همه ايشان از اين دنياى پست و شتابنده ناخوش مقترن به انواع ...

واپس گذاشته نشده ايد مگر در مردمى كه بهم نمى رسد بمدت كردن ايشان هر دوكبهاى ...

مردمان بجهت خورد ...

شمردن قدر ايشان و دور شدن از ذكر خير ايشان پس بدرستى كه ما از اين خدائيم و بدرستى كه ما بسوى جزاى ...

ظاهر شد بتاه گارى پس نيست هيچ انكارنماينده تغييركننده و نه منع كننده بازگردنده آيا پس بسبب اين حال مى خواهيد همسايگى خداى را در سراى پاكيزه او كه بهشت است و باشيد عزيزترين دوستان او نزد او چه دور است اين فريب داده نمى شود خدا از بهشت او و رسيده نمى شود به خوشنودى او بجز بطاعت او لعنت كند خدا فرمايندگان بينكوئى ...

ترك كنندگان با آن را و نهى كنندگان از بدى عمل كنندگان به آن را

خطبه 130-سخنى با ابوذر

و از كلام حضرت است كه به ابوذر فرموده كه فرموده مرابوذر را وقتيكه بيرون كردند او را از مدينه بربذه اى ابوذر بدرستى كه تو خشمگين شدى براى خدا پس اميدوار باش به كسى كه خشمگين شدى براى او بدرستى كه مردمان ترسيدند از تو بر دنياى خود و ترسيدى تو بر دين آله خود پس واگذار در دستهاى ايشان آنچه ترسيدند از تو بر آن و بگريز از ايشان به آنچه ترسيدى از ايشان بر آن يعنى دنيا را واگذارد در دست ايشان بسوى منع كردن تو ايشان را از منكرات و چه بى نيازى تو از آنچه منع كردند تو را از دنيا و زود باشد كه بدانى كه كيست سودمند فرداى قيامت و كيست بيشتر در حالى كه حاسد باشد بر او و اگر آسمانها و زمينها باشند بر بنده بسته بنده از شدت ضيق پس از آن پرهيز دان ...

بنده از خدا هر آينه بگرداند بركت ...

تقوى جاى بيرون شدى و بايد كه انس ندهد تو را بجز طريق حق و به وحشت نيدازد تو را بجز راه باطل پس اگر قبول گردى دنياى ايشان را هرآينه دوست دارند تو را و اگر ببرى و قطع كنى از دنيا و اخذ كنى ...

پاى آنها را هر آينه ...

خطبه 131-فلسفه قبول حكومت

و از خطبه ايست مر آن حضرت را اى نفسهاى ...

نا ...

مستقيم بر خوارى شما و اى دلهاى پراكنده انديشه هاى شما حاضر است بدنهاى شما و غائبست ...

از ايشان عقلهاى ايشان مهربانى مى كنم با شما ...

بر حق و شما مى رميد از آن مانند رميدن بز از آواز شير چه دور است از اطوار شما آنكه روشن به شما نهانى عدل را يعنى عدلى كه نهانست يا كه راست كنم كنجى ...

حق را بار خدايا بدرستى كه تو ميدانى آنكه نبود آنچه واقع شد ...

در امر خلافت رغبت كردن در اگر سلطنت و نور ...

خواستن چيزى از زياديتهاى ...

متاع دنيا وليكن اين محاربه بجهت آن بود كه بازگردانيم نشانهاى راه هدايت ...

از دين تو و تا آشكارا كنيم صلاح آوردن را در شهرهاى تو پس ايمن شوند ستم رسيدگان از بندگان تو و تا بپاى داشته شود فرو گذاشته از حدها و حكمهاى تو بار الها بتحقيق كه من اول كسى ام كه بازگشت نمود به تو و شنيد خطاب تو را و اجابت كرده ...

پيشى نگرفت بر من به نماز بجز رسول خدا و بتحقيق شما دانسته ايد كه سزاوار نيست كه باشد حاكم و والى بر فرجها و خونها و غنيمتها و حكمها و بر پيشوائى مسلمانان بخيل پس شد در مالهاى مسلمانان حرص و رغبت او ...

و نه نادان پس گمراه گرداند ايشان را بنادانى خود و نه غليظ جفاكار پس قطع كند ايشان را بسبب جفا و جور مانند عمر درشت طبيعت و نه ترسنده مر ...

گردش دولتها پس فراگيرد گر ...

بجز از گروهى ...

و نه رشوه گيرنده در حكم كردن پس ببرد حقها را و بايستد بحكم كردن به آن حقوق و حكم شرع را جارى نسازد و نزد مواضع قطع احكام و نه ضايع كننده سنت پيغمبرى ...

هلاك كند امت را با ضلال

خطبه 132-در پارسايى در دنيا

و از خطبه آن حضرت است حمد مى كنم خداى را بر آنچه گرفت عاصى را از عذاب و داد بمطيع از ثواب و بر آنچه انعام كرد و از مود ...

بنده را عالميست ...

امور نهانى را و واقفست مر همه پوشيده را داناست به آنچه پوشيده است آن را سينه ها و به آنچه خيانت مى كنيد ...

چشمها از حرمت و گواهى مى دهيم كه نيست هيچ خدائى غير او و آنكه محمد برگزيده او و فرستاده اوست گواهى كه موافق باشد نهان با آشكارا و دل با زبان بعضى ديگر از اين خطبه است پس بدرستى كه امرى كه عضيمست ...

و ترسانيده شدند مردمان از آن بخدا سوگند كه امريست بحقيقت و يقين نه در ...

دروغ و نيست آن امر مگر مرگ شنوانيد ...

خواننده خود را و شتابانيد راننده خود را پس بايد كه فريب ندهد تو را سپاس ...

مردمان و كثرت ايشان از تو ...

و بتحقيق كه ديدى كسى را بود پيش از تو از آن كسى كه جمع كرد مال را و ترسيد از درويشى و ايمن شد از عواقب احوال بچه ...

درازى آرزو و دور شمردن نهايت عمر كه چگونه فرود آمد به او مرگ پس بركند او را از جايگاه خودش و بگرفت او را از مكان امن خودش برداشته شده بر چوبهاى مرگها كه جنازه است فرامى گرفتند او را مردان از مردان به نوبت براى برداشتن بر دوشها و گذاشتن بسرهاى انگشتان آيا نديديد آنان را كه اميد مى داشتند كار دور و دراز را و بنا مى كردند كوشك هاى محكم را و جمع مى كردند بسيارى از متاع دنيا گرديد ...

خانه هاى ايشان قبرها و آنچه جمع كردند هلاك و نابود شد و گرديد مالهاى ايشان براى ميراث گيرندگان و زنان ايشان براى گروهى ديگر نه در كارهاى نيكو زياد مى كنند بر ايشان و نه از كار بد طلب كرده مى شود از ايشان پس كسى كه شعار ساخت پرهيزگارى را بر دل خود ظاهر ساخت مهله خود را براى خود كارآنسرا ...

و فيروزى يافت بكردار خود ...

پس اهتمام كنيد اهتمامى كه سزاوار باشد و بكنيد براى بهشت كارانرا ...

پس بدرستى كه دنيا آفريده نشده است براى شما سراى قرار گرفتن بلكه آفريده شده براى شما جهت گذشتن از آن تا توشه برداريد از آن بعلمهاى شايسته بسوى سراى اقامت پس باشيد از دنيا بر شتاب زدگيها بر جناح سفر آخرت و نزديك گردانيد پشتهاى مركبان را براى رحلت كردن از آن

خطبه 133-ذكر عظمت پروردگار

و از خطبه آن حضرت است و گردن نهاد براى خدا اين جهان و آن جهان با مهار، خود يعنى همه مسخر فرمان اويند و انداختند ...

بسوى او آسمانها و زمينها كليدهاى خزانه خود را و سجده كردند از براى او بامداد و شبانگاه درختان تازه و برفروخت بفرمان او از شاخهاى آن آتشهاى روشن كننده و داد خورش خود را بسبب قدرت كامله او صيق هاى ...

رسيد ...

از آن (و بعضى از آن خطبه) و كتاب خدا در ميان شما گويائيست ...

كه مانده نمى شود ...

زبان او كه حجت قاطعه است و خانه ايست كه ويران نمى شود و اصول و قوانين او و غالبيست ...

كه شكسته نمى شود ...

كه عاملانند به آن (بعضى از آن ...

خطبه) فرستاد پيغمبر را بر هنگام انقطاع وحى از رسولان در زمان نزاع كردن بيكديگر از زبانها پس ...

او را از پى رسولان و ختم كرد به او وحى خود را پس كارزار كرد در راه خدا با اعراض كنندگان از او و با مانند كردگان ...

غير او به او از آفريدگان و بدرستى كه دنيا نهايت ديده نابيناست چه او از احوال آخرت جاهلست نمى بيند از آنچه در پس دنياست چيزى و بينا از احوال آخرت مى گذارند از دنيا بصر خود را و مى داند كه سراى ابقا در پس اين سراست پس مبنا ...

از احوال دنيا رونده است و ميل كننده از آن و كور نابينا بسوى آن رونده است و دل بر آن نهاده و بينا از دنيا را ...

و نابينا از براى دنيا توشه گيرنده است
و بدانيد كه نيست هيچ چيزى بنگر ...

كه نزديكست كه صاحب آن سير شود از آن و ملول گردد ...

و به آن بجز زندگانى دنيا پس بدرستى كه نمى يابد صاحب آن براى خور در مرگ آسايشى و جز اين نيست كه خيانت ...

بحسب ...

حقيقت آنست كه مقترن باشد بمنزله حكميت ...

و علم شريعت كه آن زندگى دل است مر دل مرده را و بينا ...

پشت مر چشم كور را ...

مر گوش كر را و سيرابيست مر تشه را و در او است ...

ز تمام از غير آن و بسلامتى از آفات زمان كتاب خدا هست ...

كه مى بينيد به او و راه مى بريد به آن گويا مى شويد به آن و مى شنويد به آن از مواعظ و گويا مى شود بعضى آن كتاب ببعضى چون محمد ...

و گواهى مى دهد بعضى بر بعضى و موافق هم اختلاف ندارد قرآن در دلالت كردن در مقاصد حق ...

و خلاف نمى كند با صاحب خود از راه نمودن بخدا بتحقيق كه صلح كرديد بر حقه و كينه در آنچه ميان شماست و رسته شده گياهى كه مى چرد به آن حيوان بر آنچه برهم نشسته سرگين ...

و دواستى پاك مى ورزيد بر دوستى آرزوها و دشمنى مى كنيد هم ...

در جمع مالهاى فانى بتحقيق كه ...

ساخته شما را شيطان پليد و حيران ساخته شما را ديو فريبنده ...

و از خداى يارى خواسته مى شويد ...

بر نفس من و نفسهاى شما

خطبه 134-راهنمائى عمر در جنگ

و از كلام آن حضرت است كه فرمود در وقتيكه مشورت كرد با او عمر بن خطاب در بيرون رفتن بر غزاى روم بنفس خود و بتحقيق كه وكيل و كفيل شده است خدا براى اهل اين دين بغالب گردانيدن ناحيه مسلمانان و پوشيدن عورت مومنين و آنكسى كه نصرت داد مسلمانان را در حالتيكه اندك بودند قادر نبودند در مقاومت و بازداشت ايشان را در حينكه ايشان اندك بودند وانمى ايستادند در پيش تير و شمشير و نيزه زنده ايست كه هرگز نمى ميرد بدرستى كه تو هرگاه روانه شوى بسوى اين دشمن بنفس خود و برسى به ايشان بشخص خود پس نكبت رسيده شوى بنا شد از براى مسلمانان پناهى و نگهبانى نزد نهايت شهرهاى ايشان نباشد بعد از تو جاى بازگشتى كه باز گردند مسلمانان به آن پس برانگيز بسوى ايشان مردى را جنگ ديده آزموده و دفع كن با او اهل آزمايش و نصيحت را پس اگر غالب گرداند خدا او را بر كافران پس اين غالبيت آن چيزيست كه مرغوب تست و اگر باشد آن طايفه ديگر غالب باشى تو يار و مددكار مردان و مرجع بازگشت مسلمانان

خطبه 135-نكوهش مغيره

اين كلام حضرت است كه فرموده وقتيكه واقع شده بود منازعت ميان آن حضرت و ميان عثمان پس گفت مغيره بن اخنس مر عثمان را من كفايت كنم از تو كار او را پس گفت امير مومنان مر مغيره را اى پسر كسى كه رانده درگاه خداست مقطوع از خير و نيكوئى و اى درحتى ...

كه نه بيخ مر او راست و نه شاخ تو كفايت مى كنى كار مرا پس بخدا كه غالب نگردانيد خدا كسى را كه تو يارى دهنده اوئى و برنخاست آن كسى كه تو برخيزاننده اوئى بيرون رود از ميان ما دور گرداناد خدا قصد تو را اى پسر اخنس پس برش ...

بنهايت سعى خود پس رعايت و رحمت مكناد ...

خدا بر تو اگر تو ...

رعايت كنى بر من چه جاى آنكه رعايت نكنى

خطبه 136-در مسئله بيعت

نبود بيعت شما اى گروه طلحه و زبير مرا واقع شدن بى تدبير و انديشه و نيست كار من و كار شما يكى بدرستى كه من مى خواهم شما را از براى خدا و شما مى خواهيد مرا از براى حظ نفسهاى خود اى مردمان يارى دهيد مرا بر نفسهاى خود و سوگند بخدا كه داد مى دهم ستم رسيده را و هرآينه مى كشم ستمكار را بحلقه پلنى ...

او تا فرود آورم به آبشخور حق و اگر چه باشد كراهت و ار بهاره ...

خطبه 137-درباره طلحه و زبير

و از كلام حضرت است در دعوت طلحه و زبير ...

خون عثمان و بخدا كه نپسنديدند بر من طلحه و زبير بر من فعل منكرى را به زعم خود و نگردانيدند ميان من و ميان خودشان عدلى حقى را ...

آنها بدرستى كه ايشان طلب مى كنند حقى را كه خود ترك كرده بودند و خونى را كه خود ريخته بودند پس اگر باشم من شريك ايشان در آن خون پس بدرستى كه مرا ايشان راست نصيب خودشان از آن خون و اگر مباشر شده باشند آن خون را ...

بدون من پس مطلوب ايشان بجز پيش ايشان ...

و بدرستى كه اول عدل ايشان حكم كردنست بر نفس خودشان و بدرستى كه با منست مبنائى ...

من از عقل و علم نپوشانيده ام بر مردمان و نپوشانيده اند بر من ديگران و بدرستى كه جماعت ...

طالبان خون عثمان گروهى اند از اهل ...

بغى ...

گل سياه متغير و نيش عقرب در ميان آنگروهست ...

شهيد ...

مظلم ...

و بدرستى كه امر اين شبهه روشن است و بتحقيق كه رفته است باطل از ...

و بريده شد زبان باطل ...

از برانگيختن شر اين اشاره است ...

بانهزام اصحاب جمل و بخدا سوگند كه پرسازم از براى آنها حوضى را كه من باشم كشنده آب ...

آن باز نگردند ...

از آن سيرآب دنيا شامند ...

آب را بعد از آن در موضعى كه كنده باشد براى جم ع آب (بعضى ديگر ازين فصل در ندامت ...

اصحاب) پس پيش آمدند بسوى من مانند پيش آمدن آن نوزاينده هانيكه ...

خداوند اطفال باشند مى گفتند ...

شتاب كن به بيعت بهم گرفتم ...

كف خود را پس گسترديد كفها را جهت بيعت و نزاع كرد با شما دست من پس كشديد دست مرا بسرعت بار الها به بدرستى طلحه و زبير بريدند از من و ستم كردند بر من و شكستند بيعت مرا و حريص ساختند مردمان را بر حرب من پس بگشا آنچه بستند از راى فاسد و استوار مگردان براى ايشان آنچه استوار كردند از غرايم ...

باطله و بنما به ايشان بدى را در آنچه مى دارند و بعمل مى آرند و هرآينه طلب كردم بازگشتن ايشان را بسوى طريق حق پيش از مقاتله و توقف نمودم با ايشان در پيش ...

حرب پس خوار شمردند نعمت را و بازگردانيدند عافيت را

خطبه 138-اشارت به حوادث بزرگ

و اين خطبه ايست كه اشارت مى كند در آن بياد كردن واقعه هاى عظيم ميل مى دهد هواى نفس را بر هدايت وقتيكه مايل سازند مردمان هدايت را بر هواى نفس و بازمى گرداندنيم ...

راى مردمان را بر طبق قرآن وقتيكه مايل سازند مردمان قرآن را بر طبق راى خود بعضى ازين خطبه در ميان حال ...

صاحب الامر است فتنه ها بنهايت رسد تا كه قايم شود حرب به شما بر ساق ...

خود را شدت حربست در حالتيكه ظاهركننده باشد حرب دندانهاى خود را بر ...

آن و استعداد آن تمام شود شيرين باشد شير دادن ...

باشد نهايت آن بدان كه واقع شود اين در فردا و زود ...

باشد كه ببايد فردا به آنچه نشايند ...

فراگيرد حاكمى كه از غير آن طايفه باشد عاملان ايشان را بر بديهاى كردارهاى ايشان و بيرون آورد براى صاحب زير ...

زمين ...

پرهاى جگر خود را و بيندازد زمين بسوى قائم از روى ...

كليدهاى جز ...

اين خود را پس بنمايد به شما كه چگونه است عدالت در روش مملكت دارى و زنده گرداند مرده كتاب و سنت را يعنى آنچه متروك است از آن بعمل را در بيان فتنه عبدالملك مروان است گويا مينگرم به آن مرد يعنى عبدالملك كه فرياد كند در شام براى دعوت و برگرداند ظلمهاى ...

خود را در نواح ...

كوفه پس ميل كند بر ايشان مثل ميل كردن ناقه گزنده بدندان بر دوشندگان خود و فرش سازد زمين را بسرهاى مردمان بتحقيق كه گشاده سازد ...

دهان خود را بر اذيت گران ...

گردد در زمين ايستادن او ايستادن او دور و دراز باشد جولان او در شهرها بزرگ باشد حمله آوردن او ...

بخدا سوگند كه پراكنده كرده اند ...

شما را در جوانب زمين تا كه باقى نماند از شما مگر اندكى مانند سرمه در چشم پس هميشه باشيد اين چنين تا كه باز گردد عرب عقلهاى ...

در نظام احوال جهت ...

پيروى دين حق پس از ...

سنتهاى ثابته را و نشانهاى واضحه را و پيمان قريب را كه برآنست باقى پيغمبرى مراد ايام خلافت خود است و بدانيد كه شيطان جز اين نيست ...

كه آسان مى گرداند براى شما راههاى خود را اما پيروى كنيد در ...


خطبه 139-به هنگام شورى

و از كلام حضرتست كه فرمود بعد ...

از مشورت كردن براى خلافت بعد از كشته شدن عمر بن خطاب هرگز شتافته نمى شود كسى پيش از من بسوى خواندن حق در ...

پيوستگى به خويشان و برسانيدن بخشش پس بشنويد گفتار مرا و نگه داريد سخن مرا شايد يعنى نزديكست كه به ببينيد اين كار خلافت را از پس اين روز كه بركشيده شود در آن شمشيرها از نيام و خيانت كرده شود در آن عهدها تا آنكه باشند بعضى از شما امامان مر اهل گمراهى را و گروهى ديگر مر اهل نادانى را يعنى تابع جامه ...

خطبه 140-در نهى از غيبت مردم

و از كلام اوست كه فرموده است در نهى فرمودن از بدگوئى مردمان و جز اين نيست كه سزاوار است مر گروهى را كه نگه داشته شده اند از گناه بفضل خدا و نيكوئى كرده شده به ايشان در سالم ماندن از نافرمانى خدا آنكه مهربانى كنند به گناهنكاران ...

و از فرمان بيرون ...

و سزاوار است كه باشد شكر غالب بر اصل عصمت و مانع ايشان از مذمت اهل معصيت پس چگونه است غيبت كننده اى كه غيبت كند برادر خود را و سرزنش كند ...

او را بگناه او آيا ياد نمى كند كه جاى پوشيدن خدا گناهان او آنچنان گناهانى را كه بزرگتر است از گناهى كه عيب كرد آن برادر را به آن و چگونه مذمت مى كند او را به گناهى كه مرتكب شده بمثل آن پس اگر نبوده است كه مرتكب شده به آن گناه بعينه و مشخصه پس بتحقيق كه عاصى شده است بخدا در آنچه غير آنست از آنچه آن بزرگتر است از آن كه غيبت برادر مومنست سوگند بخدا كه اگر عاصى بنا شد او در گناه بزرگ و عصيان كرده باشد در گناه كوچك ...

او بر عيب گوئى مردمان بزرگتر است نزد خدا اى بنده خدا شتاب مكن در عيب بنده به گناه او پس شايد كه او آمرزيده شده باشد و ايمن مباش بر نفس خود از گناه كوچك پس شايد كه تو عذاب كرده شوى بر آن پس بايد كه با زايستد از غيبت كسى كه داند از شما عيب غير خود را از جهت آنكه مى داند از عيب نفس خود بايد ...

كه باشد شكرگزارى مشغول سازنده او بر رستگارى را و از آن گناهى كه مبتلا شده است به آن غير او

خطبه 141-درباره نهى از غيبت

و از كلام حضرت است در نهى سماع غيبت نيز اى مردمان كسى كه دانست از برادر مومن خود محكمى و استوارى دين و ايمان و راستى طريق عرفان پس بايد كه نشود البته در حق او گفتارهاى مردمان را بدانيد كه گاه هست مى اندازد اندازنده ...

و خطا مى كند تيرها ...

راستى نمى رسد و تاثير مى كند در دل منافع ...

اگرچه خطا باشد و كذب و كلام باطل فاسد است و موجب عذاب و ...

بدانيد بدرستى كه نيست ميان حق و باطل بجز مقدار چهار انگشت پس پرسيدند او را از معنى اين سخن پس فراهم ...

آورد انگشتان خود را و نهاد او را ميان گوش و چشم خود بعد از آن فرمود كه باطل آنست كه گوئى ...

شنودم و حق آنست كه گوئى ...

ديدم

خطبه 142-درباره نيكى به نااهل

و نيست مر نهنده ...

احسان را در غير محل خود و نزد غير اهل احسان حظى و بهره دينگى ...

در آنچه داده بجز ستايش ليئمان و مدح بدكاران و گفتار جاهلان مادام كه نعمت دهنده باشد بر ايشان چه بخشنده باشد دست او و حال آنكه او از ذات حق سبحانه يعنى در راه او بخيل است پس هر كه اسداد خدا مالى پس بايد كه برساند آن را به خويشان و بايد كه نيكو گرداند از آن مهمانى مردمان را و بايد كه برهاند به آن محبوس را و گرفتار را و بايد كه بدهد از آن مال درويش را و وام دار را و بايد كه بند كند نفس خود را براى اداى حقوق مردم و بر دفع مصيبتها و حادثه ها بجهت طلب ثواب از خدا پس بتحقيق فيروزى يافتن به اين خصلتهاى پسنديده بزرگوارى ...

مكرمتهاى دنياست و رسيدن بفضيلتهاى آخرت اگر خواهد خدا

خطبه 143-در طلب باران

اين خطب آن حضرت است در باران خواستن بدانيد بتحقيق زمينى كه برداشته است شما را و آسمانى كه سايه انداخته است بر شما فرمان بردارند مر پروردگار شما را و نگرديده اند بحيثتى ...

كه بدهند به شما بركت خود را بجهت اندوه خوردن آنها براى شما و نه بجهت قرب و منزلت آنها بسوى شما و نه بجهت خيرى كه اميدوار باشند از شما وليكن مامور شده اند بمنفعتهاى خود پس فرمان بردار شده اند و برپا داشته شده اند بر نهايات مصلحتهاى خود پس ايستاده اند مسخر فرمان بدرستى كه خدا مى آزمايد بندگان خود را نزد كردارهاى بد به كم كردن ميوه ها و بند كردن بركتها و بستن خزينه هاى نيكوئيها تا بازگردد به او توبه كننده و بازايستد از گناه بازايستنده. و پند گيرد پندگيرنده و و منتزجر ...

شود زجر كرده شده و بتحقيق كه گردانيد خداى پاك از عيب آمرزش خواستن را سبب ريزان شدن و فرود آمدن روزيها و باعث سست ...

مر خلقان را پس فرموده كه آمرزش خواهيد از پروردگار خود بدرستى كه او هست آمرزنده تا بفرستد ابر را بر شما ريزان بباران و مدد دهد شما را به مالها و پسران پس رحمت كند خدا بر مردى كه روى آورد به توبه كردن خود و فسخ كرد و از خود منقطع ساخت گناه خود را و پيشى گرفت به عمل صالح بر مرگ خود بار خدايا بدرستى كه ما بيرون آمديم بسوى تو از زير ردها ...

و پوششها و متوجه شديم ...

بعد از ناله چهارپايان و فرزندان رغبت كنندگان در رحمت تو و اميدواران بفضل نعمت تو و ترسندگان از عذاب تو و خشم تو بار الها پس آب ده ما را بباران خودت و مگردان ما را از نوميدان و هلاك مساز ما را بسالهاى قحط و مگير ما را به آنچه كردند سفيهان از ما اى بهترين رحم كنندگان بار خدايا بدرستى كه ما بيرون آمديم بسوى رحمت تو شكايت مى كنيم بسوى تو آنچه پوشيده نيست بر تو از حال ما وقتيكه بيچاره گردانيد كار را از تنگناهى بغايت سخت و آورد مارا بسوى تو قحطهاى كه دريافته اند سالهاى تنگى را و عاجز گردانيد ما را مطلبهاى ...

دشوار و پيوسته شد بر ما فتنه هاى صعب و دشوار بار الها بدرستى كه ما مى طلبيم از تو آنكه بازنگردانى ما را نوميدان و بازپس نبرى ما را سخت اندوه خورندگان و خطاب و عتاب مكن با ما بواسطه گناهان و قياس نكنى ما را و برابر ننمائى بكردارهاى ما بار الها پراكنده كن بر ما باران و بركت خودت را و روزى خود را و رحمت خود را و آب ده ما را آب دادنى با نفع سيراب سازنده و روياننده گياه برويانى بسبب آن آنچه مرده ...

از نبات تشنگى باشد بسيار باشد منفعتان ...

بسيار باشد ميوه چيده شده كه سيراب گردانى به آن زمينهاى هموار را و روان گردانى به آن زمينهاى پستت را و برگ ...

سازى درختان را و از ...

آن گردانى نرخها را بدرستى كه تو بر آنچه مى خواهى توانائى

خطبه 144-فضيلت خاندان پيامبر

برانگيخت رسولان خود را به آنچه مخصوص ساخت ايشان را به آن از وحى خود و گردانيد ايشان را حجتى براى خود خود بر ...

خلقان تا واجب نشود حجت مر ايشان را بترك عذر آوردن بسوى ايشان پس خواند ايشان را به زبان راستى و درست بسوى راه درست و حق بدانيد بدرستى كه خدا آشكارا ساخت خلقان را آشكارا ساختنى ...

نه آنكه ندانسته آن چيزى را كه پنهان ساختند از نگه داشتن سرهاى خودشان و انديشه هاى در دل گرفته ايشان وليكن تا بيازمايد ايشان را كه كدام يك از ايشان نيكوترند در كردار پس باشد ثواب پاداش كردار نيكو و عقاب جزاى كردار تسبيح ...

كجايند آنانكه دعوى كردند كه ايشان استوارند در علم كتاب و سنت نه ما كه اهل نيستيم از روى دروغ گفتن بر وجه ستم كردن بجهت ما به آنكه ...

ما را خدا و فرو گذاشت ايشان را و داد ما را و محروم ساخت ايشان را و درآورد ما را در عنايت خود و بيرون كرد ايشان را بما ...

خواسته مى شود هدايت و به ما روشنى جسته مى شود از كورى و گمراهى بدرستى كه امامان از قريشند نشانده شده اند در اين بطن از هاشم عبدمناف و صلاحيت ندارد واليانى كه غير ايشان باشند و صلاحيت ندارد امامت بر غير ايشان بعضى ديگر از اين خطبه در مذمت بنى اميه است اختيار كردند دنيا را و واپس انداختند آخرت را و واگذاشتند آب صافى آن سرا را و آشاميدند آب متغير تيره دنيا را گوييا من مى نگرم به فاسق ايشان كه عبدالملك است در حالتى كه مصاحب ...

قبح را پس الفت گرفته و آرام گرفته به آن و موافقت كرده با آن تا كه پر شده يعنى سفيد شده مويهاى ميان سر او و رنگ گرفت به او طبيعتهاى او پس از آن رو ...

آورد با متعه ...

فاينه در حالتيكه كف برآورده همچو درياى موج رخسار اصلا باك ندارد از آنچه غرق گرداند در آن همچو افتادن آتشيست در گياه خشك در سرعت عفل ...

مينديشد از آنچه سوزاند از عبا ...

و بلاد كجايند عقلهاى چراغ برفروزنده بچراغهاى هدايت و بصرهاى نگرنده بمنزلهاى تقوى و طهارت مراد ائمه هدايند كجايند دلهاى كه بخشنده شده باشند از براى خدا يعنى مطيع و منقاد او و بسته شده باشد بر فرمان بردارى او ...

انبوهى نموده اند بر متاع دنيا و نزاع نموده اند با هم بر فعل حرام و برداشته شده است و نمايان گردانيد شده نشانه بهشت و دوزخ پس گردانيده اند از راه بهشت رويهاى خود را و روى آورده اند بسوى آتش بكردارهاى خود و خواند ايشان را پروردگارشان پس رميدند و پشت كردند و خواند ايشان شيطان پس اجابت كردند و رو آوردند

خطبه 145-در فناى دنيا

اى مردمان جز اين نيست كه شما در اين دنيا هدف و نشانه هائيد كه تيراندازند در آن مرگها يعنى بوته ...

تير مرگند با هر آشاميدنى از شراب دنيااند وهميست ...

در گلو شكسته و در هر خورش آن محنتهائيست گلو گرفته نمى رسند از دنيا به نعمتى بجز به جدا شدن از نعمت ديگر و زندگانى داده نمى شود از شما هيچ دراز عمرى روزى از زندگانى او مگر به ويران كردن ديگرى از مدت عمر او چه طول عمر ...

عمر ديگريست و نو كرده نمى شود از براى او زيادتى در خوردن مگر به نيست شدن آنچه پيش ازين زياد نيست از روزى او و زنده نمى ماند از براى او فرزند بجز آنكه مى ميرد او را فرزندان ديگر و نو نمى شود او را نو شده مگر بعد از آنكه كهنه مى شود مر او را نوى ديگر و قائم نمى شود براى او رسته از گياه مگر كه مى افتد از نو ...

درويده ...

خشك شده و بتحقيق كه گذشت اصلهائيكه فرعهاى ايشانيم چه فرزندان فرع پدرانند پس ...

بقاى فرع پس از رفتن آن اصل آن و پديد آورده نشد بدعتى و گمراهى بجز كه ترك كرده شد به آن سنتى و راه حقى پس بترسيد ...

از بدعتها و لازم شويد به راه روشن واضح واسع كه راه شريعتست بدرستى كه امور عظيمه ...

عوازم است يعنى سنن شريفه بهترين ...

و بدرستى كه امور متتخذه ...

نو پيدا شده ها كه بدعتهاست بدترين امور است

خطبه 146-راهنمائى عمر

و از كلام آن حضرت است كه فرموده در وقتى كه مشورت كرد او را عمر بن خطاب در رفتن به كارزار اهل فارس بنفس خود بدرستى كه اين كار اسلام نيست يارى دادن او و نه فرو گذاشتن آن به بسيارى لشگر و نه به كمى مردمان اين امر دين خدايست كه غالب گردانيده بر همه كيشها و لشگر اوست كه آماده ساخته و مدد آن را تا رسيد آنچه رسيد از عزت و كثرت آن در آفاق و طلوع كرد از آنجا از افق كه طلوع كرد در جميع بلاد و مستقريم برو ...

غلبيت اسلام است و خدا را ...

كننده وعده خود است و يارى دهنده لشگر خود و جاى قيام نماينده به كار اسلام همچو جاى هر ...

جاى از ...

ريسمان است از مهره كه جمع مى كند آن را و انضمام مى دهد آن را بهم پس اگر بريده شود ريسمان مهره پراكنده شود مهره ها و برود پس جمع نشود بتمامى آن هرگز يعنى وجود امام چون ريسمانست و عرب امروز اگر چه اندك است نسبت ...

بسيارند بحسب اسلام و عزيز و غالبند به اجتماع و اتفاق پس باش قطب آسيا كه مدارعليه آنست ...

و بگردش ...

يا عانت ...

عرب و در آورايشان را نه خود را در آتش محاربه پس بدرستى كه اگر بروى ازين زمين فرود آيند بر تو عربان ...

از جوانب و نواحى خود تا آنكه باشد آنچه واگذاشته باشى در پس خود از مواضع مخافت بر اسلام مهم تر بسوى تو از آنچه ميان دو دست توست از كارزار بدرستى كه اهل عجم اگر نظر كنند به تو فردا گويند اين اصل عرب است و ...

آن پس اگر پاره پاره كرديد او را استراحت يافتيد پس باشد رفتن تو بمحاربه ايشان سختر از جهت حرص ايشان بر تو و به طمع افتادن ايشان در تو پس اما آنچه ياد كردى از آمدن اهل فارس به كارزار مسلمانان پس بدرستى كه خداى سبحانه مكروه تر مى شمارد آن را از تو رفتار ايشان را و او تواناتر است بر تغيير آنچه راهت دارد از آن و اما آنچه ذكر كردى از بسيارى عدد ايشان پس بدرستى كه ما نبوديم كه كارزار مى كرديم در زمان گذشته كه زمان پيغمبر باشد به بسيارى عدد و جز اين نبود كه كارزار مى كرديم بنصرت و يارى خدا

خطبه 147-در هدف از بعثت

و از خطبه آن حضرت است كه فرموده پس برانگيخت خدا محمد را صلى الله عليه و آله براستى تا بيرون آورد بندگان خود را از پرستش بتان بسوى پرستش خود و از فرمانبردارى شيطان بسوى فرمان خود بوسيله قرآن كه روشن گردانيد آن را و محكم ساخت آن را تا بدانند بندگان پروردگار خود را وقتيكه نمى دانستند ...

او را و تا اقرار كنند به آفريدگار خود پس از آنكه ...

و منكر ربوبيت او بودند و تا ثابت گرداند و جواد ورا ...

پس از آنكه انكار كردند او را پس هويدا كرد خداى پاك از عيب براى ايشان در كتاب خود بدون آنكه ديده باشند او را بسبب آنچه نمود به ايشان از قدرت خود به اصناف ...

منضوحات ...

و ترسانيد ايشان را از شوكت و چگونه محو و نابود ...

كرد آنكس را كه محو و نيست گردانيد بعقوبات نازله و درويد و منقطع ساخت آنكس را كه درويد از بيخ بركند بخشمهاى خود و بدرستى كه زود باشد كه بيايد بر شما از پس من زمانى كه نباشد در آن چيزى مخفى تر از راه خدا و نه ظاهرتر از باطل و نه بيشتر از دروغ بر خدا و رسول او و نيست نزد اهل آن زمان متاعى كاسدتر از قرآن چون خوانده شود همچنانكه حق خواندن آن باشد و نه متاعى رواج تر از قرآن هرگاه تغيير داده شود از مواضع آن و نباشد در شهرها چيزى زشت تر از كار نيكو و نه نيكوتر از كار زشت پس بتحقيق كه اندازند قرآن را جاهلان قرآن و فراموش گردانند آن را حافظان آن پس قرآن در آن روز و اهل آن نفى كرده شدگان رانده شدگان و دو مصاحبان صحبت گيرنده با هم در يك طريق كه آن راه خدايست جاويد ايشان را جاگيرنده پس قرآن و اصل آن در آن زمان در ميان مردمان باشند بظاهر و نباشند در ايشان بحقيقت و با ايشان باشند در اختلاط و نباشند با ايشان در موافقت زيرا كه گمراهى موافق نمى شود با راه راست و اگر چه مجتمع باشند در يكزمان پس مجتمع باشند آن گروه بر جدائى شريعت و متفرق ...

باشند از جماعت محقه گوييا ايشان پيشوايان قرآنند و نيست قرآن پيشواى ايشان پس باقى نماند نزد ايشان از قرآن بجز نام آن و نشناسند بجز خط آن و كتابت آن و نوشته آن و از پيش است عقوبت كردن ايشا ن بصالحان به هر عقوبتى و نام گذارند سخنان صدق صالحان را بر خدا دروغ و بهتان و گردانند در كار شايسته صالحان عقوبت بد را يعنى بنى اميه طاعت ايشان را معصيت شمرند و بدرستى كه هلاك شدند آنانكه ...

بودند پيش از شما به درازى آرزوهاى خود و بغايب بودن اجلهاى ايشان تا كه فرود آيد به ايشان آنچه وعده داده شده است كه بازداشته مى شود از او عذر آوردن مراد مرگست و برداشته شود از او توبه و فرود مى آيد با آن مصيبت شديده و امر ناخوش پرمشقت اى مردمان بدرستى كه هر كه طلب نصيحت كند از خدا توفيق داده شود و هر كه فراگيرد گفتار خدا را راه نما ...

نموده شود بملتى كه آن راستر تمام ملتهاست و بدرستى كه همسايه خدا ايمن است از عذاب ...

و دشمن خدا ترسانست و بدرستى كه سزاوار نيست مر كسى را كه شناخته است بزرگوارى خدا را آنكه خود را بزرگ نمايد پس بدرستى كه بزرگى قدر آنانكه مى دانند قدر آنچه بزرگى اوست آنست كه متواضع شوند براى او و سلامتى و وارستگى آنانكه مى دانند قدر آنچه قدرت اوست آنست كه گردن نهند از براى حكم او پس نفرت مكنيد و مرميد از حق همچو رميدن تندرست از كسى كه جرب دارد و همچو رميدن خوش و سالم از كسى كه بيمار باشد و بدانيد كه شما نمى شناسيد راه راست را تا كه بشناسيد آنكه ترك كرده آن را و هرگز فرانمى گيريد عهد و پيمان قرآن را تا آنكه بشناسيد كسى را كه شكست پيمان آن را و چنگ درنزنيد بقرآن تا بشناسيد آن را كه انداخت قرآن را پس طلب رشد كنيد از نزد اهل قرآن كه ائمه هدايند پس بدرستى كه ايشان زندگانى دانشند و مرگ جهلند و حادم وجود آن ايشانند كه خبر مى دهند شما را حكم ايشان از دانش ايشان و خاموشى ايشان از گويائى ايشان و ظاهر ايشان از باطن ايشان م خالفت نمى كنند دين خدا را و اختلاف نمى كنند در آن پس دين ميان از آن گواهيست ...

راستگو و خاموشيست در مقال گوياتر آن حال

خطبه 148-درباره اهل بصره

و از خطبه آن حضرت است در ياد كردن اهل بصره هر يك از طلحه و زبير اميد مى دارند امر امارت را براى خود و ميل مى دهد آن را بر خود نه صاحب آن نزديكى نمى جويند بسوى خدا به ريسمان پيمان و نمى كشد بسوى آن رشته عهد را هر يك از ايشان بردارنده كينه خود است از براى مصاحب خود و از پس اندك زمانى ظاهر سازد و پرده خود را كه بر آن پوشد ...

بخدا كه اگر برسند به آن چيزى ...

كه مى خواهند از مطالب خود هرآينه نزع كند اين يكى جان ديگرى را و هرآينه بيايد آن يكى برقصد آن ديگر بتحقيق كه برخاستند گروه ستمكار در طريق نفس و شيطان پس كجايند ارباب ...

كرده شده است براى ايشان سنتهاى پيغمبر و مقدم داشته شده است براى ايشان قول پيغمبران و مرگمراهيرا ...

بهانه ايست و هر ...

شبهه و بخدا كه نيستم همچو شنونده صداى زدن دست بر روى و سينه كه شنود خبر مرگ دهنده و حاضر شود نزد ...

يعنى نمى نشينم در جاى خود تا كه آنها بر من هجوم كنند و بجهت آن بجزع دراييم ...


خطبه 149-پيش از وفاتش

اين كلام را فرمود پيش از آنكه رحلت كند از دار فنا اى مردمان هر مردى ملاقات كننده است آنچه مى گريزد از آن در گريختن خود و مدت حيات راندن نفس است بنهايت آن و گريختن از آن پرسيدن است به آن كه ...

گريزان متصور نيست بسا كه گردانيدم روزگار را رانده شد از پوشيده شدن آنكار ...

يعنى وقت قتل خود را پس را با فرمود حق سبحانه از اعلام آن مگر نهان كردن آن بر وجه تفضيل چه دور است اين دانستن اين علميست نزد خدا ما وصيت من به شما پس خداست شريك مسازيد به او چيزى را و محمد است پس ضايع مسازيد شريعت او را بپاى داريد اين دو ستون استوار را كه توحيد است و شريعت وى را و برافروزيد اين دو چراغ را خالى باشد ...

بر مذمت عيب و عار مادام كه تكوين ...

از توحيد و شريعت بار كرده شد هر مردى به آنچه وسع و طاقت داشت و سبك كرده شد از جاهلان پروردگار شما پروردگاريست مهربان و دين او دينيست راست و پيغمبر ما پيشوائيست دانا بيامرزد خدا مرا و شما را و من ديروز مصاحب شما بودم و من امروز عبرت شماام و محل اعتبار و فردا مفارقت كننده ام از شما اگر ثابت باشد جاى قدم نهادن من در اين منزل بى ثبات پس اينست مراد و اگر بلغزد قدم در آن پس جز اين نيست كه در سايه هاى شاخه هاى درخت سريع الزوال و محل وزيدن بادهاى سريع الانتقال در زير سايه ابرها كه نيست ...

شده آن ابرها و ناپيدا شد در زمين موضع خط آن براى فناى ابدان و قبور ايشان و جز اين نيست كه بودم همسايه براى نصيحت ...

همسايگى مى كرد با شما بدن من چند روزى و زود باشد كه باقى مايند در عقب من بدن خالى از روح آرام گرفته پس از حركت كردن و خاموش شده بعد از گفتار تا پند دهد شما را سكون من و فروافتادن چشم در پيش افكندن من و آرام يافتن من و آرام يافتن طرفهاى من پس بدرستى كه مرگ پنددهنده تر است مر عبرت گيرندگان را از گفتار فصيح من و گفتار ميكنده ...

شده من وداع كردن من با شما وداع كردن مرديست مهيا شده از براى رسيدن به قيامت فردا ببينيد روزها را و كشف شود مر شما را از عقايد و نيات من و بشناسيد مرتبه مرا پس از خالى بودن از مكان من و ايستادن غير من بجاى من

خطبه 150-اشارت به حوادث بزرگ

و از خطبه حضرت است كه اشارت بمصائب و حوادث و فتن در آن فرموده پس فراگرفتند گمراهان امت طريق افراط و تفريط در راههاى گمراهى و ترك كردن راههاى راست را پس مخواهيد ...

بشتاب آنچه واقع شونده است و چشم داشته و دير مشمريد آنچه ميارد آن را فردا از فتنها ...

پس بسا بشتاب خواهنده به آنچه اگر دريابد آن را دوست داشته باشد درنيافتن آن را و چه نزديكست به امروز علامات و واقعات ...

فردا اى گروه من اين زمان وارد شدن و پيدا گشتن هر وعده داده شده ايست و نزديك ...

از ديدار آنچه نمى شناسيد آن را از قتل و سبى بدانيد كه هر كه دريابد آن را از ما كه اهل هستيم رود در ظلمتهاى آن فتنه ها بچراغ روشن سازنده كه علوم ربانيه است و در پى رود در اين فتنه بر مثال صالحان تا بگشايد در آن فتنه ريسمان را از عقايد ...

كند بنده را از بندگى شهوات و بشكافد آنچه بهم پيوسته از منكرات و بهم پيوندد و آنچه شكافته شده اعتقادات حقينه اين شخص در ...

پوشش است در مردمان نبيند آن را كسى كه در پى او رفته باشد و اگر چه پى در پى كار فرموده باشد نظر خود را پس تيز ساخته شود در آن فتنه ها گروهى براى اخذ علم همچو تيز ساختن آهنگر شمشير را جلا داده شود بنور قرآن ديده هاى ايشان و انداخته شود تفسير قرآن در مواضع سمعهاى مردمان بياشامند در شبانگاه جام حكمت و علم شريعت پس از آنكه آشاميد ...

و دراز كشيده غايت كار كاهل جاهليتست تا تمام گردانيده ...

خود را در انواع فسق و مستوجب شد و بتغير حال تا آنكه كهنه شد و منقضى گشت عهد اين اجل و راحت يافتند گروهى بفتنه ها ...

و حيل و دم برداشتند از براى آبستن شدن جنگ و جدل منت نهادن صحابه كبار بر آفريدگار بسبب شكيبائى و بزرگ نشمردند فدا كردن جانهاى خود را در اطنار حق تا موافق شد فرود آمده قضاى الهى بريده شدن زمان بلا در حين توست اسلام برداشتند معاونان حضرت رسالت سرهاى جماعت آنها را ...

با شمشيرهاى خود و نزديك شدند مر بر پروردگار خود را ...

خود كه رسول خداست تا آنكه چون قبض كرد خدا روح پيغمبر خود را بازگشتند ...

خود بار نداد و هلاك كرد ايشان را طرق باطله مشبهه و اعتماد كردند بر شبهه هاى درآمده در خاطر ايشان و پيسوتند بغير خويشان بپغمبر و دور شدند بسببى را كه مامور شده بودند به دوستى آن و بگردانيدند بناى دين را از استوارى بنياد خودش پس بنا كردند در غير موضع آن گروه كانهاى هر گناهى اند و درهاى هر درآمده در فتنه جهالت و ضلالت بتحقيق كه مترود بودند در وادى سرگردانى و غافل بودند در بيهوشى جهالت از عاقبت كار بر طريقه اى از آل فرعون از كسانيكه منقطع و بر يده اند از عقبتى ...

بدنيا ميل كننده به دار فنا يا كسانيند از دين حق جداشونده

خطبه 151-فتنه هاى آينده

و از خطبه آن حضرت است كه فرمود و يارى مى خواهيم از خدا بر مواضع راندن شيطان و بر اماكن بازداشتن او از طاعت رحنن ...

و بر چنگ درآوردن بچنگ خدا از ريسمانهاى مكر او و مواضع فريب او و گواهى مى دهم كه محمد بنده خداست و فرستاده او و مختار او برگزيده ...

او برابر ...

كرده نشود فضل او بفضل ديگران و اصلاح نشود ناياب شدن او چه بى نظير است روشن شد شهرها بنور او پس از گمراهى ظلمانى ...

و نادانى با فرط غلبگى و غلطت ...

در غايت كه كفر است و بت پرستى در حالتيكه مردمان مى شمردند كار حلال را ...

حرام و خوار مى شمردند راست گفتار و درست كردار را زندگانى مى كردند در زمان انقطاع ...

وحى از پيغمبران و مى مردند بر كفر پس از آن شما اى اهل عرب نشانه هاى بلا و فتنيد ...

كه نزديك رسيده ظهور آن پس بترسيد از بيهوشيها ...

ظاهر مى شود و بپرهيزند ...

از شدتهاى عقوبت هلاك كننده و درنگ كنيد در غبار ظلمت شبهه و كجيهاى فتنه و بنيه ...

بنى اميه نزد ظاهر شدن آنچه در شكم فتنه هاست و پيدا شدن آنچه نهانست ...

از فتنه و تزوير ...

است ايستادن راست ايستادن ...

ظاهر شود در راههاى پنهان ...

و بازگردد شناعت آشكار نمود افزونى فتنه همچو نمو نمودن كودك است در وقت اشتعال حرارت غريزى نشانهاى آن فتنه همچو نشانهاى جراحتهاى سنگهاست بميراث مى برند آن فتنه را ستمگاران ...

بعهدها كه باهم بسته اند آخر ايشان را و آخر ايشان اقتداكننده به اول ايشان رغبت مى كنند در متاع دنيا و برهم مى جهند بر مردار بوى دهنده و از پس اندك زمانى بيزار شود پيروى كننده از پيروى كرده شده خود و كشنده از كشيده شده خود پس پراكنده شوند از يكديگر بعداوت و دشمنى و لعنت كنند يكديگر را نزد رسيدن ...

بيكديگر پس از اين ...

انقراض دولت بنى اميه فتنه طلوع كننده كه بسيار مضطرب و متزلزل باشد و شكننده تندرونده پس ميل كند بكجى و باطل دلها پس از راست ايستادن بحق و گمراه شوند مردان پس از سلامتى ايشان در راه حق و ...

آرزوها نزد هجوم آن فتنه و پوشيده و شوريده شود انديشه ها نزد ظهور آن فتنه هر كه مطلع گردد مر دفع ...

آن فتنه را بشكند و نابود سازد او را و هر كه سعى كند در آن بركند او را و بسر حد هلاكت رساند بگزند و اند ...

رسانند در آن همچو گزيدن خرهاى وحشى يكديگر را در عانه ...

بتحقيق كه بلرزد ريسمان بسته شد يعنى متغرق شود انتظام اسلام و پوشيده شود روى كار و مصالح روزگار ناقص و نابود شود و گويا ...

شوند در آن فتنه ستمكاران و بگويد آن و نه اهل باديه را بحلقه اهنين ...

لجام خود و خرد از ايشان را بسينه نافرجام خود ضايع شوند در غبار آن فتنه تنها روندگان و هلاك گردند در راه آن فتنه سواران وارد شود آن فتنه به دشوارترين قضاى خدا چون قتل و انواع بلوى و بدوشد ...

خونهاى خالص تازه را و رخنه كند نشانه هاى دين را و درهم شكند عقده هاى ...

يقين را بگريزند از آن فتنه صاحبان عقل و راى و تدبيركنند و به اصلاح آوردند آن فتنه را پليدان آن ...

و الت ...

برفتند ...

در تهديد بندگان كشف كننده است آن فتنه جامه را از ساق خود و بريده شود در آن فتنه خويشاونديها و مفارقت كنند بر آن فتنه دين اسلام براى بودن كسى از آن فتنه بي مار است به انواع محنت و گريزنده نتواند فرار كند مومنان در آن زمان ميان كشته شده ايست كه خون او را بخويند ...

و ميان ترسنده زنهار ...

خواهنده فريب داده شوند به بستن سوگندان و مغرور ساختن به ايمان آوردن پس نباشيد بپايد ...

اشتهاى ...

فتنه ها و نشانه هاى بدعتها و ملازم شويد چيزى را كه بسته شده است براد ...

ريسمان عهدهاى جماعت كه الفت مردمانست باسلام و به آنچه بنا كرده شده است بر آن ركنهاى طاعت و عبادت و وارد شويد بر خدا در حالتيكه ستم رسيده باشيد و ميائيد بر او در حينكه ستم كننده باشيد و بترسيد از راههاى شيطان و مواضع فرود آمدن طغيان كه مظالمست و درمبريد در شكمهاى خود لقمه هاى حرام پس بدرستى كه شما در نظر كسى هستيد كه حرم ...

بر شما گناه را و آسان كرد براى شما راه طاعت را

خطبه 152-ستايش خدا

سپاس مر خداى راست كه راه نماينده است بر هستى خود با گزيدن خلقان خود و بمخلوقات نوپديد آورده خود و بر سر مديت ...

خود و بمانند بودن مخلوقات بيكديگر بر آنكه نيست هيچ مانندى مر او را و در نمى يابند او را حواس بجهت تنزه او و مانع نمى شوند او را پوشاننده ها بجهت ممتاز بودن هر يك از آفريننده و آفريده شده بضف ...

خاص و بينونت ...

هر يك از نهايت پديدكننده و نهايت كرده شده و جدا بودن هر يك از پرورنده و پروريده ...

شده بكيست ...

نه بتاويل و شمار و آفريننده است به بمعنى حركت و تعب ...

كه از لوازم جسمست و شنواست و نه بالست ...

گوش و بيناست نه بمتفرق ساختن نور و آله بينائى ...

و حاضر است نه به ملاصقت و مجاورت و جداست از چيزها نه به دورى راه و آشكار است نه به ديدن ابصار و پنهانست نه بسبب لطافت مقدار كه از صفت جسم است جداست از چيزها بكمال غلبه مر آن را و به توانائى بر آن و جدا كند ...

همه چيزها از او به فروتنى مر او را جهت احتياج و بازگشتن بسوى او هر كه وصف كرد او را پس بتحقيق كه نهايت پديد آورد او را و هر كه حد پديد آورد او را پس بتحقيق كه در شمار آورد او را پس باطل كرده شد ازليت او را و هر كه گفت چگونه است پس بتحقيق كه خواست وصفيت او را و هر كه گفت او كجاست پس بتحقيق كه مكان پيدا كرد او را دانا بود وقتيكه ...

و پرورنده بود هنگاميكه هيچ پروريده شده نبود و نه دانسته شد و توانا بود حينكه نبود هيچ مقدورى در بيان خلافت ...

بتحقيق كه طلوع كرد برآمده و درخشيد درخشنده و تابيد تابنده و راست شد ميل بگنجى ...

و بدل كرد خدا به گروه پيشين به گروه پسين و به روزها روز مستقبل را و چشم داشتيم گردش روزگار را همچو انتظار قحط كشيده باران را و بدرستى كه ائمه اثنا عشر ايستادگانند به امر خدا بر آفريدگان و شناسان اويند ...

بر بندگان او داخل نمى شود در بهشت بجز كسيكه شناسد حق ايشان را و شناسند او را ايشان بمحبت خود و داخل نمى شود آتش را بجز كسى كه انكار كند ايشان را و نشناسند ...

ايشان او را بدرستى كه خدا خاص گردانيد شما را به اسلام و پاك گردانيد شما را و هرگز براى اسلام و اين خصوصيت جهت آنست كه اسلام نام سلامتست از قتل و غارت و گردآرنده انواع بزرگوارى در جنت برگزيد خدا ...

راست خود را و بيان ...

كرد دلايل واضحه خود را از علم ظاهر او و علم باطن او كه قرانست فانى نمى شود احكام غريبه او و بسرنمى آيد مسائل عجيبه او در اوست ...

بارانهاى بهارى نعمتها كه علومست و چراغهاى ظلمتها گشوده نمى شود ابواب خير مگر بكليدهاى قرآن و كشف نمى شود پردهاى تاريكى نفسانى بجز به چراغهاى قرآن بتحقيق كه نگاهداشت ...

محرمات فراتر از تغيير بنى اميه و رويانند چراگاه آن را كه اشياى مباحه است در اوست شفايابنده و كفايت مهمات كفايت كننده و آنكه عاصى درگاه آله است در مهلت است از خدا در مدت زندگانى فرومى افتد با غافلان بامداد مى كند با گناهكاران بى رفتن در راه ميانه و راست و بى امانى كه كشنده خلايقست بحق اهل معصيت هميشه در معصيت سلوك مى كند ...

كند براى ايشان ازاراش ...

معصيت ايشان و طلبه ...

بيرون آمدن ايشان كند از پردهاى غفلت ايشان كه اهدانست روى آورند بچيزى كه پشت گردانيده باشد از ايشان از امر دين و كار آخرت و پشت كنيد بر چيزى كه پيش آمد و باشد از كار دنيا پس فايده نگيرند به آنچه دريافته اند ...

خودشان كه متاع دنياست و نه به آنچه گذارنده باشند از حاجت خود پس بدرستى كه من مى ترسانم شما را و نفس خود را در اين منزلت پس بايد فايده گيرند ...

بنفس خود پس بدرستى كه بينا به بصيرت عقل كسيست كه شنيد مواعظ را پس تفكر كرد در آن پس ديد اعتبارات دنيا را پس بينا گرديد و نفع گرفت بعبرتها پس سلوك كرد در راه ست ...

واضح در حينكه دورى مى جويد در آن راه از افتادن در مواضع تباهى و از گمراهى در مواضع گمراه شدن و يارى نمى دهد بر نفس خود گمراهان را به بيراه رفتن در راه حق يا بتغيير در گفتارى يا بترسيدن از گفتن راست پس بهوش اى شنونده نصيحت از بيهوشى خود و بدار شو از خواب غفلت و كوتاه كن از شتاب زدگى خود در طلب دنيا و نيك انديشه كن در آنچه آمده به تو بر زبان پيغمبر ناخواناننده از آنچه ناچار است از آن و گريزى نيست از آن و مخالفت كن با كسى كه مخالفت كند در آن به غير آن يعنى عمل كند به غير آن و بگذار او را با آنچه راضيست از براى نفس خود از عصيان و بنه نازش خود را و فرو گذارد خودپسندى خود را و ياد كن گور خود را پس بدرستى كه بر انگور است گذشتن تو و همچنانكه جز اميد هى ...

جزاداده مى شود و همچنانكه همكارى مى دهد ...

آنچه از پيش فرستاده ام و زميابى ...

بر آن فردا پس بگستر از براى آمدن خود چيزى را كه فايده گير ...

از آن و از پيش فرست براى روز خودت پس التبه حذر كن و بترس اى شنونده و البته جد و جهد نما اى بيخبر و آگاه نكند تو را از حقيقت كارها هيچ آگاه كننده مانند كسيكه آگاهست بدرستى كه از عزيمتهاى ثابته آفريدگار در ذكر استوار يعنى قرآن كه بر آن عزايم ثواب مى دهد و عقاب مى فرمايد و مر آنرا راضى مى شود و خشم مى كند آنست كه فايده نمى دهد بنده را و اگر چه بخواند نفس خود را و در رنج اندازد و خالص سازد كردار خود را آنكه بيرون رود از دنيا رسنده باشد بجزاى پروردگار خود با خصلتى ازين خصلتهاى ذميمه ...

كه توبه نكرده باشد از آن آنست كه شرك آرد بخدا بشرك خفى كه دنياست در آنچه فرض كرده بر او از پرستش او يا دهد شفا ...

خشم خود را بهلاك كردن نفس خود به ارتكاب محرمات يا اقرار كند بكارى كه كرده باشد غير او چون تمامى ...

يا خواهد رواكردن حاجتى بسوى مردمان بظاهر كردن بدعتى در دين خود يا ملاقات كند بمردمان بدو رو ...

كنى و نفاق يا برود در ميان مردمان بدو ...

زبان درياب اين مثل را پس بدرستى كه اين مثل دليل است بر مشابه خود يعنى بر ...

مانند خويش بدرستى كه بهايم قصد آنها شكمهاى آنهاست و بدرستى كه جانوران درنده قصدشان ستمست و از آر ...

بر غير خود و بدرستى كه زنان قصد آنها آرايش زندگانى دنياست و تباهگارى در آن بدرستى كه مومنان فروتنانند نه گردنكشان بدرستى كه مومنان ترسندگانند نه باغ كان ...

بدرستى كه مومنان خائفانند نه دليران در عصيان

خطبه 153-در فضائل اهل بيت

و فكر خردمند كه نگرنده است در امور به آن كه مى بيند غايت مدت خود را و مى شناسد نهايت پستى خود را و بلندى قدر خود را خواننده كه پيغمبر است دعوت كرد خلق را و رعايت كنند كه نفس نفيس خودستت ...

پس اجابت كنيد خواننده را و پيروى كنيد ...

رعايت كننده را بتحقيق كه شروع كردند مخالفان در درياهاى فتنه ها و فراگرفتند بدعتها را نه سنتهاى باديه را و منغبض ...

شده اند مومنان و گويا شده اند دروغگويان گمراه ما كه اهلبيتيم بمثابه جامه حضرت رسالتيم كه ملاصق ...

بدن آن و ما ياران و خازنان علم و اوئيم و درهاى ...

شهر اوئيم و داخل نشوند بخانه ها بجز از درهاى آن پس كسى كه بيايد به آن خانه ها از غير درهاى آن ناميده مى شود دزد در بيان آل محمد است كرامتهاى ايمان كه اعتقادات حقه است و ايشان گنجهاى حضرت رحمانند اگر بگفتار لب گشايند راست گويند و اگر خاموش شوند مسبوق نشوند بفضيلت نطق چه سكوت محض حكمتست پس بايد راست گويد طالب است و گياه ...

و بايد كه حاضر سازد عقل خود را تا فهم كند و بايد كه باشد از فرزندان آخرت نه دنيا سن ...

بدرستى كه او آمده است از آخرت بسوى آن بازمى گردد و نظركننده بفكر خود عمل كننده به بصيرت خود مى باشد آغاز كردار او آنكه بداند كه آيا كردار او مضر است يا سودمند است بر وى پس اگر باشد سودمند مر او را گذر نمايد و بكوشد در آن و اگر باشد مضر بر او بازايستد ...

آن پس بدرستى كه كاركننده بى دانش همچو رونده است بر غير راه پس زياده نمى گرداند او را دورى از راه روشن بجز دورى از حاجت او و كاركننده به دانش همچو سيركننده است بر طريق روشن پس بايد كه نظر كند نظركننده آيا او سيركننده است يا بازگردنده و بدان بدرستى كه هر ظاهرى را باطنيست بر طبق آن چون قبح ظاهر كه دال است بر قبح عقيده و حسن عمل بر حسن اعتقاد پس آنچه خوبست ظاهر آن خوب است باطن آن و آنچه پليد است ...

باطن آن پليد است و بتحقيق كه گفته است كه پيغمبر راست گو بدرستى كه خدا دوست مى دارد بنده را و دشمن مى دارد كردار او را و دوست مى دارد كردار خوب او را و دشمن مى دارد بدن او را چون كافر حسن الخلق و بدانكه هر كردارى روئيدنيست و هر روئيدنى مر بنيادى ...

نيست او را از آب و آبها مختلفند پس آنچه خوبست آب خوردن آن نيكوست درخت نشاندن آن و شير نيست ميوه آن و آنچه پليد است آب خوردن آن ناپاكست و رسنتنست ...

درخت نشاندن آن ملحتنست ...

ميوه آن

خطبه 154-در آفرينش خفاش

اين خطبه حضرت است كه ياد مى كند در آن جفا سرا ...

ستايش مر خداى راست كه كلال يافتند و صنفها از كشف كردن حقيقت آن و شناختن ذات او و بازداشت بزرگوارى او عقلها را پس نيافتند عقول گذرگاهى را بنهايت پادشاهى او اوست خدائى ثابت الوجود آشكارا هستى او حجج عقليه ثابت تر و آشكاراتر است ذات او از آنچه مى بيند آن را چشمها نمى رسند بكنه او عقلها بصفين ...

تا باشد تشبيه كرده شده بمخلوق واقع نمى شود بر او اوهام به اندازه كردن قدر او تا باشد مانند كرده شده بغير خود آفريد خلقها را بر غير صورت كشيدن نمونه و نه مشورت كردن يا اشاره كننده و بى يارى يارى دهنده پس تمام شد آفرينش او بمجرد امر او و گردن نهادند خلقان فرمان بردارى او را پس قبول نمود امر او را و مدافعه نكردند در اطاعت و منقاد شدن به امر او و منازعه و از جمله لطيفه هاى صنع خداست و عجيبهاى آفرينش او آنچه نمود ما را از پوشيدگيهاى حكمت او در اين شپره هاى زيست كننده در ظلمتها كه مى گيرد بصرهاى آنها را روشنى كه گستراننده است ساير ابصار را و مى گستراند آن بصرها را تاريكى قبض كننده مر هر زنده را و چگونه ضعيف و تاريك شد چشمهاى آن شپره ها از آنكه مدد خواهند از آفتابى كه مى باشد نور را كه راه يابند ديده ها بسبب آن نور در مواضع رفتار خود و به پيويدند ...

بواسطه ظهور نور روشن آفتاب بسوى چيزهائى كه شناخته شده ايشانست و بازداشت شپره ها را بسبب درخشيدن روشنائى خورشيد تابان از گذشتن در صفاهاى درخشيدن آن و فراپوشيد آنها را در پرده سراهاى خودشان از رفتن ايشان در نورهاى درخشيدن آفتاب در محل صباح پس از آن شپره ها فرو گذاشته شده است پلكهاى چشم ايشان بسبب روشنى روز بر حدقه هاى ايشان و گرداننده شب ...

را چراغ خود كه راه مى جويند به آن در طلب كردن روزيهاى خود پس بازنمى دارد ديده هاى ايشان را تاريك شدن ظلمت شب و بازنمى ايستند از گذشتن در شب بجهت تاريكى ظلمت شب پس چون بيندازد آفتاب برقع خود را از رخسار و پديد آيد روشنائى روزان و درآيد تافتن نور آن بر سوسمارها در خانه هاى ايشان آفتاب بحد ارتفاع رسد برهم نهند پلكهاى چشم خود را بر گوشه هاى چشم و روزگار گذرانند به اندك چيزى كه اندوخته باشند از معيشت در تاريكهاى شبهاى خود پس پاكا ...

خداوندى كه گردانيد شب را براى ايشان روز و سبب معيشت ايشان و روز را وقت آرام و قرارگاه آنها و گردانيد براى ايشان بالها را از گوشت آنها كه بالا مى روند به آن بالها نزد حاجت پريدن خود گويا آن بالها سرهاى گوشهاى مردمانست نه صاحبان پرند و نه خداوند استخوان و عروق ليكن تو مى بينى ...

رگهاى آنها را كه ظاهر و نمايانست از روى نشانه ها و مر ايشان راست دو بال تنگ نيستند تا شكافته شوند نزد حركت و غليظ نيستند تا كران شوند و مانع ...

پريدن مى پرند در حالتيكه بچه هاى ايشان چسپانست ...

به ايشان پناه آورنده بسوى ايشان مى افتند بچه هرگاه بيفتند آنها و بلند مى شود هرگاه بلند شوند آنها جدا نمى شود از آنها تا وقتيكه محكم شود اعضاى او و برمى دارند بچه خود را براى برخاستن بال او و مى شناسد راههاى زندگانى خود را و مصلحتهاى نفس خود را نزد برخاستن بال پس منزه و پاكست آفريننده هر چيز بر غير نمونه كه گذشته باشد صدور آن از غير او

خطبه 155-خطاب به مردم بصره

و اين كلام آن حضرت است كه فرموده در حينكه خطاب كرده به آن اهل بصره را بر طريق حكايت كردن پيش از حرب جمل از واقعه هاى عظيمه پس كسى كه توانائى داشته باشد نزد آن حادثه ها كه بيند و نفس خود را و الزام نمايد او را بر طاعت خدا پس بايد بكند و اگر فريبريد ...

مرا بدرستى كه من حامل شماام اگر خواهد خدا بر راه بهشت و اگر چه باشد آن راه خداوند صاحب محنت سخت و چشيدن تلخ و اما عايشه پس دريافته است او را سستى انديشه زنان ناقص و كينه ديرينه كه جوش زده در سينه ام همچو ديگ ريخته گران و اگر خوانده شدى عايشه تا فراگيرد از غير من آن چيزى را كه بسبب آن آمد عايشه بسوى من از دعوى خون عثمان نكردى آن را و مر عايشه راست بعد ازين همه قبايح حرمت اول او در زمان رسول خدا و حساب او درين كار ...

خداى تعالى است راه ايمان راهيست روشنترين تمام راهها تا به آن تراز ...

همه چراغها پس به ايمان استدلال كرده مى شود بر كارهاى شايسته و بكارهاى شايسته استدلال كرده مى شود بر ايمان و به ايمان معمور مى شود علم و بعلم ترس حاصل مى شود از مرگ و بمرگ ختم مى شود دنيا و بدنيا استوار كرده مى شود كار آخرت و بدرستى كه آفريدگان هيچ كوتاهى نيست مر ايشان را از قيامت در حينكه شتابانند در ميدان قيامت تا نهايت آخر كار كه سعادتست يا شقاوت بتحقيق كه برآمدند خلايق از بعد از موت از قرارگاه قبور خود و رجوع كردند بسوى جايهاى بازگشت غايتهاى كه جنانست و ميزان مر هر سراهى را در آخرت اهليست بدل نمى كنند به آن سرا سراى ديگرى را و نقل كرده نمى شوند از آنجا بجاى ديگر و بدرستى كه فرموده بنيكوئى و بازداشتن از بدى دو خلق اند از خلقهاى خداى سبحانه و تعالى و بدرستى كه امربمعروف و نهى از منكر نزديك نمى گردانند مدت عمر را و كم نمى گردانند روزى را و بر شماست عمل كردن بكتاب خدا پس بدرستى كه قرآن ريسمان محكمست و روشنى هويدا و شفاى سودمند و سيراب كننده تشنگى نشاننده و نگاه دارنده ايست براى چنگ درزدن به آن و رستگاريست براى آويزنده از آن كج نمى شود تا راست كرده شود و ميل نمى كند بباطل تا طلب كرده شود عبتى كه رجوعست از بدى و كهنه نمى كند آن را بسيارى ترديد آن بر زبانها و درآمدن در گوشها كسى كه مايل شد به آن كتاب صادق شد در مقال و كسيكه عمل كرد بمضمون آن سابق شد بدرجات عاليه برخاست بسوى آنحضرت مردى را در اثناى اين كلام پس گفت اى امير مومنان خبر ده ما را از فتنه اى كه پيدا شود و آيا پرسيده اى آن فتنه را از حضرت رسالت صلوات خدا بر او و بر آل او پس فرمود كه وقتيكه فروفرستاد خدا سبحانه گفتار خود را يعنى منم خداى لطيف مجيد آيا مپندارند مردمان كه فروگذاشته شوند بمجرد اينكه بگويند گرويديم و حال آنكه ايشان آزموده نشوند به انواع فتنه دانستم اين كه فتنه فرونمى آيد بما و حال آنكه حضرت رسالت باشد در ميان ما بواسطه شرف آنحضرت پس گفتم اى فرستاده خدا چيست اين فتنه كه خبر داد تو را به آن پس فرمود اى على بدرستى كه امت من زود باشد كه در فتنه افتند پس از من پس گفتم اى رسول خدا آيا نبود كه گفتى مرا در روز جنگ احد در آن مكان كه درجه شهادت يافتند كسانى كه شهيد شدند از مسلمانان و بازداشته شد از من شهيد شدن پس دشوار شد بر من شهيد نشدن پس گفتى مرا مژده باد تو را پس بدرستى كه اين شهادت تو از پس تست پس گفت مرا بدرستى كه اين همچنين واقع شدنيست پس چگونه است صبر تو آن هنگام پس گفتم اى فرستاده خدا نيست اين از مواضع صبر وليكن از مواضع بشارتست و شكرگزارى و گفت اى على بدرستى كه اين قوم زود باشد كه د ر فتنه افتد از پس من مالهاى خود و منت نهند بدين خود بر پروردگارشان و آرزو كنند بخشايش او را و ايمن شوند از قهر و خشم او و حلال شمرند حرام او را به شبهه هاى دروغ و آرزوهاى ذاهل بى فروغ پس حلال شمرند حرام او را به اسم بينند و رشوت را به اسم هديه و تحفه و سود خوردن را به اسم خريد پس گفتم اى رسول خدا پس به كدام منزلها فرود آرم ايشان را نزد اين حال آيا فرود آرم بمنزله مرتد شدن يا بمنزله فتنه حضرت عزت پس فرمود بمنزله آزمايش زيرا كه تصديق به اصول مذهب دارند كه آن شهادتين است

خطبه 156-سفارش به پرهيزكارى

و آن خطبه آن حضرت است كه فرموده ستايش مر خداى راست كه گردانيد حمد را كليد براى ياد كردن خود و وسيله براى افزونى از فضل او و راه نماى بر نعمتهاى خود و بزرگوارى خود اى بندگان خود بدرستى كه روزگار مى گذرد بر باقى ماندگان همچو گذاشتن او به گذشتگان باز پس نميايد آنچه پشت كرده است از آن و باقى نمى ماند باقى مانده اواخر كردار او همچو اول اوست ماندند به يكديگر كارهاى او هم پشت يكديگرند در سرعت زوال نشانهاى آن پس گوئيا شما ملازم روز قيامتيد ميراند شما را همچو راندن كسى كه راننده باشد به رجز ناقه هاى تند رفتار خود را پس هر كه مشغول ساخت خود را بغير نفس خود از امتعه دنيا و بتزكيه خود نپرداخت سرگردان شد در تاريكهاى هواى جهل و آميخته شد در تباهى مهلكها و كشيد او را ديوان او در نافرمانى او و آراستند ديوان براى او كردارهاى بد او را پس بهشت نهايت پيشى گيرندگان است و آتش نهايت كار تقصيركنندگان در كردار بدانيد اى بندگان خدا بدرستى كه پرهيزگارى سراى حصاريست ارجمند و ناپرهيزگارى سراى حصاريست خوار و ناپسند كه بازنمى دارد اهل خود را از بلا و ضرر و نگه نمى دارد كسيكه پناه برد بسوى او بدانيد كه به پرهيزگارى بريده مى شود نيش پر زهر گناهان و بيقين به آخرت دريافته مى شود نهايت كار كه بهشتست اى بندگان خدا بترسيد از خدا در عزيزترين نفسها بر شما و دوسترين نفسها به سوى شما پس به درستى كه خدا به تحقيق روشن ساخته راههاى ...

حق را و پر نور ساخته راههاى خود را پس مال او مى يا بدبختى است لازم يا نيكبختى است دايم پس توشه برداريد در روزهاى دار فنا براى روزهاى دارالبقا به تحقيق كه راه نموده شده ايد بر توشه و مامور شديد به كوچ كردن و به شتاب افكنده شده ايد بر رفتن و جز اين نيست كه شما همچو سوارانيد ايستاده نمى دانيد كه كى مامور شويد به رفتن از اين جهان بدانيد كه چه مى كنيد به دنيا هر كه آفريده شده است براى آخرت و چه مى كنيد به مال كسى كه از زمان اندك ربوده شود از او مال و باقى ماند بر او عقوبت و وبال آن و حساب آن اى بندگان خدا به درستى كه نيست مر چيزى را كه وعده فرموده حقتعالى از نيكوئى محل ترك و اعراض از آن و نه در آنچه نهى نموده از آن از بدى محل رغبت كردن ...

اى بندگان خدا بترسيد از روزى كه تجسس كرده شود در آن كردارها و بسيار شود در آن روز اضطراب و پير شوند در آن اطفال از هول آن بدانيد اى بندگان خدا به درستى كه بر شماست چشم دارندگان و نگهبانان از نفسهاى شما كه از انتقاش صور ...

سيئات در قيامت و بر شماست جاسوسان از اعضاى شما كه گواهى دهنده بر شماست ...

راست و درست از اعمال شما كه نگه مى دارند كردارهاى شما را و شماره نفسهاى شما را نپوشاند شما را از ايشان تاريكى شب تار و مستور نمى گرداند شما را از ايشان در بسته شده و به درستى كه فردا از امروز نزديكست مى رود امروز به آنچه دروست از خير و شر و مى آيد فردا در رسنده به آن پس گوئيا هر مردى از شما رسيده است از زمين به مكان شهائى خود كه قبر است و به جاى خط گودال خود پس تعجب كنيد از مردمان از خانه شها و جاى پر هول و موضع انفراد غريبى و گويا آواز صور اسرافيل آمد به شما و قيامت فرود آمده است به شما و بيرون آمده ايد از قبر براى بيان حكم الهى به تحقيق كه دور شده از شما باطلها و زايل گشته از شما علتها و سزاوار شده به شما حقيقتهاى امور و بازگشته به شما كارها به مواضع بازگشتن آن پس پند گيريد به عبرتها و اعتبار گيريد به ...

دنيا و نفع گيريد به بيم كردن از عذاب و عقاب

خطبه 157-پيامبر و قرآن

فرستاد پيغمبر را در هنگام انقطاع وحى از پيغمبران و درازى خواب غفلت از امتان و وقت شكسته شدن ريسمان استوار شرع و محكم آن پس آورد به ايشان چيزى را كه تصديق كننده چيزى است كه پيش از او بود از تورات و انجيل ...

كه پيروى كرده شده است به آن قرن پس طلب گفتار كنيد از آن ...

شد او گويا و ليكن خبر دهم شما را از آن بدانيد به درستى كه در اوست دانستن آنچه بيايد و سخنان از زمان گذشته يعنى قصص انبيا و در اوست دواى درد جهالت و نظام دادن و به هم پيوستن آنچه ميان شماست پس نزد دولت بنى اميه باقى نماند خانه بنا كرده شده از كلوخ و از خانه پشمين مانند خيمه به جز آنكه درآورند ستمكاران غم و اندوه را و درآرند در آن ناخوشى را پس در آن روز باقى نماند براى ايشان در آسمان عذر آرنده اى و نه در زمين يارى دهنده بر گزيديد شما به كار خلافت اى جاهلان غير اهل آن را كه معاويه است ...

او را به غير آبشخور و زود باشد كه انتقام كشد خدا از آنكس كه ستم كرد جاى فراغت ...

را به جاى ...

با مضرت و جاى شرب ايشان به موضع شرب ديگر از مواضع چشيدن درخت حنظل كه بسيار ...

و از اماكن كشانيدن صبر كه داروئيست تلخ و از پوشيدن لباس اندرونى ترس و بيم و لباس بيرونى شمشير و جز اين نيست كه ...

شتران باركش گناهانند و شتران توشه معاصى پس سوگند مى خورم بعد از آن سوگند مى خورم كه البته بيندازند بنى اميه از بعد از من خلافت را همچنانكه انداخته مى شود آب يعنى پس از آن بچشيد آب را هرگز و نچشند طعم خلافت را هرگز مادام كه بازگردند شب و روز

خطبه 158-خوشرفتارى خود با مردم

و به تحقيق كه نيكو كردم همسايگى شما را و احاطه كردم و وارسيدم به قدر طاقت خود از پس احوان شما و آزاد كردم شما را از گردنهاى خوارى و از خلقهاى ستمكارى به جهت شكرگزارى من مر نيكوئى اندك شما را و به جهت چشم در پيش افكندن از آنچه دريافت ديده من و حاضر شد آن را بدن من از فعل منكر بسيار كه دفع آن موجب فساد من بود

خطبه 159-در بيان عظمت پروردگار

...

الهى حكميست لازم كه رد كرده نشود و به رونق حكمت و نظام عالم و خشنودى او به عقل طاعت ...

از عقوبت و اميد ...

جهت حكم مى كند ...

و مى آمرزد به حلم خود بارالها مر تو راست حمد و سپاس بر آنچه مى گيرى و مى دهى و بر آنچه عافيت مى دهى از بليات و مبتلا مى گردانى به آفات حمد مى كنم تو را حمدى كه باشد خشنودى كننده ترين حمد مر تو را و دوسترين حمد به سوى تو و فاضلترين حمد نزد تو حمدى كه پر سازد هر چيزى را و برسد به آنچه اراده كرده حمدى كه محجوب نباشد از تو و مقصود نباشد نزد بارگاه تو حمدى كه منقطع نشود شماره آن و فانى نشود كشيدن آن پس ...

ما كه بدانيم نهايت بزرگى تو را به جز كه ما مى دانيم كه تو زنده با لذات پاينده به دوام فرا نمى گيريد تو رامدقمه خواب و نه خواب نرسيد به سوى تو كمال نظرى و فكرى و درنيافت تو را بصرى دريافتى تو بصرها را و شمردى و به ضبط درآوردى عمرها را و گرفتى جباران را به مويهاى پيشانى و قدمها و چه چيز است آنچه مى بينيم از آفرينش تو و تعجب مى كنيم مر آن را از توانائى تو وصف مى كنيم تو را از بزرگى پادشاهى تو در آنچه غايبست از ما از آن و در آنچه قاصر است بصرهاى ما از ...

آن و به پايان رسيد ه عقلهاى ما از فروتران و مانع شده پرده هاى غيبها ميان ما و ميان آن بزرگتر است از اين اشياى ...

كه پس هر كه فارغ سازد دل خود را از موانع و كار فرمايد فكر خود را در صنايع تا بداند چگونه بپاى داشته عرش خود را و چگونه آفريده خلقان خود را و چگونه آويخته در هوا آسمانهاى خود را و چگونه گسترانيده بر موج آب زمين خود را بر گردد ...

او كه لال يافته و عقل او مغلوب از ادراك آن و گوش او شيفته و سرگردان و انديشه او عاجز و حيران دعوى مى كند معاويه به زعم خود كه اميدوارست به خدا دروغ مى گويد به خدا سوگند چيست حال او كه ظاهر نمى شود اميدوارى او در كردار او و هر كه اميد دارد شناخته مى شود اميدوارى او در كردار او به جز اميدوارى به خدا پس به درستى كه آن مغشوش است و هر ترسى محقق شده است به جز ترس خدا پس به درستى كه آن غير خالص است اميد مى دارد بنده به خدا در ثواب بزرگ او و اميد ميدارد به بندگان در امر حقير و كوچك پس مى دهد به بنده آنچه نمى دهد پروردگار پس چيست شان خداى كه بزرگ است ثنا و حمد او تقصير كرده مى شود به كار او از ...

مى كند به بندگان او آيا مى ترسى كه باشى در اميدوارى تو مر او را دروغگوى يا باشى كه نبينى او را از براى اميدوارى ...

پس خاسر شوى و همچنين است اگر او بنده ايست كه مى ترسد بنده اى از بندگان او مى دهد به او از جهت ترس خود آنچه نمى دهد پروردگار خود را پس مى گرداند ...

خود را از بندگان ...

عاجل و ترس خود را از آفريننده ايشان در انديشه و وعده اجل و همچنين هر كه بزرگ باشد دنيا در چشم كوته بين او و بزرگ نمايد وقع دنيا از دل او برگزيند دنيا را بر خداى پس منقطع شود از خدا و رجوع كند به دنيا و گردد بنده دنيا و به تحقيق كه هست در شيمه و روش رسول خدا كفايت كننده مر تو را در اقتدا كردن و راهنماى كردن مر تو را بر مذمت دنيا و عيب او و بسيارى مواضع رسوائى او و بديهاى او زيرا كه بسته شد از آن حضرت طرفهاى دنيا و گسترده شد از براى غير او جانبهاى آن و باز گرفته شد بدن مبارك او از شير دادن ...

او را و دور كرده شد از زينتهاى آن و اگر خواهى دو بار گردانى اقتدا را به موسى كه خدا به او سخن گفت وقتى كه مى گفت پروردگار من به درستى كه من به آنچه فرو مى فرستادى به سوى من از ...

سوگند به خدا كه سوال نكرد به جز نانى كه بخورد زيرا كه او بود كه مى خورد ترهاى زمين را و به تحقيق و كه بود سبزى تره ها كه ديده مى شد از پوست تنك شكم او به جهت لاغرى او و كمى گوشت بدن او و اگر خواهى سه بار گردانى اقتدا به داود پيغمبر درودهاى خداوند بر او باد خداوند سرودها و خواننده اهل بهشت به كتاب و توحيد پس به تحقيق كه بود كه عمل مى كرد به بافته شده هاى برگ درخت خرما به دست خود و مى گفت مر همنشينان خود را كدام از شما كفايت مى كند مرا به فروختن اين و مى خورد نان جو را از بهاى آن و اگر خواهى بگوى سخن را در شان عيسى كه پسر مريم است پس به تحقيق كه بود كه بالش مى ساخت سنگ را و مى پوشيد جامه درشت را و بود نان خورش او گرسنگى و چراغ او در شب ماه بود و گرم شدن او به آتش در زمستان موضع بر آمدن آفتاب بود در زمين و مواضع فرو رفتن آن و ميوه او و برگ خوشبوى او آن چيزى بود كه مى رويانيد زمين آن را از براى چهارپايان و نبود مر او را زنى كه در فتنه اندازد او را و نه فرزندى كه اندوهگين سازد او را نه مالى كه متوجه سازد روى خود را به آن و نه طمعى كه ذليل و خوار گرداند او را ...

هر دوپاى او و خدمتگار او هر دو دست او بود پس اقتدا كن به پيغمبر خود كه خوشبوى تر و پاكيزه تر بود صلوات فرستاد خدا بر او و بر آل او پس به درستى كه در ذات اشرف اوست اقتدا مر كسى كه اقتدا كند و پيروى او نمايد و در اوست نسبت دادن مر كسى را كه نسبت خود را بدو دهد و دوسترين بندگان به خدا كسى است كه اقتداكننده است و پيروى كننده مر نشانه او را خورد دنيا را به يكطرف زبان نه پرى دهان و به عاريت نداد به گوشه چشمى و لاغرترين اهل دنيا بود از روى تهى گاه به كم خوردن و گرسنه ترين ايشان بود از دنيا از روى شكم عرض كرده شد بر او متاع دنيا پس ابا كرد از آنكه قبول كند آن را و دانست كه خدا دشمن دارد چيزى را پس او نيز دشمن داشت آن را و حقير شمرد او سبحانه چيزى را پس آن حضرت تحقير نمود آن را و كوچك و خوار داشت حقتعالى چيزى را پس آن حضرت نيز تحقير نمود و اگر نمى بود در ميان خلاف كردن با خدا ...

دوستى بان چيزى كه دشمن داشت خدا او را و رسولش و بزرگ داشتن ما آن چيزى كه خورد شمرد خدا و رسول او آن را هرآينه كافى مى بود از روى خلاف مر فرمان خداى را او از روى معادات از فرمان خدا و به تحقيق كه بود حضرت رسالت كه مى خورد بر زمين و مى نشست همچو نشستن بنده و مى دوخت به دست خود كفش را و رقعه مى زد به دست خود جامه خود را و سوار مى شد بر درازگوش برهنه و سوار مى كرد در پس خود ديگرى را از بسيارى تواضع و مى بود پرده بر در خانه آن حضرت پس مى بود در آن پرده صورتها پس مى گفت اى فلانه مر يكى از زنان خود را غايب ساز اين را از نظر من پس من هرگاه نظر كردم به آن ياد مى كنم دنيا را و زينتهاى آن را پس اعراض كرد از دنيا به دل خود و مى رانيد ياد كردن دنيا را از نفس خود و دوست داشت كه غايب شود آرايش دنيا از چشم او تا فرا گيرد از آن جامه فاخر را و اعتقاد نكند آن را جاى قرار و اميد ندارد در آن به مقام ساختن پس بيرون كرد دنيا را از نفس خود و پرداخت دنيا را از دل خود و غايب گردانيد دنيا را از نظر خود و همچنين هر كه دشمن دارد چيزى را و دشمن مى دارد كه نظر كند به آن و آنكه ياد كرده شود نزد او و به تحقيق كه بود در اطوار رسول خدا(ص) آنچه دلالت مى كند بر بديهاى دنيا و عيبهاى آن وقتى كه گرسنه مى شد در آن با مخصوصان خود و دور كرده شد از او زينتهاى دنيا با وجود بزرگى قرب او منزلت او نزد خدا پس بايد نظر كند ناظر به عقل خود كه آيا گرامى داشت خدا محمد(ع) را به سبب ترك دنيا يا خوار كرد او را پس اگر گويد خوار كرد پس به تحقيق كه دروغ گفت به حق و اگر گويد گرامى داشت او را پس بايد كه بداند كه خداوند خوار كرد غير او را از آنچه بگسترد دنيا را از براى آن غير و دفع كرد دنيا را از نزديكترين مردمان از او پس بايد كه اقتدا نمايد اقتداكننده به پيغمبر خود و پيروى كند اثر او را و درآيد به جاى درآمدن او و اگر نه پس بايد كه ايمن نباشد از هلاكت پس به درستى كه خداى سبحانه گردانيد محمد(ص) را نشانه وقوع قيامت و مژده دهنده به بهشت و ترساننده به عذاب بيرون رفت از دنيا شكم تهى و فرود آمد به عالم باقى سالم از معايب نفسانى ننهاد سنگى بر بالاى سنگى تا درگذشت به راه خود و اجابت نمود خواننده پروردگار خود را پس چه بزرگ است نعمت خدا بر ما وقتى كه انعام فرمود بسبب آن حضرت بر ما پيش روى را كه پيروى كنيم او را و كشنده اى كه گام مى نهيم در پى او سوگند به خدا كه به تحقيق دو چشم رقعه را به زير و دراعه خود تا كه شرم داشتم از رقعه دوزنده آن و به تحقيق كه گفت مرا گوينده اى آيا نمى اندازى آن را پس گفتم مر او را كه دور شو از من پس نزد صباح ستايش كرده مى شوند مردمان شب رونده يعنى بر ...

نفسانى ...

مانند شبگير كردن آخرت مى توان رسيد براى آنكه زود به مقصد رسند

خطبه 160-در بيان صفات پيامبر

برانگيخت خدا محمد را به نور روشن كننده دلها كه نبوتست و به حجت با هر كه معجزاتست و به راه ظاهر كه شريعتست به كتاب را نماينده كه قرآنست گروه آن حضرت بهترين گروه بنى هاشمست و درخت او بهترين درختست شاخه هاى آن معتدلند و ميوه هاى آن فرو ريخته شده است مراد فضايل علميه است مكان تولد مكه و هجرت از مكه به مدينه پاكيزه است بلند شد به مدينه ذكر او و كشيده شد از مدينه آوازه او فرستاد او را به برهان كفايت كننده و پند دادن شفادهنده و به خواندن تلافى كننده خلايق و تدارك كننده به وقوع آن آشكار گردانيد بوى راههائى كه مجهول مردمان بود و بركند به وجود باجود بدعتهاى مدخوله را و روشن گردانيد به زبان او حكمهاى مقطوعه متروكه را از ملت ابراهيم و هر كه طلب كند غير از دين اسلام دينى را متحقق شود بدبختى او و گسسته شود بند نيكبختى او و بزرگ گردد به سر درآمدن او و باشد بازگشت او به سوى اندوه دراز بى پايان و به عذاب تباه سازنده گران و توكل مى كنم بر خدا همچو توكل بازگشتن به سوى او يعنى توكل تمام و طلب مى كنم از او راه راست را كه رساننده باشد به بهشت او ميل كننده باشد به محل رغبت و خواهش او وصيت مى كنم شما را اى بندگان خدا به ترسكارى از خدا و فرمانبردارى او پس به درستى كه تقوى رستگارى است فردا و محل نجات هميشه ترسانيد از معصيت پس به همه رسانيد و ترغيب كرد به طاعت پس تمام گردانيد آن را و وصف كرد از براى شما دنيا را و بريده شدن آن را و نيست شدن و گرديدن آن را پس روى بگردانيد از آنچه بشگفت مى آرد شما را در دنيا از جهت كمى آنچه همراه باشد از دنيا دنيا نزديكترين سراست از خشم خدا و دورترين سراست از خوشنودى خدا پس دفع كنيد از خود اى بندگان خدا غمهاى دنيا را و مشغوليهاى آن را به جهت آنچه يقين كرده ايد به آن از مفارقت كردن از آن و گردش حالهاى آن پس بترسيد از آن و حذر كنيد همچو حذر كردن برادر مهربان نصيحت كننده و سعى كننده و رنج كشنده در راه خدا و عبرت گيريد به آنچه ديديد از مواضع افتادن قرنها پيش از شما به تحقيق كه جدا شده است از يكديگر بندهاى اعضاى ايشان و زوال يافت گوشهاى ايشان و ديده هاى ايشان و رفته است بزرگوارى ايشان و ارجمندى و بريده شده شادى ايشان و نعمتهاى ايشان پس بدل كرده شدند به فرزندانى كه نزديك ايشان بودند تا يافت شدن آنها و به مصابحت زنان جدا شدن از ايشان تفاخر نمى كنند با يكد يگر و نسل نمى آرند و يكديگر را زيارت نمى كنند و با هم همسايگى نمى كنيد پس حذر كنيد اى بندگان خدا همچو حذر كردن كسى كه غالبست بر نفس اماره خود منع كننده است آرزوى خود را نظركننده است به چشم عقل خود پس به درستى كه امر خير و شر نمايانست و نشانه هدايت قائم است كه قرآنست و راه حق لايح است و راه درست راه ميانه است

خطبه 161-چرا خلافت را از او گرفتند؟

اين كلام را فرموده مر بعضى اصحاب خود را در حالتيكه سوال كرد او را كه چگونه دفع كردند شما را گروه شما از اين مقام خلافت و حال آنكه شما سزاوارتريد به آن پس فرمود اى برادر قبيله بنى اسد به درستى كه توئى متحرك پاردم يعنى استوارى ندارى در گفتار فرو مى گذارى در غير صواب و مر تو راست با وجود گفتار غير سداد حرمت دامادى اين سائل از اقارب آن حضرت بود و مر تو راست سوال و به تحقيق كه تو طلب كردى ...

پس بدان كه اما استقلال و تسلط ايشان بر ما به اين مقام خلافت و حال آنكه ما بلندتريم از ايشان از روى نسب و حسب و محكم تريم به حضرت رسول از روى آويزش و قرب پس به درستى كه خلافت بود چيزى كه به خودى خود ايستاده بود بخيلى كرد به آن نفسهاى گروهى از اهل عناد و جوانمردى كرد از آن نفسهاى گروه ديگر از اهل حق و حكم مر خداى راست و جاى بازگرديدن به سوى او به حكم در قيامتست و بگذار و دست بازدار از خود خلافت غارت شده را كه بانگ كرده شد در نواحى آن و به تسلط و جبر ربوده شد و بيا به امرى عظيم كه حادث شد در پسر ابوسفيان كه معاويه است پس به درستى كه خندانيد مرا روزگار پس از گريانيدن او و هيچ عجبى نيست درين به خدا سوگند پس بيائيد و ت عجب كنيد معاويه را تمام توانائى خود را صرف مى كند و بسيار مى كند كجى و ناراستى را طلب كردند مخالفان قريش فرو نشانيدن نور خدا را از چراغ آن و بستن آنچه مى جوشد از چشمه او كه علو هست و آميخته ميان من و ميان ايشان شربت و با آرنده پرفساد كه ...

پس اگر مرتفع شوم و ايشان محنتهاى بلاها بردارم ايشان را از طريق حق بر خالص آن و اگر باشد آن حالت ديگر يعنى موت و قتل پس بايد كه فوت نشود نفس تو بر كار ايشان از روى حسرتها به درستى كه خدا داناست به آنچه مى كنند

خطبه 162-در توحيد الهى

سپاس مر خداى راست كه آفريننده بندگان است و گستراننده زمين است و روان كننده زمينست به آب و فراخ سالى دهنده زمينهاى بلند است به گياه نيست مرا دليت او را آغازى و نيست مرا زليت او را نهايتى اوست اول بى زوال و پاينده بى نهايت بر روى افتاده اند مر او را پيشانيها و به توحيد او متحركند لبها محدود كرده شده همه چيزها را نزد آفريدن او آن را به حدود نهايات به جهت جدا گردانيدن مر خود را از مشابهت آن اندازه نمى كند او را وهمها به نهايتها و حركتها و نه بعضوها و آلتها گفته نمى شود مر او را ...

از كى است چه از احاطه زمان مبراست و زده نمى شود از براى او نهايتى به كلمه حتى كه از براى غايتست زيرا كه او را نهايت نيست آشكار است گفته نمى شود ...

ظاهر شده گفته نمى شود كه در چه پنهانست تا دور شود از نظر و نه مستور است تا احاطه كرده شود بر او چيزى نزديك نيست از چيزها به چسبيدن و دور نيست از آن به جدائى چه التصاق و افتراق از لوازم جسمست پنهان نيست بر او از بندگان او بصرى و نه مكرر كردن لفظى و خبرى و نه پيش آمدن پشته و نه گستردن گامى در شب تار و نه در ظلمت آرميده كه مى گردد بر آن تاريكى ماهى كه نوردهنده است و در عقب ماه مى آيد آفتاب كه صاحب روشنيست در بازگرديدن و غروب و در گردش زمانها و روزگارها از روى آوردن شب روآورنده و پشت دادن روز پشت دهنده پيش از هر نهايتست و مدتى و پيش از هر شمردنى و ضبط كردنى منزه و پاك است از آنچه بر او نسبت مى دهند و مى بندند حد پديدآورندگان از صفاتهاى خدا اندازها كرده شده و جوانب متناهيه و از سرمايه گرفتن و كسب نمودن مسكنها و متمكن شدن در وطنها پس حد و نهايت مر خلق او را زده شده است و به سوى غير او نسبت داده شده است بيافريد چيزها را از اصلها كه ازلى باشد و نه از اولهاى كه هميشه باشند بلكه آفريد آنچه آفريد پس به پاى داشته حد و نهايت آن را و تصوير فرمود آنچه تصوير فرمود پس نيكو گردانيد صورت آن را نيست مر چيزى را از او امتناعى و ابائى و نيست مر او را به سبب فرمانبردارى چيزى نفع كردن دانش او به مردگان گذشته همچو دانش او به زندگان باقى مانده است و علم او به آنچه در آسمانهاى بلند است همچو علم او به آنچه در زمينهاى پائين تر است اى انسان آفريده شده به حد اعتدال و اى پديدآورده رعايت كرده شده در تاريكهاى رحمها و در پرده هاى تاريك متضاعفه ابتدا كرده شده از خلاصه وزيده ...

از گل و نهاده شده در آرامگاه متمكن تا به مقدار دانسته شده كه ايام حملست و مدت قسمت كرده شده كه مرگست مى جنبيدى در شكم مادر خود در آن حال كه بچه بودى كه جواب نمى دادى خواندن خواننده را و نمى شنيدى آواز طلب نماينده را پس بيرون آورده شدى از قرارگاه خودت به سوى سرايى كه حاضر نشده بودى آن را و نمى شناختى راههاى منفعتهاى آن را پس كه راه نمود تو را كه به كشيدن غذا كه شير است از پستان مادر خودت و كه شناسا كرد تو را در نزد حاجت به مواضع طلب خودت و خواستن مرادات خودت چه دور است معرفت كنه آن ذات به درستى كه كسى كه عاجز باشد از صفتهاى خداوند صورت و آلتها پس آنكس از صفات آفريننده آن عاجزتر بود و از فرا گرفتن او را به نهايات مخلوقات دورتر

خطبه 163-اندرز او به عثمان

و از كلام حضرتست كه فرمود در ...

كه جمع شدند مردمان به سوى او و شكايت كردند از چيزى كه نپسنديدند آن را بر عثمان بن عفان و درخواستند از آن حضرت سخن گفتن او با عثمان و طلب خوشنود ساختن او از جانبشان ...

عثمان را پس داخل شد بر عثمان پس گفت به درستى كه مردمان در عقب من اند و به تحقيق فرستاده اند مرا به اصلاح آوردن آنچه ميان تو و ميان ايشانست و به خدا سوگند كه نمى دانم كه چه گويم تو را نمى شناسم چيزى را كه تو ندانى و راه نمى نمايم تو را بر كارى كه نشناسى آن را به درستى كه تو ميدانى آنچه مى دانيم از اطوار و روش حضرت رسالت سابق نشده ايم ما به چيزى از آن اطوار تا اخبار كنيم تو را از آن و خلوت نكرده ايم به خبرى تا برسانيم به تو آن را تو ديده همچنانكه ما ديده ايم و شنيده همچنانكه ما شنيده ايم و مصاحبت كرده رسول خدا را همچنانكه مصاحبت كرده ايم ...

به نود پسر ابوقحافه و نه پسر خطاب سزاوارتر به كردار حق و صواب از تو و تو نزديكترى به رسول خدا (چه ظاهر نسب تو به عبدمناف منتهى است و طاهر نسب ابوبكر و عمر ...

مناف است) از روى برگهاى خويشى از ابوبكر و عمر و به درستى كه رسيدى از دامادى پيغمبر آنچه نرسيده اند ابوب كر و عمر پس بترس از خدا در جان خود پس به درستى كه تو به خدا سوگند كه بينا كرده نشده از سر كورى و تعليم داده نشده از سر نادانى و به درستى كه راهها روشنست و به درستى كه نشانه هاى دين اسلام هرآينه قائمست پس بدان كه بهترين بندگان خدا نزد خدا پيشوائيست با عدالت و داد كه راه راست نموده شده باشد و راه راست نمايد پس به پاى دارد روشن دانسته شده را در شرع و بميراند بدعت نادانسته شده را و به درستى كه سنتهاى شريعت هر آينه تابانند مر آنها راست نشانهاى هدايت و به درستى كه بدعتها نمايانند مر آنها راست علامتها و به درستى كه بدترين مردمان نزد خدا پيشوائيست ستمگار نزد خدا كه گمراه باشد و گمراه شوند به سبب او پس بميراند طريق فرا گرفته شده را از پيغمبر و زنده كند بدعت واگذاشته شده را و به درستى كه من شنيدم از رسول خدا(ص) كه مى گفت بياورند در روز قيامت پيشواى ستمگار را و نباشد با او يارى دهنده و نه عذرآورنده پس انداخته شود در آتش دوزخ پس دور مى گردد در آن دوزخ همچنانكه دور مى كند آسيا پس از آن بسته شود به زنجير آتشين در تك دوزخ پس به درستى كه من درخواست مى كنم خدا را از آنكه باشى پيشواى اين است (...

كه كشته شوى به واسطه ظلم و ستم كه گفته مى شده كه كشته خواهند شد در اين امت پيشوائى كه كه بگشايد بر آنها در كارزار و كشتن تا روز قيامت و بپوشاند كارهاى ايشان ...

و پراكنده كند فتنه ها را از ميان مردمان پس نمى بينند و تميز نمى كنند راه راست را از باطل به هم درمى روند در آن فتنه ها به هم دررفتنى و در هم گشوده و مخلوط مى شوند در آن مخلوط شدنى پس بايد كه نباشى اى عثمان از براى مروان مثل مركب كه راند تو را در نهب اموال هر جا كه خواهد پس از كبر سن و بسر درآمدن عمر در آخر كار پس گفت مر او را عثمان سخن كن با مردمان در آنكه مهلت دهند تا بيرون آيم به سوى ايشان از عهده مظالم ايشان پس گفت آن حضرت آنچه هست در مدينه از مردمان پس هيچ مهلتى نيست در آن و به مهلت راضى نمى شد و آنچه غايبست از ايشان پس مهلت او رسيدن حكم تست به سوى او

خطبه 164-آفرينش طاووس

و از خطبه حضرت است (ع) كه ياد كرده در آن آفرينش عجيب طاووس آفريد خداى تعالى آفريدگاران را آفريدن عجيب از ذى روح و غير ذى روح و آرميده و خداوند حركتها پس به پاى داشت از علامتهاى روشن بر صنعت لطيفه خود و آفرينش نيكو و پرقدرت عظيمه خود آنچه كه منقادند مر او را عقلها در حالى كه اعتراف كننده اند مر او را و گردن نهنده اند مر او را و آواز دهنده اند در گوش ...

دليل هاى ظاهر او بر يگانگى او و دليلهاى آنچه آفريده از صورتهاى گوناگون مرغانى كه ساكن گردانيده آنها را در شكافهاى زمين و در رخنه هاى آن كه واقعند در ميان كوهها و در سرهاى كوههاى بلند از صاحبان بالهاى گوناگون و شكلهاى جداگانه در اطوار در حالى كه گردانيده شده اند در مهار رام كردن و حركت دهنده اند بالهاى خود را در شكافهاى هواى گشاده و جاى فراخ وسيع پديد آورد آن ...

پس از آنكه نبودند در غرايب صورتهاى آشكارا و تركيب كرد آنها را در استخوانهاى محكم مفصلها كه پنهانند در پردها و منع كرد بعضى مرغان را به سبب سطبرى آفرينش آنها ...

پرواز كنند در هوا مانند ...

در حالى كه سبك باشند و گردانيدن بعض را كه مى پرند بر روى زمين پريدنى قريب به زمين و ترغيب داد مرغان ر ا در اختلاف حال آنها در رنگهاى گوناگون به قدرت لطيفه خود و صنعت دقيقه خود پس بعضى از آن مرغان فرو برده شده اند در قالب يك رنگ كه آميخته نيست به آن غير از رنگى كه فرو برده شده اند در آن و بعضى از آنها فرو برده شده اند در يك رنگ كه طوق دار كرده شده اند به غير آن رنگى كه رنگ كرده شده است به آن و از عجيب ترين مرغان از روى آفرينش طاووس است كه به پاى داشته است خدا او را در استوارترين راست ساختن و تمام آفريدن و تربيت كرده و بر هم نهاده رنگهاى او را در نيكوترين ترتيب به بالى كه در هم افكنده است بيخ آن را به پيهاد و استخوآنهاو رگها و بدمى كه دراز نساخته جاى كشيدن آن را چون بگذرد طاووس نر به سوى طاووس ماده پراكنده كند از پيچيدن آن و بلند گرداند آندم را در آن حال كه مشرف باشد گويا دم آن بادبان كشتى است كه ميل داده است آن را ...

به رنگهاى خود و مى خرامد به نازشهاى خود مباشرت مى كند همچو مباشرت خروسان و مجامعت مى كند با طاووس مانند مجامعت نرهاى شديدالجماع حواله مى كنم تو را از اين امر مذكور بر مشاهده كردن تو در آن نه همچو كسى كه حواله مى كند ...

بر سستى نسبت دادن حديث به كسى و اگر باشد اين امر همچون گمان كسى كه گمان مى برد كه طاووس آبستن مى سازد ملحقه خود را به اشكى كه مى ريزد ...

چشم او پس مى ايستد آن اشگ در هر دو كنار ...

ديده او و آنگه ماده او مى چشد آن را پس از آن ...

مى نهد نه كه از مجامعت نرى اين حالت دست مى دهد بدون اشگ بيرون آمده از چشم هرآينه نيست اين امر عجيب تر از رسانيدن و چشانيدن زا غان آبى را كه در سنگدان آنهاست به منقار ماده خيال مى كند طاووس اصل پرهاى خود را ميلهاى نقره و آنچه رسته شده بر آن از دايره هاى عجيبه او ...

او و از دواير غريبه براقه درخشنده آن طلاى خالص و پاك از غش و پاره هاى زبرجد پس اگر تشبيه كنى طاووس را به آنچه رويانيده است آن را زمين از گلها گوئى گياه چيده ايست كه چيده شده از شكوفه هاى رنگين بهارى اگر مانند كنى آن را به پوششهاى رنگين پس او همچو حله هاى نقش كرده شده است از طلا يا همچو جامه هاى برد خوشايند نيست و اگر مانند ...

به پيرايه و زيور پس او همچو نگينهائيست صاحب رنگها كه كشيده شده در اطراف آن به نقره مزين به جواهر مى رود همچو رفتن شادى كننده خرامان و مى نگرد به گوشه نظر بذم خود و بال خود پس قهقهه مى زند در حالى كه خندانست از جهت جستن پيراهن رنگين خود و رنگهاى حمايل مرصع خود پس چون اندازه نظر خود را به سوى پاهاى سياه باريك خود بانگ كند به آواز در حالتى كه گريه كند نزديكست كه آشكار كند از فرياد خواستن خود و گواهى دهد به راستى اندوه خود زيرا كه پايهاى تو باريكست و زشت همچو پايهاى خروسان خلاسى كه خروسيست متولد ميان مرغ هندى و فارسى در حالتى كه برآمده است از طرف ساق ا و خارى پنهان در پس پاى او و مر او راست در موضع پس گردن موى جمع شده به هم برآمده سبز مزين به نقش و نگار و موضع بيرون آمدن گردن او همچو لوله ايست و جاى فرو بردن گردن او تا موضع شكمش همچو رنگ وسمه يمانيست يا همچو ابريشم پوشيده در حالتى كه مثل آينه ايست صيقل داده و گوئيا آن طاووس فرو گرفته شده به مقتغه سياه ليكن آنست كه خيال كرده مى شود از جهت بسيارى براقه و درخشندگى آن سبزى با طراوت آميخته شده است به آن و با شكافته گوش او خطيست همچو باريكى سه قلم در رنگ گياه بابونه سفيد است در نهايت روشنى پس آن خط به سفيدى خود در سياهى آنچه آنجاست مى درخشد و كمست رنگى از رنگها مگر كه گرفته است از آن به نصيبى كامل و بلند برآمده آن رنگ بر او تقوى پيدا كرده به بسيارى روشنى خود و براقى ديباى خود و خوبى خود پس او همچو شكوفه هائيست گسترانيده كه نپروريده است آن را بارانهاى بهارى و نه آفتابهاى در گرماى تابستان و به تحقيق كه وامى شود از پر خود و برهنه مى شود از لباس و زيور خود پس مى افتد از پرها پياپى و مى رويد در عقب افتادن از او پس مى ريزد آن پرها از قلم پر او همچو ريختن برگهاى شاخه هاى درخت پس از آن متلاحق مى شود نموكننده تا بازمى گرد د بهئيات خود پيش از افتادن داشت مخالف نمى شود رنگهاى لاحق به رنگهاى سابق و واقع نمى شود رنگى هيچ در غير جاى خود و چون نظر كنى بتامل در هر موئى از مويهاى قلم او مى نمايد تو را سرخى بلوان گل با طراوت و بار ديگر سبزى به رنگ زبرجدى منور و گاهى زرد به رنگ طلا پس چگونه مى رسد به صفت اين مرغ خوشرنگ فكرهاى رسنده به عمق طبايع يا چگونه مى رسد ...

آن مرغ طبايع عقلها يا چگونه در سلك نسق و نظم مى كشد وصف او را گفتارهاى وصف كنندگان و حال آنكه كمترين جزوهاى او عاجز گردانيده وهمها را از دريافتن كيفيات آن و زبانها را از آنكه وصف كند او را پس پاكا خداوندى كه غالب گردانيده عقلها را از وصف كردن آفريده اى كه ظاهر و روشن گردانيد آن را از براى چشمها پس دريافتند چشمها آن مخلوق را در حالى كه تعيين كرده شده آفريده گشته و تركيب كرده شده به لونهاى گوناگون و عاجز گردانيد زبانها را از پاكيزه گردانيدن و بيان كردن صفت او و متقاعد ساخت زبانها را از ادا كردن لغت او پس پاكا خداوندى كه استوار آفريد پايهاى مورچه را و مكس خورد را چون پشه كوچك با آنچه بالاى آنهاست از آفريدن ماهيان بزرگ جثه و فيلان بزرگ و وعده كرده و واجب ساخت بر ذات خود آنكه نجنب د هيچ جنبده از آنچه در آورده در او روح را در آن مگر كه گرداند مرگ را وعده گاه او و نيستى را پايان كار او و بعضى از اين خطبه در صفت بهشتست پس اگر بيندازى ديده دل خود را به جانب چيزى كه وصف كرده شده است ...

از آن هر آينه نقش تو مى گردد از تو آفريدهاى آنچه بيرون آورده شده است به دنيا از آرزوهاى آن و لذتهاى آن و زينتهاى منظرهاى آن و هرآينه غافل شوى از آن به سبب فكر كردن در آواز دادن و به هم واخوردن درختانى كه ناپيدا شده اند رگهاى آن در پشته هاى مشك بر كنارهاى جويهاى آن و در آويختن خوشه هاى مرواريد تر و تازه در شاخه هاى بزرگ آن و شاخه هاى كوچك آن و نمايان شدن و برآمدن آن ميوه ها در حالتى كه مختلفند و در غلافهاى ميوه هاى آن كه چيده شوند بى رنجى پس بياييد آن ميوه ها بر آرزوى چينندهاى خود و طواف كرده شود بر فرود آيندگان اهل آن در پيراهن قصرهاى كبار آن به عسلهاى صاف كرده شده از كدورت و خمرهاى پاك كرده از دنائس جماعتى كه هميشه كرامت و ...

كشيده مى شود به ايشان تا آنكه فرود آيند به سراى قرارگاه و ايمن شوند از نقل كردن از جائى به جائى ديگر پس اگر مشغول گردانى دل خود را اى گوش فرودآرنده به رسيدن به سوى آنچه به يكبار هجوم كند بر تو از آن منظرهاى خوش آينده هرآينه برآيد جان تو به جهت آرزومندى بسوى آن و هرآينه ...

متوجه شوى به همسايگى اهل قبرها از جهت شتافتن به آن نعيم بى پايان بگردانا خدا ما را و شما را از آنهائيكه مى شتابند به دل خود به منزلهاى نيكوكاران ببخشش خود (اين بيان كردن و روشن كردن بعض از آن چيزيست كه در اين خطبه است از كلام غريب و لغت مشكل قول آن حضرت كه و يار بملاقحه الار كنايتست از نكاح و مجامعت مى گويند كه ...

المرئه يورها وقتى كه زن كند آن را شوهر او و گفتار آن حضرت كه كانه قلع دارى عنجه نوتيه قلع به معنى بادبان كشتيست و دارى منسوبست به دارين و آن شهريست در كنار دريا كه كشيده مى شود از آن بوى خوش و عنجه به اين معنى كه ميل داد آن را مى گويند اين كلمات را كه عنجت الناقه تا آخر وقتى كه ميل دهى ناقه را و نوتى كشتيبانست و قول آن حضرت كه ضفتى جفونه اراده فرموده به آن هر دو كنار پلكهاى چشم او و ضفتان به معنى هر دو جانبست و قول حضرت كه فلذ الزبرجد فلذ جمع فلذه است و آن به معنى پاره ايست و كبايش جمع كباسه است و آن خوشه خرماست و عساليج شاخه هاست و مفرد آن عسلوج است

خطبه 165-تحريض به الفت با يكديگر

مى بايد پيروى كند كوچك شما به بزرگ خود و بايد كه مهربانى نمايد بزرگ شما به كوچك شما و مباشيد چون جفاكاران زمان جاهليت كه نه در دين دانا شوند و نه از خداى آگاه مى شوند همچو به پوست بيرون تخمهاى افعى و غير آن در مواضع بچه آوردن كه مى باشد شكستن آن تخمها گناه و بيرون آورده مى شود بچه هاى آنها از روى شرارت و پرورش آنها ...

پراكنده شدند اصحاب ما پس از الفت گرفتن ايشان و پراكنده شدند از اصل خودشان مراد نفس خودش است پس بعضى از ايشان ...

فرا گيرنده اند شاخى از آن اصل كه شيعه اند هر جا كه ميل كرد آن شاخ ...

بنابر آن كه خداى سبحانه زود باشد كه جمع كند ايشان را از براى بدترين روزى مر بنى اميه ستمكار را همچنانكه به هم مى يابيد پاره هاى ابر پراكنده در فصل پائيز الفت دهد خداى ميان ايشان پس گرداند آنها را متراكم و بر هم نشسته همچو ابرهاى بر هم نشسته پس از آن بگشايد حقتعالى از براى ايشان درهائى كه روا نشوند از جاى برخاستن همچو سيل دو بستان اهل سبا به حدى كه به سلامت نماند بر آن سيل هيچ پشته زمينى و ثابت نشد مر آن را هيچ زمينى مرتفعى و بازنگردانيده راه آن را محكمى كوهى و نه پشته هاى زمينى متفرق سازد ايشان را خدا در درونهاى واديهاى خود پس در بر ايشان را در چشمه هاى زمين خود بگيرد از ايشان از گروهى حقهاى قوم ديگر و جاى دهد قومى را در ممالك آن قوم و سوگند خدا هرآينه بگدازد آنچه در دست ايشان باشد بعد از بلندى و تسلط ايشان همچنانكه گداخته شود دنبه بر آتش اى مردمان اگر فرو نگذاريد يكديگر را از يارى دادن حق كه جهاد است و سستى نكنيد از دست گردانيدن امر باطل كه راه شيطانست طمع نكند در شما اصلا كسى كه نيست مثل شما و قوى نشود بر شما كسى كه قويست وليكن شما حيران و سرگردان شده ايد همچو سرگردانى بنى اسرائيل و قسم به زندگانى من افزون كرده شود براى شما حيرانى پس از من افزونى فراوان پس واپس گذاشتيد حق را در پس پشتهاى خود و قطع كرديد پيوند نزديكتر را و مراد آن حضرتست پيوند كرديد دورتر را كه دشمنان آن حضرتند و بدانيد كه شما اگر پيروى كنيد خواننده خود را كه منم ببرد شما را به راه راست پيغمبر و كفايت كرده شويد رنج بى راهى و مشقت گمراهى و بيندازيد بار ثقيل گران خود را از گردنها

خطبه 166-در ابتداى حكومتش

و از خطبه حضرتست كه فرمود در اول خلافت خود به درستى كه خداى تعالى فرو فرستاد قرآن را در حالتى كه راهنمايند ...

بيان كرد در آن نيكى و بدى را پس فرا گيريد راه راست نيكوى را تا راه راست يابيد و برگرديد از طرف شر تا ميانه رو باشيد ملازمت كنيد فريضه ها را ادا كنيد آن را به سوى خدا تا برساند آن فرايض شما را به بهشت به درستى كه خدا حرام گردانيد حرامى را كه نيست نادانسته و حلال گردانيد حلالى را كه نيست ناقص و معيوب و تفضيل داد حرمت مسلمان را بر همه حرمتها و بسته است به اخلاص و بيگانگى خود و به يكتائى خود حقهاى مسلمانان را در مواضع بستن وجوب آن پس مسلمان كيست كه به سلامت باشند از زبان او و دست او مگر به حق كه حقتعالى به آن امر كرده باشد و حلال نيست رنجانيدن مسلمانان مگر به آنچه واجب باشد در شرع چون حدود مبادرت كنيد بر كارى كه عام است به همه چون قيامت و بر آنچه خاص است بر يكى از شما ...

پس به درستى كه مشقت و محنت در پيش شماست و به درستى كه ساعت مرگ مى دواند شمارا از پس شما به آخرت سبكبار شويد از زر و مال ...

به همراهان پس جز اين نيست كه انتظار داده مى شود در آنجهان به اول شما آخر بترسيد از خدا در ميان بن دگان او و شهرهاى اولين به درستى كه پرسيده خواهيد شد از بقعه ها و چهارپايان فرمانبريد خدا را و نافرانى مكنيد او را و هرگاه ببينيد نيكى را پس فرا گيريد آن را و هرگاه ببينيد بد را پس اعراض كنيد از آن

خطبه 167-پس از بيعت با حضرت

و از كلام حضرت (ع) است پس از آنكه بيعت كرده شد به خلافت و به تحقيق كه گفتند او را گروهى از ياران او كه كاشكى عقوبت مى كردى قوى را از آن كسانى كه جمع شدند بر عثمان پس فرمود كه اى برادران به درستى كه من نيستم كه ندانسته باشم چيزى را كه شما مى دانيد وليكن چگونه باشد مرا قوتى در انتقام و حال آنكه گروهى كه جمع شده بودند بر آن كار بر نهايت خود مالك و توانايند بر ما و توانا نيستيم بر ايشان و بدانيد كه ايشان گروهى اند برخاسته اند با ايشان بندگان شما و پيوسته اند با ايشان عربان جاهل شما و ايشان در ميان شمايند مشقت مى رسانند به شما بر آنچه مى خواهند و آيا مى بينيد موضعى را از براى توانا شدن بر چيزى كه مى خواهيد از عقوبت قاتلان عثمان به درستى كه اين كار جاهليت و نادانى است و به درستى كه مر اين گروه را است ماده بسيار بد به درستى كه مردمان از اين كار هرگاه جنبانيده شوند بر امور متعدده باشند گروهى مى بينند صواب آنچه شما مى بينيد و گروهى مى بينند ...

آنچه شما نمى بينيد و گروهى نمى بينند اين را و نه آن را يعنى نه منكر قتلند و نه راغب بر آن پس صبر كنيد تا آرام گيرند مردمان و واقع شوند در مواضع وقوع خود و گرفته ش ود حقها به سهولت و آسانى پس آرام گيريد از جانب من و نظر كنيد به آنچه آيد به شما به آن فرمان من و مى كند كارى را كه ويران كند قوت و قدرت را و بيندازد طاقت و توانائى را و باعث بشود سستى و مذلت را و زود باشد كه چنگ درزنم در اين كار مادام كه چنگ درزند و بگردد استوار و چون نيابم چاره را پس آخر دوا داغ است ...


خطبه 168-هنگام حركت به بصره

و از خطبه حضرت است در رفتن اصحاب جمل به بصره به درستى كه خداى تعالى فرستاد رسول خود را راهنما به كتابى كه گوياست و به امر ثابت و استوار كه شريعتست هلاك نمى شود از مخالفت آن مكر به هلاك آمده و سزاوار آن بدانيد كه بدعتها در دين كه پوشيده شده بر ضماير آنهايند هلاك كننده مردمان به جز آنچه گناهداشت خدا از واقع شدن در آن و به درستى كه در حجت خدا كه آن حضرت است نگاهداشتن است مر شما را پس بدهيد به او فرمانبردارى خود را در حالتى كه سرزنش ...

كرده شده است به آن و به خدا كه مى كنيد فرمانبردارى امام خود را يا نقل مى كند خدا از شما غلبه اسلام را پس از آن نقل نمى كند آن را به سوى شما هرگز تا پناه برد اين امر خلافت به غير شما به درستى كه اين گروه گرد آمده اند و هم پشت شده اند بر خشم خود به واسطه امارت و خلافت من و زود باشد كه صبر كنم مادام كه نترسم بر جماعت شما پس به درستى كه ايشان اگر تمام كنند امر امارت را بر ضعف و سستى اين انديشه ...

بريده شود پيوستگى مسلمانان و جز اين نيست كه طلب كرده اند اين دنيا را به جهت حسد بردن بر كسى كه عطا فرموده حقتعالى غنيمت را بر او پس خواسته اند برگردانيدن كارها را بر پشته هاى آن و مر شما راست بر ما عمل كردن به كتاب خدا و روش فرستاده خدا(ص) و قيام نمودن به حق او و رفع كردن طريقه او

خطبه 169-چون به بصره نزديك شد

و از كلام حضرتست كه تكلم فرموده به آن با بعضى عرب و آن كليب جرمى بود در حالتى كه فرستاده بودند او را گروهى از اهل بصره در وقتى كه نزديك بصره رسيده بود براى محاربه تا معلوم كند از براى ايشان از آن حضرت حقيقت حال او را با اصحاب جمل تا زايل شود شبهه نفسانى ايشان در عدم جواز محاربه با ايشان پس روشن گردانيد آن حضرت براى او از كار ...

آن چيزى را كه علم پيدا كرد به آن از بطلان اصحاب جمل و بر حقيت آن حضرت بعد از آن فرمود مر او را كه بيعت كن با من پس گفت مر او را به درستى كه من رسول گروه خودم پديد نمى كنم كار ...

را پى مشورت ايشان تا كه بازگردد به سوى ايشان پس آن حضرت كه ...

ديدى اگر آن كسانى كه در پس تواند برانگيزند تو را در حالى كه طالب آب و گياه باشى مواضع افتادن باران را پس بازگردى به سوى ايشان و خبر دهى ايشان را از گياه و آب پس مخالفت تو كنند به مواضع تشنگى و قحطى چه كار خواهى كرد گفت باشم ترك كننده ايشان و مخالف ايشان و توجه كردن به آب و گياه پس گفت آن حضرت مر او را پس بكش اين هنگام دست خود را براى بيعت گفت كليب پس به خدا كه نتوانستم امتناع كنم از او نزد قائم شدن حجت بر من پس بيعت كردم با او و آن مرد مشهور بود به كليب جرمى

خطبه 170-در آغاز نبرد صفين فرمود

و از كلام حضرتست وقتى كه قصد كرد بر ملاقات كردن گروه صفين اى بار خدايا اى پروردگار سقف برافراشته و اى آفريدگار هواى بازداشته شده كه گردانيدى آن را جاى نقصان مر شب و روز را و محل جارى شدن آفتاب و ماه و موضع آمد شد ستارگان سيركننده و گردانيدى ساكنان آسمان را قبله فرشتگان خودت ملول نمى شوند از پرستش تو و اى پروردگار اين زمينى كه گردانيدى آن را قرارگاه مر خلايق را و جاى رفتار جنبندگان و چهارپايان و آن چيزى را كه شمرده نمى شود از آنچه ديده مى شود و از آنچه ديده نمى شود و پروردگار كوههاى استوار بلند مقدار كه گردانيدى آن را مر زمين را ميخها و مر خلقان را تكيه گاه اگر غالب گردانى ما را بر دشمنان ما پس دور گردان ما را از ستم و راست دار ما را براى حق و اگر غالب سازى ايشان را بر ما پس روزى ما گردان شربت شهادت او و نگاهدار ما را از گرفتارى به سبب معصيت كجاست بازدارنده مر چيزى را كه بر مردم لازم است حفظ آن و كجاست غيرت آرند نزد ...

كه محققست از اهل غيرت ...

سرزنش كه دوزخ است در پس شماست و بهشت در پيش شماست

خطبه 171-درباره خلافت خود

سپاس مر خداى راست كه نمى پوشد از او آسمانى آسمانى ديگر را و نه زمينى زمين ديگر را گفت گوينده اى مرا و آن سعدوقاص بود به درستى كه تو بر كار خلافت اى پسر ابوطالب حريصى پس گفتم بلكه شما به خدا كه حريص تريد و دورتر از من در اين امر و من مخصوص ترم از اين كار و نزديكتر و جز اين نيست كه طلب ميكنم حق را كه امر است و شما مانع مى شويد ميان من و ميان اين امر و مى زنيد بر روى من در نزد آن كار پس هنگامى كه كوفتم گوش ...

را به حجت و برهان در ميان جماعت حاضران بيدار شد از خواب غفلت گويا حيران بودند كه از ...

چه جواب بدهد مرا بار خدايا به درستى كه من يارى مى خواهم از تو بر قبيله قريش و بر آنكس كه يارى داده ايشان را پس به درستى كه ايشان بريدند خويشى مرا و خرد شمردند بزرگى مرتبه مرا و اتفاق گردند بر نزاع كردن با من در كارى كه آن حق منست پس گفتند بدانكه در حقتست گرفتن تو آن كار را و در آن شروع كردن و هم در حقست ترك كردن تو آن را و از آن دور شدن بعضى از آن خطبه در بيان اصحاب جملست پس خروج كردند اصحاب جمل مى كشيدند زوجه پيغمبر خدا را كه عايشه است همچنانكه كشند كنيز را نزد خريدن آن در آن حال كه توجه كننده بودند با عايشه به سوى بصره پس بازداشتند طلحه و زبير زمان خود را در خانه هاى خود و بيرون آوردند از خانه بازداشته رسول خدا براى صلاح كار خود و براى غير خود در لشگرى كه نبود از ايشان مردى مگر كه داده بود به من فرمانبردارى خود را و بخشيده بود به من بيعت خود را در حالتى كه طاعت او به طوع و رغبت بود بى اكراه و اجبار پس فرود آمدند بر عامل من به بصره و خزينه داران بيت المال مسلمانان و غير ايشان از اهل بصره به ظلم و عدوان پس كشتند جمعى را از روى اسير ساختن و گروهى ديگر از روى اجبار و ترك وفا پس به خدا كه اگر نمى رسيدند از مسلمانان مگر يك مردى در حالتى كه قصدكنندگان ...

بودند مر كشتن او را بيگناهى كه آن مرد جنايت كرده باشد آن را هرآينه حلال مى بود مرا كشتن همه لشگرى را كه حاضر شدند به آن امر منكر پس انكار كردند و دفع ننمودند قتل را از او به زبان و نه به دست به كنار كه ايشان به قتل او آورده اند از جماعت مسلمانان مثل آن عددى كه داخل شده اند با جرم پيغمبر ايشان

خطبه 172-شايسته خلافت

حضرت رسالت امين وحى خداست و خاتم پيمبران اوست و مژده دهنده رحمت او و بيم كننده از عذاب او اى مردمان به درستى كه سزاوارترين مردمان به كار خلافت قويتر ايشانست در شجاعت و داناتر ايشان به فرموده خدا در آن پس اگر بيرون آيد ستمكارى خواسته شود از او بازگشت به حق پس اگر ابا نمايد كشته شود و سوگند به زندگانى من اگر باشد امامت كه منعقد نشود تا حاضر شوند به انعقاد آن جميع مردمان نباشد به انعقاد آن راهى جهت عدم امكان اجتماع همه مردمان ...

وليكن حكم مى كنند بر كسى كه غائبست از آن پس از آن نيست مر حاضر را كه از بيعت رجوع نمايد چون طلحه و زبير و نه غايب را چون اختيار كنند چون معاويه آن را براى خود بدانيد كه من كارزار مى كنم دو مرد را مردى را كه دعوى كند چيزى را كه نيست او را معاويه و مرد ديگر كه منع كرد چيزى را كه واجب بود بر او از اطاعت چون زبير و طلحه وصيت مى كنم شما را به رستگارى از خدا پس به درستى كه تقوى بهترين چيزى است كه وصيت كنند به آن و بهترين عاقبتهاى كار نزد خداست و به تحقيق كه كشاده شد در كارزار ميان شما و ميان اهل قبله كه مدعيان اسلامند و بر نمى دارد اين علم را بوجوب محاربه با آن جماعت مگر اهل بينش و شكيبائى و دانش به مواضع حق پس بگذريد و ارتكاب نمائيد مر آن چيزى كه امر كرده مى شويد به آن و بايستد نزد آنچه نهى كرده مى شويد از آن و شتاب مكنيد در كارى كه به شما منكر نمايد تا كه متبين شويد بر صلاح آن پس به درستى كه ما را بر هر كارى انكار مى كنيد تغير ...

ظاهر بدانيد كه اين دنيائى كه گرده ايد به اينكه آرزو مى كنيد آن را و رغبت مى كنيد در آن و گرديده است اين دنيا كه دشمن مى دارد شما را و خشنود مى گرداند شما را نيست سراى مقيم شما و نه منزل شما كه آفريده شده ايد براى آن و نه سراى كه خوانده شده ايد به سوى آن بدانيد كه اين سرا نيست باقى و دائمى مر شما را و باقى نمى مانيد بر آن و دنيا اگر فريب داد شما را از نفس خود پس به تحقيق كه تحذير نمود شما را از شر خود پس بگذاريد فريب او را از براى ترسانيدن او شما را و واگذاريد طمع كردن در آن از براى خوف انداختن او شما را و پيشى گيريد در آن بسرايى كه خوانده شده ايد به سوى آن و بگردانيد دلهاى خود را از آن و بايد كه ناله بكند يكى از شما همچون ناله كردن كنيز بر آنچه ممنوع شده از آن و نرسيده به شما از دنيا و تمام گردانيد نعمت خداى را بر خود به شكيبائى بر فرمانبردارى خدا و نگهبانى بر آنچه طلب حفظ و نگهبانى كرده است از شما از كتاب خود بدانيد كه ضرر نمى رساند شما را ضايع گردانيدن چيزى از دنياى شما بعد از آنكه داشت شما قائمه و اصل دين خود را بدانيد كه فايده نمى دهد شما را بعد از ضايع گردانيدن دين خود را چيزى كه محافظت كرده ايد بر او از كار دنياى خود اخذ كناد خدا دلهاى ما را و دلهاى شما را به سوى راه حق و ملهم گرداناد ما و شما را صبر كردن را

خطبه 173-درباره طلحه

و از خطبه حضرتست (ع) در بيان حال طلحه به تحقيق كه موجود بودم در دنيا تا غايت و حال آنكه تهديد كرده نشدم به محاربه و ترسانيده نشدم به زدن و من و بر آن چيزم كه وعده داد مرا پروردگار من از يارى دادن و به خدا كه طلب شتافتن نكرد طلحه در حينى كه مجرد بود از موانع براى طلب خون عثمان مكر به جهت ترس آنكه مطالبه كن به خون عثمان زيرا كه اوست تهمت زده در آن و نبود در ميان قوم حريص تر بر او يعنى از قتل عثمان از طلحه پس اراده كرده كه به غلط افكند مردمان را به آنچه جمع كرده بود در باب قتل او تا پوشيده شود اين كار بر ايشان و واقع شود شك و به خدا كه نكرد طلحه در كار عثمان يكى از سه كار يكى آنكه اگر بود پسر عفان ستمكار همچنانكه گمان مى برد هرآينه بود سزاوار او را كه يارى دهد كشندگان او را و آنكه دشمنى را آشكار سازد با يارى دهندگان و دوم آنكه اگر بود عثمان ستم رسيده شده هرآينه بود سزاوار مر او را كه باشد از باز پس دارندگان مردم از كشتن او و از عذر آرندگان در شان او و سيم آنكه اگر بود در شك از اين هر دو كار هرآينه سزاوار بود او را كه گوشه گيرد به طرفى از آن كار و بايستد به يكجانب و واگذارد مردمان را با عثمان پس نكر د هيچ يكى از اين سه كار را و او آورد كارى را كه شناخته نشد در آن و به سلامت نماند انواع اعتذار

خطبه 174-موعظه ياران

اى بيخبران و غافلانى كه غافل نشينيد از ايشان و اى ترك كننده واجبات و اى فرا گرفته از شما آنچه به شما داده اند از متاع دنيا چيست مرا كه مى بينم شما را از خدا روندگان و دورشوندگان و به سوى غير او رغبت كنندگان گويا شما چهارپايانيد كه برده باشد آنها را شبان شبانگاه به سوى چراگاه و با آرنده و آشاميدن آب به بيماركننده جز اين نيست كه آن چهارپا همچو چهارپايان قربانى نمى شناسند كه چه چيز خواسته مى شود از ايشان كه علف داده مى شوند چون نيكوئى كرده شود به سوى آنها مى پندارند روز خود را روزگار خود را ...

غذاى كار خود به خدا سوگند اگر خواهم خبر دهم هر مردى را از شما به جاى بيرون آمدن او و به جاى درآمدن او و به همه كار او هرآينه مى كنم آن را و ليكن مى ترسم كافر شويد در حق من بر رسول خدا جهت تفضيل من بر او بدان كه من رساننده ام اين اخبار را به خاصه اصحاب خود از آنها كه ايمن كرده شده است ...

از ايشان و به حق آنكه فرستاد رسول خود را به حق و راستى و برگزيد او را بر خلقان به هدايت كه نمى گويم اين سخن را مگر كه در حالتى كه صادقم بر آن و هرآينه عهد فرموده است حضرت رسالت به من به همه اين اخبار و به موضع هلاك هر كه هلاك مى شود و جاى نجات هر كه ناجى مى شود و مرجع اين امر خلافت و باقى نگذاشت چيزى را كه مى گذرد بر آن سر من مگر كه ريخت آن را در هر دو گوش من و رسانيد آن را به من اى مردمان به درستى كه من به خدا برنمى انگيزم شما را بر طاعتى مگر كه سبقت گرفته ام بر شما به سوى اطاعت و نهى نمى كنم شما را از معصيتى مگر بازايستاده ام پيش از شما از آن

خطبه 175-پند گرفتن از سخن خدا

نفع گيريد به روشن كردن خدا احكام شرع را و پند بپذيريد به موعظه هاى حقتعالى و قبول كنيد نصيحت خدا را پس به درستى كه خدا عذر آورد به سوى شما بعذرهاى روشن و گرفت بر شما حجت را و روشن كرد دوست داشته شده هاى خود را از اعمال و مكروه داشته شده خود را از آنها تا در پى رويد اين اعمال را و دور شويد اين افعال را پس به درستى كه رسول خدا بود كه مى گفت به درستى كه بهشت ...

شده به دشواريها از طاعات بر مشقت و به درستى كه آتش دوزخ فرو گرفته شده به آرزوهاى دنيا و بدانيد كه ...

از طاعت خدا چيزى مگر كه مى آيد در كراهت طبيعت و نيست از معصيت خدا چيزى مگر كه مى آيد در آرزوى نفس پس رحمت كناد خدا مردى را كه بركند از آرزوى نفس به جهت رضاى خدا و بركند هواى نفس خود را پس به درستى كه اين نفس اماره دورترين چيزى است از روى بازگرديدن از شهوت و به درستى كه ان نفس اماره هميشه مى كشد صاحب خود را در آرزوها و بدانيد اى بندگان خدا به درستى كه بنده مومن صبح نمى كند و در شبانگاه در نمى آيد مگر كه نفس او متهم است نزد او به جنايت پس هميشه آن مومن عيب كننده است بر نفس خود و افزون خواهنده است مر او را پس باشيد همچو سبقت كنندگانى كه بودند پيش از شما و گدشتگان در پيش شما كه بركندند از دنيا همچو بركندن رحلت نماينده و در نور ديديد دنيا را همچو در نور ديدن منزلها و بدانيد كه اين قرآن آن نصيحت كننده ايست كه خيانت نمى كند و راهنمائيست كه گمراه نمى سازد و سخن گوينده ايست كه كه دروغ نمى گويد و ننشست اين قرآن با هيچ يك از شما مگر برخاست از مجلس او بافزونى يا كمى افزونى در هدايت يا يكى از كورى و ضلالت و بدانيد كه نيست بر هيچيك از شما پس از قرآن احتياجى به هدايت و نيست مر يكى را از شما پيش از قرآن توانگرى به ايمان پس طلب شفا كنيد از دردهاى خود از او و يارى جوئيد به او بر سختى خود پس به درستى كه در قرآن شفائيست از بزرگترين دردها و آن ناگرويدنست به توحيد خدا و نبوت پيغمبر و اظهار اسلام و اخفاى كفر و گرديدن از شريعت و درخواهيد از خدا به وسيله قرآن و روى آوريد به خدا به دوستى قرآن و ...

به قرآن از خلقان او به درستى كه هيچ چيز نمى رساند بندگان را به سوى خدا به مثل قرآن و بدانيد كه قرآن شفاعت كننده ايست كه مقبول است شفاعت آن و گوينده ايست تصديق كرده شده و به درستى كه هر كه شفاعت كند براى او قرآن روز قيامت قبول كرده شود شفاعت او در حق او و هر كه مذمت كند او را قرآن در روز قيامت باور داشته شود بر او پس به درستى كه ندا كند نداكننده در روز قيامت بدانيد كه هر كشت كننده گرفتار است در كشت و در عاقبت كار خود غير از كشت كنندگان قرآن پس باشيد از كشت كنندگان او و خازنان او و پيروان او و دليل گيريد بر پروردگارتان و نصيحت خواهيد از او بر نفسهاى خود و متهم داريد بر او انديشه هاى مخالف خود را و مغشوش دانيد در او هواهاى خود را مبادرت كنيد و بشتابيد به عمل پس مسارعت كنيد به نهايت و پايان كار و بشتابيد به راست شدن پس صبر كردن در عبادت پس متورع شدن و دور شدن از محرمات به درستى كه مر شما راست نهايتى كه اخلاص است پس منتهى شويد به سوى نهايت خود و به درستى كه مر شما راست نشانه مراد نفس نفيس خودش است پس راه يابيد به نشانه خود و به درستى كه مر اسلام راست غايتى پس منتهى شود به غايت خود و بيرون آييد به سوى خدا از آنچه فرض كرد بر شما از سنته ثابته خود و روشن كرد براى شما از وظيفهاى حقه خود و من گواهم براى سعادت شما حجت آورده ام در روز قيامت از شما بدانيد كه قدر الهى سبقت گيرنده بود به تحقيق وقوع يافته و حكمى گذشته كه در آن تغيير ممكن نيست وارد شده است به درستى كه من تكلم كننده ام به وعده خدا و حجت او فرموده است حقتعالى به درستى كه آنان كه گفتند پروردگار ما الله است پس راست ايستادند بر آن و شرك نياوردند فرود آيند بر ايشان فرشتگان كه مترسيد و اندوه مخوريد و شاد شويد به بهشتى كه هستيد وعده داده مى شويد و به تحقيق كه گفتيد پروردگار ما الله است پس استقامت ورزيد بر كتاب او و بر راه راست فرموده او و بر طريقه شايسته از پرستش او پس بيرون نرويد از آن و بدعت مكنيد در آن و مخالفت منمائيد از آن پس به درستى كه خروج از عبادت بريده شده اند از ثواب دائمى در نزد خدا در روز قيامت پس از آن بترسيد از متفرق ساختن خلقها از دروئى و دو زبانى و بگردانيد زبان را يكى بايد خزينه نهد مرد زبان خود را پس به درستى كه اين زبان سه كشت به خداوند خود و و به خدا كه نمى بينم بنده را كه پرهيزگارى كند پرهيزگارى كه فايده دهد او را تا آنكه در خزينه نهد زبان خود را پس به درستى كه كه زبان مومن از پس دل اوست و به درستى كه دل منافق از پس لسان او بى انديشه مى گويد زيرا كه مومن چون خواه د كه سخن كند به كلامى انديشه كند در نفس خود پس اگر باشد آن بهتر مر او را ظاهر كند او را و اگر باشد بد بپوشاند آن را و به درستى كه منافق سخن مى كند به آنچه آيد بر زبان او و نمى داند كه چه سود مى دهد او را و چه ضرر است بر او و به تحقيق فرموده است رسول خدا كه راست نمى شود ايمان بنده تا كه راست شود دل او و راست نمى شود دل او تا كه راست نشود زبان او پس هر كه تواند از شما كه برسد به خدا و پاك باشد كف او از خونهاى مسلمانان و اموالهاشان سلامت باشد زبان او از عرضهاى ايشان پس بايد كه بكند آن را و بدانيد اى بندگان خدا كه مومن حلال مى شمرد امسال آنچه حلال شمرده آن را در سال اول و حرام مى داند امسال آنچه حرام دانسته سال اول يعنى حلال احرام و حرام احلال نمى گرداند و بدرستيكه آنچه پديد آورند مردمان حلال نمى گرداند خدا چيزى را براى شما از آنچه گردانيده حرام بر شما وليكن حلال آن است كه حلال گردانيده خدا و حرام آن است كه حرام گردانيده خدا و به تحقيق كه آزموديد كارها را و محكم گردانيدند به تجربه آنها را و پند داده شديد به كسى كه بود پيش از شما و بيان كرده شد مثلها براى شما و خوانده شديد به امر روشن پس كر نمى شود از آن كار مگر كسى كه بسيار كر است از آن ادراك و كور نمى شود به جز كسى كه بسيار كور است ولى بصيرت و هر كه نفع نداد خدا او را به آزمايش و تجربه ها نفع نگرفته است به چيزى از وعظ و پند و آمد او را نقص و ضرر از پيش او تا بشناسد و معروف بداند چيزى را كه منكر است مى داند چيزى را كه معروفست و جز اين نيست كه مردمان روزگار مردند ...

پيروى كننده شريعت را و ديگرى پيداكننده بدعت را نيست با او از خدا دليل راه شريعت و نه روشنى حجت حجت و بينه و به درستى كه خداى سبحانه پند نداد ديگرى را به چيزى كه مانند اين قرآن باشد پس به درستى كه قرآن ريسمان روشن خداست و ريسمان ايمن داشته شده و در اوست بهار دلها و سبزى و طراوت و چشمه هاى علمها و نيست مر دل را جلائى و صيقلى غير از قرآن با وجود اين رفتند ياددارندگان و باقى ماندند فراموش كنندگان يا فراموشى نمايندگان پس چون ببينيد نيكى را پس يارى دهيد بر آن نيكى و چون ببينيد بدى را پس بگذريد از سر آن پس به درستى كه رسول خدا بود كه مى فرمود اى فرزند آدم بكن نيك را واگذار بدى را پس آنگاه تو باشى پسنديده كردار ميانه رفتار بدانيد كه ستم بر سه قسمست پس ستمى كه آمرزيده نشود و ستمى كه ترك كرده نشود و ستمى كه آمرزيده شود طلب كرده نشود مكافات پس اما ستمى كه آمرزيده نشود پس شركست به خدا گفت خداى تعالى به درستى كه خدا نمى آمرزد آنكه شرك گرفته شود به او و مى آمرزد آنچه غير آنست براى هر كه خواهد و اما ستمى كه آمرزيده شود پس ستم كردن بنده ايست نفس خود را نزد بعضى از قيايح كه صغاير است و اما ستمى كه ترك كرده نمى شود پس ستم بندگانست برخى از ايشان بر برخى قصاص آنجا سختست كه نيست از جراحت كردن به كاردها و نه زدن به تازيانه ها وليكن آن چيزيست كه خورد شمرده مى شود اين ضرب و جراحت با آن پس بترسيد از آن و دورويى در دين خدا پس به درستى كه متفق بودن در آنچه مكروه مى شمريد از حق بهتر است از متفرق شدن در آنچه دوست مى داريد از باطل و به درستى كه حقتعالى نمى دهد به يكى راى متفرق و مختلف بهتر از آنكسى كه گذشت و نه از آنكسى ك باقى ماند اى مردمان خوشا مر كسى را كه مشغول گردانيد او را عيب او از عيبهاى مردمان و خوشا مر كسى را كه ملازم نمود خانه خود را و منزوى شد و خورد قوت حلال خود را و مشغول شد به طاعت خود و گريست بر گناه خود پس بود از نفس خو د در كارى از آداب شرعيه و مردمان از او در راحت و آسايش بودند

خطبه 176-درباره حكمين

و از كلام حضرت است در بيان حال كه ابوموسى و عمروعاص بودند پس ...

جمع كرديد انديشه و اشراف شما بر آنكه اختيار كردند دو مرد را پس رفتيم ما برايشان پيمان خود را كه بازدارند نفس خود را در نزد قرآن و حكم آن درنگذرند و باشد زبانهايهاى ايشان با قرآن و دلهاى آنان مانع باشد ...

پس هر دو متحير شدند از حكم قرآن و بگذاشتن حق را و حال آنكه هر دو مى ديدند حق را و بود ظلم و جور آرزوى ايشان و كجى و ناراستى كه عادت ايشان و به تحقيق كه گذشت مستثنى كردن ما بر آن دو مرد در حكم كردن به عدل و عمل نمودن به حق بدى انديشه ايشان را و ستم نمودن در حكم كردن ايشان و استوارى و حقيقت در دستهاى ماست براى نفسهاى ما وقتى كه خلاف كردند راه حق را و آمدند به آنچه غير معروف بود از حكمى كه منعكس ساخته بودند

خطبه 177-در صفات خداوند

مشغول نمى گرداند او سبحانه را كارى از كار ديگر و متغير نمى گرداند او را امتداد زمان و احاطه نمى كند او را هيچ مكانى و وصف نمى كند او را چنانكه كمال وصف اوست هيچ زبانى و غايب نمى شود از علم محيط او شماره قطره هاى باران و عدد ستاره هاى آسمان و نه بادهاى سخت جهنده در هوا و نه رفتار نرم بر سنگهاى هموار و نه خواب كردن مورچه در شب تار مى داند مواضع افتادن برگهاى درختان و پنهان نگريستن حدقه ها و گواهى مى دهم كه نيست هيچ خدائى به جز الله در حالتى كه برابر كرده نشد به او هيچ چيز و شك كرده نشد در هستى او و پوشيده نشد دين او و انكار كرده نشد ايجاد او همچو گواهى كسى كه صادق باشد قصد او و صافى باشد باطن او و خالص باشد يقين او و گران باشد ميزانهاى او به اعمال صالحه و گواهى مى دهم كه محمد بنده اوست و فرستاده اوست برگزيده شده از ميان آفريدگان او و اختيار كرده شده براى روشن كردن چيزهايى كه حق است در دين او و اختصاص يافته به نفيسهاى الطاف و انعام او و برگزيده شده براى بزرگواريهاى پيغام هاى او و روشن كرده شده و به او علامات هدايت و جلا داده شده بوى سياهيهاى كورى كه حجاب جهالتست اى مردمان به درستى كه دنيا مى فريبد كسى را كه آرزو دارنده است مر او را و آرام گيرنده است به سوى آن و بخل نمى كند به كسى كه رغبت كرد در آن غالب مى آيد بر كسى كه غلبه كرد بر آن و سوگند به خدا كه نبودند هيچ گروه هرگز در نعمتى تازه از زندگانى پس زايل شد آن نعمت از ايشان به جز به سبب گناهانى كه كردند آن را زيرا كه حقتعالى نيست به ستمكار بر بندگان و اگر چنانكه مردمان هنگامى كه فرود آمد به ايشان خشم خدا و زايل شد از ايشان نعمتهاى خدا زارى نمايند به سوى پروردگارشان به راستى از قصدهاى ايشان و به شوق تمام از دلهاى ايشان هرآينه بازگرداند خدا بر ايشان هر رمنده از نعمت و به صلاح آورد براى ايشان هر تباه شده و به درستى كه من مى ترسم بر شما آنكه باشيد در كار اهل جاهليت و به تحقيق كه واقع شد كارهائى كه گذشت چون تقديم خلفاى ثلاثه بر من ميل كرديد در آن به ميلى كه بوديد در آن نزد من ناستودگان و ناشايستگان و اگر بازگرديده شود بر شما كار شما كه بوديد در زمان حضرت رسالت هرآينه باشيد نيكبختان و نيست بر من مگر جهد نمودن در عود شما به مثل آن اگر خواستمى آنكه بگويم هر آينه مى گفتم از انواع قبايح كه كرديد عفود كناد خدا از آنچه گذشت

خطبه 178-پاسخ به ذعلب يمانى

و از كلام حضرت است كه فرموده مر ذعلب يمانى را در وقتى كه از او پرسيد آيا ديده اى پروردگار خود را پس فرمود آيا پس مى پرستم چيزى را كه نمى بينم گفت و چون مى بينى او را پس گفت نمى بيند او را چشمها به ديدن ظاهر وليكن درميابد او را دلها به حقيقتهاى ايمان و به اركان ثابته آن نزديكست از چيزها نه لمس كننده به آن دور است از چيزها نه به جدا شده از آن چه اينها از خواص اجسام است سخن آفرينيست نه به انديشه خواهنده است نه به قصد سابق بر آن كننده است نه به آلت جسمانى از دست و پا و غيره لطيف است كه موصوف نمى شود بنهانى و پنهانى بيناست كه وصف كرده نمى شود به قوت حاسه مهربانست كه موصوف نمى شود به سوزش دل اينها از خواص جسم است خوار و ذليلند رويها براى بزرگوارى او و مى طپند دلها از ترس او

خطبه 179-در نكوهش يارانش

و از كلام اوست در مذمت اصحاب خود حمد و ثنا مى گويم بر آنچه قضا فرمود از هر كارى و تقدير فرموده از هر كردارى و بر آزمودن او مرا به شما گروه متفرق و بى اتفاق كه چون مى فرمايم اطاعت نمى كنيد و چون مى خوانم اجابت نمى كنيد و اگر مهلت ...

شروع مى كنيد در باطل و نافرمانى و اگر مقامله كرده مى شويد ضعيف مى شويد و اگر جمع شدند مردمان به پيشوائى مفارقت گرديد و اگر خوانده شديد به مشقتى كه حرب است بازگرديد از آن پدر ...

شما را و حال شما تباه و ضايع به آنچه انتظار مى كشيد به تاخير يارى دادن خود و جهاد كردن بر حق خود مرگ و شهادتست يا خوارى كه ترك جهاد است مر شما راست پس سوگند بخدا كه اگر بيايد روز رحلت من از دنيا و البته مى آيد آن روز ...

ميان من و ميان شما و من مر صحبت شما را دشمن دارنده ام و به شما ...

بسيار يعنى شوكت من از شما نيست از براى خداست شما موجود شده ايد آيا نيست دينى كه جمع آرد شما را و حميتى كه تيز دارد شما را آيا نيست غريب و عجيب آنكه معاويه مى خواند جفاكاران و فرومايگان را پس پيروى مى كنند او را بر غير يارى دادن معونه به ايشان و نه بخشش كردن به ايشان و من مى خوانم شما را به راه حق در حالتى كه ش ما پس مانده سلاميد و بقيه مردمان به سوى يارى دادن جمعى كه محفوظ مى شويد از انعام و بخشش من متفرق مى شويد از من و اختلاف مى ورزيد بر من به درستى كه بيرون نمى آيد به سوى شما از كار من خوشنودى كه به آن راضى شويد و نه خشمى كه مجتمع شويد بر آن يعنى موافقت نمايند در خشم و رضا با من و به درستى كه دوسترين چيزى كه من ملاقات كننده ام به آن مرگست به تحقيق خواندم با شما كتاب الهى را كه قرآنست و ابتدا كردم به شما حجت آوردن به خصمان و شناسا گردانيدم شما را آنچه ندانستيد آن را و گوارنده ساختم براى شما آنچه از دهان بيرون آورديد از علوم كاشكى كور مى ديد و يا خواب كننده بيدار مى گرديد مراد جهل و غفلت ايشانست و شمشير در نيام كن به واسطه گروهى از اهل جهالت به خدا كه اگر كشنده ايشان معاويه لعين است و ادب كننده ايشان پسر نابغه است يعنى عمروعاص

خطبه 180-پيوستگان به خوارج

و از كلام حضرت است كه فرموده مردى را كه فرستاده بود كه بداند براى او خبر گروهى از لشگر شهر كوفه كه قصد كرده بودند به پيوستن به خارجيان و بودند بر ترس و هراس از آن حضرت پس چون بازگشت به سوى آن حضرت آن مرد گفت آيا ايمن بودند پس اقامت نمودند يا ترسند پس كوچ كردند به جانب خوارج پس گفت آن مرد كه اقامت نمودند اى اميرالمومنين پس فرمود دورى و هلاكت باد ايشان را همچنانكه هلاك شدند قوم ثمود بدانكه اگر راست كرده شود نيزه ها به سوى ايشان و ريخته گردد شمشيرها بر فرق آن مردودان هرآينه پشيمان مى شوند بر آنچه واقع شد از ايشان به درستى كه شيطان امروز خواسته است تفرق و هزيمت آنها را و فردا بيزارشونده است از ايشان و رهاكننده و بيرون رونده از ايشان پس بس است ايشان را عقوبت بيرون رفتن ايشان از راه راست و واپس گردانيده شدند ايشان در گمراهى و كورى و بازداشتن ايشان از راه حق و سركشى ايشان در بيابان سرگردانى

خطبه 181-توحيد الهى

روايت كرده شده است از نوف بكالى گفت كه خطبه اى فرمود ما را به اين خطبه اميرمومنان در شهر كوفه در حالتى كه ايستاده بود بر سنگى كه نصب نموده بود از براى او جعده بن هبيره مخزومى كه مادر او ام هانى بود خواهر آن حضرت و بر آن حضرت دراعه از پشم بود و دوالهاى شمشير او از برگ خرما و در پائى دو كفش بود هم از ليف خرما و گويا پيشانى مباركش همچو زانوى شتر بود از كثرت سجود پس گفت سپاس مر خداى راست كه به سوى اوست بازگشتهاى جميع آفريدگان و عاقبت همه كارها حمد مى كنم او را بر بزرگى انعام و بر برهان واضح او كه دالست بر وجود او و بر افزونيهاى فضل و نعمت او حمدى كه باشد مر حق او را گزاردن و مر سپاس او را ادا كردن و به سوى پاداش او نزديك گردانيده و مر زيادتى نيكوئى او را واجب سازنده و يارى مى خواهم به او مثل يارى خواستن اميددارنده مر فضل او را آرزودارنده مر سود او را اعتمادكننده به دفع كردن او مضرت ...

را اعتراف كننده مر او را به بخشش و گرم و گردن نهنده او را به كردار و گفتار و ايمان مى آورم به او مثل ايمان كسى كه اميد دارد به او كه يقين دارنده است ذات او را بازگردد به سوى او در حالتى كه ايمان آورنده است به او و فروت نى نمايد مر او را هنگامى كه گردن نهنده است مر او را و اخلاص ور زد مر او را در حالتى كه موحد باشد و بزرگ داند او را در حالتى كه بزرگى يادكننده باشد او را و پناه برد به او در حالتى كه سعى نماينده باشد ...

تا باشد در بزرگى شريك خود و ولد نياورد تا باشد ميراث برده شده و به هلاك شده و متقدم بر او هيچ وقتى و نه زمانى چه اينها حادثند و به نوبت فرا نگرفت او را زياده و نه نقصان كه از لوازم جسمت بلكه ظاهر شد مر عقلها را به آنچه نمود ما را از نشانه هاى تدبير محكم و حكم استوار پس از جمله گواهان آفرينش او آفريدن آسمانهاست در حالتى كه بداشته است بى ستونى بر پاى ايستاده بى اعتمادى خواند يعنى ...

فرمود بر ايشان پس اجابت كردند او را موجود شدند فرمانبرداران و ايفتادكنندگان بى آنكه توقف نماينده باشند و درنگ كننده و گر نبودى اقرار آسمانها مر او را پروردگارى او و گردن نهادن ايشان بطوع و رغبت نمى گردانيد ايشان را جائى مر عرش خدا را و نه سكون فرشتگان و نه جاى بالا رفتن مر گفتار ز خواب بايسته و كردار شايسته از آفرينش او پس گردانيد ستاره هاى آسمان را نشانه هائى كه راه مى جويد به آن شخصى كه سرگردان باشد در ...

آمده شد راههاى جوانب جه ان بازنداشت روشنى نور آن ستاره ها شدت تاريكيهاى شب تار و توانائى نداشت پرده هاى سياهى ظلمتهاى بسيار از آنكه بازگرداند آنچه آشكارا شد در آسمانها از درخشيدن نور ماه پس مبرا مى دانم از عيب آن كسى را كه پوشيده نيست بر او سياهى تاريكى شب تار و نه شب آرميده در بقعه هاى زمينهاى پست فرو رفته و نه در كوههاى بلند سياه رنگ مايل به سرخى قريب به يكديگر و در جوار هم و مخفى نيست به آن آنچه آواز مى كند به آن رعد در كنارهاى آسمان و آنچه نابود مى شود از او برقهاى ابرها و آنچه مى افتد از برگ ورقى كه زايل ميگرداند آنرا از جاى افتادن آن بادهاى جهنده كه حاصل مى شود به سبب نجوم ساقطه از منازل قمر و ريخته شدن باران از ابرها و مى داند جاى افتادن قطره باران و قرارگاه آن را و كشيده شدن مورچه خورد و محل كشيدن آنها و آنچه بس است پشه را از قوت و آنچه برمى دارد ماده در شكم خود و سپاس مر خداى را كه بوده است پيش از آنكه بوده باشد كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا پريان يا آدميان دريافته نمى شود به وهم و گمان و اندازه كرده نمى شود بر دريافتن و مشغول نمى گرداند او را هيچ سوال كننده و كم نمى گرداند او را كسى كه رسنده است به بخشش او و ديده نمى شود به هيچ چشم و محدود نمى گردد به اينكه كجا است و موصوف نمى شود به هم جفتان و نمى آفريند به آلت و دريافته نمى شود به حاسه ها و قياس كرده نمى شود به مردمان آن خدائى كه سخن گفت با موسى سخن گفتنى و نمود به او از آيتهاى قدرت خود چيزى بزرگ را كه شنيدن آواز بود از همه جهات بى اعضا و آلتى و بى گويا شدن و بى گوشت پاره هاى اندرون دهن بلكه اگر باشى تو راستگو در معرفت ...

اى تكلف كننده مر وصف كردن پروردگار خود را پس وصف كن جبرئيل و ميكائيل را و لشگريان و فرشتگان را كه مقربان درگاه اويند در حجره هاى طاهره از كدورات شهوات مايلند ...

از جهت خضوع و جهالت متحير است عقلهاى ايشان آنكه حد و نهايت ...

بهترين آفرينندگان را و جز اين نيست كه دريافته مى شود به صفتهاى خداوندان شكلها و آلتها و آنكسى كه منقضى مى شود و به سرمى آيد اجل او چون برسد به پايان حد نيست ى پس نيست هيچ خدائى مگر او روشن شد نبود او هر تاريكى عدم و جهالت و تاريك شد به تاريكى او هر نور چون انوار وجود و نفوس بشريه وصيت مى كنم شما را اى بندگان خدا به رستگارى از خداى كه پوشانيد به شما لباس فاخر را و واسع و تمام گردانيد بر شما معاش و اساس زندگانى را پس اگر يكى از مردمان مى يافت به سوى بقا نردبانى را يا از براى دفع مرگ راهى را هرآينه بودى سليمان بن داود كه مستخر شد براى او پادشاهى پرى و آدمى با نبوت و بزرگى قرب او به حضرت عزت پس چون تمام فرا گرفت طعمه خود را و تمام كرد مدت عمر خود را در دنيا انداخت به او كمانهاى فنا به تيرهاى مرگ و گرديد خانها از او خالى و مسكنها از او تهى و به ميراث برندگان مسكنها را گروه ديگر و به درستى كه مر شما راست در روزگاهاى پيشين هر آينه عبرتى از آنها كجايند عمالقه كه پادشاهان حجاز و يمن بودند و كجايند فرزندان و پسران عمالقه و كجايند فراعنه كه پادشاهان مصر بودند و پسران فراعنه كجايند ياران مداين رس كه اصحاب شعيب بودند آنانكه كشتند پيغمبران را و فرونشاندند چراغهاى طريقه هاى رسولان را آورنده كرديد طريقه جباران را و كجايند آنان كه سير كردند با لشگريان و هزيمت ساختند هزاران هزار را و گرد بياوردند لشگرها را و بينا كردند شهرها را بعضى ازين خطبه در لغت صاحب الامر است به تحقيق كه پوشيده ام متنظر ...

پسر آن را و گرفت شريعت به جميع طريقه پسنديده از رو آوردن بر آن و از شناختن به قدر مرتبه آن و فارغ شدن و مهيا شدن براى اخذ آن پس حكمت شريعت نزد آن حضرت گم شده است كه مى جويد آن را و حاجت اوست كه سوال مى كند از آن پس آن حضرت غريبست و غايبست از مردمان هرگاه غريب شود اسلام و عمل به آن نكنند و بزند جانب ذنب خود را و بچسباند به زمين پيش گردن خود را كنايه از ضعف و عدم ياور قايم بقيه ايست از بقيه هاى حجت خدا يعنى ائمه هدى خليفه ايست از خليفه هاى پيغمبران خدا پس فرمود اى مردمان به درستى كه من به تحقيق پراكنده كردم براى شما موعظه ها و پندهائى كه پند دادند پيغمبران امتان خود را و رسانيدم به شما آنچه رسانيدند وصييان پيغمبران به آنان كه از پس ايشان بودند و ادب كردم شما را به تازيانه موعظه پس راست نگشتيد و راندم شما را به براهين زاجره از راه ناصواب پس جمع نشديد از براى خدا در شما راه صواب آيا چشم داريد پيشوائى را غير از من كه بسپرد طريق خدا را و راه نمايد شما را راه راست
بدانيد كه پشت كرده است از دنيا آنچه روى آورده است و روى آورده از دنيا آنچه بود پشت كرده و تصميم گرفتند براى كوچ كردن بندگان خدا كه نيكوكارند و فروختند اندكى از دنيا كه ندارد بقا به بسيارى از آخرت كه نمى يابد فنا چه چيز مضرت رسانيد برادران ما را كه ريخته شد خونهاى ايشان در روز صفين آنكه نباشد امروز زنده هائى كه فرو خورند غصه ها را از اعدا و آشامند آب تيره را از مفسدان به خدا كه رسيدند به رحمت خدا پس رسانيد به تمام مزدهاى ايشان را و فرود آورد ايشان را به سراى ايمنى پس از ترس ايشان كجايند برادران من آنانكه برنشستند بر راه دين و گذشتند بر طريق حق كجايند عمار ياسر و ابن تهيان يعنى ابوالهيثم و كجاست خداوند دو شهادت ابو عماره خزنيمه بن ثابت و كجايند نظيران ايشان از برادران ايشان كه عقد كرده بودند با يكديگر بر مردن در راه دين و فرستاده شده بود سرهاى ايشان به سوى فاجران كه امراى شام بودند پس از اين بر دوست خود ...

خود پس دراز گردانيد گريه را بعد از آن فرمود كه آه بر برادران من كه بخواندند قرآن را پس استوار ساختند آن را و انديشه كردند مفروضات آن را پس بپاى داشتند آنرا و زنده كردند راه شريعت را و مى رانيدن د طريق بدعت را خوانده شدند براى كارزار پس اجابت كردند و اعتماد كردند بر كشنده پس پيروى كردند او را پس از آن ندا فرموده بلندترين آواز خود كه بشتابيد به كارزار اى بندگان خدا بدانيد كه من سازكننده لشگرم در اين روز خود پس هر كه خواهد روان شدن و توجه نمودن به رحمت خدا پس بايد كه بيرون آيد گفت نوف بكالى كه آن حضرت عقد كرد براى پسر خود حسين در ده هزار مرد و از براى قيس بن سعد در ده هزار مرد و براى ابوايوب انصارى در ده هزار و براى غير ايشان بر شماره ديگر از لشگر و آن حضرت مى خواست بازگشتن را به سوى صفين پس نگرديد جمعه تا كه زد او را به شمشير لعنت كرده شده خدا پسر ملجم است از رحمت خود دور گرداناد خدا او را پس بازگشتند لشگريان پس بوديم همچو گوسفندان كه كم كرده باشند شبان خود را كه ربايند ايشان را گرگان از هر جانبى و مكانى

خطبه 182-آفريدگار توانا

سپاس مر خداى راست كه شناخته شده به غير ديدن و آفريننده بى رنج كشنده آفريد خلقان را بتوانائى خود و بنده ساخت خداوند آن را به بزرگوارى خود و مهتر شد بر بزرگان به بخشش خود و او كيست كه ساكن گردانيد در دنيا آفريدگان خود را و فرستاد به پريان و آدميان فرستادگان خود را تا كشف كند براى ايشان بصيرتهايشان را از حجاب دنيا و تا بترساند ايشان را از دنياى گزندرساننده و تا بيان كند بر ايشان داستانها و عبرتهاى دنيا و تا بينا گرداند ايشان را از عيبهاى دنيا و تا هجوم كند بر ايشان به عبرت گرفته شده از گردش صحتهاى اين جهان و بيماريهاى آن و حلال و حرام آن و به آنچه آماده ساخت حق سبحانه براى فرمانبرداران از آدميان و پريان و گناه كاران از بهشت و آتش و بزرگوارى و خوارى حمد مى كنم خداوند را در حالتى كه رساندم او را به سوى ذات او همچنانكه طلب كرد حمد را از خلقان خود گردانيد براى هر چيزى اندازه روشن و براى هر اندازه مدت معين و براى هر مدتى نوشته (بعضى ديگر از اين خطبه در ياد كردن قرآنست) پس قرآن فرماينده است به طاعات و بازدارنده از منهييات و ساكتست به ظاهر گوياست به بيان با هر دليل قاطع خداست بر خلقان خود فرا گرفت بر ايشان عهد و پيمان خود را و گرو گرفت بر آن نفسهاى ايشان را تمام كرد به قرآن نور خود را و گرامى گردانيد به آن دين خود را و قبض كرد پيغمبر خود را در چنكه فارغ شده بود ...

به سوى ...

از حكمهاى هدايت به سبب قرآن پس تعظيم كنيد از حق به شما نه آنچه تعظيم فرمود ذات خود را پس به درستى كه او نپوشانيد از شما چيزى را از دين خود و نه نگذاشت چيزى را كه به او خوشنود باشد يا مكروه شمارد از افعال شيئه مگر كه گردانيد براى آن نشانه هويدا و علامت استوار كه بازدارد از آن مكروه را يا بخواند به سوى مرضاى خود پس رضا و خشنودى او را در آنچه باقيست و خشم او در آنچه باقى مانده يكيست ...

و بدانيد كه خداى هرگز خوشنود نمى شود از مشا به چيزى كه خشم كرده باشد به آن بر كسى كه بود پيش از شما و هرگز خشم نمى كند بر شما به چيزى كه خوشنود شده به آن از كسى كه بود پيش از شما و جز اين نيست كه شما سير مى كنيد در علامت نمايان و سخن مى كنيد به بازگردانيدن سخن كه گفته اند آن را مردانى كه پيش از شما بودند به تحقيق كه كفايت كرد براى شما معيشت دنياى شما را و ترغيب كرده شما را بر شكرگزارى و فرض كرد از زبانهاى شما ذكر خود را و وصيت كرد شما را پرهيزگارى و گردانيد تقوى را نهايت خوشنودى خود و حاجت خود يعنى غرض خود از خلقان خود پس بترسيد از خدائى كه شما در پيش نظر اوييد و مويهاى پيشانى شما به دست قدرت اوست و گرديدن شما در قبضه حكمت او اگر پنهان كنيد كردار را داند آن را او اگر آشكار كنيد بنويسيد آن را به تحقيق كه وكيل كرد به آن نوشتن حافظان با كرامت را نمى اندازند حق را و اثبات نمى كنند باطل را و بدانيد كه هر كه بترسد از پديد آرد براى او پيرو نشدن را از فتنه هاى هر دو جهان و نور را كه اخلاص سازد و از ظلمتهاى عصيان و جاويد گذارد او را در آنچه آرزو كرد نفس او و فرمود آورد او را در منزل با كرامت نزد خود در س رائى كه ساخت آن را از براى ذات خود سايه ...

آن سرا عرش خدايست و نور آن حسن و زيبائى عرش او و زيارت كنندگان آن فرشتگان او و رفيقان آن رسولان او پس بشتابيد به معاد و پيشى گيريد به طاعت بر ايام مدت زندگانى پس به درستى كه مردمان نزديكست كه بريده شود به ايشان آرزوى ايشان و دريابد ايشان را نهايت عمر دانسته و وابسته شود از ايشان در توبه پس به تحقيق كه نزديكست كه بگرديد در مانند آنچه سوال كردند به سوى آن بازگشت را بعد از مرگ آنان كه پيش از شما بودند و شما راه گذريانيد در دنيا بر سفر گردن از سرائى كه نيست سراى باقى شما به تحقيق كه اعلام كردند شمارا از دنيا به كوچ كردن از اين سرا و مامور شده ايد در آن به توشه برداشتن و بدانيد كه نيست مر اين ...

تاريك و تنگ را صبر كردن بر آتش پس رحم كنيد بر نفسهاى خود پس به درستى كه شما آزموديد نفوس خود را در مصيبتهاى دنيا پس ديديد جزع و فزع يكى از كسان خود را به سبب خارى كه برسد و فرو رود به او و بر او درآمدنى كه خون آلود سازد او را و به واسطه ريگ و زمين بسيار گرم كه بسوزاند پس چگونه باشد كار وقتى كه باشيد ميان دو طبقه از آتش در حالتى كه همخوابه سنگ سوزان باشيد و همنشين شيطان آيا دانست ه ايد كه مالك دوزخ هنگامى كه غضب كند بر دوزخ بشگند بعضى آتش بعضى ديگر را از غايت جوشش هرگاه زجر كند آتش را و براند بر جهد شرر آن از ميان درهاى دوزخ به جهت جزع و فزع آن از زجر او اى پير بزرگسال كه آميخته به تو پيرى و سستى پس چگونه باشى تو چون به پيوندد طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنها و فرو روند علفهاى آتش در اعضاى تو تا آنكه بخورد گوشتهاى بازوها پس بترسيد از خدا اى گروه بندگان و شما به سلامتيد در دنيا در تندرستى پيش از بيمارى و در فراخى پيش از تنگى پس سعى كنيد در گشادن و آزاد كردن گردنهاى خود پيش از آنكه بسته شود گروههاى عصيان از گردنها بيدار كنند چشمهاى خود را از خواب غفلت و باريك نمايند شكمهاى خود را و كار فرمايند قدمهاى خود را در طاعت و نفقه كنيد مالهاى خود را و بگيريد از ابدان خود تا جوانمردى كنيد بر نفسهاى خود در روز محاربه و بخل مكنيد با بدان از نفسهاى خود در راه خدا پس فرموده به تحقيق اگر يارى دهيد دين خدا را در طاعت يارى دهد خدا شما را در مشقت و ثابت گرداند قدمهاى شما را در مواضع لغزيدن و نيز فرمود كه كيست آنكه قرض دهد خدا را قرض نيكوئى يا ...

پس زياد گرداند ثواب را براى او و مر او را باشد مزدى با كرامت كه بهشت است با ناز نعمت و يارى نخواست از شما از جهت خوارى و قرض طلب نكرد از شما از جهت كمى يارى خواست از شما در حالتى كه مر او را لشگرهاى آسمانها و زمينها و اوست غالب و دانا و قرض طلبيد از شما و حال آنكه مر او راست خزينهاى آسمان و زمين و اوست بى نياز و ستوده و جز اين نيست كه اراده كرده كه بيازمايد شما را كه كدام از شما نيكوتر است در كردار پس پيشى گير به كردارهاى خود تا باشيد با همسايگان خدا در سراى او كه بهشت است رفيق ساخته ايشان را با پيغمبران خود و فرشتگان را امر كرده به زيارتشان و گرامى داشته گوشهاى ايشان را و بازداشته آنكه بشنوند آواز آتش را هرگز و نگاه داشته بدنهاى ايشان را از آنكه برسد به رنج و مشقت اين فضل خدايست مى دهد آن را به هر كه مى خواهد و خدا صاحب فضل بزرگست مى گويم من آنچه مى شنويد و خدا يارى خواسته شده يعنى از او يارى مى خواهم بر نفس خود و نفسهاى شما و او بس است ما را و نيكو كسى است كه كارها بدو واگذارند

خطبه 183-خطاب به برج بن مسهر

و از كلام آن حضرتست كه فرموده مربرج بن مسهرطائى و به تحقيق گفت آن ملعون بحيثى كه مى شنيد كلام او را آن حضرت كه هيچ حكمى نيست به جز خدا را و بود آن ملعون از خارجيان خاموش شو زشت گرداناد خدا تو را اى دندان افتاده پس به خدا كه ظاهر شد حق پس بودى تو در آن لاغر بود و حقير تن تو پنهان بود و نرم او از تو يعنى حقير و زبون بودى در اسلام تا چون آواز داد گوساله باطل برآمدى چون برآمدن شاخ بز در سرعت ظهور

خطبه 184-به همام درباره پرهيزكاران

مرويست كه مصاحبى بود مر آن حضرت را كه مى گفتند او را همام بن شريح مردى بود عابد و زاهد پس گفت به حضرت اى اميرمومنان وصف كن براى من پرهيزگاران را تا غايتى كه نظر مى كنم به ايشان پس تكاهل نمود از جواب او بعد از آن فرمود اى همام بترس از خدا و نيگوئى كن پس به درستى كه خدا با آنانست كه پرهيزيدند و آنان كه آنها نيكوكارانند پس قانع نشد همام به آن قدر از گفتار تا كه سوگند داد به آن حضرت پس آن حضرت حمد خدا كرد و ثنا گفت بر او و صلوات داد بر پيغمبر بعد از آن فرمود اما پس خدا و صلوات بر رسول و آل او پس به درستى كه خداى سبحانه آفريد خلقان را هنگامى كه آفريد ايشان را بى نياز از طاعت ايشان ايمن از عصيان ايشان زيرا كه او را ضرر نمى رساند نافرمانى كسى كه نافرمانى كرد او را و سود نمى دهد فرمانبردارى هر كس او را فرمان برد پس قسمت كرد ميان ايشان معيشتهاى ايشان و منع كرد ...

ايشان را از دنيا به مواضعى كه سزاوار بود آنها را پس پرهيزگاران در دنيا اهل فضيلتهايند گفتار ايشان صوابست و پوشش آنها ميانه رو است و روش آنها فروتنى است براى رضاى خدا فرو خوابانند ديده هاى خود را از آنچه حرام گردانيد خدا بر آنها و بدارند گوشهاى خود را بر علم فايده مند براى خود فرود آيد نفسهاى ايشان از ايشان در گرفتارى همچو فرود آمدن آن نفسها در آسانى ...

اگر نبودى اجلى كه سرنوشت كرد خدا براى آنها قرار نمى گرفت روحهاى آنها در بدنهاى ايشان به قدر نگريستن ديده به جهت آرزومندى به ثواب الهى و ترسگارى از عقوبت نامتناهى بزرگست خالق خلايق در نفسهاى ايشان پس كوچك است آنچه غير او سبحانه است در چشمهاى ايشان و بهشت همچو نسبت كسى است كه ديده باشد آن را به عين اليقين پس ايشان در بهشت به ناز و نعمت مشغولند و آنها و آتش همچو نسبت كسيست كه ديده باشد آن را پس گويا ايشان در آتش عذاب كرده شدگانند دلهاى آنها مغمومست و شرهاى آنها ايمن كرده شده است ...

ايشان لاغر است و احتياج آنها ...

نفسهاى ايشان پاكيزه است صبر كردند در روزهاى اندكى در عقب ...

آسايش دراز تجارت سودكننده كه آسان گردانيد آن تجارت را براى ايشان پروردگار ايشان خواست ايشانرا دنيا و نخواستند ايشان دنيا را و او اسير كرد ايشان را دنيا به خوارى پس فديه دادند نفسهاى خود را از آن گرفتارى اما در شب پس صف زده گانند قدمهاى خود را در نماز در حالتى كه خواننده اند جزوهاى قرآن را مى خوانند آن را بتانى فهم معانى بتانى خوان دنى اندوهگين مى سازند ...

نفسهاى خود را و بيرون مى سازد به آن علاج درد خود را پس چون گذرند كه در آن باشد آرزومندى به جنان ميل كنند به سوى آن از جهت طمع كردن در آن و ديده ور شود نفسهاى ايشان به سوى آن جهت آرزومندى به وعده خدا و گمان برند كه آن آيت در پيش چشمهاى ايشانست و چون به آيتى كه در آن ترسانيدنى باشد فرو آرند به سوى آن مواضع سمع دلهاشان را و گمان برند كه آوازى پر ...

دوزخ چون ابتداى آواز حمار و نهايت آواز آن در ...

گوشهاى ايشانست پس ايشان پشت خم كنندگانند بر ميانهاى خود بر زمين نهندگان پيشانيهاى خود را و كفهاى خود را و زانوهاى خود را و جوانب قدمهاى خود را در سجود مى طلبند به سوى خدا در آزاد ساختن گردنهاى خود را از آتش و اما روز پس بردبارانند و دانايان نيكوكاران پرهيزكاران به تحقيق تراشيده ايشان را هم تراشيدن ...

پر در استقامت مى نگرد به سوى ايشان نظركننده مى پندارد ايشان را بيماران و حال آنكه نيست به آن قوم بيمارى و حال آنكه مى گويد آن ناظر به تحقيق كه شوريده شده اند و مشوش در گفتار و هرآينه آميخته به ايشان كار بزرگ كه آن توجه تا مشت به مولى راضى نمى شوند از كردارهاى خود به عمل اندك و بسيار مى شمرند عمل بسيار را پس ايشان مر نفسهاى خود را تهمت كننده اند در تقصير و از كردارهاى خود ترسانند چون ستايش كرده شود يكى از ايشان ترسد از آنچه گويند مر او را پس مى گويد من داناترم به نفس خود از غير من و پروردگار من داناست به نفس من بار الها مگير مرا به آنچه مى گويند مردمان و بگردان مرا فاضلترين از آنچه گمان مى برند و بيامرزد آنچه نمى دانند پس از نشانه يكى از ايشان آن است كه مى بينى تو او را قوتى و استحكامى در دين و احتياطى در نرمى و بردبارى و ايمانى در يقين و حرصى در دانائى و دانائى در بردبارى و ميانه روى در توانگرى و فروتنى در پرستش خدا و به حمل درويشى و صبر در سختى و طلبى در حلال و نشاطى در هدايت و بازايستادن از طمع ميكند كارهاى شايسته و او برترست از آنكه شايد نباشد پذيرفته شبانگاه مى كند و قصد او شكرگزارى است و صبح مى كند و قصد او ياد خداست شب مى گذارند ترسان و صبح مى كند و فرحناك ترسان مر آنچيزى را كه ترسانيده شده از بى چيزى و فرحناك به آنچه به او رسيده از فضل خدا و بخشش او اگر سركشى كند بر او نفس او در آنچه مكروه شمردند ندهد او را خواهش او در آنچه دوست داشته نفس او روشنى چشم او در آن چيز نيست كه به روال نمى آيد از نعم آخرت و زهد ورزيدن او در آن چيزيست كه باقى نمى ماند مى آميزد بردبارى را با دانش و گفتار را به كردار مى بينى او را نزديك اميد او اندك لغزيدن او ترسان دل او قناعت كننده نفس او اندك خورش او آسان كار او و محفوظ دين او مرده شهوت نفس او فرو خورده شد خشم او در حين تحمل آزار خير ازو اميدوار است و شر ازو امن كرده شده است اگر باشد در ميان بيخبران نوشته شود در جمله ذكركنندگان و اگر باشد در ميان ذكركنندگان نوشته شود از بيخبران درگذرد از آنكه ستم كرده باشد او را و بدهد هر كه را كه محروم باشد از او و بپيوند به هر كه ...

دور باشد زشتى گفتار و نرم باشد گفتن او پنهان باشد كار ناشايسته او حاضر باشد كار نيكوى او روى آورنده باشد نيكوئى او و پشت كننده باشد بد او و در فتنه هاى بزرگ باوقار است در سختيهاى بسيار صبركننده است و در فراخى نعمت شكركننده ستم نكند بر هر كه دشمن دارد او را و گناه نكند درباره كسى دوست دارد او را اعتراف كند به حق پيش از آنكه گواهى دهد بر او و ضايع نكند آنچه طلب حفظ كرده باشد از او و فراموش نكند آنچه به ياد داده شود و نخواند مرد مرا به لقبهاى بد و گزند نرساند به همسايه و شادى نكند به مصيبتهاى ديگران و داخل نشود در ناحق و بيرون نرود از حق اگر خاموش شود غمگين نسازد او را خاموشى او و اگر خندد بلند نسازد آواز خود را و اگر ستم كرده شود بر او صبر كند تا آنكه باشد خدا آن كسى را انتقام كشد براى او نفس او از او در رنج است و مردمان از او در راحت در رنج اندازد نفس خود را براى آخرت و راحت دهد مردمان را از نفس خود دور شدن او از ك سى كه دور باشد از او زهد و پاكدامنى و نزديكى او از كسى است كه نزديك باشد ازو نرمى و مهربانى نيست دور شدن او به سبب گردنكشى و بزرگى و نيست نزديكى او به واسطه مكر كردن و فريفتن را وى گويد كه پس بيهوش همام بيهوشى كه بود جان او در آن يعنى متوفى شد پس فرمود اميرمومنان بدانيد به حق خدا كه به تحقيق كه بودم كه مى ترسيدم از اين حالت بر همام پس فرمود اينچنين مى كند موعظه هاى رسنده به اهل آن پس گفت مر او را گوينده پس چيست تو را اى اميرمومنان كه در تو چنان اثر نكرد پس فرمود كه واى بر تو اى دور از يقين به درستى كه مر هر اجلى را وقتى است كه درنگذرد از او و سببى است كه تجاوز نكند از او پس آهسته باش بازمگرد بمانند اين كلمات پس جز اين نيست كه شيطان دميد بر زبان تو اين سخنان را

خطبه 185-در وصف منافقان

وصف مى كند در اين خطبه اهل نفاق را حمد مى كنم خداى را بر آنچه توفيق داد بنده را از براى آن از فرمانبردارى و دفع كرد از او از نافرمانى و مى طلبم از او مر نعمتهاى او تمام آن و به ريسمان استوار او كه دين اسلام است چنگ درزدن را و گواهى مى دهيم كه محمد بنده او و فرستاده اوست فرو ...

جهت رسيدن به خوشنودى خدا در هر شدتى و محنتى و فرو خورد در ابلاغ رسالت اندوه گلوگيرنده را و به تحقيق كه متلون شدند و دورنگ مر او را نزديكتران يعنى منافق گشتند و جمع شدند بر مخاصمت او دورتران و انداختند به سوى او عربان لجامهاى مركب خود را و زدند در توجه نمودن به كارزار او شكمهاى را حله هاى خود را به سرعت تمام تا آنكه فرود آوردند ميان سراى آن حضرت دشمنى خود را از دورترين سراى و بعيدترين زيارتگاه وصيت مى كنم شما را اى بندگان خدا به ترسگارى از خدا و مى ترسانم شما را از وفاق با اهل نفاق پس به درستى كه ايشان گمراهانند و گمراه كنندگان و لغزنده گانند از شرع لغزانندگان مردمان متلونند به رنگهاى مختلف و متنوعند در اقوال و افعال و قصد مى كنم شما را به هر پناهى و چشم مى دارند شما را هر گذرگاهى دلهاى ايشان در ...

است از حسد و حقد و ...

كيست مى روند در پنهان به راه اهل نفاق و مى جنبد نرم همچو نرم رفتن كسى ...

وصف كردن ايشان طريق هدايت را ...

و گفتار ايشان شفاى مرضهاست و كردار ايشان درديست بى دوا حسدبرندگان مومنانند و تاكيدكنندگان بلااند و محكم سازنده و نااميد گردانندگان اميدوارى مر ايشان راست به هر راهى افكنده و به سوى دلى خواهش كننده از او مر هر عضو و اندوهى اشگهاى فراوان مى كنند با يكديگر به نوبت ثنا و چشم مى دارند جزا را اگر پرسند الحاح كنند در آن و اگر ملامت كنند ظاهر سازند عيوب مردگان را و اگر حكم سازند ايشان را اسراف كنند در احكام آماده و مهيا ساخته اند براى هر حقى باطل و براى هر راست ايستاده ميل كننده و براى هر زنده كشنده و براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى جهت حيله پنهانى وسيله مى جويند به سوى طمع كردن به نوميدى از آنچه دستهاى مردمانست تا به پاى دارند بازارهاى خود را و رواج دهند چيزهاى نفيس خود را مى گويند پس تشبيه مى كنند به حق باطل را و وصف مى كنند راه حق را پس زر اندوده مى شوند مانند زر قلب به تحقيق كه محيا ساخته اند راه را و كج كرده اند ...

طرق خود را به قتل مكر و حيله پس ايشان گروه شيطانند و شدت آتش سوزان آن گروه شيطانند بدانيد كه گروه شيطان ايشانند زيانكاران

خطبه 186-در ستايش خدا و پيامبر


سپاس مر خداى راست كه ظاهر گردانيد از نشانه هاى سلطنت و پادشاهى و عظمت و بزرگوارى و آنچه را كه متحير ساخت ديده هاى بصيرت را از قدرت عجيبه خود و بازداشت همتهاى نفسها را از شناختن حقيقت خود و وصفت خود را و گواهى مى دهم كه نيست هيچ خدائى به جز خداى به حق گو از سر ايمان و به يقين دانستن و پاكيزه گردانيدن از شرك و ريا و تصديق كردن و گواهى مى دهم كه محمد بنده اوست و فرستاده او فرستاد او را در وقتى كه نشانه راست ناپديد شده بود و راههاى گشاده دين مضمحل و نابود بود پس ظاهر ساخت آن حضرت راه حق را و نصيحت كرد مر خلقان را و راه نمود به راه راست و امر كرد به ميانه روى از افراط و تفريط و بدانيد اى بندگان خدا كه نيافريد خدا شما را به بازى و رها نكرد شما را واگذاشته به سر خود دانست مقدار نعمتهاى خود را كه وارد ساخته بر شما و شمرد انعام خود را به سوى شما يارى خواهيد و سوال كنيد از او و بجوئيد روا كردن حاجت را از او و ميل نمائيد به سوى او و طلب عطا كنيد از او پس قطع نكرد شما را از هيچ پرده و بسته نشد بر شما هيچ درى و به درستى كه او سبحانه حاضر است به هر مكانى و در هر وقت و زمان و با هر آدمى و پرى رخنه نمى كند آن را نعمتهاى بى پايان و كم نمى گرداند او را سخاوت كردن و تمام خواستن نمى توانند عطاى او را و به پايان نمى رساند نعمت او را هيچ عطيه و باز پس نمى دارد عطاى او را شخصى از شخص ديگر و مشغول نمى سازد او را آوازى از آوازى ديگر و بازنمى دارد او را بخشيدنى از ربودن و مشغول نمى سازد او را خشم كردن از مهربانى نمودن او و شيفته و حيران نمى گرداند هيچ رحمتى از عقوبت او و پنهان نمى كند او را باطنها از ظاهرها و قطع نمى كند او را ظاهرها از باطنها چه او هم ظاهر است و هم باطن قريب است به علم دور است ز نظر و بلند است از روى مرتبت پس نزديك است و نمايان و پنهانست پس آشكار او جزا داد و جزا داده ن شد نيافريد خلقان را به حيله و مشقت و يارى نخواست به ايشان به جهت درماندن وصيت مى كنم شما را اى بندگان خدا به ترسگارى از خدا پس به درستى كه تقوى مانند مهار است و چيزى است كه به او قائمست كار پس چنگ درزنيد و اعتصام ورزيد به حقيقتهاى تقوى كه لزوم اخلاص است تا بازدارد شما را به مواضع پناه راحت و به جاهاى فراخى عيش و به راههاى مواضع استوار و منزلهاى ارجمند در جوار كردگار در روزى كه پهن مى ماند در آن ديده ها و تاريك مى شود مر او جوانب و اطراف و متعطل مى ماند در آن رمه هاى شتران آبستن و دميده مى شود در صور پس از تن بيرون آيد هر جائى و گنگ گردد هر زبانى و پست شود كوههاى بلند عالى مقدار و سنگهاى سخت پس گردد سنگهاى سخت آن همچو سراب درخشان و جاى سكون آن كوههاى زمين هموار بى نشيب و فراز شفاعت كننده زبان به شفاعت نگشايد و هيچ خويشى دفع عذاب نكند و هيچ عذرى سود نكند

خطبه 187-بعثت پيامبر و تحقير دنيا

برانگيخت پيغمبر را هنگامى كه نبود علامت هدايت بر پا و نه نشانه مرتفع و نه راه روشن هويدا وصيتت مى كنم شما را اى بندگان خدا به پرهيزگارى از خدا و مى ترسانم شما را از دنيا پس به درستى كه دنيا سراى انتقال است و جاى ناخوش گردانيدن اهل خود ساكن شونده كوچ كننده است و مقيم از جداشونده مى گردد دنيا به اهل خود همچو گرديدن كشتى در دنيا كه بر هم مى زند آن را بادهاى سخت در ميانه هاى درياها پس بعضى از آنها غرق شده اند و بعضى از آنها نجات يابنده اند و رستگار بر پشتهاى موجهاى مهالك مى رانند ...

بادها بدامنهاى خود و برمى دارند آنها را به دلهاى خود و پيش آنكه غرق شد پس نيست دريافته شده و آنكه نجات يافت از آن پس متوجه است به جائى كه موت نازل شود اى بندگان خدا اكنون عمل كنيد در اين خاك كه زبانها روانست و گويا و بدنها صحيح اند و توانا و عضوها نرسد و يا بر جا و جاى گردش گشاده اند و جاى جولان پهنادار پيش از دريافتن فنا و فرود آمدن مرگ را پس يقين كنيد بر خود نازل شدن مرگ و چشم بداريد دير آمدن فوت را

خطبه 188-در ذكر فضائل خويش

و به تحقيق كه دانستند حفظ كننده هاى دين از اصحاب محمد (ص) كه من رد نكردم بر خداى تعالى و نه بر رسول او در هيچ ساعتى هرگز و به تحقيق كه مواسات گردم به آن حضرت در مواضعى كه بازمى گرديدند در آن دليران و باز پس مى رفتند قدمهاى مردمان به جهت شجاعتى كه گرامى داشت مرا خدا به آن و به تحقيق كه قبض كرده شد رسول خدا و به درستى كه سر او بر سينه من بود و به تحقيق كه روان شد خون اطيب او در كف من وقتى كه قى كرد در وقت رحلت پس ماليدم آن را به روى خود و به تحقيق مباشر شدم غسل دادن پيغمبر را و فرشتگان يارى دهندگان ...

پس بانگ كرد و بناله و گريه درآمد سرا گروهى از فرشتگان به زير مى آمدند و گروهى عروج مى كردند و جدا نشد آواز نهان ايشان از گوش من در وقتى كه صلوات مى فرستادند بر او تا آنكه پوشانيديم او را در قبر او پس كيست سزاوارتر به آن حضرت از من در زندگى و مردگى پس جارى شويد بر بصيرتهاى خود و بايد كه راست با قصدهاى شما در غزاى دشمن شما پس به حق آن خدائى كه نيست خدائى بجز او به درستى كه بر ميانه راه حقم و به درستى كه آنها بر جاى لغزيدن باطلند مى گويم آنچه مى شنويد از ...

و آمرزش مى طلبم از خداى ...

شما و براى شما

خطبه 189-سفارش به تقوا

مى داند خدا آواز ناله حيوانات را در بيابانها و گناهان بندگان را در خلوتها و آمد شد ماهيان را در درياهاى بسيار آب و بر هم خوردن آب به بادهاى سخت جهنده و گواهى مى دهم كه محمد برگزيده خدايست و پيك وحى اوست و فرستاده رحمت او اما بعد پس به درستى كه من وصيت مى كنم شما را بترسگارى از خدائى كه آغاز كرد آفريدن شما را و به سوى او باشد موضع بازگشت شما و به اوست روا شدن مطلوب شما و به سوى اوست نهايت مرغوب شما و به جانب اوست ميانه رفتن و به سوى اوست مواضع انداختن قصدهاى خود را در مهمات پس به درستى كه ترسگارى خدا علاج در دلهاى شماست و بينائى كورى دلهاى شماست و شفاى بيمارى بدنهاى شماست و صلاح تباهى سينه هاى شما و پاكيزگى چرك نفسهاى شما است و روشنى تاريكى ديده هاى شما و ايمنى ترس دل شماست و روشنى سياهى تاريكى شما پس بگردانيد طاعت خدا را پوشش درونى در زير پوشش نه جامه بيرون شما و داخل كرده شده در زير پوشش درونى مراد تاكيد اخلاص است و خوب در ميان پهلوهاى شما و امركننده بالاى امرهاى شما و ...

رفت فرود آمدن شما بر آن و شفاعت كننده براى دريافتن مطلوب شما و سپر براى روز فزع شما و چراغها براى اندوههاى قبور شما و آرميدن براى ...

وحشت شما و گشايش و فرح براى اندوه هاى شما پس به درستى كه طاعت خدا پناهيست از مواضع تلقى كه احاطه كننده باشد به شما و محلهايى خوفى كه چشم داشته شده باشد و از گرمى آتشهاى برافروخته شده ...

گرفت تقوى را شعار خود غ ايب شداز سختيهاى پس از نزديك شدن آنها و شيرين شد براى او كارها پس از تلخى آن و گشاده شد از او موجهاى اهوال دنيويه سپس از نزديك شدن آنها و آسان گشت براى او دشواريهاى رذايل پس از ريخته شدن آنها و ريزان گشت بر او فيض حضرت عزت پس از نايافت شدن آن و مهربانى ...

او رحمت الهى بعد از رميدن آن و روان شد بر او نعمتها پس از فرو رفتن آن و باريد بر او باران بركت مانند باريدن باران ...

پس از اندك باريدن آن پس بترسيد از خداى كه برخوردارى داد شما را به پند خود و پند داد شما را به فرستادن رسول خود و منت نهاد بر شما به نعمت خود پس رام گردانيد نفسهاى خود را براى پرستش او و بيرون آييد به سوى او از عهده حق فرمانبردارى او پس بدان كه اين اسلام دين خداست كه برگزيد آن را براى نفس خود و پرورد آن را بر نظر عنايت خود و برگزيد او را براى بهترين آفريده خود و به پاى داشت ستونهاى آن را مبنى بر محبت و دوستى خود خوار گردانيد جميع دينها را به ارجمندى آن دين و پست كرد همه ملتها را به بلندى اين ملت و خوار ساخت دشمنان را به كرامت بيغايت خود و فرو گذاشت مخالفان را به يارى دادن خود و ويران كرد اصول گمراهى را پس اصل اصيل آن و آب داد هر كه تشنه بود از حوضهاى حكمت آن و پر كرد حوضها را به كشندگان آب پس گردانيد آن را به ...

كه هيچ انقطاعى نيست مر گوشه محكم آن را و هيچ گشادى نيست مر حلقه تنگ آنرا و هيچ انقطاعى نيست بنياد او را و هيچ زوالى نيست مر ستونهاى قواعد آنرا و هيچ بركندنى نيست مر درخت عالى آن را و هيچ بريدنى نيست مر مدت آن را و هيچ گهنگى نيست مر طريقه هاى آن را و هيچ نهايتى نيست مر شاخه هاى بلند آن را و هيچ شكى نيست مر راههاى روشن او را و هيچ دشوارى نيست مر آسانى او را و هيچ سياهى نيست مر نور آنرا و هيچ كجى نيست مر راستى آن را و هيچ پيچش نيست در چوب مستحسن آن و هيچ ريگستانى نيست كه پاى فرو رود در آن و هيچ فرو فشاندنى نيست مر چراغه اى منور آن را و هيچ تلخى نيست مر شيرينى آن را پس دين اسلام بناهاى بلند است كه عبادتست برآورد حق را در راه درست ...

محكم آن را و ثابت گردانيد بنياد ...

و چشمه هاى پر آب چشمهاى روانند و چراغهائيست كه برانگيخه شده است آتشهاى آن و نشانه راهيست كه پيروى نكرده اند با آن مسافران آن و علمهائيست كه قصد كرده شده به آنها راههاى آنها و آبخورهائى كه سيراب شده اند به آن وارد شدگان آن گردانيده است خدا در آن نهايت خوشنودى خود و بلنديهاى ستونهاى خود و كوهان طاعت خود پس آن نزد خدا محكمست ركنهاى آن بلند است اساس آن و نوردهنده است دليل نورانى آن آتش درخشنده ارجمند است غالبيت آن بلند است نشانه هاى قدر آن عاجزكننده است خلق را از بيرون آوردن دقايق پس بزرگوار گردانيد او را و پيروى كنيد آن را و ادا كنيد حق آن را و بنهيد آن را در مواضع آن پس به درستى كه خداى تعالى برانگيخت محمد (ص) را به راستى هنگامى كه نزديك بود از دنيا به سررسيدن و روى آورد از آخرت مطلع شدن و وقتى كه تاريك شد زيبائى دنيا پس از درخشندگى آن و به پاى داشت اهل خود را بر ساق پاى به مشعت و درشت شد از آن فراش نرم آن و نزديك شد از آن ريسمانى كه مى كشند ...

در بريدن از مدت آن و نزديك آمدن از علامتهاى آن و بريدن از اهل آن و گسستن از حلقه اجتماع آن و پراكنده شدن از ريسمان استوار آن و ناپديد شدن از علامتهاى آن و برهنه شدن از عورتهاى آن و كوتاهى از درازى آن گردانيد پيغمبر خداى سبحانه رساننده مر رسالت او را و مكرمت مر امت او را و بهار براى اهل زمان و سربلندى مر يارى دهندگان او و بزرگوارى براى نصرت دهندگان او پس فرو فرستاد بر او كتاب را در حالتى كه نوريست كه فرو نشانده نشود چراغهاى آن و چراغيست كه فرو نمى رود افروختن آن و دريائيست كه دريافته نمى شود ته آن و راه راستيست كه گمراه كرده نشود ميان آن و شعاعيست كه تاريك نشود روشنى آن و جداكننده ميان حق و باطل كه فرو نمى زد روشنى آن و عمارتيست كه خراب و ويران كرده نشود ستونهاى آن و شفائيست كه ترسيده نشود بيماريهاى آن و ارجمند است كه مغلوب نشود يارى دهندگان او و حقيست كه مخذول نشوند ياوران او پس اين قرآن ايمانست و ميانه حقيقى آن و چشمه هاى ...

علمها و درياهاى معارف و بستانهاى عدل و آبهاى زلال بسيار آن و ...

اسلام و آسايش و اصل آن و واديهاى فراخ حق و زمينهاى فراخ آن ...

دريائى است كه تهى نمى كنند آب كشندگان و چشمه هائيست كه به ته نمى رسانند آب كشندگان و آبخورهائيست كه گم نمى كنند فرود آيندگان و منزلهائيست كه گم نمى شوند از راه مستقيم آن سفركننندگان و كوههائيست كه پوشيده نمى شود از آن سيركنندگان و پيشوائيست كه عدول نمى كنند از آن قصدكنندگان گرداند خدا آن را سيرابى مر تشنگى دانايان را و بهار بسيار گياه براى دلهاى فقيهان و مقصدها مر طريقه هاى صالحان را و دوائى كه نيست با آن دردى و نورى كه نيست با آن تاريكى و ريسمان محكم گوشه آن و پناهى كه استوار است بلندى آن و ارجمندى براى كسى كه قيام نمايند به كار آن و صلحيست از براى كسى كه درآيد در آن و راه راستيست براى كسى كه اقتدا كند به آن و عذر براى كسى كه منسوب سازد به خود آن را و دليل و راهنماى براى كسى كه سخن كند به آن آنكه خصمى كند به وسيله آن و فيروزى براى كسى كه حجت آرد به آن و حامل به صلاح كار ب راى كسى كه بردارد آن را و شتر باركش براى هر كار فرمايد آن را و نشانه براى هر كه متوسم شود به آن و سپر براى هر كه در برگيرد آن را و دانش براى هر كه در گوش گيرد آن را و حديث براى هر كه روايت كند آن را و حكم مر كسى را كه حكم فرمايد به آن

خطبه 190-در سفارش به ياران خود

تعهد كنيد كار نماز را و محافظت كنيد بر آن و بسيار خواهيد از نماز و نزديكى جوئيد به آن پس به درستى كه نماز هست بر مومنان فرض گشته شده معين شده وقت آن آيا نمى شنويد به جواب اهل دوزخ وقتى كه سوال كرده شوند كه چه چيز درآورد شما را در دوزخ گويند نبوديم از نمازگزارندگان و به درستى كه نماز مى ريزاند گناهان را همچو ريزانيدن برگ از درخت و رها مى كند گناهان را از رهانيدن بندها از ...

حيوانان و تشبيه فرموده نماز را رسول خدا باب جمع شده در كوى كه باشد بر در سراى مر كس او ...

غسل كند از آن در روز و شب پنج بار پس نزديك نيست كه باقى ماند بر او از چرك اثرى و بتحقيق كه شناخته اند حق نماز را مردانى از مومنان آنان كه مشغول نمى گرداند و باز نمى دارند شما را آرايش متاع اين جهان و نه روشنى چشم از فرزند و مال مى گويد حق تعالى مردانى كه مشغول نگرداند آنها كه سوداگرى و نه خريد و فروشى از ياد خدا و بپا داشتن نماز و دادن زكات و بود رسول خدا رنج كشنده به نماز بعد از بشارت دادن او را به بهشت بگفتار حضرت پروردگار كه امر كن اهل خود را به نماز و صبر نما بر مشقت آن پس بود آن حضرت كه امر مى كرد اهل خود را به نماز و صبر مى فرمود به آن نفس خود را پس به درستى كه زكات گردانيده شده با نماز چيزى كه تقرب جويند به آن به خدا اهل اسلام پس هر كه بدهد زكات را مستحق به خوشى نفس خود به آن پس به درستى كه آن زكات گردانيد براى آن پوشاننده گناهان و از آتش پرده ميان او و آتش و نگهدارنده از آتش بس بايد كه تابع ندارد هيچيك نفس خود را بر آن و بايد كه بسيار نگرداند بر زكات دريغ خود را پس بدرستى كه هر داد زكات را در حالى كه ناخوشست نفس آن به آن در وقتى كه اميدوار باشد چيزى را كه آن فاضلتر است از آن پس او نادانست نسبت پيغمبر زبان زده شده مزد او گمراه است در كردار دراز است پشيمانى او پس بعد از نماز و زكات در مزيت فضل اداء امانتست پس به تحقيق كسى كه نوميد شد كه نيست از اهل امانت به درستى كه آن عرض كرده شد بر آسمانهاى بنا كرده شده و زمينهاى گسترده شده و كوههائى كه بغايت ...

است بپاى كرده شده پس نيست هيچ درازترى و نه عريضترى نه بالاترى و نه بزرگترى از آن و اگر امتناع كردى از آن و قبول كردن امانت چيزى به سبب درازى يا پهنائى يا توانائى يا ارجمندى هرآينه مى توانستندى ...

وليكن ترسيدندى از عقوبت و دانستند آنچه ندانست كسى كه او ضعيفتر بود از آنها و آن آدميست بدرستى كه آدمى هست ستمگار بر خود و نادان به درستى كه خدا تعالى پوشيده نيست بر او آنچه بندگان اكتساب مى كنند مر او را در شب ايشان و روز ايشان لطيفست به ايشان دريابنده امر باطن آنها را و وارسيده به ايشان از روى دانش عضوهاى شما گواهان او و دست و پاى شما لشكريان او و ضميرهاى شما ديده هاى ديدبان او و خلوتهاى شما عيان و ظاهر او

خطبه 191-درباره معاويه

سوگند به خدا كه نيست معاويه بزرگتر از من در تدبير امور و ليكن او عذر ميكند و بيوفائى و فجور مى كند و اگر نبودى كراهت بيوفائى هرآينه مى بودم ...

از مردمان در حيله بازى و ليكن هر بيوفائى را برگرديدنست از فرمان حق و هر فجورى كفر است و هر بيوفائى را علميست كه شناخته شود به آن در روز قيامت و به خدا سوگند كه طلب كرده نشده ام بغفلت ...

و خواسته نشده ام بغمز كردن سخت و دشوار.

خطبه 192-پيمودن راه راست

اى مردمان مستوحش و اندوهگين مشويد در راه راست بجهت كمى اهل آن پس به درستى كه مردمان جمع شده اند بر خوان دنيا كه سيرى آن كه مدت شادى آنست كوتاهست و گرسنگى آن درازست اى مردمان جز اين نيست كه جمع مى كند مردمان را در عذاب خشنودى ايشان و خشم ايشان بمرضى الهى و جز اين نيست كه پى كرد ناقه ثمود را يك مرد پس به همه ايشان رسانيد خدا عذاب را چون عام كردن كشتن را بخشنودى پس فرمود حق تعالى پس پى كردند ناقه را پس گشتيد پشيمانان پس نبود آن عذاب مگر كه آواز كرد زمين ايشان بفرو بردن مثل آواز دادن آهن آلت شخم كردن گرم كرده در زمين بسيار نرم اى مردمان هر كه سلوك كند در راه روشن فرود آيد به آب و هر كه مخالفت كند واقع شود در بيابان مهلك

خطبه 193-هنگام به خاكسپارى فاطمه

(و از كلام حضرتست) (كه فرمود در نزد دفن كردن بهترين زنان فاطمه) مانند رازگوينده به اين گفتار با رسول خدا نزد قبر او عليه السلام سلام خدا بر تو باد اى رسول خدا از جانب من و از جانب دختر تو كه فرود آينده ست در همسايگى تو و شتابنده در رسيدن به تو اندكست اى رسول خدا از مفارقت دوست و برگزيده تو شكيبايى من و تنگ و ضعيف شد از وفات او مردانگى من مگر آنست كه مرا در شكيبائى بزرگى و شدت مفارقت تو و مصيبت گران بار تو جاى صبر كردنست پس هرآينه بر بالش نهادم سر تو را در لحد قبر تو و ريزان شد ميان بالاى سينه من و سينه من خون ...

فرمودن تو بدرستى كه ما از خداونديم و به درستى كه ما بسوى جزاى خدا بازگرداندگانيم پس به تحقيق كه فرا گرفته شده است امانت و گرفته شد ...

نزد من اما اندوه من پس دائميست و اما شب من پس بيخوابيست تا كه اختيار كند مرا خدا در سراى تو كه اقامت كرده به آن و زود آگاه گرداند تو را دختر تو بهم پشت شدن امت تو بر شكستن استخوان پهلوى او پس تمام سئوال كن از او و طلب خير كن ازو و از حال من در حالتى كه دراز نشده بود روزگار مفارقت من از تو و خالى نشده بود ياد كردن از تو پس بسا بيمار شوريده حال كه نيافت بسوى اندوه خود راه خلاصى پس زود باشد كه بگويد و حكم كند خدا و او بهترين حكم كنندگانست سلام من بر شما باد سلام وداع كننده نه دشمن دارنده و ملال گيرنده پس اگر برمى گردم از زيارت تو پس نه از ملالتست از ايستادن نزد قبر تو و اگر مى ايستم پس نه از بدى گمان منست به آنچه وعده داده است خدا صبركنندگان را

خطبه 194-پرداختن به آخرت

اى مردمان جز اين نيست كه دنيا سراى گذشتن است و آخرت سراى قرارگاه پس فرا گيريد توشه ...

گذشتن براى مكان قرار خود و مدريد پرده هاى خود را به ارتكاب معاصى نزد آنكس كه مى داند پنهانيهاى شما را و بيرون بريد از دنيا دلهاى خود را پيش از آنكه بيرون كرده شود از آن بدنهاى شما پس در دنيا آزموده شده ايد در كردار براى غير دنيا آفريده شده ايد به درستى كه مرد چون مرد گويند مردمان چه گذاشته و گويند فرشتگان چه از پيش فرستاده خدا نگه دار باد پدران شما را پس از پيش فرستيد بعضى از اموال نه همه تا باشد مر شما را قرضى و واپس مگذاريد همه مال را پس باشد وبال و عقوبت بر شما

خطبه 195-اندرز به ياران

بود حضرت كه بسيار ندا مى فرمود به اين كلام ياران خود را كه آماده شويد به كردار صالح كه رحمت كناد خدا ...

شما پس بتحقيق ...

كرده شد در شما به رحلت كردن از دنيا و كم كنيد از دنيا مقيم شدن بر دنيا و بازگرديد به شايسته آنچه نزد شماست از توشه پس به درستى كه در پيش شماست ...

كه بالا رفتن بر آن دشوار است و منزلهاى ترسناك هولناك كه ناچار است از واردن شدن بر آن و ايستادن نزد آن و بدانيد مواضع نگريستن مرگ بجانب شما نزديكست و گويا شما گرفتاريد بچنگالهاى مرگ و به تحقيق در آويخته است از چنگالها در شما و ناگاه آمده به شما از مرگ كارهاى رسوا سازنده و گران كننده هاى بار شدت پس قطع كنيد از خود تعلقات دنيا را و پشت قوى داريد به توشه پرهيزگارى

خطبه 196-خطاب به طلحه و زبير

تكلم كرده به آن با طلحه و زبير پس از بيعت كردن ايشان با او بخلافت در حالتى كه سرزنش مى كردند بر او از ترك مشورت آن حضرت به ايشان و ترك يارى خواستن در كارها به ايشان به تحقيق كه ناخوش داشتيد اندكى را و يا پس برديد بسيارى را از مصالح دين آيا خبر نمى دهيد مرا كه كدام چيز است كه مر شما را در آن حقيست كه بازداشتم شما را از آن با كدام بخششى شما را كه برگزيدم بر شما به آن و خود اختيار كردم يا كدام حقست كه رسانيد به من يكى از مسلمانان كه سست شدم از تنفيذ آن يا ندانستم آن را يا خطا كردم در آن باب به خدا سوگند كه نبود مرا در امر خلافت رغبتى و نه در حكومت حاجتى و ليكن شما خوانديد مرا به آن و تحميل كرديد مرا بر آن پس چون رسيد به من خلافت اين امت و نظر كردم به كتاب خدا و به آنچه وضع كرد براى ما از شريعت و امر ...

به حكم كردن و به آن پس پيروى كردم به آن و آنچه سنت نهاد پيغمبر پس اقتدا كردم به آن پس محتاج نيستم در آن به سوى انديشه شما و نه بفكر غير شما و واقع نشد حكمى كه جاهل باشم به آن تا مشورت خواهم از شما و برادران خود از مسلمانان و اگر بودى به من از جهالت رغبت نگردانيدى از شما و نه از غير شما و اما آنچه يا د كرديد از اقتدا كردن به پيغمبر خدا پس به درستى كه اين امريست كه ...

من در آن براى خود و حاكم نكردم در آن هواى نفس خود را بلكه يافتم من و شما آنچه آورد آن را رسول خدا در حالى كه واپرداخته شده بود از پس احتياج نداشتم به شما در آنچه دروغ گشته خدا از تدبير قسمت آن و روان گردانيده در آن حكم خود را پس نيست مر شما را به خدا سوگند نزد من و نه غير شما در اين كار عتابى فراگيراد خدا دلهاى شما را و دلهاى ما را بسوى حق و ملهم سازاد ما و شما را صبر كردن پس فرمود كه رحمت كناد خدا مردى را كه ديد حق را پس يارى كرد بر آن به اخلاص يا ديدستم را پس بازگردانيد آن را و بود يارى دهنده به حق بر مصاحب خود.

خطبه 197-منع از دشنام شاميان

و از كلام حضرت است در وقتى كه شنيد از گروهى از ياران خود كه دشنام مى دادند اهل شام را در روزهاى جنگ صفين به درستى كه من كراهت دارد براى شما آنكه باشيد دشنام دهندگان و ليكن اگر وصف كنيد عملهاى بد ايشان را و ياد كنيد خللهاى ايشان را باشد ...

بهتر در گفتار و بليغتر در اعتذار و بگوئيد بجاى دشنام دادن شما ايشان را بار الها نگه دار خونهاى ما را و خونهاى ايشان را و صلاح آور ميان ما و ميان ايشان و راه راست نما ايشان را از گمراهى تا بشناسد حق را آنكه نادانست از آن و بازايستد از كجى و از حد درگذشتن هر كه حريص باشد به آن.


خطبه 198-بازداشتن امام حسن از ...

اين كلام را فرمود در صفين وقتى كه ديد حسن عليه السلام را كه مى شتافت بكارزار نگه داريد از من اين پسر را كه فرونشكند مرا به اندوه پس به درستى كه من بخيلترم به اين دو فرزند يعنى حسن و حسين بر مرگ تا منقطع نشود به مرگ اين دو فرزند ذريه رسول خدا

خطبه 199-درباره حكميت

اى مردمان بدرستى كه هميشه كار من با شما بر آن چيزيست كه دوست مى داشتم تا آنكه ضعيف و لاغر كرد شما را كارزار و به خدا سوگند كه ...

از شما بيعت و ترك كردم شما را از جهت نقض بيعت در حالتى كه دشمن شما ...

بود بتحقيق بودم ديروز امركننده بر شما پس گرديدم امروز امر كرده شده و بودم من ديروز نهى كننده پس گرديدم امروز نهى كرده شده و به تحقيق دوست داشتيد شما بقاى عمر را و نيست مرا كه حمل كنم شما را بر آنچه مكروه مى شماريد.

خطبه 200-در خانه علاء حارثى

در وقتى كه داخل شد بر علا بن زياد حارثى و او از اصحاب حضرت بود در حالتى كه عيادت مى كرد او را پس چون ديد فراخى خانه او را فرمود چه مى كنى بفراخى اين سرا در دنيا و حال آنكه تو به خانه فراخ در آخرت هستى تو محتاجتر و آرى اگر خواهى برسى به اين سرا به آخرت كه مهمانى كنى در آن مهمان را او پيوندى در آن بخويشان و برآرى از آن حقهاى مردمان را از مواضع ظهور آن پس آنگاه تو برسى به آن به آخرت پس گفت مر او را علا اى اميرمومنان شكايت مى كنم بسوى تو از حال برادرم عاصم بن زياد فرمود كه چيست حال او گفت مى پوشد گليم را و خالى شده از متاع دنيا فرمود بياور او را به من پس چون آمد فرمود اى دشمنك نفس خود به تحقيق كه شيفته و سرگردان كرده تو را ديو پليد آيا رحم ندارى ازين كردار ناپسند بر اهل و فرزند خود آيا گمان ميبرى كه خدا حلال كرده باشد براى ...

پاك را و او كراهت داشته باشد كه فراگيرى آن را تو خوارترى بر خدا ازين عمل گفت اى امير مومنان چگونه است كه مى بينم تو را در درشتى پوشش تو و غلظت خورش تو فرمود واى بر تو به درستى كه من نيستم همچو تو بدرستى كه خداى تعالى فرض كرد بر پيشوايان حق كه اندازه كنند نفسهاى خود را به مردمان ضعيف و نحيف تا ...

نشود و در ...

نيايد به درويش درويشى او.


خطبه 201-در باب حديثهاى مجعول

در وقتى كه سئوال كرد از او سئوال كننده از حديثهاى نو پديد آورده كه در عهد پيغمبر نبود و از آنچه در دست مردمانست از خبرهاى مختلف پس فرمود بدرستى كه در دستهاى مردمانست سخنان حق و باطل و راست و دروغ و دليل نسخ كننده و نسخ كرده شده و دليلى كه شامل تمام مردمانست و دليلى كه شامل بعضى و دليلى بى اشتباه و مشتبه و دليلى كه نگه داشته از غلط و دليلى كه گمان برده شده بغلط و بتحقيق كه دروغ بسته شد بر رسول خدا در زمان او تا برخاست آن حضرت خطبه خواننده پس فرمود كه هر كه دروغ بندد بر من عمد كننده پس بايد جاى گيرد نشستن خود را از آتش و جز اين نيست كه رسانيد به تو حديث رسول را چهار مرد كه نيست مر آنها را پنجمى يكى مرد منافق كه ظاهركننده ايمانست آراينده خود باحكام اسلام از گناه پرهيز نمى كند و از معصيت بازنمى ايستد دروغ مى بندد بر رسول خدا بعمد پس اگر دانستندى مردمان كه او منافقست و دروغگو قبول نكردندى از او و تصديق نكردندى گفتار او را و ليكن ايشان گفتند كه او مصاحب رسول خدايست ديده است او را و شنيده است از او و فرا گرفته از او پس فرا مى گيرند گفتار او را و حال آنكه خبر داد تو را از منافقان بانچه خبر داد تو را و و صف كرد ايشان را بانچه وصف كرد آنها را بان مر تو را پس باقى ماند پس از حضرت رسول پس تقرب جستند به پيشوايان گمراهى و خوانندگان باتش به ستم و دروغ و بهتان پس ساختند ايشان را واليان بر كردارهاى و گردانيدند ايشان را حاكمان بر گردنهاى مردمان و خوردند با ايشان دنيا را و جز اين نيست كه مردمان با پادشاهانند مگر مردى كه نگه داشت او را خدا از گناه پس اين يكى از آنها چهار كسست و مرد دوم كسيست كه شنيد كه از رسول خدا (ص) چيزى را كه حفظ نكرد آن را بر وجهى كه بوده پس گمان غلط بردند در آن و عمد نگفت دروغ را پس او خبر در دست تصرف اوست روايت مى كند آن را و عمل ميكند بان و مى گويد من شنيدم از رسول خدا (ص) پس اگر دانستندى مسلمانان كه او گمان غلط برد در آن قبول نكردندى آن را از آن و اگر دانستى آن راوى كه همچنين است يعنى فص و همست هرآينه ترك كردى آن را و مرد سوم مرديست كه شنيد از رسول خدا (ص) چيزى را كه امر مى كرد به آن پس نهى كرد از آن و او ندانست آن نهى را يا شنيد از آن حضرت كه نهى مى كرد از چيزى پس امر كرد به آن و او ندانست آن امر را پس ياد گرفت منسوخ را و حفظ نكرد ناسخ را پس اگر دانستى كه آن منسوخ است هرآينه ...

كردندى و اگر د انستندى مسلمانان وقتى كه شنيدند از آن مرد كه آن منسوخست هرآينه ترك كردندى آن را و مرد چهارم مرديست كه دروغ نگفت بر خدا و نه بر رسول او دشمن دارنده دروغ است بجهت ترسيدن از خدا و حرمت داشتن مر رسول خدا را و گمان غلط نكرد در آن بلكه حفظ كرد آنچه شنيد بر آن وجه كه بود پس آورد آن را بر همان وجه كه شنيده از آن حضرت زياد نكرد در آن و كم نكرد از آن و حفظ كرد ناسخ را پس كرد عمل به آن و حفظ كرد منسوخ را پس اجتناب نمود از آن و شناخت خاص و عام را پس نهاد هر چيزى را در موضع آن و شناخت متشابه و محكم آن را و بود كه واقع مى شد از رسول خدا (ص) كلامى كه امر آن را دو وجه بود پس كلامى بود مخصوص بعضى دون بعضى و كلامى كه شامل همه بود پس مى شنيد آن را كسى كه نمى شناخت كه چه خواست خدا به آن و نه كه چه خواست به آن رسول خدا (ص) پس حمل مى كرد آن كلام را شنونده آن و توجيه مى كرد آن را بر غير شناختنى به معنى آن و آنچه قصد كرده شده به آن كلام و به آنچه بيرون آمده از جهت آن و نبودند همه اصحاب رسول خدا (ص) كه مى پرسيدند ازو و طلب فهم احكام مى كردند از او تا غايتى كه بودند كه دوست مى داشتند كه بيايد باديه نشينى يا نو در آمده پس بپرسد از آن ح ضرت تا بشنوند و بود كه نمى گذشت به من از آن مذكور چيزى مگر كه سئوال كردم از آن و حفظ كردم آن را پس اين اينست وجهائى كه بر آنند مردمان در مختلف بودنشان و شبهه هاى ايشان در اختلاف روايات ايشان.


خطبه 202-در قدرت خداوند

و هست از توانائى عظمت و بزرگوارى او و نيكوئيهاى صنعت عجيبه او آنكه گردانيد از كف آب درياى موج برآرنده بر هم نشسته بر سر يكديگر رد كننده موجها به يكديگر زمين خشك را پس از آن آفريد از ...

چرخ گردان پس گشود آن را به هفت آسمان پس از بسته شدن آن پس جنگ در زد به امر خدا و ايستاد بر نهايت خود از كمال ...

برداشت آن طبقات را آب سبز ريزان و درياى پرآب رام كرده او سبحانه كه رام شد مر او را درياى بى آرام و گردن نهاد مر هيبت و جلال او را و ايستد آب جارى از آن دريا بجهته ترس او و آفريد سنگهاى زمين را و پشته هاى بلند آن را و كوههاى بزرگ آن را پس ثابت گردانيد كوهها را در مواضع ايستادن خود و لازم گردانيد آن را در قرارگاه پس گذشت سرهاى آن كوهها در هوا و استوار شد بيخهاى آن كوهها در آب دريا پس بلند گردانيد كوههاى زمين را از زمينهاى هموار و در بر دو استوار گردانيد اصول ...

كنارهاى زمين و در جايهاى بر پا ايستادن آن پس بالا برد سرهاى كوهها را و دراز ساخت جايهاى بلند آن را و گردانيد كوهها را براى زمين ستون و فرو برد آن كوهها را در زمين ميخهاى استوار پس آرام گرفت بر جنبش خود از آنكه حركت دهد اهل خود را يا فرو برد حمل خو د را يا بگردد از جايهاى خود پس پاكا خدائى كه نگه داشت زمين را پس از موج و اضطراب آبهاى آن و خشك گردانيد زمين را براى مخلوقات خود بستر و قرارگاه و گسترانيد آن را براى آنها فرشگاه بالاى درياى ژرف ايستاده كه روان نمى شود بر پاى ايستاده كه نمى رود زير و بالا مى كند دريا را بادها سخت جهنده و مى جنباند آن را ابر ريزنده روان شونده به درستى كه درين عبرت گرفتن است براى هر كه بترسد قمقام اينجا به معنى درياست نام نهاده شده است به اين به جهت مجتمع شدن آب آن ما خود از گفتار عرب كه قمقم الله عصبه يعنى جمع كرد خدا پى او را و ارز در وقتى كه مى گويند ارز الشى بر وزن فعل وقتى كه ثابت شد يارز و مضارع است و مصدر آن ...

و ارز نيز هرگاه كه بهم آيد و مجمع شود

خطبه 203-در نكوهش اصحاب

اى بار خدايا هر كدام بنده از بندگان تو كه شنود گفتار ما را كه با عدل است و داد نه با جور و جفا و بصلاح آرنده در دين و دنيا نه فاسدكننده پس باز ايستاد از شنيدن آن مقال مگر از بازگشتن از يارى دادن تو و كاهل شدن از عزيز كردن دين تو پس به درستى كه ما گواهى مى خواستيم تو را بر آن سرگشته باديه غفلت اى بزرگترين گواهان از روى گواهى دادن و گواهى مى طلبيم بر او از همه كسانى كه ساكن گردانيده ايشان را در زمين تو و آسمانهاى خود پس از آن تو بعد از سر باز زدن او از ...

يارى دادن او و گيرنده اوئى بگناه او.


خطبه 204-آفريدگار بى همتا

سپاس مر خداى را كه بلند است از مانند بودن او به آفريدگان برتر است مر گفتار وصف كنندگان آشكار است بواسطه تدبير آن عجيبه خود براى نظركنندگان نهانست بجهت بزرگى ارجمندى خود از انديشه گمان برنده گان داناست بى كسب كردن چه علم او ذاتيست و بى زياده كردن بينش و بى دانش فايده گرفته از ديگران اندازه كننده ايجاد نماينده همه كارها بى انديشه كردن در آن و بى فكرى كه در خاطر گيرد آن خدائى كه نمى پوشاند او را تاريكها و روشنى نمى جويد به نورها و درنمى يابد او را هيچ شب و جارى نمى شود بر او روز نيست دريافتن او به ديده ها و نه دانستن او به چيزها بعضى ديگر ازين خطبه در ياد كردن صفات پيغمبر است فرستاد او را با روشنائى نبوت و مقدم داشت او را به حسب رتبت در برگزيدن او به رسالت پس به هم ...

وجود او كارهاى گشاده را و غلبنگى جست براى جنگ بواسطه او بر غلبه جوينده و رام كرد به او دشوارى و آسان كرد به او درشتى را تا آنكه رها كرد گمراهى را از جانب راست و چپ.

خطبه 205-در وصف پيامبر و عالمان

و گواهى مى دهم كه خداى تعالى عادليست كه عدل مى كند و حاكميست كه جدا مى كند حق را از باطل و گواهى مى دهم كه محمد بنده اوست و بهتر بندگان او در هر محلى كه نقل كرد خدا خلق آن را از اصول خودشان بدو فرقه گردانيد آن حضرت در بهترين آن دو فرقه حصه نگذاشت در ذات او زناكار و مباشرت نكرد در اصل او فاجرى بدانيد كه ...

گردانيد براى خير گروهى كه اهل ايمانند و براى حق ستونها را و براى فرمانبردارى پناهى كه ائمه اند مر شما را نزد همه طاعتى يارى از خدا كه مى گويد بر زبانها چون قران و ثابت مى گرداند دلها را به ذكر الله تطمئن القلوب در آن كفايت است براى كسى كه اكتفاكننده باشد به آن و شفايى است براى شفاخواهنده از آن و بدانيد كه بندگان خدا كه ياد گيرندگان اند علم او را نگه مى دارند نگاه داشته او را و روان مى گردانند چشمه هاى معرفت او را به هم مى پيوندند بواسطه نزديكى و ملاقات مى كنند به هم دوستى حق تعالى و شراب مى دهند به كاستهاى سيرابى كه علمست و بازمى گردند با سيرابى از حكمت و آميخته نشود به ايشان شك و گمان و نمى شتابد در ايشان بدگوئى مردمان بر آنچه مذكور شد بسته شده است آفرينش ايشان و طبيعتهاى ايشان پس را آن مكارم اخلاق دوستى مى كنند با هم و به هم مى پيوندند پس هستند همچون افزون آمدن تخم از يكديگر كه برگزيده مى شود پس فراگرفته مى شود از آن و انداخته مى شود به تحقيق كه تميز كرده آن تخم را پاك كردن و پاكيزه كرده آن را آزمودن پس بايد كه قبول كند مرد بزرگوارى را به قبول كردن اندرز و بايد كه حذر كند از تلخى زمانه پيش از فرود آمدن و بايد كه نظر كند مرد در روزهاى كوتاه و ايستادن اندكى خود در جاى نزول تا بدل گيرد با آن مقام ديگر را كه آخرت است پس بايد كه بكند عمل صالح را براى موضع ارتحال خود و براى مواضع معرفت انتقال آن پس خوشحالى باد مر خداوند دل سالم از اخلاص ذميمه كه فرمان برد كسى را كه راه مى نمايد آن را او دو ر شد از كسى كه هلاك سازد او را و رسيد به راه سلامت به بينائى كسى كه بينا ساخت او را به فرمان بردارى راهنمائى كه فرمود به او طريق هدايت را و پيشى گرفت به هدايت پيش از آنكه بسته شود درهاى آن و پاره پاره شود به سببهاى او و طلب كرد گشودن در توبه را و دور كرد از خود گناه را پس ايستاده ...

بر راه حق و نموده شد به راه راست.


خطبه 206-نيايش

سپاس مر خداى را كه درنياورد مرا در صباح مرده و نه بيمار و نه زده شده بر رگهاى من بجهت هلاكت و بدى و آزار و نه گرفته شده به بدترين كردار خود و نه بريده شده پشت من بقطع فرزند و نه سرگشته شده از دين خود و نه انكاركننده پروردگار خود را و نه اندوهگين شده و اميد شده از ايمان خود و نه شوريده شد از عقل خود و نه عذاب كرده شده بعذاب امتانى كه پيش از من بودند صبح كردم بنده مالك دار ستمگار بنفس خود و مر تو راست حجتت بر من و هيچ حجتى نيست مرا بر تو توانائى ندارم آنكه بگيرم چيزى را بجز آنچه داده به من از عطييات و نه مى پرهيزم مگر از آن چيزى كه نگه داشته مرا بار الها بدرستى كه من پناه مى گيرم به تو از آنكه محتاج شوم بغير در توانگرى تو يا گمراه كردم در راه هدايت تو يا مظلوم شوم در غلبه سلطنت تو يا مقهور كردم و حال آنكه امر مر تو راست بار خدايا بگردان نفس مرا گرامى داشته شده كه بيرون كشى آن را از گرامى داشته هاى من و اول وديعه نهاده كه باز ستانى آن را از نعمتهاى با امانت گذاشته هاى تو نزد من بارخدايا به درستى كه من پناه مى گيرم به تو از آنكه برويم از گفتار تو يعنى عمل كنيم به آن يا در فتنه انداخته شويم از دين تو يا پياپى درفتد به ما هواهاى ما ...

كه آمده از نزد تو.

خطبه 207-خطبه اى در صفين

اما پس از حمد و صلوات پس به تحقيق كه گردانيد خدا براى من بر شما حقى بامارت و حكومت من بر شما مر شما راست بر من از حق مانند حقى كه مرا بر شماست و حق وسيعترين چيزهاست در وصف كردن و تنگترين چيزها است در انصاف دادن آن چه كلفت گفتار آسانتر است از مشقت كردار جارى مى شود حق از براى ...

جارى شده بر او براى ديگران اگر باشد مر يكى را كه جارى شود حق براى او و جارى نشود بر او هرآينه باشد از حق خاصه مر حق تعالى را نه خلقان او را به جهت توانائى او بر بندگان خود و به جهت عدل او در هر چيزى كه جارى شده بر او گردشهاى قضاى او و ليكن او سبحانه گردانيد حق خود را بر بندگان باينكه فرمان برند او را و گرانيد جزاى ايشان را بر خود افزون كردن ثواب بجهت تفضل نمودن از جانب خود و توسع نموده به آنچه او سبحانه اهل آنست از زيادتى عطيه پس از آن گردانيد حق تعالى از حقهاى خود حقى چند را كه فريضه كرد آن را از براى بعضى مردمان بر بعضى ديگر پس گردانيد حق تعالى آن حقوق را ...

كه با هم برابر مى شويد در وجههاى آن و واجب مى گرداند بعضى از حقوق بعضى چون هدايت و سزاوار گردانيده نمى شود بعضى از حقوق مگر به بعضى ديگر چون استحقاق رعايت بر ائمه و بزرگتر آنچه فرض كرد خدا از اين حقها حق والى و حاكمست و بر رعيت و حق رعيت است بر والى فريضه ايست فرض كرد خدا آن را از براى همه بر همه پس گردانيد آن حقوق را اصلاح كار الفت ايشان و ارجمندى دين ايشان پس نيست كه بصلاح كنيد رعيت مگر بصلاح ولاه و به صلاح نمى آيند واليان بجز به راست شدن حال رعيت پس چون ادا كنند رعيت به سوى حاكم خود آنچه حق اوست و گزارد حاكم به سوى رعيت آنچه حق ايشانست ارجمند شود حق ميان ايشان و راست گردد راههاى دين و به اعتدال آيد مظان عدل و احسان و روان گردد بر وجوه معالم عدالت سيرتهاى عالميان پس صلاح آيد زمان به سبب آن و اميد بسته شود در باقى ماندن دولت مسلمانان و نوميد شود مواضع طمع دشمنان و هنگامى كه غالب شوند رعيت بر والى خود يا تعدى كند حاكم بر رعيت خود مختلف گردد آنجا گفتار و ظاهر گردد نشانهاى ستم و بسيار گردد افساد در دين اسلام و واگذاشته شود راههاى روشهاى پيغمبر پس عمل كرده شود به آرزوى نفس و فرو گذاشته شود حكمهاى خدا و بسيار شود علتهاى نفسها از شبهات باطله پس غمگين كرده نشود براى حقى بزرگ كه معطل گردد و نه براى باطلى بزرگ كه كرده شود پس آنجا خوار شوند نيكوكاران و ارجمند شوند بدكاران و بزر گ گردد عقوبتهاى خداى تعالى نزد بندگان پس بر شماست نصيحت همديگر كردن در امر و نهى و نيكو يارى كردن به آن پس نيست هيچ يك از مردمان و اگر چه سخت شود بر خشنودى خدا حرص او و دراز گردد در كردار كوشش او ريسنده به حقيقت آنچه حق تعالى سزاوار آنست از فرمانبردارى او و ليكن از حقهائى خدا كه لازم است بر بندگان نصيحت كردن است به قدر طاقت ايشان و يارى دادن يكديگر را بر پاى داشتن حق ميان خودشان و نيست هيچ مردى و اگر چه بزرگ است در حق مرتبت او و پيشى گرفته است در دين مزيت او ببالا آنكه يارى داده شود بر آنچه حمل كرده آن را خدا از حق خود و نيست مرد و اگر چه خورد شمرد او را نفسهاى مردمان و خوار و حقير دانند آن را چشمهاى بغير آنكه يارى دهد بر اين حق و يا يارى داده شود بر آن يارى گويد كه پس امير مومنان را جواب داد مردى از ياران او سخن دراز كه يسيار مى گردانيد در آن ثنا و ستايش را بر او و ياد مى كرد شنودن و فرمان بردن او كلام او را پس فرمود به درستى كه از حق كسى كه بزرگ باشد بزرگى خداى تعالى در نفس او و بلند باشد موضع آن حق از دل او آنست كه خورد باشد نزد او جهته بزرگى جلال حق تعالى هر چه غير او سبحانه است و به درستى كه سزاوارترين كسى باشد همچنين كسيست كه بزرگ باشد نعمت خداى سبحانه بر او و نيكو باشد انعام او به سوى او پس به درستى كه بزرگ نشد خداى تعالى بر يكى مگر كه زياده شد حق خدا بر او بزرگ بدرستى كه از سست ترين حالتهاى حاكمان نزد مردمان صالح آنست كه گمان برند به ايشان دوستى فخر و نازيدن را است و بنا نهاده شود كار ايشان بر كبر و به تحقيق كه ناخوش دارم آنكه باشد كه جولان نمايد در گمان شما كه من دوست مى دارم ستودن را و گوش داشتن ثنا و مدح را و نيستم به حمد خدا همچنانكه گمان مى برند مردمان و اگر دوست مى داشتم كه گفته شود اين سخنان هرآينه ترك كردمى آن را بجهت فروافتادن و پست شدن براى عظمت خدا از فراگرفتن چيزى كه آن سزاوارتر است به آن از بزرگوارى و بسا كه شيرين آمده است مردما ن را ثنا و مدح بعد از آزمايش خدا پس ثنا مگوئيد بر من به نيكويى ثنا جهه بيرون آوردن من نفس خود را به سوى خدا و به سوى شما از بقيه احقهاى واجبه كه نپرداخته ام از گزاردن آن و فريضه هائى كه ناچار است از گذاردن پس سخن مكنيد با من به آنچه سخن كنند به آن گردنكشان و نگه مداريد خويشتن را از من به آنچه نگه مى داريد نزد خداوند آن تندى و تيزخشمى از قهاران و مخالطه مكنيد با من به مدارا كردن به رشوت و مانند آن و گمان مبريد به من گران شمردن نفس خود را در حقى كه گفته شود به من و نه در خواستن من از مردمان بزرگ داشتن ايشان نفس مرا پى به درستى كه كسى كه دشمن دارد خود را از حقى كه گفته شود مر او را يا عدلى كه عرض كرده شود بر او باشد عمل كردن به آن حق و عدل به آن حق و عدل گرانتر بر او پس باز مى ايستيد از گفتار به حق و صواب يا از صلاح انديشيدن بعدل و استطواب پس به درستى كه من نيستم در نفس خود بالا آنكه خطا كنم و منزه باشم از گناه و ايمن نيستم آن را از كردار خود مگر آنكه كفايت كند خدا از نفس من آنچه را كه او سبحانه مالكتر است به آن از من پى جز اين نيست كه من و شما بندگانم مالك كرده شدگان مر پروردگارى را كه هيچ پروردگارى نيست غير او مالك مى شود از ما آنچه مالك نيستم از نفسهاى خود و بيرون آورد ما را از آنچه بوديم در آن به چيزى كه به صلاح آورد ما را بر آن از اسلام پس بدل كرد ما را پس از گمراهى به راه راست و داد ما را بينائى پس از كورى مراد تلقين مردمانست شكرگزارى را.


خطبه 208-گله از قريش

بار الها بدرستى كه من يارى مى خواهم از تو بر قبيله قريش پس به درستى كه ايشان قطع كردند پيوند مرا و برو افكندند ظرف مرا يعنى منقلب ساختند امر خلافت مرا و اتفاق كردند بر نزاع كردن با من بر حقى كه بودم سزاوارتر از غير من پس گفتند بدان به درستى كه در حق است آنكه بگيرى منصب خلافت را و در حق است آنكه ممنوع شوى از آن ...

اخذ و منع هر دو برابر است پس صبر كن در اين امر يا بمير در حالتى كه غمناك باشى پس نظر كردم پس آن هنگام مرا يارى دهنده نبود و نه بازدارنده از شراعد مگر اهل بيت من پس بخل كردم به ايشان از مرگ و قتل پس بهم نزديك آوردم هر دو پلكهاى چشم خود را بر خاشاك و جرعه فرو بردم آب دهن بر اندوه غصه در گلو مانده و صبر كردم از فرو خوردن خشم بر امرى كه بود تلختر از درخت علقم كه در نهايت ...

مرا از بريدن كارهاى ...

بزرگ سيد مى فرمايد كه به تحقيق كه گذشت اين كلام در ميان اين خطبه كه از پيش گذشته بجز اينكه من مكرر كردم آن را اينجا جهه اختلاف هر دو روايت.

پس پيش آمدند بر عاملان من و خزينه داران مال مسلمانان كه بود آن مال در دست من و هجوم كردند بر اهل شهرى كه بودند در فرمان من و بر بيعت من پس پراكنده كردند سخن موافق ايشان را و بفساد آوردند بر من اتفاق ايشان را و برجستند بر شيعيان من پس كشتند گروهى از ايشان را از روى بيوفائى و گروهى ديگر گزيدند به دندان بر شمشيرهاى خود و دندان بر دندان نهادند و مقاتله كردند تا رسيدند به رحمت خداى سبحانه در حالتى كه صادقان پاك ...

اعتقاد بودند.

خطبه 209-عبور از كشته شدگان جمل

هنگامى كه گذشت بر طلحه و عبدالرحمن بن عتاب و هر دو كشته شده بودند روز جنگ جمل به تحقيق كه صبح كرد ابومحمد يعنى طلحه به اين طلحه به اين موضع غريب و بيكس بدانيد به حق خدا كه به تحقيق كه بودم كراهت داشتم كه باشند قرشيان كشتيهاى افتاده در زير شكماى ستارگان كه نباشد چيزى كه بپوشانيد آنها را دريافتم كينه خود را از فرزندان عبدمناف و رهيدند از من و گريختند بزرگان بنى جمح به تحقيق كه افراشتند گردنهاى خود را ...

كارى كه نبودند ايشان اهل انكار پس شكسته شد گردنهاى آنها ...


خطبه 210-در وصف سالكان

به تحقيق كه مومن حقيقى زنده ساخته عقل خود را ...

عالم روحانى و ميرانيده نفس خود را بجزاى ...

بزرگ او كه ...

و نازك شده كثيف او و درخشنده براى او برق بسيار درخشان پس هويدا ساخت ...

او را و هدايت را و سلوك كرد به آن در راه مستقيم پس دفع كرد او را درهاى رياضت و ...

دار سلامت و ...

و استوار شد هر دو پاى او با سكون بدن او در آرامش امنيت و راحت بجهت آنچه بكار داشت دل خود را به آن از طاعات و خشنود ساخت پروردگار در عبادت.

خطبه 212-تلاوت الهيكم التكاثر

اى قوم بفرياد رسيد براى تعجب كردن مطلوبى را كه چه دور است از نطر اعتبار و زيارت كنندگان كه غافلند از روز شما و كار بزرگ را كه فظيع و شنيع است هرآينه خالى خواسته اند از اهل قبور و ترك كرده چه پند دهنده عظيم را و فرا گرفته اند ايشان را از ايشان را از جاى دور پس بمواضع افتادن پدران خود مى نازند يا بشماره هاى هالكان با هم معارضه مى كنند بكثرت قبيله باز مى گردانند از ايشان جسدهاى افتاده را و حركتهاى رو به سكون نهاده را و هرآينه اينكه باشند محل عبرت گرفتن سزاوارتر است از آنكه باشند جاى مفارت كردن و آنكه فرود آيند به ايشان به گوشه خوارى كه بهتر است نزد عقل از آنكه بايستند به ايشان در مقام ارجمندى به تحقيق كه نظر كردند به سوى ايشان به ديده هاى پوشيده به پرده هاى جهالت و رفتند از ايشان در سختى نادانى و اگر سخن گفتند خواهند از آن مردگان از عرصه هاى آن ديار افتاده خراب و از منزلهاى خالى از اصحاب هرآينه گويند در جواب رفتند در زير زمين كم شدگان و ميرويد شما در عقبهاى ايشان بيخبران و نادانان پاى ميزنيد بر فرقهاى ايشان و درنگ مى كنيد در جسدهاى خاك پرور ايشان و مى چريد در چيزيهائى كه انداخته اند از متاع دنيا و س اكن مى شويد در آنچه خراب كرده اند آن را و بدرستى كه روزها ميان شما و ميان ...

گريانند به زبان حال و نوحه و زراى كنان بر شما آن گروه مردگان پس ...

پايان كار شمايند برفتن ازين جهان و پيشروان شمايند بفرود نگاه آب آن كسانى كه بود براى ايشان مقامهاى عزت و جماعات فخر و بزرگهاى فراهم آورده شده در حالتى كه پادشاهان رفتند در شكمهاى برزخ به راه خود كه ميان موت و بعثت باشد گماشته شد زمين بر ايشان پس خورد از گوشتهاى ايشان و آشاميد از خونهاى ايشان پس صبح كردند در فرجه هاى قبرهاى خود جمادى كه افزايش نمى كند و غايبى كه يافت نمى شوند نمى ترساند ايشان را فرود آمدن هولها و خوفها و غمگين نمى سازد ايشان را ناخوش شمردن حالها و باك نمى دارند بزلزله ها و جنبشهاى زمين و گوش نمى دارند بسخت جهيدن بادها غايبانند كه انتظار كرده نمى شوند بجهت عدم رجا بر جوع آنها و حاضرانند در قبر كه رو بحضور نمى آرند و جز اين نيست كه بودند فراهم آمده پس پراكنده شدند از هم و با عم خو كرده پس جدا شدند از يكديگر و نه از درازى روزگار ايشانست و نه از دورى منزل كه نهان شد خبرهاى ايشان و كر شد ديار ايشان و شنيده نشد آواز ايشان وليكن ايشان آشاميده شدند كاسه كه ...

ايشان را بگويائى گنگى را و بشنوائى كرير او بحركتها آرامش را پس گويا ايشان در درآمدن اين صفت انداختگان خوابند همسايگانند كه به يكديگر ...

نمى شوند و دوستانند كه به زيارت يكديگر نمى روند و پوسيد در ميان ايشان پيوندهاى شناخت ايشان و بريده شد ميان ايشان سببهاى مواخاه و برادرى پس همه ايشان تنهااند و حال آنكه فراهم آمده اند در يكجا و بطرف دوريند از هم و حال آنكه دوستانند نشناسند هر شب را صباحى و نه هر روز را شبى هر شب را هر روزى كه رحلت كردند در آن به سوى قبر هست بر ايشان هميشه تا روز نشور مشاهده كردند از هولهاى سراى ...

فظيعتر از آنچه مى ترسيدند در دنيا و ديدند از نشانه هاى آن سرا بزرگتر از آنچه تقدير كرده بودند در اين سرا پس هر دو غايت كه غايت مومنان و كافرانست از شقاوت و سعادت كشيده شد براى ايشان تا منزل بازگشتن پس آمد مواضع ترس ايشان از حجيم و اميدشان از ...

پس اگر گويا بودندى به آنچه ديدندى هرآينه درماندندى بصفت آنچه مشاهده كردندى و آنچه معاينه ديدند و اگر ناپديد شد اثرهاى ايشان و بريده شد خبرهاى ايشان هرآينه گشت در ايشان بصرهاى عبرت گرفتن و شنيد از ايشان گوشهاى خردها به پند گرفتن و سخن گفتند بى جهتهاى گويائى به زبان حال پس گفتند كه بسيار شد ترس رخسارها تازه و رعنا و خالى شد روحها از بدنهاى نرم و پوشيديم جامه هاى پوشيدنى و كران كرد ما را تنگى خوابگاه و از هم ميراث گرفتيم تنهائى را و ويران شد بر ما منزلهاى خاموش كه قبور است پس محو شد نيكوئيهاى جسدهاى ما و ناشناخته شد شناخته هاى صورتهاى ما و دراز شد در مسكنهاى تنهائى مقيم شدن ما و نيافتيم از كثرت اندوه فرجى و گشايشى و نه از تنگى از خوابگاه جاى فراخى پى اگر تصوير نمائى ايشان را در خرد و راى خود يا برداشته شود از ايشان پردهاى پوشش از براى تو و حال آنكه استوار شد سمعهاى ايشان به جانوران زير زمين پس كر شده گوشها و سرمه كشيده چشمهاى ايشان بخاك پس فرو رفته و بريده شده زبانها در دهنهاى ايشان پس از تيز بودن آن زبانها و فرو مرده دلها در سينه هاى ايشان پس از بيدار بودن آنها و تباه كرد در هر عضوى از ايشان نو پوسيدگى كه قبيح ساخته اعضا را و آسان نموده راههاى آفت را بسوى اجساد در حالتى كه گردن نهندگانند بر آن آفتها پس نه دستهاست كه بلا را دفع كنند و نه دلهاست كه جزع كنند هر آينه بينى تو دلها را و خارهاى چشمهاى مر ايشان را از هر زشتى و رسوائى وصف حالى كه منتقل نشود از آن بحال ديگر و سختى متجلى نگردد و بسا كه خورد زمين از بدن ارجمند و خوب و رنگ خوش آينده كه بود در دنيا غذاخورنده ناز و نعمت و پرورده شرف و رفعت كه بهانه مى گرفت به شادى در ساعت اندوه خود و پناه مى برد به زوال مكروه اگر مصيبتى نازل مى شد باو بجهته بخيلى گردن بود بنيكوئى زندگانى خود و بخل ورزيدن بلهو و بازى خود پس در ميان اوقاتى كه مى خندد به دنيا و مسرور مى شد به آن و مى خندد دنيا به او در سايه عيش بى خبر سازنده از احوال آن سرا ناگاه روزگار كام او را نهاده بخار سعدان مراد سختيهاى آنست و شكست روزهاى دهر قوتهاى مرگها از نزديكى پس آميخت باو غمى بغايت سخت كه نمى شناخت آن را او اندوه پنهان كه هرگز نمى يافت آن را و متولد شد در او سستيها و شكستيهاى علتهاى زندگانى در آن حال كه انس گرفته بود به چيزى كه موافق نصيحت او بود پس پناه برد به چيزى كه عادت داده باشند او را طبيبان از ساكن گرديدن گرم سرد و حركت دادن سرد به گرم پس ...

گرمى به سردى بجز برانگيزد گرمى را و حركت ندهد بگرم مگر كه برانگيزد و سردى را و معتدل نشود به آميخته آن مر آن طبيعتهاى گرم آمد بجز اينكه مدد كند از آنها هر خداوند درد را تا آنكه سست شود علت زايل شونده او كه طبيب است و غافل شود بيمار پرست او و درمانده شوند اهل او بوصف كردن درد او و گنگ شوند از جواب پرسندگان از آن مرد و نزاع كنند نزد آن اندوه خبيرى را كه مى پوشانيدند آن را از او و بخروش اند پس بعضى قائل شوند كه آن اندوه بجهته چيزيست كه با اوست و بعضى در آرزو اندازنده بود ايشان را به بازگشتن عافيت او و بعضى صبر فرماينده بود ايشان را نيافتن ...

دهد ايشان را به رويهاى گذشتگان از پيش او پس در اثناى زمانى كه بوده باشد واقع بر بال فراق دنيا و ترك دوستان ناگاه پديد آيد او را عارضه از غصه ها و اندوهاى خود پس متحير شود فكرهاى او كه فرو رونده بودند در دقايق معانى و خشك شود ...

زبان او پس بسا اهتمام كننده از جواب دادن او كه شناسد او را پس درماند از بازگردانيدن جواب او و از خواندن بدرد آرنده دل او كه شنود آن را پس خود را گران سازد از آن از بزرگى كه تعظيم كرده باشد يا كوچكى كه مهربانى كرده باشد او را و به درستى كه ...

سختيهاست كه آن زشتتر است از آنكه فرا رسيده شوند به همه آن بوصف كردن يا راست شود شرح آن سختيها بر ...


خطبه 213-تلاوت رجال لا تلهيهم...

نزد خواندن اين آيت كه مردانى كه مشغول نسازد ايشان را سوداگرى و نه خريد و فروخت از ذكر خدا به درستى كه خداى سبحانه كه پاكست از عيوب گردانيد ياد كردن خود را ز زدودن زنگ دلها از اشگ مى شنوند دلها به سبب ...

پس از گرانى ادراك آن مضايح و مى بينند بواسطه آن ذكر اشياى حسنه را بعد از تاريك شدن ديده بصيرت از ديدن هميشه مر خداى را كه عزيز است نعمتهاى او در مدت دراز بعد از مدت دراز و آن در زمانهائيست كه ميان دو رسول است بندگانيد كه راز گفت آنها را در انديشه هاى ايشان و سخن كرد با ايشان در خردهاى ايشان چراغ افروختند بنور بيدارى در گوشها و ديده ها و دلها بياد مى دهند روزها عقوبت كردگار را و مى ترسانند از مقام حق تعالى كه موقف است بمثابه راه نمايانند در بيابانها كسى كه گرفت راه راست ستايش كردند ...

راه راست و مژده دادند او را به رسيدن بهشت و هر كه فرا گرفت جانب راست و چپ را مذمت كردند به سوى او گمراهى را و ترسانيدند او را از معذب شدن در برزخ دوزخ پس بودند آن بندگان اين چنين چراغهاى ظلمانى و راه نمايان آن شبهه ها و به درستى كه مر ذكر خدا را اهليست كه فراگرفته اند ذكر را از متاع دنيا پس مشغول نكرد ايشان را سودا گرى و خريد و فروختى قطع مى كنند بذكر و مى گذرانند روزگار زندگانى را ...

كنندها و بازدارندها از حرام كردهاى خدا در گوشهاى غافلان پريشان روزگار و مى فرمايند مردمان را بعدل و خود فرمان مى برند آن را و بازمى دارند مردمان را از كار ناشايست و خود بازمى ايستند از آن پس گويا بريده اند راه دنيا را به سوى آخرت و ايشان در آخرتند پس ديده اند آنچه از پس دنيا پى گويا مطلع شده اند راه دنيا را بر پوشيدهاى اهل برزخ در درازى مكث در آن و درست و راست آورد قيامت بر ايشان وعدهاى خود را پس كشف كرده و برداشته پرده هاى آن را از براى اهل دنيا گوئيا مى بينند چيزى را كه نمى بينند مردمان اين سرا و مى شنوند چيزى را كه نمى شنوند مردمان پس اگر تمثيل كنى اعمال آنها را در مقامهاى پسنديده ايشان و مجلسهاى شايسته ايشان كه مقام عبادتست و حال آنكه بازكرده اند نامه هاى اعمال خود را و فارغ شده و مهيا گشته براى حساب كردن نفسهاى خود بر هر كارى خورد و بزرگ كه مامور گشته اند به آن پس بازماندند از آن يا نهى كرده شده اند از آن پس تقصير كرده اند در آن و برداشته اند گرانى گناههاى خود را بر پشتهاى خود پس ضعيف شده اند از ايستادن بخودى خود به آن پس به آواز بلن د گريسته اند و جواب گفته اند يكديگر را جواب گفتنى شافى آواز برمى دارند به زارى در درگاه خدا از مقام پشيمانى و معترف شدند به ارتكاب معاصى هرآينه بينى ايشان را نشاهاى راستى و چراغهاى تاريكى كه اگر بر آمده به ايشان فرشتگان و فرود آمده بر ايشان آرامش دل و گشوده ...

درهاى آسمان و آماده شده مر ايشان را ...

كرامتها در مقامى كه مطلع شده خدا بر ايشان در آن پس راضى شده از سعى ايشان در اعمال صالحه مقام معهود ايشان را در آن حال كه بويند روح و لكنت را در گذشتن از گناهان ايشان گروههاى درويشى بفضل خدا و اسيران خوارى اند براى بزرگوارى حق تعالى جراحت كرده بزرگى اندوه و بسيارى آن دلهاى ايشان را و ريش كرده درازى گريه چشمهاى ايشان را مر هر درى رغبتى را به سوى خدا از جانب ايشان دستيست كوبنده رحمه خدا سئوال مى كنند از خدائى كه تنگ نيست نزد او عطايا به او نوميد و نوميد نمى شوند بر درگاه او رغبت كنندگان پس حساب فرماى نفس خود را پى به درستى كه غير آن نفس را از نفسهاى ديگر مر آن را شماره كننده ايست غير از تو

خطبه 214-تلاوت يا ايها الانسان...

اين كلام را فرموده نزد خواندن آن حضرت كه اى آدمى چه چيز تو را فريفت پروردگار تو كه بزرگوار است آنكه آفريد تو را انسان باطل ترين سئوال كرده شده ايست از روى برهان و بريده ترين فريفته شده ايست از روى ...

آوردن هرآينه سختى نهادى بر نفس خود اى آدمى چه چيز دلير ساخت تو را بر گناه خودت و چه چيز مغرور ساخت تو را پروردگار خودت و چه چيز انس داد تو را به هلاكت نفس خودت آيا نيست از درد جهالت تو تندرستى يا نيست از خواب غفلت تو بيدارى آيا رحم نمى كنى ابر نفس خودت آنچه رحم مى كنى بر غير خود پس بسا مى بينى بيرون آمده براى گرمى آفتاب بسايه مى برى او را بجهته مهربانى يا مى بينى گرفتارى به دردى كه مى سوزاند بدن او را پس گريه مى كنى به جهت مرحمت او را پس چه چيز صابر ساخت بر درد تو و قوى كرد تو را بر مصيبتهاى خودت و شكيبائى فرمود تو را از گريه بر نفس خودت و حال آنكه آن نفس عزيزترين نفسهاست بر تو و چگونه بيدار نمى سازد تو را ترس شبيخون آوردن خشم خدا و حال آنكه افتاده بسبب معصيتها در راههاى گرفتاريها و قهر او پس دوا كن از درد سستى كه در دل تست بجد و جهد كردن در طاعت و از خواب غفلت در ...

بيدارى در عبادت و باش براى خدا فرمان برنده و بياد او آرام گيرنده و تمثيل كن در حال روگردانيدن تو از خدا روى آوردن او بر تو مى خواند تو را تو را به مغفرت خود و قصد كرده بپوشش گناه تو ...

و انعام خود و حال آنكه تو رو گردانند و از او متوجه بغير او پس بلند است از هر ذى قوتى و پستى تو از هر ضعيف چه دليرى تو بر معصيت كردن تو به او و حال آنكه در پناه پوشش اوئى اقامت كننده و در فراخى احسان او گردنده پس بازنداشت تو را از انعام خود و ندريد از تو پرده غفران خود را بلكه خالى نشد از فضل و احسان او بقدر چشم زدنى در نعمتى كه پديد مى آورد آن را براى تو يا گناهى كه مى پوشاند آن را براى تو يا بلائى كه مى گرداند ان را از تو در دنيا پى چيست گمان تو به پرودرگار خودت اگر فرمان برى او را و قسم بخدا كه اين صفت باشد در دو كس كه متفق باشند در قوت و برابر در توانائى هرآينه باشى تو اول حكم كننده بر نفس خودت به اخلاق ذميمه و عملهاى ناپسنديده و درست و راست مى گويم كه نيست دنيا كه فريب دهد تو را و ليكن تمناع او تو فريفته و شيفته گشته و به تحقيق كه آشكارا كرد به تو پيوندها و دانا ساخت تو را بر راستى و هرآينه دنيا به آنچه وعده مى دهد تو را از فرود آمدن بلا بجسم نحيف تو و ...

در قوت تو صادقتر است و وافى تر از آنكه دروغ گويد به تو يا فريب دهد تو را و هرآينه با نصيحت كننده از براى دنيا به نزد تو ...

زده است و بسيار است گوينده از خبر دنيا كه به دروغ داشته شده است و اگر بشناسى كار دنيا را در خانه افتاده ...

هرآينه نامى تو دنيا را از نيكو پند دادن او تو را به زبان حال و رسانيدن پند و عبرت به تو بمنزلت يار مهربان بر تو و بخل نماينده بزوال تو و هرآينه دنيا چه خوش سرائيست براى كسى كه خشنود نشد به او از روى مسكن و به درستى كه چه خوش محل كسيست كه وطن نساخت از روى محل و بدرستى كه نيكبختان بسبب دنيا فردا ايشانند گريزان از آن چون بلزرد زمين ...

و ثابت گرد و قيامت بهولهاى بزرگ از زمين جنبده و برسد بهر جايگاه ...

و بهر پرستيده شده بندگان او و بهر فرمان برده شده اهل فرمان بردارى او پس جزا داده نشود در عدل و راستى او در آن روز دريدن ...

بصرى در نگريستن در هوا و نه نرم رفتن قدم در زمين بجز به حقيقت و راستى او پس بسا سختى آن روز كه باطل باشد و بسا آويخته هاى غدرى كه بريده شده باشد پس طلب كن از كار خود آنچه قائم شود به آن غدر تو و ثابت شود به آن حجت تو و فراگير آنچه باقى مى ماند مر تو را در آخرت از آنچه باقى نمى ماند مر تو را از دنيا و مهيا شود براى سفر خود و بنگر در برق رستگارى و بار كن شتران باركش را.


خطبه 215-پارسائى على

به خدا سوگند كه اگر گذرانم بر خار سرتيز در حالتى كه بيدار باشم در جميع اوقات آن يا كشيده شوم در غلها در حالتى كه دست و گردن بسته باشم در بند دوستر است نزد من از آنكه برسم به خدا و رسول او روز قيامت در حالتى كه ستم كننده باشم مر بعضى بندگان را و غصب كننده مر چيزى را از متاع دنيا و چگونه ستم كنم بر يكى براى نفسى كه ...

به سوى پوسيدن بازگشتن آن و دراز مى شود در خاك فرود آمدن او سوگند به خدا كه ديدم عقيل برادر خود را در حالتى كه درويش بود تا به مرتبه كه درخواست از من از گندم شما يك صاع و ديدم كودكان او را به رنگهاى گوناگون از غايت درويشى ايشان گوئيا كه سياه كرده شده رويهاى ايشان به رنگ نيل و بازگشت به من تاكيدكننده بود و مكرر ساخت بر من آن گفتار را ترديدكننده پس فروداشتم به سوى او شنوائى خود را پس گمان كه من مى فروشم دين خود را و در پى مى روم كشيدن او را در حالتى كه مفارقت جسته باشم از طريق ثواب خود پس گرم كردم آهنى را پس نزديك آوردم او را از بدن او تا عبرت گيرد بدان پس فرياد كرد و ناله زد همچون ناله كردن شتر سخت بيمار از درد خود و نزديك شد كه بسوزد از اثر آن آهن داغ كننده پس گفتم مر او را كم كناد تو را اى عقيل مادرانى كه گم كرده باشند فرزندان خود و آيا ناله مى كنى از آهنى كه گرم كرده باشد آن را آدمى از براى بازى خود و مى كشى مرا به آتشى كه افروخته باشد آن را خداوند قهار براى غضب خود آيا ناله مى كنى از رنج اين آهن سوزان و من ناله نكنم از تاب زبانه آتش و عجبتر از حال عقيل آنست كه در آينده در ظرفش و سرشته شده و آن حلوا عسل بود دشمن داشتم آن را گويا سرشته شده به آب دهن مار يا قى مار پس گفت آيا عطيه است يا زكاتست يا صدقه پس اين حرام كرده شده است بر ما اهل بيت پيغمبر پس گفت نه صدقه است و نه زكات و ليكن آن هديه است پس گفتم گريان باد براى تو چشم مادر آن آيا از دين خدا آمده به من تا فريب دهى مرا يا خواهنده معروفى از من بى سابقه معرفت يا ديوانه به خدا كه اگر داده شود به من اقليم هاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانهاست بر آنكه عصيان ورزم از خدا در حق مورچه كه بربايم زو پوست جوى مكنم آن را و به درستى كه دنياى شما نزد من هرآينه خوارتر است از برگى در دهن ملخى كه خورد آن را چيست مر على را با نعمتى كه فنا يابد و با لذتى كه باقى نماند پناه مى گيريم به خدا از ...

خواب غفلت و زشتى لغزيدن از جاده شريعت و به او يارى مى خواهيم در امر دنيا و آخرت

خطبه 216-نيايش به خدا

و از دعاى آن حضرتست بار الها نگاه دار آب رخسار ما را به توانگرى و مده مطلوب با جاه كه لزوم است به درويشى پس طلب رزق كنم از جويندگان روزى تو و مهربانى جويم از بدان آفريدهاى تو و مبتلا شوم به ستايش كسى كه داده باشد به من عطايا و در فتنه افتم به خدمت كسى كه باز داشته باشد از من جود و عطا و حال آنكه تو از پس آنهمه صاحب عطا و بخششى و بازدارنده بندگان از آن به درستى كه تو بر همه چيز توانائى.

خطبه 217-نكوهش دنيا

دنيا سرائيست احاطه كرده شده به بلاء و بيوفائى شهرت پيدا كرده شده دايم نمى باشد حالهاى آن و به سلامت نمى ماند فرود آيندگان به آن حالهاى گوناگونست و مرات بازگرديده زندگانى در آن نكوهيده است و ايمنى در آن نيست شده و جز اين نيست كه اهل آن در نشانه هايند گردانيده شده به طرف هدايت تير بلا مى اندازد ايشان به تيرهاى خود و فانى مى سازد آنها را به مرگ خود بدانيد بندگان خدا كه شما به آنچه هستيد در آن از اين دنيا به راه آن كسانى كه هستيد كه گذشته اند پيش از شما آنانانى كه بودند درازتر از شما از روى عمرها و معمورتر از روى سراها و دورتر و درازتر از روى نشانه هاى عمارات گرديد آوازهاى ايشان فرومرده و به بادهاى غرورشان ساكن شده و بدنهاى ايشان كهنه شده و سراهاى ايشان خالى مانده و نشانه هاى ايشان ناپديد شده پس بدل كردند بقصرهاى محكم كرده به گچ و آجر و به بالشهاى گسترده زرنگار به سنگهاى بزرگ و خورد تكيه زده و به قبرهاى هموار كرده شده به زمين فرو رفته شده لحد كرده شده كه بنا كرده شده بر خرابى و ويرانى ميان سراى آن قبور و استوار كرده شده بخاك بناى سراى آن پس منزل آن قبور نزديك است و ساكن آن غريب در ميان اهل محله كه ت رساننده و هراسان و در ميان اهل فراغت به حسب ظاهر مشغولند بهم و خود گرفتار به حسب حقيقت انس نمى گيرند به آن وطنها و نمى پيوندند به يكديگر چون پيوستن همسايگان بر آنچه ميان آنها از قرب همسايگى و نزديكى سرا و چگونه باشد ميان آنها زيارت كردن و حال آنكه خاك همچو آرد كرده بدنهاى ايشان را به سينه پوسيدگى خود و خورد آنها را سنگها و خاكها و گويا گرديدند ايشان به سوى آن و به گرد گرفته شما را آن خوابگاه و به هم آورده شما از امانت نهاده گاه پس چگونه باشد حال شما اگر به پايان رسد شما را كارها و بيرون آورده شوند مرده هاى قبرها در آن زمان بيازمايد نفسى پيش فرستاده و بازگردانيده شده به سوى خدا كه خداوند ايشانست كم شد در ايشان آنچه بودند افترا مى كردند.


خطبه 218-دعائى از آن حضرت

بار الها به درستى كه مونسترين انيسانى مر دوستان خود را و حاضرين ايشان به كفايت كردن براى وكيل كننده گان بر تو مشاهده مى كنى ايشان را بر پوشيده هاى ايشان و مطلع بر ايشان در انديشه هاى ايشان و مى دانى موضع رسيدن بصيرتهاى ايشان پس پوشيده هاى ايشان مر تو را منكشف است و دلهاى ايشان به سوى تو محزون اند و بى قرار اگر به وحشت اندازد ايشان را بى كسى مونس باشد ايشان را ياد كردن و اگر ريخته شود بر ايشان مصيبتها پناه برند به سوى امان خواستن به تو در دفع آن بجهت علم ايشان به آنكه مهارهاى كارهاست به يد قدرت تو و مواضع صدور آن از قضا و حكم تو بار الها اگر عاجز شوم و درمانم از خواهش خود يا متحير گردم از طلب كردن خود پس راه نما مرا بر مصلحتهاى خودم و بگير دل را بسوى مواضع رشد خود پس نيست آن كار ناشايسته از هدايتهاى تو و نه بديع غريب از كفايتهاى تو بار خدايا بنه بناى كار مرا بر بخشش خودت و منه كار مرا بر عدل و داد خودت.

خطبه 219-درباره يكى از حاكمان

مر خداى راست آزمايش شخصى كه متدين به دين خداست پس به تحقيق كه راست كرده كجى دين را و دوا كرده مرض جهالت را بپاى داشته شريعت را و بازپس انداخته فتنه را و برفت به خاك با جامه پاك كم عيب در ميان مردمان رسيد به نيكوئى و پيشى گرفت بر بدى آن رسانيد به خدا فرمانبردارى او را و پرهيز نمود از حرام او به اداى حق عبادت او رحلت نمود و واگذاشت مردمان را در طريقتهاى متفرقه كه راه نمى يابد در آن گمراه مانند معاويه و به يقين نمى كند راه يافته.


خطبه 220-در توصيف بيعت مردم

در وصف بيعت مردمان به او به خلافت و به تحقيق كه گذشت مانند اين به لفظهاى مختلف و گسترانيديد دست مرا پس بازداشتم آن را و كشيديد آن را پس فراگرفتم آن را پس كوفتيد يكديگر را و انبوهى گرديد بر من همچو انبوهى كردن شتران تشنه بر حوضهاى خود روز فرود آمدن ايشان به آب تا اينكه بريده شد بند نعلين و افتاد ردا از دوش من و لگدكوب شد ضعيف ناتوان و رسيد از شادى مردمان بيعت كردن ايشان با من آنكه خوشحال شدند به آن جوانان و برفتند از آن به سوى آن پيران و به تكلف و رنج رفتند بجانب آن بيماران و كشف كردند رخسار را به سوى آن دختران.

خطبه 221-درباره تقوا

پس بدرستى كه ترسگارى از خدا كليد راستى است و ذخيره روز بازپسين و آزادى از هر كردارى و رستگارى از هر تباهى و گمراهى به آن روا مى شود حاجت طلب كننده و نجات مى يابد گريزنده از عقاب دررسيد مى شود عطيات بسيار پس كار كنيد در حالتى كه عمل برداشته مى شود و توبت سود مى دهد و دعا شنوده مى شود و زمان حال راه نماينده است و قلمهاى كرام الكاتبين روانست به نوشتن و پيشى گيريد به كردارها بر عمرى كه بازگرداننده. است صاحب خود را بضعف يا بيمارى كه بازدارنده است از عمل يا مرگى كه رباينده روح است پس به درستى كه مرگ ويران كننده لذات شما است و تيره سازنده آرزوهاى شما و دوركننده منزلهاى خوب شما زيارت كننده است غير دوست داشته شده و همسريست غير غالب كرده شده و كينه جوئيست غير طلب كرده شده به تحقيق كه درآويخت به شما دامهاى او و گرد در گرفت شما را مصيتهاى او و كشت شما را پيكانهاى دراز پهنا دار او و بزرگ شد در ميان شما بقهر گرفتن او و پياپى بر شما جور و ستم او و اندك شد در پس جستن از شمشير او پس نزديكست كه بپوشاند شما را تاريكيهاى سايه بانهاى بليات او و سخت گرم شد علتهاى او و تاريكيهاى سختيهاى او و بيهوشى كننده هاى شديد جان كندن او دردهاى شتابيدن آن و تاريك شدن پوشيدن او و غلطنت چشيدن او پس باشد مرگ به شما ناگاه پس خاموش كند همراز شما را و متفرق سازد سخن كنندگان شما را در مجلس و نيست گرداند اثرهاى شما را و معطل گرداند سراهاى شما را و برانگيزد و وارثان شما را كه قسمت كنند ميراث شما را در ميان خويشاوندان خاص كه نرساند نفع را و ميان خويشى غمگين كه منع نكنند و ميان ديگرى كه شادى كننده بود كه جزع ننمايد پس بر شماست بجد بودن و كوشش نمودن و مهيا شدن و مستعد گشتن و توشه برداشتن در منزل توشه كه دنياست و بايد كه فريب ندهد شما را دنيا همچنانكه فريب داد هر كه را كه بود از شما از امتان گذشته و قرنهاى سابقه كه دوشيدند شير بسيار دنيا را و رسيدند بفريب و غفلت و فانى كردند شماره آن را و كهنه كردند نو آن را گرديد مسكنهاى ايشان گورها و اموالشان ميراث نمى شناسند هر كه را كه آمد به ايشان و باك نمى دارند كسى را كه گريه كند بر ايشان و جواب نمى دهند هر كه را خواند ايشان را پس حذر كنيد از دنيا پس بدرستى كه دنيا فريب دهنده است مغرورسازنده دهنده و بازگيرنده پوشاننده بازكننده دائم نيست آسانى و خوشى آن و بسر نمى آيد رنج آن و نمى آرامد بلا و مشقت آن بعضى ديگر از من خطبه در صفت زاهدان است هستند گروهى از اهل دنيا بحسب ظاهر و نيستند از از اهل دنيا به حسب حقيقت پس هستند در آن ...

كسى نيست در آن عمل مى كنند در آن به آنچه مى بينند از علوم و پيشى گرفتند در آن آنچه حذر كردند مى گردد بدنهاى ايشان ميان اهل آن سرا مى بينند اهل دنيا را دنيا را كه بزرگ مى دارند مرگ جسدهاى خود را و ايشان سخترند از روى بزرگ داشتن مرگ دلهاى زندگانى خود را.


خطبه 222-خطبه اى در ذوقار

و از خطبه آن حضرت كه خواند به ذى قار و او ...

در وقتى كه توجه كننده بود به بصره. ذكر كرده است او را واقدى در كتاب جمل پس آشكارا كرد به آنچه مامور بود به آن و رسانيد پيغام پروردگار خود را پس بهم آورده خدا به دست او و به صلاح آورد راه ظاهر را كه دين اسلام است و الفت افكند بسبب او پراكندگى را ميان خويشاوندان پس از دشمنى كه بود با خشم سوزان در سينه ها و كينه هاى خلل آرنده در دلها.

خطبه 223-با عبدالله بن زمعه

كه سخن كرد به آن باعبدالله بن زمعه و او از شيعيان او بود و منشاء اين تكلم به او آنست كه آمد بر او در ايام خلافت او پس طلب كرد ازو مالى را پس گفت به درستى كه اين مال نيست مرا و تو را و جز اين نيست كه آن مال غنيمت مسلمانانست و كشيده شده شمشيرهاى اشيانست پس اگر شريك بوده با ايشان در محاربه كردن ايشان با دشمنان باشد تو را مانند نصيب ايشان و اگر شريك نبوده با ايشان پس چيده است او را دستهاى ايشان نخواهد از غير دهنهاشان.

خطبه 224-در باب زيانهاى زبان

بدان به درستى كه زبان پاره ايست از آدمى پس يارى نمى دهد زبان را گفتار هرگاه امتناع كند آدمى از گفتار و مهلت نمى دهد زبان را گويائى وقتى كه اتساع نبوده با ايشان و به درستى كه ما اميران كلاميم و در ما فرو رفته رگها و پنچهاى كلام و بر ما فروهشته شده شاخهاى كلام و بدانيد كه رحمت كناد شما را خدا كه شما واقع شده ايد در زمانى كه گوينده به حق در آن اندك است و زبان از گرديدن به راستى كند است و ملازم حق خوار اهل آن زمان مقيم شده اند بر نافرمانى سازگارى كننده اند بر مدارا كردن بر فاسقان خوانانشان بدخويند و پيران ايشان عاصيند و داناى ايشان منافق است و قرائت كننده ايشان ناپاك تعظيم نمى كند كوچك ايشان بزرگ ايشان را و لقمه نمى دهد توانگرشان فقيرشان را

خطبه 225-چرا مردم مختلفند؟

به درستى كه جدائى انداخت ميان مردمان مبدهاى جبلت و سرشت ايشان و اين آنست كه بودند پاره از زمين شوره و زمين شيرين و خاك درشت و خاك نرم پس ايشان بر حسب نزديكى زمين ايشان خود قرب پيدا مى كنند بر يكديگر بر مقدار اختلاف خود متفاوت مى شوند تمام منظر نيكو ديدار كم عقل است و كشيده قامت كوتاه همت و پاكيزه كردار زشت منظر است و نزديك ...

يعنى قصير القامه دور و دراز است آزمايش باطن او و صاحب راى و نيكو خونا خوشست آنچه بخود كشيده و حيران دل و پراكنده عقل است و آن زبان تيز دليلست و زيرك دل.

خطبه 226-غسل و كفن كردن رسول خدا

در وقتى كه متولى شده بود بغسل رسول خدا و تكفين و دفن او بفداى تو مى كنم پدر و مادر خود را بتحقيق كه بريده شد به مرگ تو آنچه منقطع نشد به مرگ غير تو از پيغمبرى و خبر دادن از دين و خبرهاى آسمان خاص شدى تو در مصيبت عظيمه تا آنكه گرديدى تسلى كننده از مصيبت هركه غير تو است در اين مصيبت و عام شدى تا آنكه گرديدند مردمان در مصيبت تو يكسان و اگر نبودى كه امر فرموده به شكيبائى و نهى كرده از نوحه گرى هرآينه تمام مى كرديم بر تو آب چشمى كه از روزنه ...

كاسه چشم مى آيد و هرآينه درد و غم پيوسته بودى و اندوه و درد ملازم و اندكست آب ديدها براى تو وليكن مرگ تو چيزيست كه مالك نيست كسى بر رد آن و قدرت ندارد بر دفع آن پدر من فداى تو باد و مادر من ياد كن ما را نزد پروردگار خود بگردان ...


خطبه 227-در ستايش پيامبر

سپاس مر خداى را كه درنمى يابند او را حواس ظاهره و احاطه نمى كنند او را اهل مجلس و نمى بينند او را چشمها و نمى پوشاند وجود او را پرده ها دلالت كننده است بر قديم بودن خود بنو پيدا شدن آفريدگان و بنو پيدا شدن خلقان او بر هستى او چه ممكن محتاج است به واجب و بمانند بودن ايشان به يكديگر بر آنكه هيچ مانندى نيست مر او را آن خدائى كه راست گفت در وعده گاه خود و مرتفع است از ستم كردن بر بندگان خود و ايشان بعدل و راستى در خلقان خود و عدل كرد بر ايشان در حكم خود استشهاد كرده شده است بنو پيدا شدن چيزها بر قديم بودن او و به آنچه علامت كرده ايشان را به ان از ناتوانى بر توانائى خود و به آنچه مضطرب ساخت ايشان را به آن از فانى شدن برده ام وجود خود يكيست نه در تحت عدد و دائمست نه به مدت و قايم است نه به ستون استقبال مى كنند او را ذهنها نه به رهگذر حواس و شهادت مى دهند براى وجود او نه به حاضر شدن در امكنه احاطه نكرد او را وهمها چه و هم متعلق به مادياتست بلكه هويدا شد مر اوهام را به سبب اوهام و بواسطه اوهام و به سوى اوهام تفويض محاكمه كرد با اوهام نيست خداوند مقدار بزرگ كه كشيده شده باشد به او نهايتها پس بزرگ كرده با شند نهايات او را به جسيم گردانيدن و نه به خداوند جهه عظيم كه متناهى شده باشد به او غايتها پس بزرگ گردانيده باشند غايات او را جسد بلكه بزرگ است از روى مرتبت و عظيم است از روى بزرگى و گواهى مى دهم كه محمد بنده اوست كه برگزيده شده است و امين پسنديده او است فرستاده خدا مر او را با حجتهاى واجبه و با رستگارى ظاهر و با هويدا كردن راه راست پس رسانيد پيغام خدا را در حالتى كه ظاهركننده بود او را و حائل شد بر راه روشن و در جائى كه راه نماينده بود بر آن و بپا داشت علم هاى راه باطن و نشانهاى روشنى او گردانيد ريسمانهاى مسلمانى را محكم و كوه هاى ربط ايمان را استوار بعضى ديگر از اين خطبه در وصف آفرينش عجيب صفتهاى حيواناتست و اگر انديشه كردندى در عظمت توانائى و نعمتهاى جسيم پروردگار هرآينه بازگشتندى به راه راست و ترسيدندى از عذاب سوزان و ليكن دلها بيمارند بعلت جهالت و ديده ها غير سالمند از قساوت آيا نمى گرند به سوى كوچك از آنچه آفريد از حيوان چون مورچه كه چگونه محكم ساخت آفرينش آن را و استوار گردانيد تركيب آن را و شكافت براى او گوش و چشم را و بحد اعتدال آراست براى او استخوان و پوست را نظر كنيد به مورچه در خوردى جثه او و لطافت و نازكى صورت او نزديك نيست كه رسيده شود و دريافته گردد به نگريستن به گوشه چشم و نه به دريافته فكرها كه چگونه مى رود بر زمين خود و ريخته مى شود بر روزى خود نقل مى كنند دانه را به سوراخ خود و مهيا مى سازد آن دانه را در قرارگاه خود براى ذخيره جمع مى كند در وقتى كه گرمى است براى سردى خود و در آمدن به سوراخ براى بازگشتن از آن كفيل كرده شده است به رسانيدن روزى باو روزى داده شده بر وفق آن فرونمى گذارد آن مورچه را خداى بسيار نعمت دهنده و اگر چه باشد آن مورچه در سنگ خشك هموار و در سنگ استوار و اگر انديشه در مواضع غذاى او كنى و در بلندى او و پست ى او در عروق و اعضا و آنچه در درون آنست از طرفهاى پهلوها كه محكمست به شكم او و آنچه در سر اوست از چشم او و گوش او هرآينه حكم كردى از آفرينش آن بعجيبه و غرابت آن و هرآينه برسى از وصف آن به رنج و تعب پس بلند است خداوندى كه بپاى داشت آن مورچه را در قائمه هاى او و بنا كرد بر ستونهاى بدن او از اعضا و استخوان و شريك نشده او را در آفريدن هيچ آفريننده و يارى نكرد او را بر آفرينش آن هيچ توانائى و اگر سير كنى در راههاى فكرت خود تا برسى بغايتهاى فكر خود راه ننمايد تو را راه نماينده بجز آنكه آفريدگار مورچه با وجود خودرى همان آفريدگار درخت بزرگ خرماست با وجود بزرگى از جهه دقت و لطافت تفضيل هر چيزى از جنبنده و غير جنبنده و پنهانى هر زنده و رونده و نيست بزرگ قدر و دقيق مقدار و گران و سبك و توانا و ناتوان در آفرينش او بجز يكسان نسبت به قدرت او و همچنين است آسمان و هواها و بادها و آب پس نظر كن به آفتاب و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ و آمد و شد اين شب و روز و روان شدن اين درياها و بسيارى اين كوهها و درازى سرهاى اين كوهها و متفرق بودن لغتها و زبانهاى مختلف گوناگون پس واى بر آن كس كه انكار كرد تقدير كننده اين اشياء را و جاحد شد به تدبيركننده اين مخلوقات گمان بردند كه ايشان مانند گياه زمين اند كه نيست مر ايشان را بيرون آورنده و نيست مر اختلاف صورتهاى ايشان را آفريننده و ملجاء نشدند به سوى حجتى در آنچه دعوى كردند و نه به سوى يقينى از براى آنچه نگاه داشتند و آيا مى باشد بناى بدون بناكننده يا جنايتى بدون جنايت كننده و اگر خواهى گوئى در ملخ آنچه در مورچه گفتى چون آفريد از براى او دو چشم سرخ و برافروخت براى او دو حدقه روشن باضيا و گردانيد گوش را براى او شنوائى نهان و گشود براى او دهن مناسب و آفريد براى او دريافت باقوت و دو دندان كه مى برد گياه را دو داس كه به آن مى گيرد و ...

مى ترسند از او زراعت كنندگان در زراعتشان و نمى توانند راندن آن را و اگر چه جمع شوند بهيئت مجموعى خود تا آنكه بيايد به كشتزار و در برجستنهاى خود و تمام كند از آن آرزوهاى خود را و همه آفرينش نيست مقابل انگشت باريك در مقدار پس بزرگ است خدايى كه سجده مى كنند او را هر كه در آسمانها و زمين است از روى رغبت و كراهت و بخاك مى مالد براى او رخ و روى را و مى افكند فرمانبردارى خود را به سوى او در حالت سلامت و ضعف و مى دهد به او مهار اختيار جهه ترس پس مرغ رام كرده شده است مر فرمان او را شمرد و ضبط كرد شمار پر را از او و نفس زدن او را و استوار ساخت پاهاى او را برترى چون مرغ آبى و بر خشكى چون مرغ صحرائى تقدير كرد قويهاى مرغ را و شمرد و ضبط كرد جنسهاى او را پس اين مرغ غراب است و اين هماست و اين كبوتر است و اين شترمرغ خواند هر مرغ را به نام خود و ضامن شد ب راى او روزى او را و پديد آورد ابر گران را به باران پس ريزان كرده باران بهارى را و شمرد به تمامى قسمتها پس تر ساخت زمين را پس خشك شد آن و بيرون آورد گياه را پس از خشكى آن.


خطبه 228-در توحيد

و جامع است اين خطبه از اصول و قواعد علوم خصوصا علم كلام آنچه جامع نيست آن را خطبه ديگر قائل نشد كسى به واحدانيت او كسى كه اثبات كيفيف كرد براى او و به حقيقت او نرسيد كسى كه مثل و مانند پيدا كرد او را و نه او را خواست كسى كه تشبيه كرد او را به چيزى و نه قصد كرد او را كسى كه اشارت كرد به سوى او و توهم كرد او را در جهتى هر شناخته شده به كنه خودش مخلوق است نه خالق و هر استاده بغير خود علت داشته شده است و محتاج كننده است افعال را نه به حركت دادن آلات و ادوات اندازه كننده است نه به جولان در آوردن انديشه بى نياز است نه بفايده گرفتن از ديگران همراه نمى شود او را وقتها و يارى نمى دهد او را آلات پيشى گرفته ...

بودن او و سبقت گرفته بر عدم وجود او و بر ابتداى عالم ازليت او و به عطا كردن او حواس را دانسته شده كه هيچ حاسه نيست او را و ضد پيدا كردن او ميان اشياء شناخته شد آنكه ضدى نيست او را و به قرين ساختن او ميان اشيا به يكديگر شناخته شد كه نيست هيچ قرينى مر او را ضد ساخت روشنى را به تاريك و بياض را بسواد و خشكى را به ترى و گرمى را به سردى الفت اندازنده است ميان دشمنان آن اشيا نزديگ گرداننده ميان جدا شده هاى بالذات نزديك ارنده ميان دورشده هاى آن اشيا جداكننده ميان نزديك شده هاى آن احاطه كرده نمى شود به نهايتى و شماره كرده نمى شود به شمارى چه واحد حقيقيست و جز اين نيست احاطه مى كنند آلات نفسهاى خود را و اشارت مى كنند آلتها به نظيرهاى خود بقياس باز داشت آن آلتها را از قديم بودن آنها و منع كرد آنها را و دور گردانيد آنها را لفظ ...

بر امتناع از كامل آنها به آلات تجلى كرد خالق آنها براى عقلها و با آلات ممتنع شد از نظر چشمها روان نمى شود بر ذات احديت ساكن شدن و متحرك بودن كه از لوازم جسمست و چگونه جارى شود بر او آنچه روان گردانيد آن را و چگونه بازگردد در او آنچه در ابتدا پديد آورد او را و چه نوع حادث شود در او و آنچه احداث كرد آن را آن هنگام ...

ذات او به زياده و نقصان و هرآينه ...

شود حقيقت او كه خاصه جسمست و هرآينه ممتنع شود از ازليت معنى ازليت ...

چونكه يافت شود او را پيش و هرآينه طلب كند او تمام شدن را به حركت كردن در آن زمان زيرا كه لازم است نقصان ...

قائم شود در آن علامت مخلوقيت در وجه حركت و سكون و هرآينه بگردد دليل بر وجود صانع او بعد از آن كه بود دليل آورده شده بر صانعيت از مصنوعات او بيرون رفت به واسطه غلبيت امتناع از آنكه تاثير كند در او آنچه تاثير مى كند در غير او و به جهت حالى به حالى و زايل نشود و روا نيست بر او غايب شدن ولد نياورد تا باشد زائيده شده و زايئده نشد تا بگردد متناهى در اطراف بلند است از گرفتن پسران و پاكست از لمس كردن با زنان نمى رسد به او وهمها تا تقدير كنند او را و توهم نمى كنند او را فهمها پس تا تصور كنند او را و درنمى يابد او را حاسه ها تا احساس كنند او را و لمس نمى توانند كرد او را دستها تا لمس كنند او را متغير نمى شود به حالى و مبتدل نمى گرد در حالها و كهنه نمى گرداند او را شبها و روزها و تغيير نمى دهد او را روشنايى و تاريكى و وصف كرده نمى شود به چيزى از جزوها و نه به آلتها و عضوها و نه بعرضى از عرضها و نه بغير بودن و بعضها چه او از صفات زايده منزه است و گفته نمى شود او را حدى و نه نهايتى و نه منقطع شدن و نه بنهايت رسيدن و نه آنكه چيزها احاطه كنند او را پس كم گردانند او را يا بيفكند او را يا آنكه چيزى برداشته باشد او را تا ميل دهد او را يار است نگه دارد او را نيست در چيزها در آمده و نه از آنها بيرون شده خبر مى دهد بى زبان و بى فضاى دهان و مى شنود مسموعات را نه به دريدن مثل هوا و آلتهاى سمع و مى گويد نمى اندازد از دهن و حفظ مى كند اشيا را و ياد نمى گيرد او را و اراده مى كند و در دل نمى گيرد و دوست مى دارد و خشنود مى شود ...

دل و دشمن مى دارد و خشم مى گيرد بى رنجى ميگويد مر هر چه مى خواهد بودن آن را كه باشد پس مى باشد نه به آوازى كه بگويد حاسه سمع و بخواندنى كه شنيده شود بسامعه و جز اين نيست كه كلام او سبحانه فعليست از او كه آفريد آن را ...

ساخت آن را در پيغمبر يا جبرئيل يا در جسمى نبود ...

پيش آن زمان موجود و اگر بودى كلام او قديم هرآينه بودى خداى دوم گفته نشدى آن كلام پس از آنكه نبود موجود پس جارى گردانيده مى شود بر او صفتهاى نو پيدا شده و نمى بود ميان آنها و ميان آن ذات فرقى ممتاز و نه او را بر آن فعل زيادتى پس برابر مى شدند خالق و مخلوق و يكسان مى بودند نوآفريده شده و نو آفريننده آفريد مخلوقات را بى مثال ...

و شبح تا ازو اخذ كند كيفيت آفريدن را و آن مثال كه سابق باشد و صادر از غير او و يارى نخواست بر آفريدن خلقان به هيچ يك از خلق خود و آفريد زمين را پس نگه داشت آن را از بى مشغول شدن او به امرى دون امرى و ثابت گردانيد آن را بر غير جايگاه قرار و برداشت آن را بى قائمه ها و برافراشت آن را بى ستونها و استوار كرد آن را و نگه داشت از ميل كردن و كج شدن و منع كرد آن را از افتادن و از هم رفتن استوار كرد ميخهاى زمين را و پديد كرد كوههاى محكم را در ميان هر اقليم و ريزان ساخت چشمه هاى زمين را و شكافت رودخانه ها را به سيلها پس سست نشد چيزى كه آفريد آن را و ضعيف نشد آنچه قوى گردانيد آن را اوست ظاهر بر زمين به سلطنت و بزرگى خود و اوست پنهان مر اهل زمين را به دانش خود و شناخت خود و بلند بر هر چيزى از زمين به بزرگى و ارجمندى خود عاجز نمى گرداند او را چيزى ا ز زمين كه طلب كند و ممتنع نمى شود بر آن تا غالب شود بر او و فوت نمى شود ازو شتابنده از آن تا سبقت گيرد برو و محتاج نمى شود به خداوند مال تا روزى دهد آن را فروتنى نموده اند همه چيزها مر او را پس ذليل شده اند در حالتى خوارند نزد بزرگى او و توانايى ندارند گريختن را از غبيت او بغير او پس بازايستد از سود او و ضرر او و نيست مر او را تا همسرى كند با او و نه مانندى مر او را تا مساوى باشد با او اوست فانى سازنده اشياء پس از هستى آن تا آنكه مى گرد موجود آنها همچو معدوم آنها و نيست فناى دنيا پس از آفريدن آن عجيبتر از آفريدن آن اول بار و از نو پيدا كردن آن و چگونه غير او قادر باشد بر ايجاد چيزى و حال آنكه اگر جمع شوند همه حيوانات دنيا از مرغان و چهارپايان آن و آنچه هست از حيواناتى كه در شبانگاه آورده مى شود به بستنگاه و رها كرده شده در چراگاه و جميع صنفهاى اصول و جنسهاى آنها و طايفهاى و طايفه حيوانات كه بى فهمند و فهم صاحب عقلند بر پيدا كردن بر پشه توانائى نداشته باشند بر پيدا كردن آن و نشناسند كه چگونه است راه به سوى موجود كردن آن و هر آينه حيران شود عقلهاى ايشان در دانستن آن طريق و متحير شود و عاجز گردد قوتهاى ايشان و باز ايستند و برگردند در حالتى كه خوار باشند با فتور و كلال شناسا به آنكه آنها مغلوبند در زير قدرت بيچون اقراركننده به ناتوانى از آفريدن مثل آن پشه گردن نهنده به ضعف و ناتوانى از فانى كردن آن و به درستى كه حق سبحانه و تعالى عود مى كند پس از فانى شدن دنيا در حالتى كه تنها باشد كه هيچ چيز با او نباشد همچنانكه بود پيش از آفريدن آنها همچنين باشد پس از فانى شدن آنها بى وقتى و مكانى و هنگامى و زمانى معدوم مى شود نزد آن جا اجلها و وقتها و زايل شود سالها و ساعتها پس هيچ چيزى نخواهد بود مگر خداى يكتا و غالب بر همه آن خداى كه به سوى او بازگشت همه كارها بى قدرتى از اشيا بود آغاز آفرينش آنها و بى امتناع از آنها هست فنا و الغدام آنها و اگر توانا بودندى بر امتناع هرآينه دايم بودندى بقاى آنها و دشوار نشد بر خدا آفريدن چيزى از اشياء در حين كه آفريد آن را و گران نكرد او را از آنها آفريدن آنچه پديد آورد آن را و آفريد آن را و موجود نساخت آنها را از جهه استوار كردن سلطنت خود و نه بجهت خوف از زايل شدن و نقص پذيرفتن و نه براى يارى خواستن بر آنها بر همتاى بسيار نزاع كننده به او در در غلبگى و نه براى محترز شدن به آنها از ضد ...

به او براى خصومت و نه براى زياد كردن به وجود آنها در پادشاهى خود و نه براى غلبه نمودن شريك در انبازى و نه بجهت تنهائى كه بود از جانب او پس خواست كه انس گيرد به ايجاد آنها پس از او سبح انه فانى مى گرداند آنها را پس از آفريدن آنها نه بجهت ملالتى كه داخل شده باشد بر او در گردش آنها و باصلاح آوردن آنها و نه بجهت راحتى كه رسيده باشد به او و نه بجهت گرانى چيزى از آنها بر آن ذات ملول نمى سازد او را درازى بقاى آنها تا بخواند آن ملالت او را به سرعت فانى ساختن آن ليكن او سبحانه به صلاح آورد آن را بلطف خود و نگه داشت او را بفرمان خود و مضبوط ساخت به توانائى خود پس از آن اعاده كند آنها را پس از فانى شدن بى حاجتى ازو بسوى آنها و بى يارى خواستن او به چيزى از آنها بر اعاده آنها و نه بجهت بازگشتن از حال وحشت و تنهائى به سوى انس گرفتن به آنها و نه از حال نادانى و بى بصيرتى بحال علم و دانش و خواهش از آنها و نه از درويشى و احتياج به توانگرى و بسيارى و نه از خوارى و پستى به ارجمندى و زبردستى

خطبه 229-در بيان پيشامدها

بدانيد كه پدر و مادر من فداى كسانى باد كه ايشان از جماعتى معدودند كه نامهاى آنها در آسمان مشهور است و در زمين نادانسته شده اند پس انتظار كشيد چيزى را كه به وقوع مى آيد از پشت كردن كارهاى شما و بريده شده پيوندهاى شما و كار فرمودن ضعفا و ذليلان شما را به اعمال شاقه وقوع آن در وقتى باشد كه زدن شمشير بر بنده مومن آسانتر است از درهم از وجه حلال آن و اين حوادث وقتيست كه باشد آن كسى كه داده شده باشد به او مال بزرگتر باشد از روى ثواب از دهنده آن وقايع در زمانى باشد كه مست شويد بى آشاميدن شراب بلكه از مستى كثرت نعمت و نعيم دنيا و سوگند خوريد بدون اضطرار شما به آن و دروغ گوييد بدون تنگ گرفتن آن كار و بى ضرورت وقتى باشد كه بگزد دنيا شما را به كثرت فتن همچنانكه مى گزد پالان كوهان شتران را چه دور است اين رنج و خوارى و چه دور است اين اميدوارى باصلاح اى مردمان بيندازيد اين مهارها را كه برداشته پشتهاى آنها گر اينها را از دستهاى خود مراد آرزوهاى باطله است و پراكنده مشويد بر حاكم خود مراد آن حضرت است پس مذمت كنيد نفسهاى خود را در عقب فعلهاى خود و به زور داخل نشويد در آنچه رو آورده به شما از جوشيدن آتش فتنه و دور ش ويد از طريقه آن و رها كنيد ميانه راهها را براى فتنه پس هرآينه به حق زندگانى من كه هلاك مى شود در ...

مومن و بسلامت مى ماند در آن غير مسلم جز اين نيست كه داستان من ميان شما مثل داستان چراغ است در تاريكى روشنى ميجويد به او هر كه در آيد در آن پس بشنويد اى مردمان اين پند را و نگه داريد در خاطر و حاضر سازيد گوشهاى دلهاى خود را تا فهم كنيد

خطبه 230-در سفارش به تقوا

وصيت مى كنم شما را اى مردمان بترسگارى خدا و بسيارى ستايش بر نعمتهاى او به سوى شما و بر نعمتها او بر شما و بر آزمايش او كه نزد شماست از خير و شر پس بسا كه خاص كرد شما را به نعمتى و دريافت شما را به رحمتى آشكارا كرديد شما معاصى و فساد را براى او پس پوشانيد شما را و پيش آمديد به انواع معاصى براى فرا گرفتن او شما را پس مهلت داد شما را و وصيت مى كنم شما را به ياد كردن مرگ و بكم كردن بيخبرى ازو و چگونه هست غفلت شما از چيزى كه نيست فروگذارد شما را و چيست طمع شما در كسى كه مهلت ندهد شما را پس كافيست پنددهنده ...

ديديد ايشان را كه برداشته شده اند به سوى آن قبرهاى خود بى آنكه بودند سوارشوندگان و فرود آورده شدند در قبرهاى فرود آيندگان گويا ايشان نبوده اند مر دينا را عمارت كنندگان و گوئيا سراى آخرت هميشه بود ايشان را خانه و سراى رميدن از چيزى كه بودند كه وطن مى گرفتند ازين سرا و وطن گرفتند چيزى را كه بودند كه وحشت مى گرفتند مشغول شدند به آنچه از آن مفارقت كردند و ضايع كردند چيزى را كه به سوى منتقل شدند نه از فعل زشت استطاعت دارند از روى منتقل شدن ازو و نه در فعل نيكو توانائى دارند از روى زياد ساختن انس گرفتن د به دنيا پس فريب داد ايشان را و اعتماد ...

دنيا به آرزوها پس انداخت ايشان را بر خاك پس سبقت گيريد كه رحمت كناد خدا بر شما بسوى منازل اصلى خود كه مامور شده ايد بعمارت كردن آن و از منازلى كه رغبت افكنده شده ايد در آن و خوانده شده ايد به سوى آن و تمام بطلبيد نعمتهاى خدا را بر شما به صبر كردن بر فرمانبردارى او و دورى از نافرمانى او پس به درستى كه فردا از امروز نزديكست چه شتابنده اند ساعات در افناى روز و چه سريعند روزها در فانى ساختن ماهها و چه شتابانند ماهها در اعدام سال و چه شتابانند سالها در افناى عمر.


خطبه 231-ايمان

پس بعضى از ايمان آنست كه باشد ثابت و قرار گرفته در دلها و بعضى از ايمان آنست كه باشد عاريتها ميان دلها و سينه ها تا وقتى معلوم يعنى بى ثبات در لوح ضمير پس هرگاه باشد مر شما را بيزارى از يكى از كافران پس بگذاريد آن را به حال خود تا حاضر شود او را مرگ پس نزد آن حال واقع شود حد بيزارى و هجرت ثابت است بر حد اول خود كه هجرت حضرت رسالت است از مكه به مدينه مادام كه باشد مر خداى را در اهل زمين طلب حاجتى از امتى كه پنهان كننده باشند دين خود را از اسرار و آشكاراكننده هاى ايشان واقع نمى شود نام هجرت بر يكى مگر بشناختن حجت خدا در زمين كه امام زمانست پس هر كه شناخت او را و اقرار كرد به امامت او پس او هجرت كننده است و واقع نمى شود اسم ضعيف شمردن در ايمان بر كسى كه رسيده باشد به او قول امام زمان پس شنيده باشد آن را گوش او نگه داشته باشد آن را دل او به درستى كه كار ما كه امامت است بغايت دشوار است برنمى دارد آن را مگر بنده كه آزموده باشد خدا دل او را براى ايمان و نگه نمى دارد حديث ما را بجز سينه هاى امين از شايبه شك و خردها كه باوقار و استوار است اى مردمان پرسيد مرا پيش از آنكه نيابيد مرا پس هرآينه من به راههاى آ سمان داناترم از دانائى من به راههاى زمين پيش از آنكه بردارد پاى خود را فتنه كه پا زند در مهار خود و ببرد خردهاى گروه خود را مراد فتنه بنى اميه عليهم لعائن الله الى يوم الدين.


خطبه 232-سفارش به ترس از خدا

ستايش مى كنم خداى را از جهت شكرگزارى مر نعمت دادن او را و يارى مى طلبم ازو بر وظيفه هاى حقهاى او آن خدائى كه غالبست لشگر او از انبياء و اولياء و مومنان بزرگست بزرگوارى او و گواهى مى دهم كه محمد (ص) بنده خدايست و فرستاده او بخواند مردمان را به فرمانبردارى خدا و قهر و منكر بگردد دشمنان او را از روى كارزار كردن از دين او بازنمى گرداند او را از دعوت اتفاق خلقان و دروغگو بودن او و طلب كردن مر فرونشاندن نور او پس متمسك شويد به پرهيزگارى از خدا پس بدرستى كه مر تقوى را ريسمانيست كه بغايت استوار است گوشه آن ريسمان و جاى پناهيست كه پايدار است بلندى آن و سبقت گيريد بر مرگ بطاعت و سختيهاى آن و بگسترانيد بمعونت عبادت و جاى او را پيش از فرود آمدن آن و آماده شويد براى آن پيش از فرود آمدن آن پس بدرستى كه پايان كار قيامتست و كافيست اين پنددهنده مر كسى را كه عاقل باشد و محل عبرت كسى كه جاهل باشد و پيش از رسيدن غايت كار چيزيست كه مى دانيد شما را از تنگى قبور و سختى شكستگى و اندوه و خوف موضع اطلاع فرشتگان عذاب و از ترسهاى فزع و بهم در رفتن استخوانها و از كر شدن گوشها و از تاريكى لحد گور و ترس وعده خدا را بسوال منكر و نكير و پوشانيدن شكاف قبر و استوار كردن سنگهاى بالاى قبر پس بترسيد اى بندگان خدا پس بدرستى كه دنيا گذرانست بر شما بر يك طريق كه آخرت است و شما و ساعت واقعيد در يك ريسمان در قرب و گويا قامت آورده است علامت خود را و نزديك گردانيد پيشرفتهاى خود را و بداشته شما را بر صراط خود گوئيا قيامت مشرف ساخته است سختيهاى خود را و فرو خوابانيده سنيه هاى خود را يعنى ثقلهاى خود را بريده شده دنيا باهل خود و بيرون كرده ايشان را از كنار پرورش خود پس هست همچو روزى كه گذشت و بماهى كه منقضى گشت و گرديد توان كهنه و فربه آن لاغر در موضعيست ايستادن آن كه تنگست جاى گرفتن در روزگارهاى مشتبهه بزرگ و آتش كه سختست حريص بودن بايد او آزار بلند است آواز پرهول او بلند است زبانه آن خشم گيرنده است آواز منكران برافروخته است آتش سوزان آن دور است فرونشستن آن فروزانست هيمه آتش آن ترسناكست وعده بر آن غمگين كننده است قرارگاه آن تاريكست جوانب آن گرمست ديگهاى جوشان آن شينع است كارهاى آن و رانده شوند آنانكه پرهيزگارى كردند از نواهى پروردگار خود به بهشت گروه گروه ايمن شده از عذاب و بريده شده از سرزنش و دور كرده شده از آتش و آرام گرفته بايشان سراى عقبى و خشنودند از ماواى خود و قرارگاه خود آنانكه بود كردارهاى ايشان در دنيا پاكيزه و چشمهايشان گريان و بود شب ايشان در دنياى ايشان روز در بيخوابى از روى فروتنى و طلب مغفرت بود روز ايشان شب به واسطه وحشت از مردم و بريدن از ايشان پس گردانيد خدا براى ايشان بهشت را جاى بازگشت و پاداش كردار آنها را ثواب و بودند سزاوارتر به بهشت و اهل بهشت در پادشاهى دائمى باشند و در نعمتهاى ثابت پس رعايت كنيد اى بندگان خدا آن چيزى را كه رعايت كردن آن فيروزگار مى شود رستگار شما و بضايع ساختن آن زيانگار ميشود تبهگار شما و پيشى گيريد بر اجلهاى خود و كردارهاى خود پس ...

كرده شده ايد به آنچه از پيش فرستاده از كردار و جزا داده شده ايد به آنچه پيش داشته ايد آن را از افعال و بتحقيق فرود آمد به شما چيزى با خوف و ترس پس بازگشتى نيست كه برسد به آن براى تلافى گناه و نه بسر در آمدنى كه كارفرما يا فرمان بردارى خود و فرمانبردارى رسول خود و عفو كند از ما و شما بفضل رحمت او ملازم شويد در زمين و صبر كنيد بر بلاها و مكروهها و متحرك مسازيد دستهاى خود را و شمشيرهاى خود را در آرزوى زبانهاى خود كه موافق شرع نباشد و مشتابيد به چيزى كه تعجيل نفرمود خدا آنرا براى شما بدرستى كه هر كه بميرد از شما بر جامه خواب خود و او برشناخت حق پروردگار خود باشد و بر شناخت حق رسول خود و اهل بيت او مرده است شهيد و واقع است مزد او بر خدا و سزاوار شده بثواب آنچه قصد كرده از كار شايسته و ايستاده است قصد او در مقام شمشير كشيدن او شمشير خود را در غزا پس بدرستى كه مر هر چيزى راست مدتى و نهايتى.


خطبه 233-در حمد خدا و لزوم تقوا

سپاس مر خداى را كه آشكار است حمد او و غالبست لشگر او و بلند است بزرگى او حمد مى كنم او را بر نعمتهاى او كه او متوافر است و نعمتهاى بزرگ او آن خدايى كه بزرگ است بردبارى او پس درگذشت از گناه و عدل كرد در هر چه حكم كرد و دانست به آنچه مى گذرد و آنچه گذشت از تو پديد آرنده خلايق بدانشى خود و آفريننده ايشان بحكم صواب ديد خود بى پيروى كردن او به كسى در ايجاد آنها و بى تعليم دادن او را غير او و بى اندازه گرفتن ...

و نمونه صنعت ...

كار درست كردار را و بى رسيدن خطائى و بيحضور گروه توانائى دانا كه مشورت كند بايشان و گواهى مى دهم كه محمد بنده خدا و رسول او برانگيخت او را در حالتى كه مردمان مى رفتند در شدت سختى جهالت و بهم در مى شدند در سرگردانى ضلالت كشيده بود ايشان را مهارهاى هلاكت و بسته بود بر دلهاى ايشان قفلهاى پوشش عقل وصيت مى كنم شما را اى بندگان خدا بترسگارى خدا را پس بدرستى كه تقوى حق خداست بر شما و واجب كننده است بر خدا حق شما را و آنكه يارى خواهيد بر تقوى به خدا و يارى طلبيد به آن بر خدا پس بدرستى كه تقوى در امروز پناه گاهست و سپر از فتنه و در فردا راهيست به بهشت راه تقوى روشنست و رونده آن سودكنند ه است و بامانت گيرنده آن كه دارنده نفس خود است از افتادن در گناهان هميشه تقوى عرض كننده است نفس خود را بر امتان گذشته و آينده بجهت حاجت ايشان به آن فردا وقتى كه بازگرداند خدا چيزى را كه پديد آورد در ابتدا و بگيرد آنچه داد به بندگان و پرسد از آنچه فرستاد از احسان پس چه كمند كسانى كه قبول كردند تقوى را و برداشتند آن را همچنان كه حق برداشتن آنست آن گروه مقيمان كم اند در شمار و ايشان اهل انند كه موصوف او سبحانه وقتى كه ميگويد كم اند از بندگان من كه شكر كنندگانند پس شتاب كنيد بگوشهاى خود بسوى شنيدن منافع تقوى و مداومت كنند بجد و جهد خود بر آن و عوض بستانيد آن را از هر پيش شده پس آينده و از هر مخالفى موافقى بيدار سازيد به آن خواب خود را و قطع كنيد به آن روز معصيت خود را و شعار آن را به دلهاى خود و بشوئيد به آب تقوى گناهان خود را و دوا كنيد به آن بيماران را و پيشى گيريد به آن بر مرگ و عبرت گيريد بكسى كه ضايع ساخت تقوى را و بايد كه عبرت نگيرد بشما كسى كه بطاعت تقوى پرداخت آگاه باشيد پس نگاه داريد تقوى را و نگاه داريد به تقوى نفس خود را و باشيد از دنيا پرهيزكنندگان و به آخرت مشتاقان و پست مسازيد هر كه را برداشت تقوى و بلند مشماريد كسى را كه بلند كرد او را دنيا و فريفته مشويد بر خارف برق دهنده آن را و مشنويد بسمع قبول گوينده آن را اجابت مكنيد خواننده شما را به دنيا و روشنى مجوئيد به روشنى دنيا و در فتنه ميفتيد بجنس نفيس چيزهاى دنيا پس به درستى كه برق دنيا خالبست و گفتار آن دروغ است و مالهاى آن گرفته شده است بتمامى ...

او ربوده شده بدانيد كه دنيا پيش آينده است پيش رونده و سركشى است نافرمان و دروغگوئيست بغايت خائن و ستيزه كار ناسپاس و منحرف شونده ميل كننده از حق برگردنده خرامنده حال او زوالست و نرم شدن او جنبش ...

و ارجمندى آن خواريست و جد آن سخريت است و بلندى آن پستى است سراى ستاندن مال است و ربودن منال و غارت نمودن اجناب و هلاك نمودن اصحاب اهل او ايستاده اند بر پاى و پاشنه و بر رفتن و پيوستن و جدا شدن بتحقيق كه متحير و سرگردان است طرف خير آن و عاجز گردانيده است كسى را كه طلب او ميكند ...

و نااميد است مطلوبهاى خود پس فروگذاشته يعنى در پناه خود نگرفته ايشان را و انداخته يعنى جان داده ايشان را منزلهاى او و مانده ساخته ايشان را حيله هاى آن پس بعضى ...

رستگاريست گزيده شده و عضويست رنج يافته و خونيست ريخته و گزيده ايست بر دستهاى خود و زننده ايست كفهاى دست را بهم و نهنده هر دو دست خود را بر رخساره خود و.. كننده بر انديشه خد و رجوع نماينده از قصد خود و بتحقيق كه پشت كرد حيله انگيختن و روى آورده ناگاه كشتن و نيست هنگامى گريختن چه دور است پس چه دور بتحقيق ه فوت شدن آنچه فوت شد و رفت آنچه رفت و گذشت دنيا بحال دل خود پس نگريست بر اهل خود آسمان و زمين و نبودند مهلت داده شدگان.


خطبه 234-خطبه قاصعه

و از مردمان بعضى هستند كه نام نهاده اين خطبه را بقاصعه كه بمعنى شتريست كه نشخوار كننده باشد متضمن است مذمت ابليس را لعنت كناد خدا او را بر سركشى او و ترك سجده او مر آدم را و به درستى كه ابليس اول كسى بود كه ظاهر ساخت سركشى را و پيروى كرد تكبر را و متضمنست ترسانيدن مردمان را از رفتن در راه او سپاس مر خداى راست كه پوشيد غالبيت و بزرگوارى را و برگزيد اين هر دو صفت را براى ذات خود نه براى خلق خود و گردانيد هر دو صفت را خاص براى خود و حرام بر غير خود و برگزيد اين هر دو را براى بزرگى خود و گردانيد ...

و رحمت را بر بر آنكه نزاع كرد با او در من دو صفت از بندگان خود پس آزمود بدان فرشتگان خود را كه مقرب درگاه اويند تا تميز سازد متواضعان را از ايشان از گردنكشان پس گفت او به شما در حالتى كه او داناست به پنهانيهاى دلها و پوشيده هاى غيبها بدرستى كه من آفريننده ام آدمى را از گل پس هر ...

گردانم خلقت او را و بدمم در او از روح خود پس بيفتيد براى تعظيم او سجده كنندگان پس سجده كردند همه فرشتگان جميع ايشان بجز ابليس كه پيش آمد او را غيرت و تكبر پس فخر كرد بر آدم به آفرينش خود و متعصب شد بر او بجهت اصل فطرت خود كه آ تش نورانيست پس دشمن خدايست پيشواى تعصب كنندگان و پيش رو متكبران كه نهاد بنياد عصبيت را در ميان بندگان و نزاع كرد با خدا در رداء كبريا و عظمت و پوشيد لباس عزت را و بركند از خود پوشش بندگى و ذلت آيا نمى بينيد كه چگونه تصغير كرد خدا را بسبب گردنكشى او و پست ...

او را بواسطه بلندپروازى پس گردانيد او را در دنيا رانده شده از رحمت و آماده كرد براى او در آخرت آتش برافروخته و اگر خواستى خدا سبحانه آنكه بيافريند آدم را از نورى كه بربايد ...

ديده ها را روشنى آن و غالب شود بر عقلها نضارت ...

و زيبائى او و از چيزى خوشبو كه بگيرد نفسها را رايحه آن هرآينه ميكرد آنچنان و اگر چنان كردى هرآينه ...

گرديدى گردنهاى شدگان ...

براى او فروتنى نماينده و هرآينه سبك بودى و آسان آزمايش در او بر فرشتگان وليكن حق سبحانه مى آزمايد آفريدگان خود را ببرى ...

از چيزى كه نميدانند اصل آن چيز را به جهت متميز ساختن ايشان را بواسطه آزمودن و سلب كردن گردن كشى ...

را از ايشان و دور گردانيدن كبر و ...

از ايشان پس عبرت گيريد به آنچه بود از فعل خدا بابليس وقتى كه باطل كرد عمل او را كه دراز بود و كوششهاى او را كه با جد و جهد بود كه پرستش كرد خدا ...

هزار سال معلوم مردمان نيست كه آيا از سالهاى دنيا بود يا از سالهاى آخرت بر تكبر كردن يك ساعت پس كيست كه پس از ابليس به سلامت ماند بر خدا بمانند معصيت ابليس حقا كه نيست خداى حق سبحانه كه درآورد در بهشت آدمى را بامرى يعنى بكبرى كه بيرون آورد او را به آن از آن فرشته را به درستى كه امر خدا در اهل آسمان و اهل زمين يكيست و نيست ميان خدا و ميان هيچ يك از خلقان او مصلحتى در مباح ساختن خاصه خود را كه عزت كبريائيست حرام گردانيد آن را خدا بر عالميان پس بترسيد از دشمن خدا كه با شما گذارد درد بى دوائى خود را و سبكسار سازد شما را به سوران خود و پيادگان خود كه ياران اويند پس سوگند به زندگانى من كه هرآينه بزه كرده براى ...

كمانرا تير وعيد كه اغوا و اضلالست و بركشيد براى شما بكشيدن سخت و انداخت به سوى شما از جاى نزديك و گفت پروردگار من بسبب آنكه بى بهره ساختى مرا از رحمت هرآينه بيارايم براى ايشان معاصى را در زمين و هرآينه گمراه گردانيم ايشان را همه انداختنى به پنهانى دور از علم او يعنى از سر جهل ناصواب بود درين گفتار باور داشتند او را اهل حميت جاهليت و برادران عصبيت و سواران تكبر و نادانى تا آنكه گردن نهاد براى او سركش شما و مستحكم شد طمع كردن او در شما باضلال پس آشكارا شد حال شما در آن از سر نهان به سوى امر روشن يعنى از قوت بفعل آمد بزرگ شد استيلاى او بر شما و نزديك گردانيد لشگر خود را به جانب شما پس انداخت شما را بجهت ضلالت در غارهاى مذلت و فرود آورد شما را در زمينهاى هلاكت و بداشت شما را در سختى جراحت نيزه زد نيزه زدنى در چشمهاى شما و بريد بريدنى در حلقهاى شما و كوفت كوفتنى سوراخهاى بينى شما را و قصد كرد قصد كردنى و شكست مر كارزاركنندگان شما را و راند راندنى بحلقهاى بينى مهار مهتر به سوى آتش مهيا كرده شده براى شما پس گرديد بزرگتر در دين شما ...

از روى جراحت كردن و بيرون آرنده تر آتش را در دنياى شما از روى آتش زدن از آتشزنه از آنانى كه گرديد شما براى ايشان آشكاركنندگان ...

و محاربه و بر ايشان جمع شوندگان بمقاتلت پس بگردانيد بر او منع كردن خود را در دفع او پس قسم به بقايى خدا كه فخر كرد شيطان بر اصل شما كه خاكست و افتاد در حسب شما و مذمت كرد در نسب شما و كشيد سواران خود را بر شما و متوجه ساخت پيادگان خود را بر رهگذر شما تا شما را صيد مى كنند در هر جا و مى زنند از شما همه اطراف انگشان را باز نمى ايستيد به هيچ حيله و دفع نمى كنيد شما شر ايشان را از خود بقصد ايشان كردن معظم خوارى و حلقه تنگى يعنى تنگنائى و در عرصه مرگ و گردش بلا پس بميرانيد آنچه پنهانيست در دلهاى شما از آتش سوزان عصبيت و كينه هاى زمان كفر اين اشاره است به مخالفان آن حضرت و جز اين نيست كه اين حميت جاهليست مى باشد در مسلم از افكندهاى شيطان و بزرگى نمودنها و تناهى كردنهاى او و دميدنهاى وساوس او و قصد كنيد نهادن فروتنى را بر سرهاى خود و انداختن بزرگى را در زير پاى خود و بركند گردنكشى را از گردنهاى شما و فراگيريد فروتنى را به مثابه جماعت سلاح دار كه نگهبانى ثغركنند كه ميان خود و ميان دشمن خود كه ابليس است و لشگريان او پس بدرستى كه ابليس را از هر گروه لشگريانست و يارى دهندگان سواران و پيادگان و مى باشيد همچو تكبركننده كه قابليست بر پسر مادر خود كه هابيلست بدون افزونى كه گردانيد خدا براى قابيل در آن كار غير از اين كه رسيد كه تكبر و فخر بنفس او از دشمنى حسب و مرتبه يعنى بر او حسد برد در آن و آتش و حميت جاهليت در دل او از آتش خشم و دميدن شيطان در بينى او از باد تكبر و خودبينى در پى درآورد او را خدا به آن كار حسرت و ندامت را و لازم او گردانيد گناهان جميع كشندگان را تا روز قيامت بدانيد كه نيك دررفتيد در ستم و تباهى كرديد در زمين در حالتى كه آشكارا جنگ كننده بوديد امر خداى را بعداوت و دشمنى و بيرون شده بوديد مومنان را به كارزار خطاب باصحاب معاويه است پس بترسيد از خدا در گردنكشى حميت و نازش جاهليت پس بدرستى كه كبر آبستن كننده عداوت است و دشمنى باطن و مواضع نفس دميدن شيطان كه فريب داد به آن امتان گذشته را و قرنهاى درگذرنده تا آنكه دويدند به شتاب در تاريكيهاى نادانى و مواضع افتادن در گمراهى در حالتى كه رام بودند از راندن آن و روان بودند در كشيدن كارى را كه متشابه بودند دلها در آن و متحير و سرگردان و پياپى رفتن قرنهاى ...

بر آن و كبرى را كه تنگ شد سينه ها به آن آگاه باشيد پس حذر كنيد از فرمانبردارى مهتران خود و بزرگان خود كه تكبر نمودند از حسب خود و ترفع جستند از بالاى نسب خود و انداختند كار زشت خود را بر پروردگار خود و منكر شدند از خدا آنچه كرد بايشان از احسان بجهت نبرد كردن ببزرگى مر قضاى او را و غلبگى جستن با او مر نعمتهاى او پس بدرستى كه ايشان قاعده هاى حميت جاهليت اند و ستونهاى ركنهاى فتنه و شمشيرهاى نسبت دادن بجاهليت پس بترسيد از خدا و مباشيد مر نعمتهاى او را كه بر شما ست ضدها و نه مر احسان او را كه نزد شماست حاسدان كه بواسطه كفران زايل گردانيد نعمت را از خود فرمان نبريد فرماندهاى خود را يعنى ممزوج گرديد به آب صافى خود كه ايمانست به آب تيره ايشانرا كه فتنه است و آميختيد بيمارى ايشانرا كه نفاقست و داخل ساختيد امر تباه ايشانرا و ايشان بنيان فسقهااند و پلاسهاى پشت آزردن و فساد كردن فرا گرفته ايشانرا ابليس شتران باركش گمراهى و لشگرى كه بايشان حمله ميكند بر مردمان و مترجمانى كه گوياست بر زبانهاى ايشان بجهت دزديدن او عقلهاى شما را و بجهت درآمدن در ديده هاى شما و دميدن در گوشهاى مشا پس گردانيد شما را جاى انداختن تير خود و محل رفتار خود و مواضع گرفتن دست خيانت خود پس عبرت گيريد به آنچه رسيد به امتان كه تكبركنندگان بودند پيش از شما از سختى عذاب خدا و حمله هاى او و قتالهاى او و عقوبتهاى او و پند پذيريد بمقامهاى رخسارهاى ايشان در قبور و مواضع افتادن پهلوهاى ايشان و پناه جوئيد بخدا از آبستن كنندهاى كبر كه شبهه هاى واهيه است از همچنانكه پناه ميگيريد بخدا از حوادثى كه در شب نازل ميشود
پس اگر رخصت فرمودى خدا در كبر نمودن مر يكى را از بندگان خود هرآينه رخصت فرمودى در آن مر خاصه ء پيغمبران خود را وليكن او سبحانه بى رغبت گردانيد بسوى ايشان تكبر را و خوشنود شد براى ايشان فروتنى را پس چسبانيد بزمين رخسارهاى خود را و ماليدند رويهاى خود را در خاك مذلت و پست كردند بالهاى خود را براى مومنان و بودند آن پيغمبران قومهاى ضعيف شمرده شده كه امتحان فرمود خدا ايشانرا بگرسنگى و مبتلا گردانيد ايشانرا بانواع مكروهات و آزمود ايشانرا بمواضع ترس و اختيار كرد ايشانرا بانواع مكروهات پس اعتبار مكنيد خوشنودى خدا و خشم او را بكثرت مال و فرزند بجهت نادانى شما بمحلهاى وقوع فتنه و آزمايش و آزمودن در جايهاى توانگرى و درويشى پس بتحقيق كه فرموده است خداى پاك از عيوب و برتر از همه آيا ميپنداريد كه ما به آنچه ميدهيم و زياده ميكنيم ايشانرا از مال و پسران مى شتابيم براى ايشان در نيكوئيها بلكه نميدانند سود از زيان پس بدرستى كه خداى سبحانه مى آزمايد بندگان خود را كه گردنكش و متكبرند در نفسهاى خود بدوستان خود كه ضعيف شمرده شده اند در چشمهاى ايشان و بتحقيق كه درآمد موسى پسر عمران و با او بود برادر او هارون بر فرعون و بر ايشان بود دراعه هاى پيشين و بدستهاى ايشان عصا بود پس شرط كردند مر او را كه اگر اسلام آورد باقى بودن پادشاهى و دايم بودن عزت آن را پس گفت بقوم و خود كه آيا تعجب نمى كنيد از اين دو شرط ميكنند مرا دايم بودن عزت و باقى بودن پادشاهى و حال آنكه ايشان است به آنچه از حال درويشى و خوارى پس چرا انداخته نشود بر ايشان استوار ...

دست برمكن از طلا و اينرا او گفت بجهت بزرگ داشتن او طلا را و گرد كردن آن و حقير شمردن پشم و پوشيدن آن و اگر خواستى خداى سبحانه به پيغمبران خود وقتيكه برانگيخت ايشانرا آنكه بگشايد براى انها گنجهاى طلا و معدنهاى زر و مواضع نشاندن درختها و آنكه جمع كنند با ايشان مرغان آسمان را و حيوانات زمينرا و در هرآينه ميكرد و اگر ميكرد هرآينه ساقط شدى آزمايش و باطل شدى پاداش كردار و نيست شدى خبر وحى هرآينه واجب نشدى براى قبول كنندگان اوامر و نواهى مزدهاى آزمايش كنندگان و مستحق نشدند مومنان ثواب نيكوكاران و لازم نشدى اسمها بمعنيهاى حقيقت وليكن.. گردانيد رسولان خود را خداوندان توانائى در عزيمتهاى خود و ضعيفان در آنچه مى بينند چشمها از حالتهاى ايشان از فقر و رياضت با راضى شدن باندك چيزى كه پر سازد دلها را و چشمها را از روى توانگرى و گرسنگى كه پر گرداند چشمها را و گوشها را از روى رنج و اگر بودند پيغمبران اهل توانائى كه آهنگ كرده نشود و تسلطى كه مغلوب كسى نگردد و پادشاهى كه كشيده شود بسوى آن گردنهاى مردمان و سخت كرده شود بسبب قصد كردن بسوى آن كرههاى پالان مركبان هرآينه بودى اينحالت آسانتر بر خلقان در نگريستن و رعايت و دورتر براى ايشان از تكبر نمودن بر ايشان و هرآينه ايمن بودند پيغمبران از ترسى قهركننده مر ايشانرا يا رغبتى ميل كننده بايشان و بودى سببها مشترك ميان همه بندگان در رغبت و رهبت و نيكوئيها قسمت يافته و مخلوط بر ياد سمعه وليكن خدا خواست كه باشد پيروى رسولان او و گرويدن بكتابهاى او و فروتنى نمودن براى ذات او و متضرع شدن مر امر او را و گردن نهادن بفرمانبردارى او كارهايى كه خاصه براى او باشد آميخته نشود از غير آن آميزشى از ريا و سمعه و هرگاه باشد آزمايش و آزمودن بزرگتر باشد پاداش دادن آن و جزاى آن جسيم تر و بزرگتر آيا نمى بينيد كه حق سبحانه آزمود جماعت اولين را از نزد آدم تا گروه آخرين از اين عالم بسنگهايى كه ضرر نميرسانند و نفع نمى بخشند و نمى بينند و نمى شنوند پس گردانيد آنها را بيت الحرام خود كه گردانيد خدا آنرا براى مردمان بپاى دارنده احوال مردمان پس نهاد آنخانه را به دشوارترين بقعه هاى زمين از روى سنگ و كمترين قطعه هاى مرتفعه دنيا از روى كلوخ و تنگترين ميانه هاى واديها از روى ناحيت ميان كوههاى درشت و ريگهاى نرم و چشمه هاى اندك و دههاى بريده كه ميان آنها باير است و خراب كه خو نمى كنيد و فربه نمى شود به آن مواضع مزروعه پاى شتر و نه مثل سم اسب و نه سم شكافه پس امر كرد خدا آدمرا و فرزندان او را آنكه ميل دهند اطراف خود را بجانب آن موضع پس گرديد جاى بازگشت بنى آدم از براى طلب منافع سفرهاى خودشان و نهايتى براى انداختن بارهاى گران خود مايل ميشود به آنجانب ميوه هاى دلها سويداى آنست از بيابانهاى بى آب و گياه كه دور است از منزلها و از جاى راههاى گشاده دور از بلا و از جزيره هاى بريده تا آنكه مى جنبانند دستهاى خود را ...

از روى خوارى آواز مى كنند بلند به لبيك گفتن براى خدا گرداگرد آن و مى دوند بر قدمهاى خود ژوليد ه مو خاك آلود در آن حال كه انداخته اند پيرهنهاى خود را در پس پشتهاى خود و زشت ساخته اند به بسيارى مويها نيكوئيهاى آفرينش ...

حرام بيت الحرام خود را بجهت آزمايش بزرگ و امتحان سخت و آزمودن روشن و آزمايشى كه رسيده باشد بحد انتها گردانيد خدا آنجا كه سبب رحمت خود و آلت رسيدن به سوى بهشت خود و اگر خواستى خداى سبحانه كه وضع كند خانه حرام خود را به مواضع عظيمه عظيمه مناسك خود را در ميان بوستانهاى پرميوه و آبهاى جارى زمين و آرامگاه بسيار و درختهاى نزديك ميوه بچيدن بهم در شده بناها از كثرت عمارتها بهم پيوسته ديهاى آن ميان گندم مايل به سرخى و مرغزار سبز و كشتزارهاى محيط به چراندن و ناحيه هاى بسيارات و زراعتهاى تازه و راههاى آبادان هرآينه بودى كه تصغير كردى خدا قدر جزا را بر حسب سستى و كمى بلا و اگر بودى بنيانى كه بنا نهاده شده بر آن بناى حرم و سنگهاى برداشته شده به آن خانه محترم ميان زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنى دهنده هرآينه تخفيف كردى آن بناها منازعت شكرا در سينه ها و هرآينه فرونهاى و كوشش ابليس را از دلها و هرآينه نيست كردى شكى را كه غالبت مى بود بر يقين از مردمان وليكن خدا مى آزمايد بندگان خود را به نوعهاى سختي ها و بندگى ميخواهد از آنها به رنگهاى جهدها و مبتلا مى سازد آنها را باصناف مكروهات بجهت بيرون بردن تكبر از دلهاى ايشان و آرام دادن فروتنى در نفسهاى ايشان و تا بگرداند آن را درهاى گشاده فراخ بسوى فضل و احسان خود و سببهاى رام شده براى آمرزش خود پس بترسيد از خدا اى بندگان خدا در ستم كردن در اين جهان و از بدى عاقبت ستم و از زشتى عاقبت گردنكشى پس به درستى كه ...

و ستم صيدگاه بزرگتر شيطانست و كيدگاه بزرگتر اوست كه برمى پيچد بر دلهاى مردمان همچو برجستن باد سموم كشنده پس عاجز نمى شود هرگز و خطا نمى كند مقتل هيچيك را نه عالم را بجهت علم او و نه درويش را در جامه پوسيده او و ازين ستم و كبر نگاه مى دارد بندگان گرونده خود را به وسيله نمازها و زكاتها و بكوشش نمودن در داشتن روزها در روزهاى فرض كرده شده بجهت آرام دادن دستها و پاهاى بندگان از عصيان و فروتن ساختن ديده هاى ايشان و رام گردانيدن نفسهاى ايشان و ساكن گردانيدن كه دلهايشان و بيرون بردن كبر و ...

از ايشان براى آنكه در اين مذكورات است از خاك ماليدن رخسارهائى كريمه به خاك مذلت جهه فروتنى و از چسبانيدن اعضاى بزرگوار به زمين جهه حقير شدن و از فرا رسيدن شكمها بر پشتها از داشتن روزه ها جهه رام شدن نفس سركش به آنچه در زكاتست از صرف كردن ميوه هاى زمين و غير آن باهل درويشى و احتياج بنگريد به سوى آنچه درين كارهاست از مهتر كردن و كوفتن بزرگيهاى ظاهره و دفع كبرهاى بلند برآمده و بتحقيق كه نظر كردم پس نيافتم يكى از عالميان را كه تعصب كند براى چيزى از چيزها بجز از سببى كه برمى دارد بلتيس جاهلان را يا بجهت برهانى كه ...

به عقلهاى بى خردان بغير شما پس بدرستى كه شما تعصب ميكنيد از براى كارى كه معروف نيست مر او را سببى و نه علتى اما ابليس پس متعصب شد بر آدم بجهت اصل او و طعنه زد بر او در آفرينش او پس گفت من از آتش حاصل شده ام و تو از گل آفريده شده و اما توانگران كه از متنعمان امتانند پس تعصب نمودند مر نشانهاى مواضع و ...

نعمتها پس گفتند ما بيشتريم از روى مالها و نيستيم ما عذاب كرده شدگان پس اگر باشد ناچار از عصبيت پس بايد كه باشد تعصب شما براى خصلتهاى كريمه و فعلهاى ستوده و كارهاى نيكو كه بر يكديگر افزون آمده باشند در آن بزرگان و دليران از خانه هاى عرب و اميران قبيله ها بخلقهاى مرغوبه و حملهاى بزرگوار و منزلهاى بلند و صفتهاى ستوده پس تعصب كنيد براى خصلتهاى ستوده از محافظت همسايگان و وفا كردن بعهد و فرمانبردارى هر نيكوكار را و نافرمانى هر اهل تكبر را و فراگرفتن فضل و كرم و ايستادن از ستم و ظلم و بزرگ داشتن كشتن مسلمان و انصاف دادن هر خلقان را و فروخوردن هر خشم را نزد فوران غ ضب و دورى از تباهى در زمين و بترسيد از آنچه فرود آمد بامتان كه پيش از شما بودند از عقوبتها بسبب بدى فعلها و بدى كردارها پس ياد كنيد در نيكوئى و بدى خود حالهاى گذشتگان را و بترسيد از آنكه باشيد مانند ايشان پس هرگاه تفكر كنيد در متفاوت بودن هر دو حال ايشان پس لازم شويد كارى را كه لازم شده ارجمندى بسبب او بحال ايشان و دور شده اند دشمنان از ايشان بجهت آن و ممدود شده رستگارى در آن بايشان و كشيده شده نعمت بجهت آن با ايشان و پيوند داد ...

آن ريسمان هدايت ايشان را و از اجتناب كردن ...

اسلام و لازم شدن مر الفت اسلام را و ترغيب كردن بر آن و وصيت كردن به آن و اجتناب كنيد از هر كارى كه شكست مهره پشت ايشان را و سست كردن قوت ايشان را از كينه جستن دلها و دشمنى كردن سينه ها كينه ور و و پشت بر هم كردن نفسها و فروگذاشتن دستها و تدبر و تفكر كنيد از حال مومنانى گذشتگان از مومنانى كه پيش از شما بودند كه چگونه بودند در حال آزمايش و فتنه آيا نبودند گرانترين خلقان از روى بارهاى گران و جهد كننده ترين بندگان از روى بلاد و نيكتر اهل دنيا از روى حال فرا گرفتند آنها را فرعونيان بندگان پس در رسانيدند بايشان و چشانيدند بدى عذاب را و جرعه جرعه به گلو فرو كردند ايشان را تلخيهاى عذاب را پس بود هميشه حال ايشان در خوارى هلاكت و راندن ايشان بغليت و تسلط نمى يافتند حيله و مكرى را در ممتنع شدن از ستم و نه راهى به سوى دفع كردن آن تا چون ديد حق تعالى كوشش شكيبائى از ايشان بر آزار كشيدن در دوستى او و برداشتن آنچه مكروه طبيعت است از ترس او گردانيد براى ايشان از ...

بلا گشايشى پس بدل كرد براى ايشان عزت و ارجمندى را به جاى خوارى و امنيت را در مكان ترس پس گشتند پادشاهان حاكمان و امامان نشانهاى نامدار و رسيد مكرمت از جانب خدا براى ايشان به مقامى كه نمى رود آرزوهاى مهلكه ايشان را به آن مقام پس بنگريد كه چگونه بود در محلى كه بودند جماعتهاى متفق و هواها و انديشه هاى موافق و دلهاى بحد اعتدال از افراط و تفريط و دستهاى در عقب يكديگر آينده و شمشيرهاى يارى دهنده يكديگر و بصيرتهاى فرو رونده در حجاب شبهه و قصدهاى يكى شده در دفع بليت آيا نبودند مالكان و خداوندان در اطراف زمين ها و پادشاهان بر گردنهاى عالميان پس نظر كنيد به سوى آنچه گرديدند به سوى آن در آخر كارهاى خود وقتى كه واقع شد مفارقت و پراكنده شد پيوستگى الفت و مختلف شد گفتار و دلها و منتشر شدند در حالتى كه اختلاف كنندگان بودند و متفرق شدند در خينى كه كارزاركنندگان بودند بتحقيق كه بركند خدا جامه بزرگى و عزت ايشان را و ربود از ايشان تازگى و خوشى نعمت خود را و باقى گذاشت قصه هاى خبرها ايشان را در ميان شما از جهه عبرت مر اعتباركنندگان را از شما پس عبرت بريد بحال فرزندان اسمعيل و فرزندان اسحق و فرزندان يعقوب پس چه سختست برابرشدن حالها بحالهاى ايشان و چه نزديكست مانند بودن داستانهاى شما به آنها انديشه كنيد كار آنها را در حالت پراكندگى ايشان و متفرق شدن ايشان در روزگارى كه بودند پادشاهان فارس و ملوك روم خداوندان مر ايشان را جمع مى كردند ايشان را از كشتزار آفاق و درياى عراق و سبزى دنيا تا مواضع روئيدن ...

و مواضع وزيدن باد ...

سختى معيشت پس گذاشتند ايشان را درويشان و مسكينان برادران دشوارى و تنهائى خوارترين امتها بودند از روى خانه و ...

ايشان از روى آرامگاه جاى نمى گرفتند ببال خواندنى به راه حق كه چنگ درزنند به آن و نه به سوى سايه الفتى كه اعتماد كنند بر ارجمندى آن پس حالها متزلزل بودند و پريشان و دستهاى ناموافق و بسيارى ...

ايشان پراكنده در فتنه سخت و دراز و معظمات نادانى و شدايدان از دختران زنده در گور كرده و بتان پرستيده شده و خويشاونديهاى بريده شده و غارتهاى پراكنده شده پس بنگريد به سوى مواضع وقوع نعمتهاى خدا بر ايشان هنگامى كه بر انگيخت بايشان فرستاده را پس بست بدين او فرمانبردارى ايشان را و جمع گرديد دعوى خود الفت ايشان با هم چگونه پ راكنده ساخت و فراخ گردانيد نعمتى بريشان بود بال كرامتهاى خود را و روان گردانيد براى ايشان جدولها و رودخانه هاى نعمت و نان خود را و پيچيده شد از ملت بايشان در منافع بركت خود پس گشتند در نعمت خود غرق شده گان از سبزى عيش آن نعمت خوشحال بودند بتحقيق كه استوار گرديد امور بايشان در سايه سلطان غالب كه حضرت رسالتست و جاى داد ايشان را حال ايشان به سوى پناه ارجمند غالب مهربانى كردند كارها بر ايشان در بلنديهاى پادشاهى استوار پس ايشان حاكمانند بر جهانيان و پادشاهانند در نواحى زمينها مالك مى شوند در كارها بر كسى كه بود مالك در آن كارها بر ايشان و امضا مى كنند حكمها را در كسى كه جارى مى ساخت در ...

حكمها را هم كرده نشود براى ايشان نيزه و ...

نمى شد مر ايشان را سنگى بجهت ...

آنها بدانيد كه شما بتحقيق افشانده ايد دستهاى خود را از ريسمان طاعت و رخنه كرده ايد حصار خداى را كه زده شده بر شما بحكمهاى جاهليت و بدرستى كه خدا منت نهاد بر جماعت اين امت در آنچه منفعت ساخت در ميان ايشان از ريسمانهاى اين الفت چنان الفتى كه انتقال ميكرديد در سايه آن و جاى مى گرفتيد به سوى پناهگاه آن بنعمتى كه نمى شناخت هيچيك از آفريدگان او مر او را قيمتى زيرا كه قيمت آن ارجح تر بود از هر بهائى و بزرگتر از هر كارى بزرگى و بدانيد كه شما گرديده ايد پس از هجرت بمدينه عريان باديه نشين ناقص ...

از دوستى نمودن با هم گروهان مختلف نمى دانيد از اسلام بجز نام آن و نمى شناسيد از ايمان بجز رسم و نشانه آن مى گوئيد كه درآيند باتش حرب و نزديك مى شويد بننگ گوئيا شما ميخواهيد كه برگردانيد اسلام را بر روى آن چون برگردانيدن اناء بجهت شكستن آن حرمت حريم آن و شكستن پيمان آن كه نهاد خدا بر شما حرمى در زمين خود و ايمنى ميان خلقان خود و بدرستى كه شما اگر پناه بريد به سوى غير آن محاربه كنند با شما اهل كفر پس نه جبرئيل و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار يارى دهند شما را بجز كوفتن به شمشير تا حكم كند خدا ميان شما و به درستى كه نزد شماست داستانها از عذاب خدا و عقوبات كوبنده او و روزهاى نكال او و واقعه هاى عذاب او پس دير ...

كردن خداى را به نادانى بگرفتن از بجهت خوار داشتن اخذ او بعقاب و نوميد شدن از سختى عذاب پس بدرستى كه كه خدا لعن نكرده قرن گذشته را كه پيش از شما بودند بجز بجهت ترك ايشان امر كردن ايشان مردمان را و بازداشتن از كارهاى قبيحه پس لعنت كرده بيخردان را بجهت ارتكاب معصيتها و لعنت كرده دانايان را براى ترك بازايستادن از مناهى بدانيد كه بريديد بند اسلام را و معطل گردانيديد حدهاى آن را و ميرانيديد حكمهاى آن را بدانيد كه بتحقيق فرموده است مرا خدا به كارزار با اهل ستم و اهل شكستن بيعت و اهل تباهى در زمين پس اما شكنندگان عهد و بيعت پس بتحقيق كه كارزار كردن ايشان و اما ستمگاران پس بتحقيق كه مجاهده كردم و اما بيرون روندگان از دين پس بتحقيق كه قهر كردم بر ايشان و اما ديو رد هر كه ذوالثديه است كه رئيس خوارج نهروان بود پس بتحقيق كه كفايت كرده شدم به آواز مهيب كه شنيدم مر آنرا اضطراب ...

او را و جنبانيدن سينه غافل او را و باقى ماند بقيه از اهل ستم و اگر دستورى دهد خدا در بازگشتن بر ايشان هرآينه غالب شوم و بازگيرم دولت از ايشان بجز آنكه متفرق شوند در طرفهاى زمين پراكنده شدنى من پست كردم اكابر و رئيسان عرب را و شكستم شاخهاى پديد آمده قبيله ربيعه و مضر را و بتحقيق كه دانسته ايد مرتبه مرا از رسول خدا به خويشى نزديك و بمنزلت خاص و نهاد مرا حضرت رسالت در كنار خود و من طفل بودم ...

مى فرمود مرا به سينه خود و در آغوش مى گرفت مرا در فراش خود و ...

به من بدن خود را و مى بوئيد مرا به بوى خود و بود كه مى خوائيد چيزى را از طعام پس لقمه مى داد مرا به آن و نيافت از من دروغ در گفتار و نه گناهى را در كردار و بتحقيق كه قرين گردانيد خدا به پيغمبر خود از وقتى كه بود از شير بازگرفته بزرگترين فرشته را از فرشتگان خود يعنى جبرئيل ...

او را بر راه مكرمتها و امور محسنه خلقهاى عالم در شب و روز او و به تحقيق كه بودم كه مى رفتم در پى او همچو در پى رفتن بچه اشتر در پى مادر خود بلند مى گردانيد براى من در هر روزى نشانه را از خلقهاى نيكوى خود و مى فرمود مرا به پيروى به آن كردن و به تحقيق كه بود آن حضرت مجاورت مى كرد در هر سال به كوه حرا پس مى ديدم او را و نمى ديد او را غير من و جمع نكرد يك خانه در آن روز در اسلام غير رسول خدا و خديجه را و من سيم ايشان بودم مى ديدم نور وحى را و مى بوئيدم بوى پيغمبر را و به تحقيق شنيدم ناله شيطان را هنگامى كه فرود مى آمد وحى بر او پس گفتم اى رسول خدا چيست اين آواز بااندوه پس فرمود اين شيطانست به تحقيق كه نوميد شد از پرستش مردمان او را بدرستى كه تو مى شنوى آنچه من مى شنوم و مى بينى آنچه من مى بينم بجز آنكه تو پيغمبر نيستى وليكن تو وزير منى و بدرستى كه تو بر نيكوئى
و بتحقيق كه بودم با آن حضرت وقتى كه آمدند باو گروه از قريش پس گفتند مر او را اى محمد بدرستى كه تو دعوى كردى چيزى بزرگ را كه دعوى نكردند پدران تو و نه يكى از خانه تو و ما مى پرسيم تو را از چيزى اگر اجابت كردى ما را به آن و نمودى ما را به آن دانستيم كه تو پيغمبرى و فرستاده خدائى و اگر نكردى دانستيم كه تو ساحرى و دروغگو پس فرمود مر ايشان را كه چه مى پرسيد گفتند اينكه بخوانى براى ما اين درخت را كه تا بركنده شود به ريشه هاى خود و بايستد پيش تو پس فرمود به درستى كه خدا بر هر چيزى تواناست پس اگر بكند خدا اين را براى شما آيا ايمان مى آوريد و گواهى مى دهيد به حق پس گفتند آرى گفت پس بدرستى كه من زود باشد كه بنمايم به شما آنچه مى طلبيد و بدرستى كه من مى دانم كه شما بازنگرديد به سوى خير و آنكه در ميان شما كسيست كه انداخته شود در چاه بدر چون عتبه و شيبه و كسيست كه جمع سازد لشگريان كفار را چون ابوسفيان پس فرمود اى درخت اگر هستى گرونده به خدا و به روز آخرت و مى دانى كه منم رسول خدا پس بركنده شو به ريشه هاى خود تا كه بايستى در پيش من به فرمان خدا پس به خدا سوگند كه برانگيخت او را بحق كه بركنده شد درخت به ريشه ه اى خود و آمد در حالتى كه مر او را آوازى سخت بود و صداى بود آن را همچو آواز بالهاى مرغ تا ايستاد نزد حضرت رسول خدا (ص) حركت كنان و چون مرغ بال زنان و انداخت شاخه هاى بلندتر خود را به رسول خدا و بعضى شاخه هاى خود را بر دوش من و بودم از جانب راست آن حضرت پس چون نظر كردند آن گروه باين گفتند از روى سركشى و تكبر پس امر كن تا بيايد به تو نيمه آن و باقى ماند نيمه آن پس امر كرد آن را باين پس روى آورد به آن حضرت نيمه آن همچو عجيب ترين روآوردن و سختتر آن از روى آواز پس نزديك شد كه بپيچد بر پيغمبر خدا پس گفتند از روى كفر و سركشى پس امر كن اين نيمه را تا بازگردد به سوى نيمه آن همچنان كه بود در اصل خود پس فرمود آن را پس بازگشت پس گفتم من نيست هيچ خدائى بجز خدا بدرستى كه من اول گرونده ام به تو اى پيغمبر خدا و اول كسى كه گرويده به آنكه اين درخت كرد آنچه كرد به فرمان خدا بجهت گرويدن به پيغمبر تو و بزرگ داشتن گفتار تو پس گفت همه آن گروه بلكه تو ساحرى و دروغگوى عجيب و غريب است جادوئى تو در آن و تصديق نمى كنند تو را در امر پيغمبرى بجز مانند اين مى خواستند مرا باين گفتار و بدرستى كه من از گروهيم كه فرا نمى گيرد ايشان را در راه خ دا سرزنش كردن هيچ سرزنش كننده كه علامت كه آن گروه علامت صادقان است و سخن ايشان سخن نيكوكاران عمارت كنندگان شبند در عبادت و نشانه روزند در دعوت حق چنگ درزنندگانند به ريسمان محكم قرآن زنده مى كنند طريقه هاى خدا و طريقه هاى رسول او گردنكشى نمى كنند و بلندى نمى جويند و خيانت نمى كنند و تباهى نمى جويند دلهاى ايشان در بهشت است و بدنهاى ايشان در عمل كردن براى آخرت

خطبه 236-در حوادث بعد از هجرت

كه حكايت كرده در آن ذكر آنچه واقع شد از او پس از هجرت نبى پس از آن ملحق شدم به آن حضرت پس گرديدم كه پيروى كردمى موضع اخذ رسول خدا را و قدم بر قدم او داشتم تا پس گام مى نهاد از جاى ياد كردن تا كه منتهى شدم باين موضع ارتقا و اين كلام مختار او در ميان كلام طويل آن حضرتست و گفتار حضرت كه فاطاء ذكره از كلام اوست كه انداخته و رسيده بغايت كوتاهى و بلاغت و اراده كرده به آن كه من بودم كه داده مى شدم بجز او يعنى آنچه آن حضرت خبر داده بود به آن مى رسيدم از ابتداى بيرون آمدن من تا كه رسيدم باين موضع پس كنايه ازين باين كنايه عجيب و غريب است

خطبه 237-در كار خير شتاب كنيد

پس عمل كنيد در حالتى كه در نفس بقائيد و مقيد بقيد حيات و نامهاى كرام الكاتبين پراكنده اند و توبه گسترده شده و پشت كننده از حق خواننده مى شود و بدكار اميد داده مى شود پيش از آنكه فرو ميرد عمل بموت و منقطع شود زمان مهلت و بسر آيد مدت عمر و بسته شود در توبه و بالا روند فرشتگان نويسنده حال پس فرا گرفت مردى از كردار نفس خود براى فايده نفس خود و فرا گرفت از زنده براى مرده و از سراى فانى براى سراى باقى و از مكان رونده براى جاى دايم و مردى مى ترسد از خدا و او عمر داده شده تا مدت اجل خود و نظر كرده شده به سوى كردار او مردى كه لجام كرد نفس خود را به لجام آن و مهار كرد آن را به مهار آن پس نگه داشت آن را به لجام آن از معصيتهاى خدا و كشيد آن را به مهار آن به فرمان برادرى خدا

خطبه 238-درباره حكمين

ايشان جوركنندگانند و زبونان و بندگانى اند ناكس فراهم شدگانند از هر جانب و برچيده شده اند از هر ...

از آن كسى كه سزاوار است كه فقه آموخته شود و ادب كرده شود و تعليم داده شود و عادت داده شود در كار صواب و حاكم گردانيده شود بر او و فرا گرفته شود بر هر دو دست او و براه راست آورده شود ...

جاى گرفتند و در مدينه و جلا كردند از آنكه بدانيد كه به تحقيق آن گروه برگزيدند براى نفسهاى خود نزديكترين گروهى را از آنچه دوست داشتند از هواى نفس و بدرستى كه ...

شما نزديكترين گروه از آنچه كراهت داشتيد و جز اين نيست كه عهد شما بعبدالله ابن قيس بود ديروز مى گويد آن خصومت و محاربه فتنه است پس ببريد زههاى كمان خود را و در نيام كنيد شمشيرهاى خود را پس اگر بود راستگو پس بتحقيق كه خطا كرد بسير كردن خود نه كراهت شمرده شده و اگر باشد دروغگو پس بتحقيق كه لازم شد او را تهمت پس دفع كنيد در آنچه در سينه عمرو بن العاص است بعبدالله بن عباس و فراگيريد مهلت روزگار را و نگه داشت كنيد و بحوزه تصرف درآريد گوشهاى زمين سلام را آيا نمى نگريد به شهرهاى خود كه غزا كرده مى شود و به سوى سنگ هموار و مواضع نزه و لطيف شما تير انداخته مى شود

نامه ها

نامه 001-به مردم كوفه

از بنده خدا على اميرمومنان بسوى اهل كوفه كه پيشانى يارى دهندگان دين اند يعنى شرف ايشان و كوهان عربند اما پس حمد و صلوات پس بدرستى كه من خبر ميدهم شما را از كار عثمان تا باشد شنيدن آن همچون ديدن آن بدرستى كه مردمان طعن كردند بر او و فعل شنيعش پس بودم من مردى از هجرت كنندگان بسيار مى كردم درخواست بازگشت ...

آن چيزى و كم مى كردم سرزنش او را و بودند طلحه و زبير آسانترين سير ايشان در قتل او رفتنى بود به شتاب و نرم ترين راندن ايشان سخت ...

و بود از جانب عايشه در باب قتل عثمان ...

خشمى بود ناگاهان پس تقدير و تعيين كرده شد براى او قومى كه بكشند او را و مبايعه كردند با من مردمان در حالتى كه اكراه شده و نه اجبار كرده شدگان در آن بودند بلكه در حالتى كه بطوع و اختيار خود در آن اقدام نمودند و بدانيد سراى هجرت يعنى مدينه بركنده است باهلش و پراكنده شده اند ايشان از آن ديار و جوش زد مانند جوشش ديگ از آتش و برپاى خواست فتنه بر مدار دين اسلام پس بشتابيد بسوى امير خود و مبادرت نماييد بغزاى دشمن خود اگر اراده خدا باشد

نامه 002-قدردانى از اهل كوفه

و جزا دهاد شما را خدا كه از اهل مصريد از خاندان پيغمبر خود نيكوترين جزاى عمل كنندگان بفرمان بردارى يزدان و بهترين جزاى شكركنندگان نعمت خدا را پس بتحقيق شنوديم و فرمان برديم و خوانده شديم پس اجابت كرديم

نامه 003-به شريح قاضى

روايت كرده اند كه شرح بن حراث كه قاضى اميرالمومنين بود خريد در زمان آن حضرت سرايى را به هشتاد دينار پس رسيد اين خبر به آن حضرت پس طلبيد او را و گفت رسيد به من كه تو خريده كه خريده تو سرائى را بهشتاد دينار و نوشته برين مضمون تمسكى و گواه گرفته در آن گواهان را پس گفت شريح بتحقيق بود اين چنين اى اميرمومنان راوى گويد كه پس نظر كرد به سوى او بنظر خشمگين بعد از آن گفت مر او را كه اى شريح بدان كه زود باشد كه بيايد بسوى تو كسى كه نظر ننمايد در قباله تو و سوال نكند از گواهان تو مرا و ملك الموتست تا آنكه بيرون برد تو را از آن سرا در حالتى كه باشى چشم باز مانده و بسپارد تو را به قبر تو در حالى مجرد باشى از خانمان پس نظر كن اى شريح از آنكه نباشى كه خريده باشى اين سرا را از غير مال خود يا نقد كرده باشى بهاى آن را از غير حلال خود پس در آن حالت تو زيان زده باشى در سراى دنيا و سراى آخرت بدان كه اگر تو بودى كه مى آمدى به من نزد خريدن تو چيزى را كه خريده هرآينه مى نوشتم براى تو قباله اى برين نسخه پس رغبت نمى كردى در خريدن اين سرا به يك درهم پس آنچه فراتر آن باشد يعنى نه بقليل و نه بكثير و نسخه اينست كه اين چيزيست كه خريده بنده خوار بى مقدار از بنده مشرف بر موت كه از جاى خود برانگيخته شده است بجهت رحلت خريد مشترى از آن بايع سراى را از سراى فريب كه باقى مانده از طرف فوت شدگان و بقيه هلاك شدگان و احاطه نموده باين سرا چهار حد حد اول منتهى مى شود به چيزهايى كه خواننده آفتهااند از زن و اولاد و اقربا و خادمان و دابه و حد دوم منتهى مى شود بخوانندهاى مصيبتها از موت زن و اولاد و سايران و حد سيم منتهى مى شود به سوى آرزوهاى هلاك كننده چه حفط سرا و متاع آن موجب تعلقست و حد چهارم منتهى مى شود به ديو گمراه كننده و در اين حد باز كرده مى شود راه گذار در اين سراى خريد اين فريفته شده به آرزوى نفس ازين بركنده شده اين سرا را به بيرون آمدن از عزت قناعت و در آمدن در مذلت خواهش و فروتنى نزد مردمان جهه طمع زيادتى پس آنچه دريافت اين مشترى در آنچه خريد از آن از آن بايع از ضمان درك و از پى رفتن آن پس بر ملك الموتست كه مضطرب سازنده بدنهاى پادشاهانست و رباينده جانهاى گردنكشان و زايل كننده پادشاهى فرعونيان مانند كسرى كه پادشاه فارس بود و قيصر كه پادشاه رومست و تبع كه پادشاه يمنست و حمير كه پادشاهان با شكوت اند و آنكه جمع كرد مال را بر بالاى مال پس بسيار ساخت آن را و آنكه بنا كرد و محكم كرد و برافروخت و زينت داد به طلا و بياراست به بساط و ذخيره نمود و اخذ ...

نمود و نظر كرد بگمان خود براى عاقبت فرزند خود فرستادن ايشان همه بموقف عرض و حسابست و مكان ثواب و عقاب در وقتى كه واقع شود امر به حكمى كه جداكننده حق باشد از باطل و زيانكار شوند آنجا تبهكاران گواهى داد بر اين سخنان عقل عقلا هرگاه بيرون رود از بندگى آرزوى نفس و سالم ماند از او ...

دنيا.


نامه 004-به يكى از فرماندهانش

پس اگر بازگردند از شكنندگان بيعت بسايه فرمانبردارى پس آن چيزيست كه دوست مى داريم ما آن را و اگر تمام شود كارها به آن گروه و متفق گردند بميل كردن بمخالفت و نافرمانى پس برخيز اى عثمان به هر كه فرمان برد تو را به سوى هر كه نافرمانى كرد به تو و يارى طلب بهر كه منقاد شد با تو در حكم از هر كه باز پس ايستاد از تو پس به درستى كه كراهت دارنده از حرب غايب بودن ...

بهتر است از حاضر بودن و نشستن او بى نياز كننده تر است از برخاستن او بجهت اظهار خلاف.

نامه 005-به اشعث بن قيس

و بدرستى كه عمل تو نيست تو را طعمه كه تو را نفع دهد وليكن در گردن تست امانتى و تو خواسته شده به نگهبانى كردن آن براى كسى كه برتر تست كه مولاى تست كه نيست تو را بسر خود كه قيام نمائى در كار رعيت و نيست آنكه در خطر افكنى خود را در امور عظيمه بجز به چيزى كه اعتماد كنند در اسلام و در هر دو دست تست مالى از مال خدائى كه ارجمند و بزرگست و تو از خازنان منى تا كه تسليم كنى آن را به من و اميد هست كه من نباشم بدترين واليان مر تو را والسلام.

نامه 006-به معاويه

بدرستى كه مبايعه كردند به من گروهى كه مبايعه كردند با ابابكر و عمر و عثمان بر آنچه مبايعه كردند بايشان بر آن پس نبود مر حاضر را كه اختيار كنيد غير كسى را كه بيعت بر او واقع شده و نه غايب را كه رد كند آنچه مردمان بيعت كرده و جز اين نيست كه در امر خلافت براى مهاجر نيست و انصار پس اگر مجتمع شوند بر مردى مراد نفس نفيس خودش است پس او را امام نام نهند باشد آن امر براى خشنودى حضرت عزت پس اگر بيرون رود از فرمان ايشان بيرون روند به طعنه زدن با بدعت نهادن ...

او را به سوى آنچه بيرون رفته از آن پس اگر سر باز زند كارزار كنند با او بر پيروى كردن او غير راه مومنانى را كه راه متابعت ايشانست به من ...

او را خدا به آنچه گشت و هرآينه سوگند به زندگانى من اى معاويه اگر نظر كنى بعقل خودت نه به هواى نفس اماره خودت هرآينه يابى مرا بريترين مردمان از سعى در خون عثمان و هرآينه بدانى كه من بودم در گوشه از آن امر بجز آنكه خيانت مى كنى بر من پس مى پوشانى آنچه ظاهر شد براى تو والسلام.


نامه 007-به معاويه

اما پس از حمد و صلوات پس بتحقيق كه آمد از تو پندى چند بهم پيوند كرده شده از انشاات مردمان و پيغام آراسته شد به كلمات نامربوط كه زينت داده آن را در آن كتابت به گمراهى خود و روان ساخته ...

خود آمد نام را مردى به من كه نيست او را بنيانى كه راه نمايد او را و نه كشنده كه او را به راه صواب كشد بتحقيق كه خواند او را از راه نفس او پس اجابت كرد او را و كشيد او را گمراهى پس پيروى كرد آن را پس هذيان گفته در آن و گمراه شده در حالتى كه خبط ...

كننده است در راه زيرا كه آن يك بيعت است دو تا كرده نمى شود در آن نظر كردن و از سر گرفته نمى شود در آن اختيار نمودن آن بيرون رونده از آن طعن كننده است از روى شقاق و انديشه كننده در صحت آن مداهنه كننده

نامه 008-به جرير بن عبدالله البجلى

اما پس از حمد و صلوات پس هرگاه آيد به تو نامه من كه اينست پس حمل كن معاويه را بر قطع ميان مصالحه و فراگيرد او را بكار جزم و يقين پس از آن مخير ساز او را ...

كه بيرون كننده مردم باشد آن جنگ از وطن يا آشتى كه خواركننده سلطنت او شد پس اگر اختيار كند جنگ را پس بينداز به سوى او وعيد حرب را و اگر اختيار مصالحه نمايد پس بگير بيعت او را والسلام.


نامه 009-به معاويه

پس خواستند گروه ما كشتن پيغمبر ما را و از بيخ بركندند اصل عالى ما را و اراده كردند به ما غموم و آلام را و كردند به ما كارهاى اشرار را و منع كردند ما را از آب شيرين و پوشانيدند لباس ترس را و بيچاره ساختند ما را به سوى كوه و دشت در شعبهاى مكه و برافروختند از براى ما آتش جنگ را پس عزم كرد خدا براى ما بر دفع كردن اعدا از ناحيه پيغمبر و ...

دشمنان از پس حرمت آن سيد بشر و منع ايشان از آن مومن ما همچو ابوطالب طلب كرد اجر جزيل را و كافر ما همچو حمزه و عباس قبل از اسلام حمايت مى كرد از اصل جليل ما بسبب خويشى و هر كه مسلمان شده بود از قريش خالى بود از آنچه ما در او بوديم از متاعب به هم سوگندى او يا به قرابتى كه قايم بود نزد او پس آن بود از قتل بجاى امنيت و از ايذاء به موضع سلامت و بود پيغمبر خدا وقتى كه سخت شد كارزار و بازپس شدند مردمان كه پيش داشت اهل بيت خود را در معارك پس نگه داشت بايشان اصحاب خود را از گرمى شمشيرها و نيزه ها پس كشته شد عبيده بن حرث روز بدر و كشته شد حمزه در روز احد و كشته شد جعفر در روز موته و خواست كسى كه اگر خود ياد كنم نام او را مراد نفس نفيس خودش است مثل آن چيزى كه اراده كردند آن شهدا از شهادت وليكن اجلهاى ايشان شتابيده شده بود و مرگ آن كس موخر گردانيده شد پس اى عجب مر روزگار را چون گرديدم بحالتى كه همسر مى شوم به كسى كه سعى نمى كند در نصرت دين بكام پيش نهادن و نيست او را همچو سابقه من در اسلام نزديكى نمى جويد هيچ يك بمثل آن بجز آنكه دعوى ميكند دعوى كننده چيزى را كه نمى شناسم آن را از صفات كمال ...

پس ستايش مر خداى را است در همه حال و اما آنچه درخواستى اى معاويه از دفع كردن كشندگان عثمان به سوى تو پس بدرستى كه من نظر كردم در اين امر نديدم آن را كه دسترس باشد مرا دفع كردن ايشان بسوى تو و نه بغير تو و سوگند بزندگانى خودم كه اگر باز نه ايستى از گمراهى خود و خصومت خود هرآينه ...

از پس اندك زمانى كه طلب كنند تو را ...

رنج نيندازند تو را در طلب خود در صحرا و نه در دريا و نه در كوه و نه در زمين هموار مگر آنكه آن طلب طلبى باشد كه غمگين بگرداند تو را يافتن آن و زيادتى كه شاد نگرداند تو را رسيدن به آن و سلام خدا مر كسانى راست كه از اهل آنند.

نامه 010-به معاويه

و چگونه باشى تو كارگذار هنگامى كه باز شود از تو پرده هاى آن چيزى كه تو در اوئى از محبت دنيا كه آراسته گشت به زينت خود و فريب داد به لذت خود خواند تو را پس اجابت كردى آن را و كشيد تو را پس پيروى كردى آن را و فرمود تو را پس فرمانبردارى كردى آن را و بدرستى كه نزديكست كه بدارد تو را دارنده كه خدايست بر آنچه نجات ندهد تو را از آن هيچ سپرى پس بازايست از اين كار و فراگير استعداد حساب را براى روز شمار و دامن در ميان زن براى چيزى كه فرود مى آيد به تو از حرب يا موت و تمكين مده گمراهان را از شنوائى خودت و اگر نكنى آنچه من مى گويم اعلام كنم آنچه غافل ساخته از نفس خودت پس بدرستى كه تو طغيان كرده نعمتى و بتحقيق كه فراگرفته شيطان از تو مواضع گرفتن خود را و رسيده در تو بارزوهاى خود و جارى شده از تو در محل جارى شدن روح و خون و كى بوديد شما اى معاويه سياست كنندهاى رعيت و حاكمان كار است بى تقدم سبقت گيرنده در آن و بى بزرگوارى بلند و ارجمند و پناه مى گيريم به خدا از لازم آمدن شقاوتهاى سابقه اين كنايتست از بى سعادتى آن شقى و مى ترسانم تو را از آنكه باشى در تنهايى بى راهى رونده و فرو رفته در فريفتن آرزوها در حالتى كه مختلف است آشكار و نهان تو مراد نفاق آن ملعونست و خواندى مرا به جنگ كردن پس مگذار مردمان را بطرفى و بيرون آى به سوى من و فروگذار هر دو گروه را از كارزار تا دانسته شود كه كدام از ما محل غلبه گناهست بر دل او و پوشيده شده بر بينائى او پس من كه ابوالحسن ام كشنده جد توام و خال تو و برادر تو بشكستن من ايشان را در روز بدر و آن شمشير كه با آن كشتم با منست و به آن دل و جگر كارزار كرده با دشمن خود بدل نكرده ام دينى را با دين ديگر و پيدا نكرده ام بسرخود پيغمبرى را و بدرستى كه من بر راه راستم كه ترك كرده بوديد شما آن را در حالتى كه بطوع و رغبت درآمديد در آن در حالتى كه اكراه و اجبار كرده شده بوديد و گمان بردى كه تو آمده طلب كننده خون عثمان و بتحقيق كه دانسته ايد كه كجا واقع است خون عثمان پس طلب كن خون او را از آنجا اگر هستى طلب كننده پس گويا من مينگرم تو كه فرياد كنى از جنگ دليران وقتى كه گزيده باشد تو را آن حرب همچو فرياد كردن شتران از بار گران و گويا من مى نگرم بجماعت تو كه ميخوانند مرا كه ميخوانند مرا زارى نمودن از ضرب و طعن پياپى و از حكمى كه واقع شد بقتل دليران و از مواضع افتادن ايشان پس از افتادن مواضع بسوى كتاب خدا و حال آنكه آن جماعت كافرند انكاركننده يا بيعت كننده اند عدول كننده.


نامه 011-به گروهى از سپاهيان

پس هنگامى كه فرود آييد به دشمنان يا فرود آيند دشمنان به شما پس بايد كه باشد لشگرگاه شما در پيش مكانهاى بلند يا پائين كوههاى يا مواضع ميل كردن آبها تا باشد آن مواضع شما را يارى دهنده ضرب سيوف و جاى بازگشت بعد از فرار نمودن از ضرب و بايد باشد كارزار شما از يك جهه يا دوجهه نه بيشتر و بگردانيد براى خود نگاهبانان در سرهاى كوهها ديد و ...

پشته ها تا نيايد به شما دشمن از جاى ترس يا ايمنى و بدانيد كه پيش لشگر ديده هاى سپاه است و ديده هاى مقدمه لشگر ديده بانان ايشانند و بپرهيزيد از پراكنده شدن ...

چون فرود آييد پس فرود آئيد همه و هنگامى كه كوچ كرديد كوچ كنيد همه و هرگاه فرود آيد به شما شب پس بگردانيد نيزه ها را گرداگرد خود نصب كرده و نچشيد خواب را بجز خواب اندك چون پاسبانان.

نامه 012-به معقل بن قيس الرياحى

هنگامى كه فرستاد او را به شام در ميان سه هزار كس در حالتى كه مقدمه لشگر بود مر آن حضرت را به ترس از خدا كه ناچار است مر تو را از رسيدن بجزاى او و نيست هيچ نهايتى مر تو را غير از او و كارزار مكن بجز با كسى كه كارزار كرد با تو و سير كن با هر دو طرف روز كه وقت خنكى هواست ...

با مردمان و آسان كن كار را در رفتن و نرم روى كن در سير و سير مكن در اول شب پس بدرستى كه خدا گردانيد شب را محل آرام و اندازه كرده آن را جاى ايستادن نه رفتن پس راحت ده بدن خود را و راحت ده پشت مركبهاى خود را پس چون ايستاد هنگامى كه منبسط شود سحر يا وقتى كه گشوده شود صبح منور پس سير كن بر بركت خدا پس چون برسى به دشمنان پس بايست نسبت باصحاب خود در ميان ايشان و نزديك مشو به آن گروه مثل نزديك شدن كسى كه خواهد چنگ فرو برد به جنگ بجنگ و دور مشو از ايشان همچو دور شدن كسى كه ترسد از سختى حرب دليران تا آنكه بيايد به تو فرمان من و بايد كه باعث نشود شما را عداوت ايشان بر كارزار كردن ايشان پيش از خواندن ايشان و پيش از عذر آوردن به سوى ايشان

نامه 013-به دو نفر از اميران لشگر

و بتحقيق كه امير ساختم بر شما و بر هر كه در ناحيه شماست مالك بن حارث اشتر را پس بشنويد سخن او را و فرمان بريد و بگردانيد او را زره و سپر خود پس بدرستى كه او از آن كسى است كه ترسيده نمى شود ضعف و سستى او و افتادن و لغزيدن او و نه در جنبيدن او از آنچه شتافتن به آن اقربست باحتياط و نه از شتافتن او به چيزى كه دير جنبيدن از آن اوليست.

نامه 014-به سپاهيانش

كارزار مكنيد با ايشان تا ابتدا كنند پس بدرستى كه شما بحمد خدا كه بر حجتى و دليلى روشنيد و ترك كردن شما ايشان را تا ابتدا كنند به شما حجتى ديگر مر شما را بر ايشان پس هرگاه باشد گريختن بفرمان خدا پس مكشيد پشت كننده را و مرسانيد ضرب را به كسى را كه عضو او نمايان باشد و مكشيد ...

برمينگزانيد خشم زنان زا به آزار رسانيدن و اگر دشنام دهند عرضهاى شما را و ...

كنند اميران شما را پس بدرستى كه ايشان ضعيفانند بقوتها و نفسها و عقلها بدرستى كه بوديم كه مامور مى شديم بدست بازداشتن از زنان ايشان و حال آنكه شرك اندر بودند و اگر بودى مردى كه مى گرفت از زنى در زمان جاهليت سنگى را كه بدان بوى خوش كنند پس ...

كرده مى شد به آن و اولاد او نيز از پس او.

نامه 015-راز و نياز با خدا

بارالها بسوى تو رسيده است دلها و كشيده شده گردنها و بازماند ديده ها از ترس تو و نقل كرده شد قدمها در عبادت و لاغر شده بدنها بارخدايا بتحقيق كه ظاهر شد عداوت پنهانى و جوش زد ديگهاى كينه ها در سينه ها بارالها بدرستى كه شكايت مى كنيم بسوى تو از غايب بودن پيغمبر ما و بسيارى دشمن ما و و پراكندگى هواهاى ما اى پروردگار ما حكم كن ميان ما و ميان گروه ما به راستى و تو بهترين حكم كنندگانى

نامه 016-به يارانش وقت جنگ

بايد كه سخت نباشد بر شما گريختنى كه پس از آن بازگشتن باشد و نه جولان كردن كه بعد از آن حمله كردن باشد و بدهيد شمشيرها را حقهاى آنها را كه آن نيك زدنست و جاى رهيد براى پهلوهاى كفار مواضع افتادن آن و حريص گردانيد نفسهاى خود را بر زدن نيزه با اثر و زدن سخت پرخطر و فرو ميرانيد آوازها را پس بدرستى كه آن راننده تر است ترس را از جگر و بحق خدا كه شكافت دانه را و آفريد آدمى را كه اسلام نياورديد به حقيقت وليكن گردن نهاده اندر از روى ظاهر و پنهان كرده اند كفر را پس چون يافتند بر كفر ياران آشكار كردند او را.

نامه 017-در پاسخ نامه معاويه

و اما طلب كردن تو به من شام را پس بدرستى كه من نبودم كه بدهم به تو امروز آنچه را منع كردم تو را ديروز و اما گفتار تو بدرستى كه كارزار خورد عرب را و نابود ساخت مگر بقيه هاى جانها كه باقى مانده اند بدانيد پس هر كه خورد او ...

راستى پس او توجه نمود به بهشت و هر كه خورد او را باطل پس بازگشت او آتش است و اما آنچه در نامه ثبت كرده از برابرى در كارزار و نساى و مادر و مردان پس نيستى تو رونده تر بر شك از رفتن من بر يقين و نيستند اهل شام حريصتر بر دنيا از اهل عراق بر آخرت و اما گفتار تو كه فرزندان منافيم پس همچنينيم ما وليكن نبود اميه همچو هاشم و نه حرب همچو عبدالمطلب و نه ابوسفيان همچو ابوطالب و نه مهاجر همچو رها كرده شده و نه خالص همچو ...

شده ...

و راست گفتار همچو ...

روزگار و نه گرونده به حق مثل مفسد بدخلق و هرآينه بد خلفيست خلفى كه تابع ميشود سلفى را كه افتاده در آتش دوزخ و در دستهاى ماست بعد از اين همه فضايل مرتبه پيغمبرى كه خوار گردانيديم بسبب آن ارجمندى را و بلند گردانيدم به واسطه آن خوار بيمقدار وقتى كه درآورد خدا عرب را در دين خود گروه گروه و اسلام آوردنده مر او را اين امت از روى رغبت و كراهت بو ديد از آنها كه داخل شدند در دين يا از جهه رغبت كردن و يا از جهه ترس از قتل بر هنگامى كه فوت شدند اهل سبق بر پيشى گرفتن خود و رفته بودند هجرت كنندگان كه پيش ازين بودند به فضيلت طريقه خود پس مگردان براى شيطان در خود بهره و نه بر نفس خودت راهى والسلام.


نامه 018-به عبدالله بن عباس

و بدانكه بصره محل فرود آمدن ابليس است و موضع نشاندن فتنه ها پس حديث كن اهل آن را بنيكوئى كردن با ايشان و بگشا گره ترس را از دلهاى ايشان و بتحقيق رسيد بمن بدخوئى تو بنى تميم را و درشتى نمودن تو بر ايشان و بدرستى كه بنى تميم غايب نشد مر ايشان را ستاره بجز از اهل شرف كه طالع شد براى ايشان اخترى ديگر و بدرستى كه ايشان مسبوق نشده اند بكينه كشيدن در زمان جاهليت كفر و نه در حين اسلام و بدرستى كه مر ايشان را ...

هست خويشى كشيده و پيوسته و نزديكى خاصه در نسب ما ثواب داده شده ايم بر پيوستن به آن قرابت و گناه برداشته شده ايم بر بريدن از آن نسبت پس آهستگى كن اى پسر عباس رحمت كناد تو را خدا در آنچه جارى شد بر دست تو و زبان تو از نيك و بد پس بدرستى كه ما شريكيم در آن و باش در نزد گمان شايسته من به تو و بايد كه سست نشود آرى من درشان تو والسلام.

نامه 019-به يكى از فرماندهان

اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه دهقانان اهل شهر تو شكايت كردند از تو از روى درشتى و سخت دلى تو و حقير شمردن و جفا كردن تو ...

نظر كرده ام بديده بصيرت پس نديدم ايشان را سزاوار آنكه نزديك گردانيده شوند بجهت شرك ...

و نه آنكه دور گردانيده و جفا كرده شوند بجهت عهد ايشان پس هوش براى ايشان پرده از نرمى كه آميخته باشى آن را از سختى و بگردان روزگار را براى ايشان ميانه سخت دلى و مهربانى و آميخته كن براى ايشان ميان نزديك گردانيدن و بنهايت نزديكى رسانيدن ...

دور ساختن و بغايت دورى ...

اگر خواست الهى باشد.


نامه 020-به زياد بن ابيه

و او خليفه عبدالله بن عباس بود بر بصره و عبدالله عامل اميرمومنان بود در آن روز بر اهل آن ديار و بر ناحيه هاى اهواز و فارس و كرمان و بدرستى كه من سوگند مى خورم بخدا سوگندى را راست كه اگر برسد به من كه تو خيانت كرده در غنيمت مسلمانان چيزى كوچك يا بزرگ هرآينه حمله كنم بر تو حمله از روى غضب كه بگذارم تو را اندك مال گران پشت حقير كار در حال و مال.

نامه 021-باز هم به زياد بن ابيه

پس بگذار اسراف را در صرف مال در آن حال كه ميانه رو باشى در آن و ياد كن در اين روز فردا را و نگه دار از مال باندازه ضرورت خود و از پيش فرست زيادتى را براى روز احتياج تو به آن آيا اميد مى دارى كه بدهد تو را خدا مزد متواضعان و حال آنكه تو نزد او از متبكران باشى و طمع دارى در ثواب خدا و حال آنكه تو غلطانى در نعمت دنيا منع ...

آن را از عاجز بيچاره و از بيوه زنان و يتيم بى پدر كه واجب مى گردانند براى تو ثواب تصدق كنندگان را و جز اين نيست كه مرد جزا ميشود به آنچه از پيش فرستاد و آينده است به آنچه به پيش داشته و تقديم نموده والسلام.

نامه 022-به ابن عباس

و بود كه مى گفت عبدالله عباس كه منتفع نشدم ...

بعد از كلام رسول خدا همچون نفع گرفتن باين كلام اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه مرد شاد مى گرداند او را در يافتن چيزى كه نبود كه فوت شود از او بجهت وجوب وقوع آن و اندوهناك مى گرداند او را فوت آنچه نبود كه دريابد آن را پس بايد شادى تو بچيزى باشد كه دريابى از فوايد آن جهان و بايد كه باشد اندوه تو بر آنچه فوت شد از تو از مقاصد آخرت و آنچه يافتى از متاع دنياى خود پس بسيار مگردان به آن شادى را در آنچه فوت شد از متاع دنيا پس اندوه مخور بر آن از روى جزع و بايد كه باشد قصد تو در آنچه پس از مرگ است.


نامه 023-پس از آنكه ضربت خورد

و از كلام حضرتست كه فرموده ...

مرگ خود وقتى كه زخم زد او را پسر ملجم كه لعنت خدا بر او باد بر طريق وصيت كردن وصيت امن مر شما را آنست كه شرك نياريد به خدا چيزى را و ديگر محمد است پس بايد كه ضايع نگردانى طريقه او را بپاى داريد اين هر دو ستون را و برافروزيد اين هر دو چراغ را خالى باد از شما مذمت هر دو سرا من ديروز مصاحب شما بودم و امروز عبرت روزگارم براى شما و فردا مفارقت كننده ام از شما اگر باقى مانم پس من ولى خون خودم و اگر فانى شوم پس نيستى وعده گاه منست و اگر عفو كنم پس از عفو مرا نزديكى جستن است به خدا و عفو براى شما نيكوئيست در عقبى پس عفو كنيد از خطاى مردمان آيا دوست نمى داريد كه بيامرزد خدا براى شما به خدا كه نيامد به من از جانب مرگ فرودآينده كه كراهت داشته باشم از آن و نه طلوع كننده كه منكر دارم آن را و نبودم در اشتياق به مرگ ...

جوينده آبى كه فرود آيد به آب و طلب كننده كه بيابد و آنچه نزد خدايست بهتر است براى نيكوكاران و به تحقيق كه گذشت برخى از اين كلام در آنچه پيش گذشت از خطبه ها مگر آنكه در آن كلام است كه اينجا مذكور شد زيادتى كه واجب گردانيد تكرار آن را.

نامه 024-وصيت درباره دارايى خود

و از وصيت آن حضرت است در چيزى كه عمل كرده شود در اموال او نوشت آن را بعد از بازگشتن از صفين اين آن چيزيست كه امر كرده به آن بنده خدا على بن ابيطالب پيشواى مومنان در مال خود براى طلب رضاى خدا تا داخل سازد او سبحانه مرا به سبب آن به بهشت و بدهد به آن امنيت و جمعيت بعضى ازين وصيت اينست كه قيام نمايد به آن حسن بن على بخورد از آن نيكوئى و بر وجه شرع و انفاق كند از آن در نيكوئى پس اگر حادث شود بحسن(ع) حادثه و حسين(ع) زنده است قيام نمايد به آن كار پس از آن و بازگرداند آن امر را جاى بازگردانيدن آن و بدرستى كه مرد و پسر فاطمه راست از صدقه على مانند آنچه مر پسران على راست و بدرستى كه من گردانيدم توليت اين امر را به پسران فاطمه كه حسن و حسينند براى طلب رضاى خدا و نزديكى به رسول خدا و گرامى داشتن مر حرمت آن حضرت را و بزرگوار گردانيدن به پيوند با كرامت او را و بشرط ميكند آن را به كسى كه مى گرداند او را متولى آن كار كه بگذارد مال را بر اصلهاى خود يعنى مال را بحال خود بگذارد و خرج كند از آن مال هر جا كه فرموده شده است به آن و راه نموده شده است مر آن را و آنكه نفروشد از درختهاى خرماى اين ده ها نهال خرما بن آن را تا مشتبه شود زمين آن قريه ها از روى نشانيدن آن درختها بغير آن بجهت كثرت آن درختها و هر كه باشد از كنيزان من كه مى گرديدم بر گرد ايشان به مباشرت مر آن را فرزندى ماهيست آن زن آبستن پس بازداشته شود بر فرزند خود و نفقه او از نصيب خود پس اگر بميرد فرزندان آن زن و زن زنده باشد پس آن زن آزادست بتحقيق كه گشوده شده است از و بندگى و آزاد كرده است او را آزاد كردن من و گفتار آن حضرت در اين وصيت و آن لا يبيع تا آخر پس بدرستى كه وديه نهال خرد خرماست و جمع آن ودى است و قول آن حضرت حتى تشكل تا آخر آن از فصيح ترين كلام است و مراد به آن اينست كه زمين بسيار شود در آن نشاندن خرما بنان تا به مرتبه كه بيند آن را نظركننده بر غير اين صفت كه شناخته است آن را پس مشتبه مى شود بر او حال آن زمين و گمان ميكند آن را غير آن.


نامه 025-به مامور جمع آورى ماليات

و از وصيت آن حضرتست كه نوشته است آن را براى كسى كه عامل مى گردانيد او را بر صدقه هاى مستحقان و بدرستى كه ما ذكر كرده ايم پاره از آن جمله ها اينجا تا دانسته شود به آن وصيت كه آن حضرت بود كه بپاى مى داشت ستون راستى را و وضع مى كرد مثالهاى عدالت را در كارها كوچك و بزرگ آن و كوچك و بسيار آن و اندك آن روانه شو بر پرهيزگارى خداى يگانه هيچ شريكى نيست مر او را و مترسان مسلمانى را و مگذر بر زمين مسلمانى در حالتى كه آن مسلمان كراهت داشته باشد ديگر از او پيشتر از حق خدا در مال او پس هرگاه آيى بر سر قبيله پس فرود آى نزد آب ايشان بى آنكه اختلاط كنى بخانه هاى ايشان پس برو به سوى ايشان به آرام تن و قرار دل تا آنكه بايستى در ميان ايشان پس سلام كنى بر ايشان و كم مگردان تحيت را براى ايشان پس بگوى اى بندگان خدا فرستاد مرا بسوى شما دوست و جانشين رسول او تا بگيرم از شما حق خدا را كه در مالهاى شماست از زكات و خمس پس آيا هست در مالهاى شما حقى واجب پس بگزاريد به سوى ولى خدا پس اگر گويد گوينده نيست حق خدا نزد ما پس بازمگردان باو سخن را و بقول او اعتماد كن آرى براى تو بلى گوينده پس برو با او از جهه گرفتن آن بى آنكه ترس دهى او را يا سخت گيرى كنى با او يا تكليف نمائى او را به دشوارى پس بگير آنچه به تو دهد از جنس طلا يا نقره و اگر باشد او را چهارپايان يا شتر پس داخل مشو در ميان آنها بجز بفرمان او پس بدرستى كه بيشتر آن مر او راست پس چون آيى بنزد آن اموال پس داخل مشو در آن همچون داخل شدن مسلط شده و ستم نماينده بر آن و نه مانند مرد درشت كردار بر او و مرمان چهارپايان را و مترسان آنها را و بدى مرسان خداوندان آن را در اخذ زكات از آن و مال را به دو قسم كن پس مخير گردان صاحب آن را پس اگر اختيار كنى قسمى را پس فرا پيش مرو مر آن چيزى را كه اختيار كرده پس قسمت كن باقى را به دو قسمت پس مخير ساز او را پس چون اختيار كند قسمى را پس فرا پيش ...

آنچه را اختيار كرده پس هميشه اينچنين باش تا باقى ماند آن چيزى كه در وفا كردن باشد مر حق خدا را در مال او پس بگير حق خدا را از او پس اگر طلب فسخ آن قسمت كند از تو پس فسخ كن آن را پس بياميز آن دو سهم پس بكن مانند آنچه كردى اول بار تا فراگيرى حق خدا را در مال و فرامگير شترى را كه گذشته باشد از هشت سال و نه بسيار پير و نه دست و پا شكسته و نه سل داشته شده و نه صاحب عيب و يك چشم و امين مساز بر آن قسمت بجز كس ى كه اعتماد داشته باشى بدين او در آن حال كه باشى مهربان به مال مسلمانان تا برساند آن را به ولى ايشان مر او نفس نفيس خودش است پس قسمت كند آن را ميان ايشان و وكيل مساز بر آن صدقه مگر نيكخواه و مهربان و امين و امين نگهبان نه درشتى نماينده را و نه راننده مال بعنف و نه رنجاننده و نه جفاكننده پس فرود آر بشتاب بسوى ما آنچه جمع شده نزد تو تا بگردانيم آن را جائى كه امر كرد خدا به آن پس چون بگيرد آن صدقه را امين تو پس امر كن بسوى او كه حايل نشود ميان شتر ماده و ميان بچه شتر آن و ندوشد شير شتر ماده را به تمامى پس ضرر خواهد رسانيد به فرزند او و جهد بسيار نكند به آن از روى سوارى و بايد كه عدالت رعايت كند ميان همراهان آن در سوارى و ميان آنها و بايد كه آسان گرداند كار را بر بهايم وامانده از رفتار و بايد كه درنگ كند و آهستگى بشتر سوده پاى و بلنگ آمده از رفتار ...

كه فرود آورد آنها را به آنچه مى گذرند به آن از حوضهاى آب تا بياشامند و نگرداند آنها را از ...

زمين به سوى ميانه هاى راهها تا بچرند و بايد كه راحت دهد آنها را در چراگاهها كه بفراغت بچرند و بايد كه مهلت دهد آنها را نزديك آب صاف و ...

تا آنكه بيارد آنها را بفرمان خدا فربه هاى مغزدار نه رنج داده شدگان و نه مشقت ديدگان تا قسمت كنم آن را بر نهج كتاب خداوند ...

پيغمبر او پس بدرستى كه اين بزرگتر است مر مزد تو را و نزديكتر است به رشد و صواب تو اگر خواهد خدا

نامه 026-به يكى از ماموران زكات

ميفرمايم او را بر پرهيزگارى از معاصى خدا در كارهاى پوشيده او و كردار مخفى او در جائى كه هيچ گواهى نيست ...

و نه نگهبانى بجز از او و ميفرمايم او را كه عمل نكند بچيزى از فرمانبردارى خدا در آنچه ظاهر سازد ...

كند بغير آن چيز در آنچه در نهان به آن پردازد و كسى كه مختلف نباشد نهان و آشكاراى او و كردار و گفتار او پس بتحقيق كه گزارد حق امانت را و اخلاص بجا مى آورد در عبادت حضرت عزت و ميفرمايم او را آنكه متوجه نسازد فعل مكروه را بايشان و دروغ نگويد و راه تهمت نپويد و رغبت نگرداند از ايشان جهه افزونى جستن بواسطه حاكم بودن بر ايشان پس بدرستى كه ايشان برادرانند در دين خدا و يارى دهندگانند بر بيرون آوردن حقهاى مستحقين و بدرستى كه مر تو راست در دين صدقه ...

فرض كرده شده و حقى دانسته شده و شريكانى كه درويشند و ناتوانانى كه صاحبان فقر و احتياجند. و بدرستى كه ما گزارنده ايم حق تو را ...

پس تمام برسان به ايشان حقهائى ايشان را و اگر حقوق ايشان را نرسانى پس بدرستى كه تو باشى از بيشترين مردمان روز قيامت از روى خصمى و از روى سختى مر كسى را كه دشمن او باشند نزد خدا درويشانند و مسكينان و خواهندگان و دفع كرده شده گان ز كات كه عاملانند و قرض داران و راه گذريان و كسى كه استخفاف كند به امانت ...

و چرا كنند در مرعاتى خيانت و پاك نسازد نفس خود را و دين خود از خيانت پس به تحقيق كه فرود آوره بنفس خود در دنيا و او را در آخرت خوارتر و رسوى تر باشد و بدرستى كه بزرگترين خيانت خيانت كردن اين امت است و ...

خيانت خيانت امامان ايشان والسلام.

نامه 027-به محمد بن ابوبكر

پس فرود آر از براى ايشان بال خود را و نرم كن براى ايشان جانب خود را و متواضع باش براى او بگستران رخسار خود را و سازگارى كن در ميان ايشان در ملاحظه و مناضره تا كه طمع نكنند بزرگان در گرديدن تو از و نوميد نشوند ضعيفان از عدالت بر ايشان و بدرستى كه خدا سوال خواهد كرد از شما اى گروه بندگان او از عملهاى كوچك شما و از اعمال بزرگ شما و از فعلهاى آشكارا و نهان پس اگر عذاب كند پس شما ستگاريد و اگر عفو كند پس او كريمترين همه است و بدانيد اى بندگان خدا بدرستى كه متقيان بردند نعمتهاى شتابنده دينا را و آينده آن جهان پس شريك شدند اهل دنيا در دنياى ايشان و شريك نشدند با ايشان اهل دنيا در آخرت ايشان ساكن شدند اهل آخرت در دنيا به بهترين آنچه ساكن شوند در آن و خوردند دنيا را به بهترين آنچه خوردند در آن پس ظفر يافتند به آن متغمان و فرا گرفتند از آن آنچه فرا گرفتيد آن را گردنكشان و متكبران پس منتقل شدند از آن به توشه رساننده به مقصد آخرت و تجارت سود دهنده رسيدند بلذت ترك دنيا در دنياى خود و يقين دانستند كه ايشان همسايگان خدايند فردا در آخرت خود رد كرده نشود مرا ايشان را خواندنى و كم كرده نشود مر ايشان را بهره از لذت نعمت پس بترسيد اى بندگان خدا مرگ را و نزديك بودن آن و مهيا سازيد براى آن ساز و برگ آن را پس بدرستى كه مرگ مى آيد با كار بزرگ و كار خطرناك پر هول با ...

كه نيست با او بدى هرگز يا بدى كه بنا شد با او نيكوئى هرگز پس كيست نزديكتر به بهشت از كار كننده آن و كيست نزديكتر به آتش از كار كننده آن و شما رانده شدگان مرگيد اگر بايستيد براى او بگريد شما را و اگر بگريزيد از آن دريابد شما را و او لازمتر است مر شما را از سايه شما مرگ بسته شده است به مويهاى پيشانى شما و دنيا در نور ديده شده از قفاى شما پس بترسيد از آتشى كه تك آن به غايت دور است و حرارت آن به غايت سخت و عذاب آن نو و تازه تر نيست ...

در آن رحمت و راحت و شنيده نمى شود در آن خواندنى و وا برده نميشود در آن هيچ المى و محنتى و اگر تو آيند خود را به مرتبه رسانيد كه محكم شود ترس شما از خدا و نيكو گردد گمان شما به او سبحانه پس جمع كنيد ميان خوف در جا پس بدرستى كه بنده جز اين نيست كه ميباشد نيكوئى گمان او به پروردگار خود بر مقدار ترس او از پروردگار او و بدرستى كه نيكوترين مردمان به خدا از روى گمان سخت ترين ايشانست از روى ترس به خدا و بدان اى حمد بن ابى بكر كه من والى و حاكم ساختم تو را بر بزرگترين لشگريان خود در نفس من كه آنها اهل مصرند پس تو سزاوارى كه مخالفت كنى بر نفس خود و مخاصمه كنى و رفع نمائى از دين خود جميع ...

و اگر چه بنا شد مر تو را عمر مگر يكساعت از روزگار و به خشم ميارد خدا را به خشنودى يكى از خلقان پس بدرستى كه هست در خزانه خدا عوضى كه از غير آن حاصل ميشود و نيست از جانب خدا عوضى كه در غير او باشد بگذار نماز را در وقت خود كه تعيين شده وقت براى گزاردن آن و شتاب مكن دقت در نماز به جهت فارغ شدن از آن و تاخير مكن نماز را از وقت خودش به جهت مشغول شدن به كارى و بدانكه هر چيزى از كردار تو تابع است مر نماز تو را و از جمله عهدنامه حضرتست پس بدرستى كه نيست يكسان پيشوائى راستى كه نفس نفيس آن حضرتست و پيشواى گمراهى كه نفس خبيث معاويه است و دوست پيغمبر و دشمن او به تحقيق كه فرمود مرا رسول خدا بدرستى كه من نمى ترسم بر امت خود نه گرونده به وحدانيت خدا و نه شرك آرنده باد اما گرونده پس از ميدارد او را خدا به سبب ايمان او و اما شرك آرنده پس مى كشد و خوار مى سازد او را خدا به جهت شرك او وليكن مى ترسم بر شما از هر نفاق كننده در دل دانا به زبان كه داند چيزى را كه مى شناسد از حق و صواب و كند چيزى را كه منكر آيند از موجبات عقاب.


نامه 028-در پاسخ معاويه

اما پس از حمد و صلوات پس به تحقيق كه آمد به من نامه تو كه ياد كرده بودى در آنكه بر گزيد خداى تعالى محمد (ص) را براى دين اسلام خود و قوت دادن خدا او را به كسى كه قوت داد او را خدا از اصحاب او پس بتحقيق كه پنهان كرد براى ما روزگار از طرف تو چيزى عجيب و غريب را در اين وقت در ايستادى كه خبر ميدهى ما را به آزمايش خدا كه نزد ماست ...

افضال او و نعمت دادن او سبحانه بر مادرشان پيغمبر پس هستى تو درين خبر دادن همچون نقل كننده خرما به جانب شهر هجر كه معدن خرماست و خواننده به صورت آرنده خود به سوى تيرانداختن با يكديگر و گمان برده كه بهترين مردمان در اسلام ابوبكر و عمر است پس ياد كرده اى معاويه امر برا كه اگر تمام باشد و محقق الوقوع بيكسو باشد از تو همه فضايل از تو و اگر ناقص باشد و غير واقع نرسد به تو شكست آن و چيست تو را ميان فاضل و مفضول و نيز ميان نگاه دارنده رعيت و نگاه داشته شده و چه كار است مرا سيرانى كه رها كرده شده از بندگان ابوسفيان و پسران و مميز ساختن ميان مهاجران پيشين و وضع كردن در جهاد و مرتبه هاى ايشان به جاى خود و شناساگردانيدن طبقه هاى ايشان چه دور است اين كار به تو هر آينه آواز داد ...

از ق مار و درايستاد كه حكم كند در خلافت كسى كه مضر است بر او حكم كردن براى خلافت آيا نمى ايستى اى ...

در برداشتن بار گران و نمى شناسى قصور كشيدى مقدار دست خودت يعنى قاصرى و آيا واپس نمى روى و آنجا كه واپس داشت تو را قدر و مرتبه تو پس نيست بر تو ضرر مغلوبيت مغلوب شده و نه براى تست فايده فيروزى ظفر يابنده و بدرستى كه تو رونده در بيابان گمراهى ميل كننده از ميان راه مستقيم آيا نمى بينى رتبه كسى را كه خبر دهنده نيست براى تو وليكن من بنعمت خدا سخن ميگويم بدرستى كه گروهى شهيد شدند در راه خدا از جماعت مهاجران و مر هر يك را مزيتى هست در دين تا آنكه چون شهيد شد شهيد ما كه حمزه است گفته شد كه او بهترين شهيدانست و خاص گردانيد او را رسول خدا بر هفتاد تكبير نزد نمازگزاردن او بر او آيا نمى بينى تو كه گروهى بريده شد دستهاى ايشان در راه خدا يعنى جعفر طيار و مر هر يكى را فضيلست و مزيتى ما چون كرده شده يكى از ما آن كار همچنانكه كرده شده به يكى از ايشان گفتند كه پرنده است در بهشت و صاحب دو بال است و اگر نه آن چيزيست كه نهى كرده است بعد از آن از ستودن مرد نفس خود را هر آينه ياد كردى ياد كننده فضيلتهاى بسيار كه بشناسد آن را دلهاى گرون دگان و نمى اندازند آن را گوشهاى شنوندگان پس واگذار از خود كسى را كه ميل دهد او را از مقصد راست صيدى كه انداخته شود ...

بسوى او پس بدرستى كه ما حسنات پروردگار خوديم و مردمان پس از اين حسنات ما آن دو بازنداشت از ما عزت قديمه ما و انعام ديرينه ما بر گروه تو آنكه مخلوط شديم به شما به نفسهاى خود پس نكاح كرديم زنان شما را و بنكاح شما درآورديم زنان شما را خود را مانند كردار همسران و ...

شما آنجا كه باشيد مثل ما و از كجا باشد مانند بودن شما به ما و حال آنكه از ماست پيغمبر صادق القول و از شماست دروغگوى كافر كه كه ابوجهلست و از ماست شير خدا مراد نفس نفيس خودش است يا حمزه و از شماست اسدا خلاف يعنى اسد بن عبدالعزى و از ماست دو سيد كه بهترين جوانان اهل بهشتند مراد حسن و حسين اند و از ماست بهترين زنان جهانيان و از شماست كشنده هيزم همچنين است حال در بسيارى از آنچه ما را است از صفات و بر شماست صفات رذيله پس اسلام آنست كه شنيده شده و جاهليت شما آنچه را بود پيش از ...

كه دفع كرده ...

و كتاب خدا كه قرآنست جميع مى كند براى ما آنچه گريخته از ما كه خلافتست و آن گفتار حق تعالى است كه خداوند آن خويشها برخى از ايشان سزاوار به بعضى ديگر در كتاب خدا و گفتار او سبحانه بدرستى كه سزاوارترين مرمان با ...

هر آينه آنانند كه پيروى كردند او را و اين پيغمبر يعنى محمد(ص) و آنانكه گرويده اند و خدا دوست مومنانست پس ما يكبار سزاوارتريم به آن حضرت به خويشى و يكبار ديگر سزاوارتريم به فرمان بردن و هنگامى كه حجت آوردند مهاجران بر ايضا ديروز سقيفه بنى ساعد به رسول خدا پس فيروزى چستند بر انصار پس اگر باشيد فيروزى به قرب و خويشى پيغمبر پس حق ما را باشد نه شما را و اگر و اگر باشد ظفر به غير آن پس انصار بر دعوى افضيليت خود ثابت باشند و گمان برده اى معاويه كه من مر همه خليفه ها را كه آن سه نفر باشند را كه دعوى خلافت كردند حسد برده ام و بر همه ايشان ستم كرده ام پس اگر باشد اين دعوى همچنان كه پس نيست جنايت آن بر تو زيرا كه تو نيستى از خليفه ها تا باشد عذر آوردن من بسوى تو و اين گله كرد نيست كه زايل است از تو عار آن و گفته كه من بو دم كه كشيده مى شدم به اجبار براى بيعت با ابوبكر همچنانكه كشيده مى شود شتر نر تا بيعت كنم و سوگند به خدا كه به تحقيق كه خواستى كه ندمت كنى پس مدح كردى و آنكه رسوا كنى مرا پس خود رسوا شدى و نيست بر مرد مسلمان از هيچ خوارى و نقصى در آنكه باشد ستم رسيده مادام كه نباشد شك كننده در دين خود و نه شك بنماينده به يقين خود و اين صورت حجتى است مرا بسوى غير تو وليكن من رها كردم از براى تو به مقدار آنچه پيش آمد و خطور كرد در خاطر از ياد كردن آن
بعد از آن ذكر كرده كه آنچه بود از كار من و كار عثمان پس مر تو را است كه جواب داده شوى از اين كلمات به جهت قرابت و خويشى تو از او پس كدامين ما بود دشمن تر مر او را و نماينده تر به طريق كارزار آيا كسى كه بذل كرد از براى نصرت و اعانت او را پس طلب كرد متقاعد شدن او را و طلب بازايستادن كردار و يا كسى كه او يارى خواست و پراكنده ساخت اسباب مرگ را بسوى او تا آنكه آمد حكم الهى بر او ...

سوگند كه دانسته خداى بازدارنده گان از شما را و گويندگان مر برادر خود را كه بشتابيد بسوى ما و نمى آيند بسختى كارزار به جز كمى و نبودم من كه عذر آرم از آنكه بودم كه عيب مى كردم بر او و انكار مى كردم كارهاى ناپسنديده را پس اگر بود گناه بسوى او و بود راه راست نمودن من و هدايت كردن من او را پس بسا ملامت كرده شده از كارى كه هيچ گناهى نيست مر او را در آن و به تحقيق كه فرا مى گيرد تهمت را مبالغه كننده در نصيحت و ...

بجز صلاح آوردن آنچه توانستم و نيست وجود اسباب مطالب من بجز به خدا بر او توكل كردم و ياد كردى كه نيست مرا و نه اصحاب مرا نزد تو بجز شمشير پس به تحقيق كه بخنده درآوردى به اين گفتارى از اشك فرود آوردن از چشم كجا يافت شدند پسران عبدالمطلب از دشمنان واپس رفتگان و به شمشيرهاى ترسانيده شدگان پس درنگ كن اندكى تا برسى نصف جنگ حمل بن بدر پس زود باشد طلب كند تو را آنكسى كه طلب ميكنى او را و نزديك شود به تو آنچه دورى مى جوئى از او و من شتابنده ام به جانب تو در لشكر عظيم از مهاجران و انصار و تابعان ايشان بر نيكوئى كه سخنست انبوهى ايشان مرتفع است غبار ايشان گويند كه نود هزار كس بودند بر كنندگان پيراهنهاى مرگ را از زره و جوشن و دوسترين ملاقات به سوى ايشان ملاقات كردن ايشانست به رحمت پروردگار خود به تحقيق كه همراه است ايشان را فرزندان بدرى خونخوار و شمشيرهاى هاشمى آتش كرد از به تحقيق كه شناختى مواضع و قوع شمشير در كشتن برادر تو و خالوى تو ...

و اهل تو و نيست اين از ستمگاران دور

نامه 029-به مردم بصره

و بتحقيق كه بود از پراكنده شدن ريسمان پيمان شما و شكستگى عهدهاى شما آنچه غافل نيستد از آن پس درگذشتم از گناهكار شما و برداشتم شمشير را از پشت داده شما و قبول كردم توبه را از آورده شما پس اگر گام نهد بشما كارهاى تباه سازنده و بى خردى انديشه هاى جور و ظلم باطله ما عبثه بسوى اظهار عداوت به من و مخالفت كردن به من پس اينك من نزديك آوردم اسبان كارزارى خود را بسمشان پالان نهادم بر شتران سوارى خود و اگر مضطرب سازيد مرا بسوى رفتن بجانب شما هر آينه واقع گردانم به شما حادثه را كه بنا شد روز جمل نسبت به آن حادثه مگر همچو ...

...

اندك از طعام با آنكه من شناسايم براى فرمانبردار خود از شما مرتبه او را براى نصيحت كننده حق او را نه تجاوزكننده از امور حقه كه تهمت زده باشم بسوى برى از معصيت و نشكنند و عهد وفادار

نامه 030-به معاويه

پس بترس از خدا در آنچه نزد تست از ...

و نظر كن در حق خدا بر تو پس باز گرد بسوى شناختن آنچه معذور نيستى بنا داشتن آن پس بدرستى كه فرمانبردارى را نشانهائيست روشن و راهنمائى نور دهنده و راه روشن و نهايتى مطلوبه كه وارد مى شوند در آن زيركان و مخالفت مى كنند به آن ابلهان هر كه عدول كرد از آن حيران شد از حق و خبط كرد و به سر درآمد در بيابان گمراهى و تغير داد خدا نعمت او را ...

فرود آورد به او خشم خود را پس بترس از نفس اماره پس بتحقيق كه بيان فرمود خدا براى تو راه خود را و هر جا كه بيابان آمد و منتهى شود به تو كارهاى فاسده تو پس به تحقيق كه روان شوى ...

خسران و بموضع حلول كفر و طغيان و بدرستى كه نفس خبيث تو افكنده است تو را در بدى و بزور انداخت تو را در گمراهى و فرود آورد تو را در مواضع هلاكت از شبهات مرديه و دشوار ساخت بر تو راههاى حق

نامه 031-به حضرت مجتبى

كه نوشته است آن را بسوى او در موضعى حاضر بودند آنجا نزد بازگشتن او از صفين از پدر فناناپذير واگذارنده زمان اين سرا پشت بر كرده عمر خود را گردن نهنده براى جفاى روزار مذمت كننده مر دنيا را آراميده در مواضع سكون مردگان كوچ كننده از آن فردا به سوى فرزند اميدوار به چيزى كه درنمى يابد در اين دار راه رونده به راه كسى كه هلاك شد در روزگار نشانه بيماريهاى بسيار و بگرد دين روزهاى پايدار و هدف مصيبتهاى بى شمار و بنده دنيا و تجارت كننده چيزى كه غرور است و ...

و دام مرگها و گرفتار مرگ و هم سوگند غمها و همنشين اندوهها و بر پاى كرده شده آفتها و افكنده شده آرزوهاى باطله و همسو كنند مردگان اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه در آنچه دانستم من از پشت كردن دنيا از من و سر كشيدن روزگار بر من و روآوردن آخرت بسوى من چيزيست كه بازنمى دارد مرا از ياد هر كه غير منست و از همت داشتن به آنچه از پس فوت منست غير آنكه من به حيثيتى ام كه منفرد است به من بدون غمهاى مردمان غم جان من پس تصديق كرد مرا انديشه با تدبير من و گردايند مرا آرزوى نفس من و هويدا ساخت خالص بودن كار من پس رسانيد مرا بجد و جهدى كه بنا شد در آن بازى و راستى كه آميخته نشود به آن دروغ و يافتم تو را بعضى از خود بلكه يافتم تو را همه خود حتى كه گوييا چيزى كه اگر برسد به تو رسيده است به من و گوييا مرگ اگر اگر آيد به تو آيد به من پس خواسته است مرا از كار تو آنچه خواهد مرا از كار نفس خودم پس نوشتم به تو اين نوشته خود را در حالتى كه پشت قوى باشى به آن نوشته اگر من باقى مانم براى تو يا فانى شوم وصيت ميكنم بر ...

...

و رستگارى خدا اى پسرك من و به ملازمت حكم و سبحانه و عمارت كردن دل خودت بياد كردن او و چنگ در زدن به ريسمان او كه اسلام است و كدام ريسمان محكم تر است از ريسمان كه ميان تست و ميان خدا اگر تو هستى كه فراگيرى آن را زنده كن به آن دل خود را به پند و نصيحت و علم و حكمت و بميران نفس اماره را بترك لذت دنيا و قوت ده دل را به نور يقين و نورانى گردان آن را به علم و طاعت و رام ساز او را بياد كردن مرگ و قرار ده آن را به فانى شدن و بينا گردان آن را به مصايب دنيا و بترسان او را از حمله آوردن روزگار و از زشتى گردش دنيا و شب و روزهاى چرخ دوران و عرض كن بر آن چيزهائى گذشتگان و ياد ده آن را به آنچه رسيده به كسانى كه بودند پيش از تو از پيشينيان و سير كن در منزلهاى ايشان و نشانه هاى ايشان پس بنگر به آنچه كرده اند و از آنچه منتقل شده اند و حلول كرده و نازل شده اند پس بدرستى كه تو مينمائى ايشان را كه منتقل شده اند از دوستان و حلول كرده اند در سرى اغريبى و گوئيا تو از زمان نزديك گشته همچو يكى از ايشان پس به صلاح آور جاى بازگشت خود را و مفروش آخرت خود را به دنياى خود و واگذار دنيا را در آنچه نمى شناسى و خطاب كرد آن را در آنچه تكليف كرده نشده و نگاه دار خود را از راهى وقتى كه ترسى گمراهى را پس بدرستى كه بازايستادن تو نزد سرگرانى گمراهى بهتر است از ارتكاب نمودن ...

مخوفه مهلكه و بفرمان بى نگوئى تا باشى از اهل آن و انكار كن كار زشت را بدست خود و زبان خود و جدا شو از هر كه كرده و كند آن را بجد و جهد خود و كارزار كن در كار خدا چنانچه سزاوار كارزار كردن آنست و بايد فرا نگيرد تو را در راه خدا ملامت ملامت كننده و شروع كن در سختيها در حال توجه بحق هر جا كه باشد و فقيه شو و عالم باش در احكام دين و عادت ده نفس خود را به صبر كردن بر امرى بر نفس كراهت داشته باشد از آن و نيكو خويست شكيبائى در راه حق و بازگذار نفس را در همه كارها بسوى خداى خود پس بدرستى كه تو در اين حال پناه ميدهى كارهاى خود را به سوى پناهى استوار و به سوى بازدارنده ارجمند و اخلاص و ...

درخواستن عطييات مر پروردگار خود را پس بدرستى كه در دست قدرت اوست دادن و محروم ساختن و بسيار گردان خير خواستن را و به فهم وصيت مرا و مر او در حالتى كه رويگرداننده باشى از نصيحت پس بدرستى كه بهترين گفتار آنست كه نفع دهد ...

و بدانكه هيچ خيرى نيست در علمى كه سودمند نباشد و نفع گرفته نميشود به علمى كه سزاوار نيست آموختن چون سحر اى پسرك من بدرستى كه چون ديدم خود را كه رسيده ام كه در گذشته از شصت سال و ديدم خود را كه زياده شدم از روى سستى شتافتم به وصيت كردن خود به سوى تو و آوردم خصلتها را از آن وصيت پيش از آنكه شتاب نمايد به من اجل من و بى آنكه برسانم به تو آنچه در ضمير منست از نصايح يا آنكه نقصان پذير شوم در انديشه خود همچنان كه نقصان يافته ام در تن خود يا پيشى گيرد مرا در رسانيدن نصيحت به تو برخى از غلبه هاى هواى نفس و ...

دنيا پس باشى همچون رام نشده رمنده سركش و بدرستى كه دل كسى كه نو رسيده است همچون زمين خاليست كه هيچ تخم نديده باشد آنچه انداخته شود در آن از چيزى قبول كند آن را پس شتافتم به تو پيش از آنكه سخت شود به تعليم ادب دل تو و مشغول شود عقل تو تا روى نهى بجد و جهد انديشه خود از كار و بار به آنچه كفايت كرده اند براى اهل آزمايش حاجت خود را و امتحان خود را پس باشى كفايت كرده شده و ...

رنج طلب و رستگارى شده از علاج آزمودن پس آمد به تو از آن علم تجربتى آنجه آمديم به آن به زحمت بسيار و هويدا شد براى تو آنچه بسيار بود كه تاريك بود بر ما از آن در آن اى فرزند من بدرستى كه من و اگر چه نيستم كه عمر يافته باشم همچو عمر آنانكه بودند پيش از من پس به تحقيق كه نظر كردم در كارهاى ايشان و انديشه نمودم در خبرهاى ايشان و سير كردم در نشانه هاى ايشان تا كه گشتم همچو يكى از ايشان بلكه گوئيا من به آنچه رسيده به من از كارهاى ايشان عمر يافته ام با اول ايشان تا به اجز ايشان پس شناختم صافى آن دانش را از تيرگى آن و سود آن از ضر آن پس پاكيزه ساختم براى تو از هر كار خلاصه و زبده آن را و طلب كردم براى تو نيكوئى را و گردانيدم از تو نادانسته و نامرضى آن را و ديدم من جاى كه مهم و ضرورى بود مرا از امر تو آنچه مهم است پدر مهربان را بر فرزند و درست كردم عزم خود را بر آن از تعليم ادب تو آنكه واقع نبودن آن و حال تو آنكه پيش آينده عمر باشى تازه جوان دوران خداوند قصد سليم از انحراف و نفسى بى غش و آنكه ...

تو را به آزمودن كتاب خدا كه غالب و بزرگ است و ...

و ...

و تعليم طريقه هاى اسلام و حكمهاى آن و حلال آن و حرام آن درنگذرم از آن به تعليم تو به غير آن پس از آن ترسيدم آنكه پوشيده شود بر تو آنچه اختلاف مى كنند مردم در آن از آرزوهاى خود و آراى باطله خود مانند آنچه پوشيده است بر ايشان پس باشد محكم گردانيدن آن علوم به برهان از آنچه كراهت داشتى از آگاهيدن تو مر آن را دوست به من از تسلم تو و واگذاشتن بسوى كارى كه ايمن نباشم بر تو ...

كار از هلاكت ابدى و اميد مى دارم آنكه توفيق دهد تو را خدا در آن مر راه صواب خود را و آنكه راه نمايد تو را به مقصود تو پس عهد كردم بسوى تو وصيت خود را كه اينست
و بدان اى پسرك من كه بدرستى دوستر آنچه تو فرا گيرنده به آن بسوى من از وصييت كردن من رستگارى است از خدا و اقتصار كردن بر آنچه فرض كرد خدا آن را بر تو و فرا گرفتن به آنچه گذشته اند بر آن پيشنيان از پدران تو و شايستگان از اهل بيت تو پس بدرستى كه ايشان نگذاشتند كه نظر كنند براى نفسهاى خود همچنانكه تو نظر كننده و فكر نكردند همچنانكه تو فكر كننده در آن پس از آن بازگردانيد ايشان را آخر آن به فرا گرفتن به آنچه شناختند و به بازايستادن از آنچه تكليف كرده نشدند پس اگر سر باز زند نفس تو كه قبول كند آن را بى دانستن آن همچنانكه دانستيد ايشان پس بايد كه باشد و طلب كردن تو آن را به دريافتن و دانستن نه به افتادن در ورطه شبهه ها و از حد درگذشتن خصومتهاى و ابتدا كن پيش از نظر كردن تو در آن به يارى خواستن تو به معبود خودت و رغبت كردن به آن در توفيق دادن او تو را و ترك هر آميزشى كه در برد تو را در شبهه باطله در دين ما تسليم كند تو را و برساند تو را بسوى گمراهى پس چون يقين كنى تو آنكه صاف شد دل تو پس خاشع گشت براى رضاى خدا و تمام شد انديشه و مجتمع شد و قصد تو در آن كار نيك قصد پس بنگر در آنچه روشن ساختم براى تو و اگر جمع نشود مر تو را آنچه دوست دارى از نفس خود و از فارغ شدن نظر تو و فكر تو از موانع پس بدانكه تو جز اين نيست كه خبط مى كنى همچو شتر و كور و ميافتى در ورطه تاريكهاى هلاكت و نيست طلب كننده دين اسلام كسى كه خبط كند همچو شتر كور يا بياميزد ...

از آن مانند تر است به حق و بهتر در راه خدا پس درياب اى پسرك من وصيت مرا و بدان خداوند مرگ همان خداوند زندگيست و آنكه آفريننده همان ميراننده است و آنكه فانى سازنده همان احاده كننده است و آنكه گرفتار سازنده است همان عافيت دهنده و آنكه دنيا نيست كه قرار گيرى مگر بر طريقه كه گردانيد آن را خدا بر آن طريق از دادن نعمتها و آزمايش و گرفتارى و جزا دادن در روز بازگردش يا از آنچه نمى دانيم پس اگر مشكل شود بر تو چيزى از اين پس بردار آن را بر نادانى خود به آن پس بدرستى كه تو اول آن چيزى كه آفريده شده نادان پس از آن دانستى و چه بسيار بود آنچه نميدانستى از كار دنيا و متحير بود در آن و سرگردان انديشه تو و گمراه بود در آن بينائى تو پس از آن بينا گشتى به آن بعد از اين پس چنگ در زن به خدائى كه آفريد تو را و روزى داد تو را و تسويه اعضاى تو كرد و بايد باشد مر او را پرستش تو و بسوى او رغبت تو و از خوف و رستگارى تو و بدان اى فرزند من بدرستى كه هيچ يك از پيغمبر خبر نداد از خداى سبحانه همچنانكه خبر داد از او پيغمبر، پس خشنود باش به او در حالتى كه او مانند پيغام او را آب و گياه است و در حالتى كه بسوى رستگارى كشنده است پس ...

بدرستى كه من تقصير نكردم براى تو نصيحت را و بدرستى كه تو نرسيده و نرسى نهايت بلوغ در نظر كردن از براى خودت و اگر چه جهد كنى در مثل رسيدن نظر من از براى خود و بدان اى پسرك من اگر بودى پروردگار تو را به نازى هر آينه آمدندى به تو پيغمبران و هر آينه مى ديدى علامات ...

و هر آينه مى شناختى فعلهاى او را و صفتهايى او را وليكن او سبحانه خدا نيست يگانه همچنانكه وصف كرد ذات خود را ضد نيست در در پادشاهى او هيچكس و زوال پذير نيست هرگز و نيافت زوال در هيچ حال اول است زيرا كه واجب الوجودى است پيش از همه چيزهايى هدايتى و آخريست پس از همه چيزهايى نهايتى بزرگست و بلند از آنكه اثبات كرده شود صفات ...

او بوارسيدن و دريافتن عقل ما ...

قوت باصره پس چون شناختى اين را پس بكن همچنانكه سزوار است و مثل تو را كه بكند ...

در خوردى مقدار خود و بسيارى ناتوانى خود و بزرگى حاجت خود بسوى پروردگار خود در طلب طاعات او و رستگارى از عذاب او و ترسيدن از خشم او پس بدرستى كه او نفرمود تو را بجز بكار نيكو و نهى نكرد تو را مگر از كار بد اى پسرك من بدرستى كه خبر دادم تو را از دنيا و حال دنيا و زايل شدن و منتقل گشتن آن و خبر دادم آن را از آخرت و از آنچه آماده شده مراهل آن را در آن و بيان كردم براى تو در دنيا و آخرت مثلها را تا عبرت گيرى به آن و پيروى نمائى بر آنها بدرستى كه داستان كسى كه آزمود دنيا را همچو مثل گروهيست از مسافران كه موافق نيايد ايشان را جاى تنگ و ناخوش پس قصد كنند ...

مشحون به انواع ميوه ها و اطعمه و ساير لذات و پيشگاهى ...

پس برداشته اند مومنان مشقت راه را و مفارقت دوستان دلخواه و درشتى سفر پر خطر و غلظت اطعام مكدر تا بيايند بگشادگى سراى خود و منزل آرامگاه دائمى خود پس شنيد در آنجا كه دريابند چيزى را از آن امور پر شرور دردى و آزاى و نمى بينند نفقه كه بذل كنند آنجا نادانى و نه چيزى دوستر بسوى ايشان را آنچه نزديك سازد ايشان را به منزل با سعادت خودشان و نزديك گرداند آنها را از محل با كرامت خودشان و مثل كسى كه مغرور شد.. هم مثل گروهيست كه باشند در منزل فراخى و نعمت بسيار پس موافق نيايد ايشان را آمدن بسوى منزل ...

پس نيست چيزى مكروه تر و نه زشت تر نزد ايشان از مفارقت كردن از آنچه بودند در آن از انواع نعمت به آنچه رسيدن د بناگاه ...

از طبه و ميگردند بسوى آن اى پسرك من بگردان نفس خود را ترازو در آنچه ميان تست و ميان غير تست از افعال خوب و بد پس دوست دار براى غير خود آنچه دوست مى دارى براى نفس خود و مكروه دار براى او آنچه مكروه ميدارى براى خود و ستم مكن همچنانكه دوست نميدارى ستم كرده شوى و نيكى كن همچنانكه دوست مى دارى كه نيكوئى كنند بسوى تو و زشت شمر از نفس خود آنچه زشت مى شمريد از غير خود و خشنود باش از آنچه ميرسد از مردمان به تو به آنچه خشنود مى شوى مر ايشان را كه از نفس تو به ايشان رسد و مگو آنچه نميدانى و اگر اندك باشد آنچه ميدانى و مگو آنچه دوست نمى دارى آنكه گفته شود براى تو و بدان كه خودبينيها ضد صوابهاسست و آفت عقلها پس سعى كن در دسترنج خود و مباش خزينه دار از براى غير خود پس خون تو راه نموده شدى بسوى راه ميانه پس باش خاضع تر آنچه مى باشى براى پروردگار خود و بدان كه در پيش تست راهى كه خداوند مسافت دور است و دشوارى سخت از اهوال قبور و نشور و بدرستى كه نيست هيچ بى نيازى تو را در راه از نيكوئى طلب كرد آنچه موجب راحت و استراحت است و از مقدار آن چيزى كه رساننده تو باشد به مقصد اصلى از توشه تقوى يا سبكى پشت از بار گناه پس بار مكن بر پشت خود آنچه زايد باشد بر قدر طاقت خودت پس باشد گرانى آن وز و وبال بر تو و هنگامى كه بيابى از اهل فقره و فاقت و حاجت كسى را كه بردآرد براى تو توشه تو تا روز قيامت پس برساند به تو زاد را فردا جائى كه محتاج باشى به آن فردا پس غنيمت دان او را و بار كن آن را به آن بار و بسيار كن از توشه دادن آن را در حالتى كه توانا باشى بر آن پس شايد كه تو طلب كنى او را پس نيابى و غنيمت دان كسى را كه طلب قرض كند از تو در حال توانگرى تو تا بگرداند ادا نمودن آن را مر تو را در روز دشوارى تو و بدانكه در پيش تست گريوه به غايت دشوار كه سبك بار در آن نيكو حالتر است از گران بار تقبل گناه و دير جنبنده بر آن گريوه زشت حالتر است از شتابنده و بدرستى كه موضع فرود آمدن آن گريوه بى شك و شبهه بر بهشت است يا بر دوزخ پس طلب راحت كن براى نفس خود پيش از نازل شدن تو در آن و نرم ساز منزل خود را پيش از فرود آمدن تو پس نيست پس از مرگ ...

كه طلب خشنودى كند و نيست بسوى دنيا بازگشتى و بدان بدرستى كه آنكسى كه بدست قدرت اوست خزانه هاى زمينها و آسمان ها دستورى داد مر تو را در دعا كردن در مقاصد و ضامن شد براى تو به اجابت دعا و امر كرد تو را آنكه به طلبى از او يا بدهد تو را و طلب رحمت كنى تا رحمت كند تو را و نگردايند ميان تو و ميان خود كسى كه مانع از وصول رحمت و مغفرت او سبحانه به تو وانگذاشت تو را به كسى كه شفاعت كند از براى تو بسوى خدا و منع نكرد فضل بد تو را از توبت و سرزنش نكرد تو را به بازگشتن از گناه و شتابزدگى نكرد با تو به خشم گرفتن و رسوا نكرد تو را در جائى كه رسوائى به تو سزاوارتر باشد و سخت نگرفت بر تو در قبول بازگشتن تو و مناقشه نكرد تو را به گناه كردن تو و نوميد نگردانيد تو را از بخشش خود و نه بسبب از تو در قبول توبه و بازگشت را بلكه گردانيد بيرون آمدن تو را از گناه نيكوئى و حساب كرد بدى تو را در جزا و عقاب و حساب كرد نيكوئى تو را ده برابر آن در ثواب و گشود براى تو در بازگشت به رضائى خود را و در طلب كردن خشنودى پس هرگاه خواندى او را شنود او از تو را و چون راز گفتى با او دانست راز تو را پس ميرسى به رحمت او بسبب نياز خود و پراكنده ميكنى با او حاجت درون خود را و شكايت برى بسوى او از غمهاى درون خود و طلب كشف مى كنى از و سبحانه اندوههاى خود را و يارى مى خواهى بر كارهاى دشوار خود و در مى خواهى از او از خزينه هاى رحمت او آنچه توانا نيست بر دادن آن جز او سبحانه از افزونى عمرها و سلامتى بدنها و فراخى روزيها پس از آن گردانيد در دستهاى تو كليدهاى عطاياى خود را به آنچه دستور داد تو را در آن از درخواستن آن پس هرگاه خواستى طلب گشودن كردى بوسيله دعا درهاى نعمتهاى او را و ريزان شدن كردى از از و سبحانه نرم بارانهاى رحمت او را پس بايد نوميد نگرداند تو را ديرى اجابت تو پس بدرستى كه عطا دادن بر مقدار قلت و كثرت نيت و قصد از خلوص عقيده بسا كه تاخير كرده مى شود از تو رواشدن دعاى تو تا باشد آن تاخير كننده بزرگ مزد خواهنده را و بسيار كننده تر مر بخشش اميدوار را و بسا كه در خواستى چيزى را و داده نشدى آن را و داده شدى چيزى را بهتر از آن خواهش در دنيا يا در عقبى يا بازداشته شد از تو چيزى از بليت كه صرف آن بهتر بود از عطيه آن پس بسا امرى كه طلب كردى آن هلاك دين تست اگر داده شوى به آن پس بايد كه باشد خواهش تو در چيزى كه باقى ماند براى نيكوئى آن ...

كرد شود از تو وزر آن پس مال باقى نمى ماند براى تو و باقى نمى مانى تو نيز براى آن و بدانكه تو بدرستى كه آفريده شده براى آخرت نه براى دنيا و از براى فانى شدن نه از براى باقى ماندن و از براى مرگ نه از براى زندگى و بدرستى كه تو در منزل هستى كه جاى بر كند نسبت و سرائى كه محل اكتفا نمودن است به قدر ضرورت و در راهى كه راجع است به عالم آخرت و بدرستى كه تو رانده شده مرگى كه نميرسد از آن گريزنده آن و فوت نمى كند او را جوينده آن و ناچار است كه او باشد در يابنده پس باش از آن برحذر كردن از آن كه دريابد مرگ تو را و تو بر حالتى بدكارى باشى به تحقيق كه هستى تو كه سخن مى گوئى با خود از آن فعل بد خود به توبه كردن پس حايل مى شود ميان تو و ميان آن مرگ پس آن هنگامى كه هلاك كرده باشى خود را در ارتكاب معاصى
اى پسر من بسيار كن ياد مرگ را و ياد آنچه بيكبار بيابى بر آن و برسى پس از مرگ به آن تا وقتى كه بيايد به تو در حالتى كه فرا گرفته باشى از آن نرسانيدن خود را و محكم كرده باشى براى آن قوت خود را و ...

به تو ناگاهان پس غالب شود بر تو و تو را رنج رساند و بترس از فريب خوردن به آنچه بينى از آراميدن اهل اين سرا به سوى متاع آن و از برجستن ايشان بر يكديگر بر حطام فانى آن پس به تحقيق خبر داد تو را خدا از حال دنيا وصف كرد تو را حقيقت كار دنيا را و كشف شد از بديهاى آن پس بدرستى كه اهل دنيا سگان فرياد كنندگانند و درندگان صيد گير فرياد مى كنند بعضى از اهل دنيا بر بعضى و مى خورد ارجمند ايشان حقير آن را و قهر و تسلط مى كند بزرگ آن بر كوچك آن طايفه از ايشان مانند چهارپايان بسته شده به ظواهر شريعت و گروهى ديگر رها كرده شده اند در چراگاه شهوت به تحقيق كه گمراه كرده اند عقلهاى خود را و سوار شده اند در بيابان بى راه بر شتران چيست رفتار بى جهاز افتد در بيابانى كه در نهايت دشوار است و بى آبى نيست آن چهارپايان را شبانى كه راست گرداند و نه چرا دهنده كه بچراند ايشان را ببرد ايشان را علايق دنيا به راه كورى و فرا گرفت ديده ها ى ايشان را از ديدن نشانه هاى راه راست پس سرگردان شدند و غرق گشتند در نعمت آن و فرا گرفتند دنيا را پروردگار خود پس بازى كرد و دنيا ايشان و بازى كردند ايشان به دنيا و فراموش كردند آنچه در پس دنيا مهلت ده ايشان را اما روشن شود نزد مرگ گويا وارد شده محلهاى مسافران سفر آخرت نزديك شد كه آدمى ...

رسيدن جزاى كردار و بدان اى پسرك من هر كه باشد شتر سوارى او شب و روز پس او سير كرده شده است يعنى هميشه در سير است و اگر چه باشد اقامت كننده و چه عمر او در شتابست و قطع مسافت مى كند و اگر چه باشد مقيم با انواع فراغت و بدان به يقين كه تو نمى رسى هرگز به آرزوى خود و در نمى گذرى از اجل خود و به تحقيق كه تو هستى در راه كسى كه پيش تو بودند پس سست باش در طلب مال و خوبى كن در آنچه كسب كره شده است يعنى بوجه حلال كسب كن به تحقيق ...

كه كشيده شده بر بودن مال و نيست هر جوينده روزى داده شده و نه هر نيكوئى كننده يعنى كسب كننده بوجه حلال محروم شده از روزى و گرامى دار نفس خود را از هر دنائتى در ذلتى و اگر چه راند تو را به سوى رغبتهاى بسيار پس بدرستى كه تو عوض داده نميشوى به آنچه بذل مى كنى از نفس خودت عوضى زيرا كه مال خسيس عوض نمى باشد از نفس نفيس و مباش بنده غير خود بسبب طلب كردن از او و حال آنكه گردانيده تو را خدا بنده آزاد و چيست نيكوئى مالى كه نميرسد بجز بشر كه را رياضيت نفس بشر است و آسانى كه نميرسد بجز به دشوارى و پرهيز از آنكه بدوانند تو را شتران سوارى طمع پس فرود آرند تو را در مواضع هلاكت و اگر توائى كه بناشد ميان تو و مي ان خدا خداوند نعمتى پس مكن پس بدرستى كه تو دريابنده قسمت خودى و گيرنده نصيب خود و بدرستى كه اندكى از خدا گرامى تر است و بزرگتر از بسيارى از نزد خلقان او و اگر جه همه هست از جانب خداوند و تدارك نمودن تو چيزى را كه تقصير شده باشد از سلوك تو آسانتر است از دريافتن تو آنچه فوت شده از كلام تو پس از آن حفظ كن از بد گفتن و نگاه داشت آنچه در طرف است بسخت بستن آن و بند نگاهداشتن آنچه در دو دست تست دوستر است بسوى من از طلب كردن آنچه در دست غير تست و تلخى نا اميدى بهتر است از خواستن از مردمان و پيشه هاى ...

با روزى عفت بهتر است از بى نازى با زشتكارى و مرد نگاهداشته تر است مر پنهائى خود را و بسا كوشش كننده در چيزى كه زيان ميرساند كسى كه بيشتر طريق ...

و كسى كه انديشه كرد بينا شود نزديكى كن اهل نيكوئى را مى باشى از ايشان و دورى كن اهل بدى را تا ...

از ايشان بد خواركى است حرام دستم از ناتوان بدترين ستم است هنگاميكه باشد سازگارى ...

جاى ...

باشد درشتى در مقام نرمى و بسا باشد دوا درد و درد دواء و بسا كه نصيحت كرد غير نصيحت كننده و خيانت كرد آن كسى كه نصيحت خواسته شده است و بترس از اعتماد كردن بر آروزهاى پس بدرستى كه آرزوهاى نفس سرمايه هاى احمقانست و عقل نگاهداشت تجربه كرد نسبت و بهترين آنچه تجربه كردى آنست كه پند دهد تو را بشتاب هنگامى فرصت عمل پيش از انكه باشد تو را از فوت آن غصه نيست هر طلب كننده كه برسد به مطلوب خود و نيست هر غايبى كه باز آيد از غربت و از تباهيست صنايع ساختن توشه آخرت و موضع فساد معاد در قيامت و مر هر كارى از آنها ...

زود باشد كه ببايد به تو آنچه تقدير كرده شده براى تو تجارت كننده خود را در خطر انداخته است و بسا اندكى كه نمو آن بيشتر باشد از بسيارى هيچ چيز نيست از يارى دهنده ضعيف و نه در دوست متهم ...

كن بار روزگار مادام كه رام باشد براى تو شتران جوان سوارى و در خطر ميفكن خود را به چيزى از متاع اين جهان به جهت اميدوارى بيشتر از آن و بترس از آنكه سركشى كند با تو مركب ستيزگى فرمانبردارى كن با نفس خود از برادر خود نزد بريدن بر پيوستن و نزد ممنوع شدن و باز ايستادن بر نيكوئى كردن و عقد نزديكى بستن و نزد بخل ورزيدن او بر بخشيدن و نزد دور شدن او بر نزديكى نمودن نزد سختى و درشتى او بر نرمى كردن و نزد گناه او بر عذر آوردن تا بمرتبه كه گوئيا تو مر او را بنده و گويا آن خداوند نعمتست بر تو و حذر كن از آنكه بنهى آن را در غير موضع آن و از آنكه بكنى آن را بغير اهل آن فرا مى گرد دشمن دوست خود را دوست پس دشمنى خواهى كرد با صديق خود و خالص ساز براى برادر خود نصيحت را خواه آن نصيحت در نظر آن نيكو باشد يا زشت و فرد خور جرعه خشم را پس بدرستى كه من نديدم جرعه كه شيرين تر باشد از آن در عاقبت و نه لذيذتر در پايان گردار و نرمى كن با آنكه درشتى كند با تو پس بدرستى كه آنكس بواسطه نرمى نزديك مى شود كه نرمى كند با تو و بخشش كن بر دشمن خود به عطا پس بدرستى كه عطا يكى از دو فيروزيست و اگر خواهى بريدن را از برادر مومن پس باقى گذار براى او از قبل خود بقيه از احسان ما بازگردد بسوى آن بقيه اگر پشيمانى دست دهد او را روزى از روزگار و هر كه گمان برد به تو چيزى را پس راست گردان گمان او را و ضايع مساز حق برادر خود را جهت اعتماد بر آنچه ميان تست و او از فرط محبت پس بدرستى كه نيست برادر تو آن كسى كه ضايع كنى حق او را و بايد نباشد اهل تو بدبخترين مردمان به تو بسبب عدم تربيت آنها را و رغبت مكن در كسى كه ترك رغبت كند در تو تا در مشقت نيفتى و بايد كه نباشد برادر تو قوى تر بر بريدن تو از تو بر پيوستن باد و بايد كه نباشد برادر مومن بر بدى كردن قوى تر از تو بر احسان نمودن و بايد بزرگ نيايد بر تو ...

كسى كه بر تو ستم كند پس بدرستى كه ظالم مى شتابد در مضرت خود از عقوبت الهى و سود تو از ثواب نامتناهى و نيست پاداش كسى كه شاد گرداند تو آنكه غمگين سازى او را و بدان اى پسرك من بدرستى كه روزى بر دو قسمت روزى كه تو مى طلبى و روزى كه مى طلبد تو را پس اگر نيائى تو بسوى روزى آيد روزى به تو چه زشت تواضع و فروتنى نزد احتياج و سخت دلى نزد توانگرى بدرستى كه مر تو را است از دنياى خود آن مقدار كه به صلاح آرى بدان جاى اقامت خود را در آخرت و اگر باشى ناشكيبا بر آنچه برفت و جدا شد از هر دو دست تو از دنيا پس ناشكيبا باش بر آنچه نرسيد به تو از امر آخرت استدلال كن بر آنچه نبود به آنچه موجود است پس بدرستى كه كارها مشابهند به يكديگر و مباش از آن كسى كه سود ندهد او را.. بجز وقتى كه مبالغه كنى در الم رسانيدن باد پس بدرستى كه خردمند پند مى گيرد به آدب و چهارپايان پند نمى گيرند بجز به زدن و بيفكن از خود غمهاى فرود آمده رابه عزيمتهاى شكيبائى و به نيكوئى يقين خودت هر كه ترك كرد طريق حق را جور كرد در ناصواب و همراه در نفع رسانيدن دوستى موافقتست و دوست خالص آن است كه صادق باشد در غيبت خود و از روى نفس در دنيا انباز كورى است در عدم ...

بيگانه كه نزديكتر است از خويش كه دورتر است از بيگانه ...

و درد غريب كسى كه نباشد مر او را دوستى هر كه درگذشت از حق تنگ شدى جاى رفتن او و هر كه اق تصار كرد بر قدر و مرتبه خود باشد پاينده تر مر او را محكم تر سببى كه گرفته تو آن را در ...

سبب ايست ميان تو و ميان خدا و هر كه باك ندارد از تو و قضاى حاجت تو نكند پس دشمن تست گاه هست كه مى باشد نوميدى دريافتن نجات هرگاه باشد طمع سبب هلاكت نسيت هر موضع بر ...

كه ظاهر باشد براى ضرب ...

و نيست بر فرصتى رسيده شده به طالبان و بسا كه خطا كرد بينائى دانا در آنچه خواسته و رسيد نابيناى نادان به راه راست خود موخر ساز بدى به مردمان پس بدرستى كه هرگاه تو خواسته باشى تعجيل مى توانى كرد به آن و بريدن جاهل برابرى مى كند با پيوستن به عاقل هر كه امين دانست روزگار را خيانت كرد روزگار با او و هر كه بزرگ شمرد آن را خوار كرد آن را نيست هر كه تير انداخت رسانيد به نشانه هرگاه متغير شود پادشاه در نيات متغير مى شود روزگار بپرس از همراه پيش از راه رفتن و بپرس از همسايه پيش از ...

خانه پرهيز كن از آنكه ياد كنى از سخن چيزى كه باشد خنده آرنده و اگر چه حكايت كنى از آن سخنان از غير خود و پرهيز نما از مشورت كردن با زنان پس بدرستى كه انديشه ايشان ...

به ضعف و نقصان و قصد ايشان بستى و بازدار بر ايشان از ديده هاى ايشان پرده نشاندن تو ايشان را پس بدرستى كه پرده مشقت نشاندن و مشقت ايشان پاينده تر است بر ايشان و نيست بيرون رفتن ايشان سخت تر از درآوردن تو كسى را كه اعتماد باد نتوان كرد از مردمان بر ايشان و اگر توانى كه نشناسند غير تو را پس مكن و مى بايد كه مالك نگردانى زن را از كار خودش آنچه متجاوز باشد از ضرورى نفس آو از متاع دنيا پس بدرستى كه زن محل لذت است و استمتاع و نيست كارفرما در افعال اوضاع و درمگذر بسبب حرمت ايشان از نفس ايشان به آنچه دوست دارند و به طمع مينداز ايشان را كه شفاعت كنند مر غير خود را به پرهيز از غيرت بردن و متهم ساختن آن به فساد در غير جاى غيرت بردن و تهمت نهادن پس بدرستى كه غيرت بردن ميخواند زن تن درست به بيمارى و زن عارى از فساد به گمان و بدكارى و بگردان براى هر آدمى از خدمتكاران خودت ...

را كه فراگيرى آن را به آنكار و نامزد او سازى پس بدرستى كه سزاوارتر است آنكه و انگذارند به يكديگر و گرامى دار ...

تو خويشان خود را پس بدرستى كه ايشان بال تواند كه طيران ميكنى به آن واصل تواند كه بسوى آن بازمى گردى و دست تواند كه به آن كه به آن حمله مى كنى بر دشمنان به امانت سپردم دين و دنيائى تو را و در ميخواهم از حضرت عزت بهترين حكم را براى تو در اين زمان و بعد از آن و در دنيا و آخرت

نامه 032-به معاويه

و هلاك كردى اى معاويه جماعتى بسيار را از مردمان فريب دادى ايشان را به گمراهى و انداختى ايشان را در موج درياى حيله هاى خود فرو گرفته آنها را تاريكهاى ضلالت كه راه نمى برند بحق و موج مى زند به ايشان شبهه ها پس حيران شدند از طريق هدايت خود و بازگشتند بر ما ...

خود حتى ...

اصلى و كشتند و بازگشتند بر پشتهاى خود و اعتماد كردند بر ...

خود مگر كسى كه بازگشت از اهل بصيرتها پس بدرستى كه ايشان مفارقت كردند تو را پس از شناختن ايشان تو را بر راه باطل دگر نكشيد بسوى خدا از يارى دادن تو وقتى كه سوار كرده بودى ايشان را بر راه باطل دابه سركش و بر گرداينده بودى ايشان را از راه ميانه بس بترس از خدا اى معاويه در آنچه ميكنى در نفس خود از حيله ها و منازعه كن با شيطان در بازكشيدن خودت از طغيان بدرستى كه بريده است از تو و آخرت نزديكست از تو

نامه 033-به قثم بن عباس

اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه جاسوس من كه در مغر ...

مراد شام است به من خبر داده است مرا كه روآورده شده اند بسوى حج مردمانى از اهل شام يعنى معاويه با لشگر بسيار كه كور است دلهاى ايشان كر است گوشهاى ايشان كور است ديده هاى ايشان كه طلب مى كند حق را به باطل يعنى پيروى حق مى كنند پيروى معاويه و فرمان مى برند مردمان را در نافرمانى حق تعالى و مى دوشند دنيا را شير آن را به بهانه دين و ميخرند بهاى اين جهان را به سعادت آن جهان كه نصيب نيكوكاران است و پرهيزگاران و هرگز فيروزى نبابد ...

بخير بجز كننده آن و جزا داده نمى شود به جزاى شه مگر كننده آن پس بيا اى دار آنچه در دستهاى تست همچو ايستادن احتياط كننده سخت توانا و نصيحت كننده خردمند و نفع رسان مر حاكم خود را فرمانبردار مر پيشواى خود را و بپرهيز از آنچه معذرت بايد گفت از آن و مباش نزد نعمت شادان و نازان و زر نزد سختيها سختيها سست و هراسان

نامه 034-به محمد بن ابى بكر

وقتى كه رسيد به آن حضرت غمگين شدن او از عزل كردن آن حضرت او را بسبب والى گردانيدن اشتر از شهر مصر پس از آن وفات يافت اشتر در وقت توجه او به مصر پيش از رسيدن او به مصر و به تحقيق رسيد به من غمگين شدن تو از روان كردن اشتر به سوى عمل تو و بدرستى كه من نكردم اين را به جهت دير شمردن مر تو را در كوشش نمودن و نه بسبب زياده شدن تو در نعمت و بزرگى و توانگرى اگر بر كنم آنچه در زيردست تست از حكومت و ايالت هر آينه والى سازم تو را بر چيزى كه آسانتر باشد بر تو از روز رنج كشيدن در ترويج حكام و عجب تر باشد از روى حكومت بدرستى كه مردى كه بودم كه والى ساختم او را بر امر شهر مصر بود مردى براى ما تدبير كننده مشفق و بر دشمن ما سخت عتاب كننده پس رحمت كناد خدا او را پس به تحقيق كه تمام كرد روزهاى عمر خود را و برسيد به مرگ خود و ما از او خشنوديم عطا كناد او را خدا خشنودى خود را و مضاعف گرداند ثواب را براى او پس بيرون اى مر دشمن خود را و روان شو بر بينائى خود و چست و چالاك شو براى جنگ كسى كه روآورده به كارزار تو و بخوان مردمان را به راه پروردگار خود و بسيار گردان يارى خواستن را به خدا تا كفايت كند تو را آنچه مهمتر است و يارى دهد بر آنچه فرود آيد به تو اگر خواهد خدا

نامه 035-به عبدالله بن عباس

پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر در مصر اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه مصر گشوده شد و محمد بن ابى بكر شهيد شد پس نزد خدا طلب اجر ميكنم ...

فرزندى بود نصيحت كننده و سعى كننده و رنج كشنده و شمشيرى بران و ستونى دفع كننده دشمنان و به تحقيق كه بودم كه ترغيب كردم مردمان را بر لاحق شدن بيارى او و فرمودم ايشان را به فرياد او پيش از واقعه شهادت او و خواندم ايشان را پنهان و آشكار را و دربازگشتن و ابتدا كردن پس بعضى از ايشان آينده بودند در حالتى كه ...

او از ايشان و بعضى عذر خواهد و در حالتى كه دروغ گو ...

نشستگان بودند در حالتى كه فرو گذارنده بودند سوال ميكنم از خدا كه بگرداند براى من از ايشان گشايش زود پس به خدا سوگند كه اگر نه طمع منست نزد رسيدن به من دشمن من در شهيد شدن و دل نهادن من نفس خود را بر مرگ هر آينه دوست داشتم كه نمى بودم با آن طايفه يك روز و نميرسيدم با ايشان هرگز

نامه 036-به عقيل

و آن جواب نامه ايست كه نوشته آن را بسوى آن حضرت برادر او عقيل بن ابيطالب پس روان كردم بسوى بعضى از آن دشمنان لگشرى انبوه از مسلمانان پس چون ...

به دشمنان آن لشگر گران چست شدند در حينى كه گريزان بودند و بازگشتند در وقتى كه پشيمان بودند پس رسيدند دشمنان به ايشان در بعضى راه در وقتى كه ميل كرده بود آفتاب به غروب كردن پس كارزار كردند در زمانى بغايت اندك زمان گفتن ...

لا و لا پس نبود آن كارزار كردن مگر به مقدار ايستادن ساعتى تا آن كه نجات يافتند در حالتى كه غمناك بودند پس از آنكه گرفته شده بود از ايشان گلوگاه و باقى نمانده بود به جز بقيه جان پس سختست پس ترك كن از خود قريش را با سخت دويدن ايشان در گمراهى و بدكارى و با جولان نمون و گرديدن ايشان و ستيزه كارى و سركشى ايشان در بيابان سرگردانى پس به تحقيق كه ايشان اتفاق كرده اند بر محاربت كردن با من همچون اتفاق كردن ايشان بر كارزار كردن با رسول خدا پيش از من پس جزا دهد خدا قريش را از جانب من از جور باد و ستمها كه با من كردند پس به تحقيق كه قطع كردند خويشى مرا و ربودند از من پادشاهى پسر مادر ...

و اما آنچه سئوال كردى از آن از انديشه من در مقاتله پس بدرستى كه راى من مقاتله كردنست با حلال كنندگان حكم خدا تا آنكه برسم به ثواب او زياده ...

مرا بسيارى مردمان گرداگرد و من ارجمندى و شوكت را و نه متفرق شدن آنها از من خوف و ترس را و مپندار ...

و خود را و اگر چه فرو گذارند او را مردمان زارى كننده فروتنى نمايند و نه قرار دهنده ستم سست شوند در المى و نه روان مهار براى كشنده ستم كاوه پايمال كننده پشت براى سوار كه نسشته بر آن وليكن پسر پدر تو همچنانست كه گفت برادر بنى سليم پس اگر پرسى از من چگونه تو پس بدرستى كه من صبر كننده ام بر سختى روزگار و سختم در حالتهاى ...

دشوار مى نمايد بر من آنكه ديده شود به من اندوه پس شاد گردد دشمن و غمناك گردد و دوست من

نامه 037-به معاويه

پس ما كيست خدا از عيب چه سختست ملازمت تو اى معاويه مر هواهاى نو پديد آمده تو و سرگستگى پيروى نموده شده كه تصدى به امر خلافت باشد با ضايع ساختن چيزهائى كه حقست و انداختن چيزهائى كه موثقند در شريعت كه آنها را مر خداى را مطلوبند و بر بندگان او حجت اند پس اما بسيار گردانيدن تو حجت آوردن را در شان عثمان و در كشندگان او پس بدرستى كه تو جز اين نيست كه يارى ميدهى عثمان را در جائى كه هست فايده يارى دادن مر تو را و فرو مى گذارى او را در جائى هست نصرت دادن ...


نامه 038-به مردم مصر

اين نامه ايست از بنده خدا على اميرمومنان بسوى گروهى كه خشمگين شد بر اعدا براى رضاى خدا وقتى كه فرمانبردار نشد در زمين خود و برده شد حق او پس بزد جور و ستم بر دهائى خود را بر نيكوكار و بدكار و به اقامت كننده در خانه و بر كوچ كننده پس هيچ امرى شايسته راحت يافته نمى شود از روى توجه به آن و نه كار ناشايسته بازايستاده ميشود آنا بعد از حمله و صلوات پس به تحقيق كه فرستادم به سوى شما بنده از بندگان خدا كه نمى خوابد در روزهاى ترسيدن از اعدا و يار نمى گردد از دشمنان در ساعتهاى هراسيدن از ايشان سخت تر است بر فاجران از سوختن آتش و اين كس مالك بن حارث اشتر برادرند حج بن جابر كه قبيله ايست از يمن پس بشنويد سخن او را و فرمانبريد امر او را آنچه موافق حق است پس بدرستى كه او شمشيريست از شمشيرهاى خدا كه كند نيست تيز ناى شمشير او و نافرمان نيست آن تيغ بريدن مضروب خود پس اگر امر نمايد شما را به حرب بيرون آييد پس بيرون رويد و اگر فرمايد شما را را كراماتيت كنيد در خانه خود پس اقامت كنيد پس بدرستى كه در پيش نمى شود و واپس نمى دارد و در پيش نمى دارد شما را به جز از من و فرمان من و به تحقيق كه اختيار كردم شما را بر خود بر اى نصيحت كردن او مر شما را و سختى آهن عنان او بر دشمنان شما از كفار

نامه 039-به عمروعاص

پس بدرستى كه تو گرداينده دين خود را تابع دنياى مردى كه ظاهر است گمراهى او دريده شده برده عفت او عيب مى كند از ناپاك مرد كريم بزرگوار در مجلس خود و بى خبر مى خواند حليم بردبار را با مختلطان و مصاحبان خود پس رفتى اى عمرو در پى او به طمع دنيا و طلب كردى افزونى او را همچو پيروى كردن سگ و شير را كه پناه مى گيرد به چنگالهاى او و انتظار مى برد چيزى را كه انداخته شود بسوى او از زيادتى صيد او پس دريافتى دنيا و آخرت خود را و اگر بحق فرا مى گرفتى مطلوب خود را در مى يافتى آنچه طلب مى كردى از متاع دنيا پس اگر يمكين دهد خدا مرا از گرفتن ...

تو و از پسر ابوسفيان جزا دهم شما را هر دو را به آنچه از پيش فرستاده ...

آن را به آخرت از عصيان و اگر عاجز گردانيد مرا و بقا يابيد بعد از پس آنچه در پيش شماست از عذاب آخرت بدتر است براى شما

نامه 040-به يكى از كارگزاران خود

اما پس از حمد خدا و صلوات برسيد انبياء پس به تحقيق كه رسيده است به من از تو كارى اگر كرده آن كار را پس به تحقيق كره به خشم آورده پروردگار خود را و نافرمانى كردى پيشواى خود را و رسوا گردانيدى عهد خود را بيعت تست با تو رسيد به من كه تو پوست كنده زمين را يعنى بيشتر اموال مردمان را اخذ كرده پس فرا گرفته چيزى را كه در زير قدمهاى تو بود از محصولات و خورده چيزى را كه در زير دستهاى تو بود از مالها پس رفع كن بسوى من حساب خود را و بدان كه حساب خدا در قيامت بزرگتر است از حساب مردمان

نامه 041-به يكى از كارگزارانش

اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه من بودم كه شريك ساختم تو را در امانت خود كه ولايتيست بر مسلمان و گردانيدم تو را جامه زيرين بدن خود و آستر جامه خود يعنى تو را مخصوص خود ساختم و نبود در ميان اهل من مردى استوارتر از تو در نفس به جهت يارى دادن تو به من و گزاردن امانت به من پس چون ديدى زمانه را بر پسر عم خود كه حريص شد به جنگ و آزار و دشمن را كه سخت شد آتش غضب او و امانت مردمان كه خوار شد و عهودشان سست شد و اين امت كه به ناگاه گشتند و پراكنده گشتند بر گردايندى براى پسر عم خود پشت سپر را و سلوك كردى و طريق منكر را و مفارقت كردى با جماعت مفارقت كنندگان و فرو گذاشتى آن را با فرو گذارندگان و خيانت كردى با خيانت كنندگان پس نه پسر عم خود را اعانت كردى و نه امانت را گزاردى و گوئيا تو نبوده كه خداى را خواهى در كارزار خود و گوئيا تو نبوده به رحمتى و بگشتى از پروردگار خود و گوئيا تو بودى كه كيد كردى اين امت را از دنياى ايشان و به مكر و حيله اموال را از آنها گرفتى بفريب ايشان از غنيمت ايشان پس چون دست را تو را سخت شدن در خيانت كردن با اين امت شتافتى در بازگرديدن و فريب دادن و تعجيل كردى در برجستن بر صيد كردن ايشان و ربودى آنچه را قادر بودى بر آن از مالهاى ايشان كه نگه داشته شده است براى بيوه زنان ايشان و يتيمان ايشان مانند ربودن گرگ لاغر سر بز مجروح شكسته را پس بار كردى آن را بسوى حجاز در آن حال كه بودى گشاده سينه يعنى شادان بار مى كردى آن را در آن حال كه پرهيز كننده نبودى از گناهى كه گوئيا كه هيچ پدرى نيست مر غير تو را كه از او ميراث گيرد فرود آوردى بسوى اهل خود ميراث خود را كه گرفته از پدر و مادر خود پس منزه است خدا از راضى بودن به افعال تو آيا ايمان ندارى به معاد و روز بازگشتن آيا نمى ترسى از ...

حساب در روز حساب اى آن كسى كه شمرده شده بودى نزد ما از خداوند آن ...

چگونه مى گوارى شراب و طعام را و حال اينكه تو مى دانى كه به تحقيق كه مى خورى حرام را و مى آشامى حرام را و مى خرى كنيزان را و نكاح مى كنى زنان را از مال يتيمان و مسكينان و مومنان و جهاد كنندگان كه گردايند غنيمت را بر ايشان از اين مالها و استوار گرد بسبب ايشان اين شهرها را پس بترس از خدا و بازگردان به اين گروه مالهاى ايشان را پس بدرستى كه تو اگر نكنى اين را پس قدرت دهد مرا خدا از گرفتن تو هر آينه عذرى درست به جاى آورم بسوى خدا در باب تو و هر آينه بزنم ب ه تو به شمشير خود كه نزدم به آن هيچكس را بجز كه درآمد در آتش دوزخ و به خدا سوگند كه اگر حسن و حسين كرده باشند مانند آنچه تو كردى تو نبودى مر ايشان را نزد من هيچ صلحى و آشتى و نه فيروزى از من و مراد يافتنى از من به خواستنى تا آنكه فرا گيرم حق را از ايشان و زايل گردانم امر باطل را كه ناشى ...

باشد از دستم ايشان سوگند مى خورم به خدايى كه پروردگار عالميانست شاد نمى گرداند مرا كه آنچه فرا گرفته تو از اموال ايشان كه حلال باشد مرا كه بگذارم ميراث براى كسانى كه باشند بعد از من پس بچران شتر را در وقت ...

به آهستگى در صرف اموال آهسته برو پس گوئيا تو رسيدى ...

و مدفون شدى در زير خاك و عرض كرده شد بر تو عملهاى تو بمحل حولناك كه فرياد مى كند ستمكار در او به اندوه خوردن بر آنچه فوت شده از او و آرزو مى كند ضايع كننده حق كسان به بازگشتن به دنيا و نيست آن ساعت ...

نامه 042-به عمر بن ابى سلمه

كه عامل او بود در بحرين پس عزل كرد او را و عامل ساخت نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او اما پس از حمد و صلوات پس بدرستى كه من والى ساختم نعمان بن عجلان زرقى را بر بحرين و بركندم دست او را از مملكت بى مذمتى كه مر تو را باشد و بى سرزنشى بر تو پس به تحقيق كه نيكو كردى ولايت را و گزاردى امانت را پس روى آور به سوى من در آن حال كه نيستى تهمت نهاده شده در كردار و نه ملامت كرده شده و نه گنه كار پس به تحقيق كه خواستم سير كردن را به سوى ظالمان اهل شام و دوست داشتم كه تو حاضر باشى با من پس بدرستى كه تو از آن كسى پشت قوى مى شوم به او بر كارزار كردن با دشمنان و بر پاى داشتن ستون دين و اسلام

نامه 043-به مصقله بن هبيره

رسيد به من از تو كارى كه اگر بوده كه كرده آن را پس به تحقيق كه در غضب آورده خداى خود را و به خشم آورده پيشواى خود را بدرستى كه تو قسمت كرده غنيمت مسلمان را كه جمع كرده آن را نيزه هاى ايشان و اسبان ايشان و ريخته شده بر سر او خونهاى ايشان در آن كه اختيار كردند تو را از عربان باديه نشين كه قوم تواند پس به حق آن خداوندى كه شكافت دانه را در زيرزمين و آفريد آدمى را كه اگر باشد اين كار درست و راست هرآينه بيتابى به خود بر من خوارى و بى مقدارى و هرآينه سبك شوى نزد من از روى ...

...

...

آن حضرت پس استخفاف مكن به حق پروردگار خود و به صلاح مياور دنياى خود را به كاستن دين خود پس باشى از زيانكاران در كردارهاى بدان بدان بدرستى كه حق كسى كه قبل از تست و از قبل ما از مسلمانان در قسمت كردن اين غنيمت يكسانست يعنى بر من و تو واجبست صرف آن به مستحقان وارد ميشوند نزد مستحقان بر آن غنيمت و باز مى گردند از آن به حسب قسمت

نامه 044-به زياد بن ابيه

در حالتى كه رسيد به او كه معاويه نوشته بود به او مى خواست فريب دادن او را به دعوى فرزندى كردن او كه او پسر ابوسفيان است و به تحقيق كه شناختم كه معاويه نوشته به سوى تو كه بلغزاند عقل تو را و رخنه كند در تيزى و تندى تو پس بترس از ...

منست كه شيطانست مى آيد به راه زنى مرد از پيش او و از پس او و از دست راست او و از دست چپ او تا به زور درآيد در حالت بى خبرى او بربايد در حين فريفتن او و به تحقيق كه بود از ابوسفيان در زمان عمر بن الخطاب گفتار بى انديشه ناصوب از سخن نفس اماره و كششى از كششهاى و وسوسهاى شيطانى كه ثابت نمى شود به آن گفتار نسبى و سزاوار نمى شود به آن ميراثى و آويزنده به آن گفتار هر كسيست كه ناخوانده در ميان شراب خوارى درآيد براى شراب خوردن هميشه دفع كنند او را از شراب خوردن و هر چيزى است كه آويخته از پالان كه هميشه جنبانست پس چون كه خواند زيادان آن نامه را گفت گواهى داد به آن گفتار ابوسفيان به خداى كعبه و هميشه اين خبر در نفس خود داشت تا كه خواند او را معاويه به قول آن حضرت كالواغ المدفع و افعل كيست كه هجوم كند بر شراب خوردن تا بياشامد با ايشان و حال اينكه نيست از ايشان پس هميشه دفع كرده شو د و منع نموده شود و لوط مذبذب به معنى آن چيزيست كه آويخته شود به پالان سوار از كاسه چوبى يا قدح يا آنچه مانند باشد به اين پس او هميشه جنبان باشد هر گاه رود آن سوار بر پشت مركب و شتابزدگى نمايد در ...

نامه 045-به عثمان بن حنيف

در حالتى كه رسيده بود به او كه او خوانده شده بود به طعام عروسى گروهى از اهل آن شهر پس رفت به خوردن اطعام اما پس از حمد و صلوات اى پسر حنيف كه رسيد به من كه مردى از جوانان اهل بصره خواند تو را به طعام عروسى پس شتابان به آن رفته و بسوى آن و مكرر وارد شده بر تو كاسه هائى بزرگ مملو بثريد آن پس تو دهن نهاده و به لذت تمام آن را خورده پس ميل كرده بر گوشت برين پس خورده آن را همچو خوردن ميثم كه بسيار آرزومند گوشت باشد و به دندان گرفته استخوان گوشت را همچو دندان گرفتن كفتار پير استخوان را خوش مى گردند براى تو نعمتهاى رنگارنگ و نقل مى كردند بر تو كاسه هاى بزرگ و گمان نبردم كه تو اجابت مى كنى به سوى طعام جماعتى كه درويش آنها جفا يافته باشد و توانگرشان خوانده شده به طعام پس بنگر به سوى آنچه مى خورى آن را از آن ماكول پس چيزى كه مشتبه است بر تو حلم آن و تردد دارى در حليت آن پس بيندازد آن را و آنچه يقين كردى به خوبى و جهتهاى حليت را پس قبول كن از آن
بدانكه هر مامومى را پيشوائيست كه اقتدا مى كند به او و روشى مى جويد به نور دانش او بدان بدرستى كه امام و پيشواى شما التفا كرده از دنياى خود به دو جامه كهنه ...

و از طعام خود به دو قرص جو نابيخته خود بدان بدرستى كه شما قادر نيستيد بر آن و ليكن يارى دهيد مرا به باز ايستادن از حرام و جد و جهد نمودن در پاكدامنى و پرهيزگارى در راه راست رفتن پس به خدا سوگند كه ننهادم از دنياى شما زر غير سكه دار و نه ذخيره كردم از غنيمتهاى آن مال بسيار را و آماده نساختم براى جامه پوسيده خود كه پوشيده ام كهنه ديگر را بلى بود در دستهاى ما باغ فدك از هر چه سايه افكنده آن را آسمان پس بخيلى كردند بر آن نعمتهاى گروهى از مدعيان خلافت و جوانمردى كرد از ترك آن نفوس جمع ديگر يعنى بنى هاشم و نيكو حكم كننده ايست خدا و چه مى كنم به فدك و غير فدك و حال آن كه نفس در فردا منزل او قبر است كه بريده ريزنده مى شود در تاريكى آن اثرهاى آن و غاى مى گردد چيزهاى آن و جاى او و گوداليست كه اگر زياد ...

شود گشادگى آن و فراخ